میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

دانلود مقاله تفسير سوره نساء


کد محصول : 1000888 نوع فایل : word تعداد صفحات : 62 صفحه قیمت محصول : 7000 تومان تعداد بازدید 925

فهرست مطالب و صفحات نخست


تفسير سوره نساء

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
يآ أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَ نِسآءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذى تَسآءَلُونَ بِه وَ الْاَرْحامَ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقيباً (*)
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. اى مردم از پروردگارتان پروا كنيد آنكه شما را از يك جان آفريد و همسر او را از او آفريد و از اين دو، مردان و زنان بسيارى را پراكنده ساخت و از خدا پرواكنيد آنكه به نام او از يكديگر درخواست مى كنيد و نيز درباره خويشاوندان بترسيد. همانا خداوند بر شما
مراقب است (1)
نكات ادبى
1 ـ «بثّ» پراكنده ساخت ، منتشر كرد. «مبثوث» پراكنده.
2 ـ «تسائلون» از يكديگر درخواست چيزى مى كنيد و اين اشاره به درخواست و تقاضاى افراد از يكديگر با سوگند دادن به خداست.
3 ـ «الارحام» جمع رحم، خويشاوندان و از رحم زن مشتق شده، اين كلمه عطف بر الله است و اتقوا بر سر آن نيز مى آيد يعنى درباره خويشاوندان هم پروا كنيد و بترسيد.
4 ـ «كان» در «كان الله» منسلخ از زمان است و براى تثبيت مطلب آمده است.
5 ـ «رقيب» مراقب، نگهبان، مواظب و ناظر.
تفسير و توضيح
آيه (1) بسم الله الرحمن الرحيم. يا ايها الناس اتقوا... : اين سوره نيز مانند تمام سوره هاى قرآن بجز سوره توبه، با نام خدا آغاز مى شود خدايى كه رحمان و رحيم است (تفسير بسم الله در آغاز سوره حمد گذشت) نخستين جمله اين سوره خطاب به عموم مردم چه مؤمن و چه كافر است و به مردم تذكر مى دهد كه از پروردگارتان پروا داشته باشيد و آنان را امر به تقوا مى كند. تقوا آن حالت خداترسى است كه اگر در وجود انسان پيدا شود، او را از ارتكاب گناهان باز مى دارد. اين حالت، رابطه انسان با خدا را محكم مى كند و انسان با داشتن روح تقوا، در تمام كارها خدا را در نظر مى گيرد و مطابق با رضايت او عمل مى كند و از انجام كارى كه خشم خدا را بر انگيزد پرهيز مى نمايد.
طبق اين آيه، دليل اينكه انسان بايد از خدا پروا كند و رضايت و خوشنودى او را بجويد، اين است كه خدا پرورش دهنده انسانهاست و هموست كه انسانها را از نسل
يك نفر به وجود آورده كه منظور حضرت آدم است و همسر او حوا را هم از او آفريد و از اين دو نفر مردان و زنان بسيارى پديد آورد.
پيش از آنكه درباره چگونگى خلقت آدم و حوا و تكثير نسل آنها سخنى بگوييم، اين نكته را يادآور مى شويم كه كيفيت خلقت نوع بشر و تكثير ذريه آدم و پديد آمدن انسانها از پدران و مادران بهترين وضعيت و حالت در ايجاد نوع بشر است خداوند با قرار دادن غريزه جنسى در نهاد آدمى و شدت علاقه اى كه به او نسبت به جنس مخالف داده، كارى كرده است كه به طور طبيعى و بدون احتياج به امر تشريعى نسل بشر در روى زمين باقى مانده است هر چند كه امر تشريعى به ازدواج نيز به صورت استحبابى وجود دارد ولى غريزه جنسى آنچنان نيرومند است كه خود به خود و حتى در ميان اقوام وحشى نيز توليد مثل وتكثير نسل وجود دارد.
بنابراين، خداوند با پديدآوردن انسانها با اين كيفيت مخصوص بالاترين حق را برگردن انسانها دارد و آن حق حيات است و به همين جهت لازم است كه انسان از خدا پروا كند و تقوا داشته باشد و خوشنودى او را در كارهاى خود در نظر بگيرد.
با توجه به متن قرآن و ظواهر آيات، شكى وجود ندارد كه از ديدگاه قرآن نسل كنونى بشر به يك فرد به نام آدم مى رسد كه خدا او را از خاك آفريد و از روح خود بر او دميد و او نخستين انسان روى زمين است كه بدون پدر و مادر آفريده شده. تكامل نوع انسان از انواع ديگر حيوانات مانند ميمون، مورد قبول متن قرآن و ظواهر آيات نيست و البته مى دانيم كه اين نظريه از سوى بعضى از دانشمندان علوم طبيعى نيز رد شده و فسيلها و اسنادى يافته اند كه مخالف با اين فرضيه است.
مطلب ديگر اينكه طبق همين آيه، نسل بشر به يك تن مى رسد كه همان آدم است و همسر آدم نيز از او به دنيا آمده. اكنون بايد ديد كه منظور از اين جمله چيست؟ و همسر آدم چگونه از خود آدم پديد آمده است؟ طبق بعضى از روايات، همسر آدم از دنده چپ آدم مخلوق شده و طبق بعضى از روايات ديگر، او پس از خلقت آدم از باقيمانده سرشت آدم آفريده شده است. البته در بعضى از آيات قرآنى هم آمده كه خدا
از خود شما همسرانى براى شما آفريد (خلق لكم من انفسكم ازواجا) ولى اين آيات مربوط به نسلهاى بعدى است و ناظر به جريان آدم و حوا نيست.
اگر در سند رواياتى كه به آنها اشاره شد ترديد كنيم، بايد بگوييم كه ما از چگونگى خلقت حوا از آدم اطلاعى نداريم و فقط طبق آيه مورد بحث مى دانيم كه حوا نيز از آدم آفريده شده است. و نسل بشر به يك نفر مى رسد كه نام او آدم است.
موضوع ديگرى كه در اينجا قابل بررسى وتأمل است اين است كه از اين آيه فهميده مى شود كه نسل بشر از آدم و همسر او ازدياد پيدا كرده و مردان و زنان بسيارى در روى زمين پراكنده شده اند. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه فرزندان بلافصل آدم چگونه و با چه كسانى ازدواج كردند؟ و نسلهاى بعدى چگونه به وجود آمدند؟ از اين آيه فهميده مى شود كه دختران و پسران آدم و حوا با يكديگر ازدواج كرده اند و ازدواج خواهر و برادر يك حكم تشريعى و قراردادى است و اين حكم در آن زمان نيامده بود و بعدها كه نسل آدم تكثير شد و نيازى به ازدواج خواهر و برادر نبود، اين حكم از سوى خدا آمد و اين هيچ گونه استبعادى ندارد. زيرا طبق نص صريح قرآن بعضى از ازدواجهاى حرام، قبلا حرام نبوده و در شريعت اسلام حرام شده است مانند جمع كردن ميان دو خواهر كه در شريعتهاى قبلى جايز بود و يك مرد مى توانست همزمان با دو خواهر ازدواج كند ولى در شرع اسلام اين امر ممنوع شد و ازدواج با خواهر همسر حرام اعلام شد.
اين نشان مى دهد كه حرام بودن ازدواج با بعضى از زنها يك مسأله قراردادى است و ممكن است بعضى از زنها در زمانى حلال باشند و در زمانى طبق مصلحت جديدى كه پيش مى آيد حرام باشند. بنابراين نبايد در ازدواج فرزندان آدم با يكديگر استبعاد كرد. چون ظاهر اين آيه همين موضوع را مى رساند. البته در بعضى از روايات آمده كه فرزندان بلافصل آدم با حورى يا جنّى ازدواج كردند و در بعضى از روايات آمده كه حوا هميشه دوقلو مى زاييد كه يكى از آنها پسر و ديگرى دختر بود. پسر هر شكم با دختر شكم ديگر ازدواج مى كرد و شايد هم فرزندان آدم با بازماندگان انسانهاى
پيشين ازدواج كردند چون طبق يك نظريه، آدم نخستين انسان در روى زمين نبود بلكه پيش از او هم انواع مشابهى از انسانها در روى زمين زندگى مى كردند كه به تدريج نسل آنها قطع شد و خدا آدم را از خاك آفريد.
در قسمت بعدى آيه مورد بحث، بار ديگر مردم را به سوى تقوا مى خواند و مى فرمايد: از خدا پروا كنيد خدايى كه هميشه با نام او از يكديگر درخواست مى كنيد و به يكديگر مى گوييد تو را به خدا فلان چيز را به من بده يا فلان كار را انجام بده. منظور اين است كه از همان خدايى كه نام او هميشه ورد زبان شماست و به او سوگند مى خوريد وسوگند مى دهيد بترسيد و پروا كنيد و با انجام واجبات و ترك محرمات رضايت او را فراهم سازيد.
پس از بيان اين مطلب، اضافه مى كند كه علاوه بر خدا از ارحام و خويشاوندان هم پروا كنيد و حقوق آنان را در نظر بگيريد. اين جمله اهميت صله رحم و توجه به خويشان و نزديكان را مى رساند. خويشاوندان حقوقى برگردن انسان دارند كه بايد آن را ادا كند و يكى از نشانه هاى ايمان صله رحم و محكم كردن پيوندهاى خويشاوندى است. اين موضوع در آيات ديگرى هم آمده است:
و اولو الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله (احزاب / 6)
صاحبان پيوند خويشاوندى برخى از آنان براى برخى ديگر اولى هستند.
در روايات اسلامى نيز درباره صله رحم و اثر آن در زندگى انسان مطالبى آمده كه در بخش روايات بعضى از آنها ذكر خواهد شد.
پس از امر به تقوا و صله رحم اظهار مى دارد كه خداوند مراقب اعمال شماست و به آنچه انجام مى دهيد نظارت دارد. اعتقاد به اينكه خدا هميشه ناظر اعمال انسان است، از نظر تربيتى بسيار مهم و سازنده است و سبب مى شود كه انسان در كارهايى كه مى كند، رها و يله نباشد بلكه معيارهاى خدايى را در نظر بگيرند.
 چند روايت
1 ـ قال اميرالمؤمنين (ع) لنوف البكالى: يا نوف صل رحمك يزيدالله فى عمرك.(1)
امير المؤمنين (ع) به نوف فرمود: اى نوف صله رحم كن تا خدا بر عمر تو بيفزايد.
2 ـ قال اميرالمؤمنين (ع): صلوا ارحامكم و لوبالسلام. يقول الله تبارك و تعالى: «واتقوالله الذى تسائلون به و الارحام».(2)
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: با خويشاوندان خود وصل كنيد اگر چه با سلام باشد خداوند مى فرمايد: «و اتقوالله الذى...»
3 ـ قال الحسين (ع): من سرّه ان ينسأ فى اجله و يزاد فى رزقه فليصل رحمه.(3)
امام حسين(ع) فرمود: هر كس دوست دارد كه اجل او به تأخير بيفتد و روزى او افزايش يابد، پس صله رحم كند.
4 ـ عن الباقر(ع)، قال قال رسول الله: اخبرنى جبرئيل ان ريح الجنة توجد من مسيرة الف عام ما يجدها عاقّ ولاقاطع رحم.(4)
امام باقر(ع) فرمود: پيامبر فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه عطر بهشت از فاصله هزار سال راه شنيده مى شود ولى عاقوالدين و كسى كه با خويشاوندان خود بريده است، آن را نمى شنود.
وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبيثَ بِالطَّيِّبِ وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ اِلى أَمْوالِكُمْ اِنَّهُ كانَ حُوباً كَبيراً (*)وَ اِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِى الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّسآءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى أَلاّ تَعُولُوا (*)وَ آتُوا النِّسآءَ صَدَقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَاِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - بحارالانوار ج 74 ص 89
2 - خصال ص 157
3 - بحارالانوار ج 74 ص 91
4 - بحارالانوار ج 74 ص 95
شَىْء مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنيئاً مَريئاً (*)
و اموال يتيمان را به خودشان بدهيد و پليد را با پاكيزه عوض نكنيد و اموال آنها را با اموال خود مخوريد زيرا كه آن گناه بزرگى است (2) و اگر بيم آن را داشتيد كه درباره دختران بتيم عدالت را رعايت نكنيد، پس از زنانى كه براى شما پسنديده است دوتا دوتا و سه تا سه تا و چهار تا چهارتا به همسرى بگيريد و يا زنى را كه مالك آن هستيد بگيريد. اين كار نزديكتر به آن است كه ستم نكنيد (3) و مهريه زنان را با رغبت بدهيد. پس اگر با طيب نفس چيزى از آن را به شما بخشيدند، آن را گوارا و نوشين بخوريد (4)
نكات ادبى
1 ـ «لاتتبدلوا» عوض نكنيد، يكى را جانشين ديگرى نكنيد. تبدل و استبدال به يك معناست.
2 ـ «الى اموالكم» الى در اينجا به معناى «مع» است. يعنى همراه بااموال خودتان.
3 ـ «حوب» گناه، معصيت، كار بد.
4 ـ «ماطاب» ما در اينجا مصدر است و ما بعد خود را در حكم مصدر مى كند. و البته مى توان آن را موصول هم گرفت و استعمال ما در ذوى العقول اشكالى ندارد همانگونه كه استعمال «من» در غير ذوى العقول ديده شده است.
5 ـ «مثنى» و «ثلاث» و «رباع» تكرار در عدد يعنى دوتا دوتا و سه تا سه تا و چهارتا چهارتا. وزن «مفعل» و «فُعال» در اعداد براى تكرار آن عدد است و اين از باب عدول است يعنى مثنى از اثنان اثنان عدول كرده همانگونه كه ثُلاث از ثلاثه ثلاثه و رُباع از اربعه اربعه عدول كرده است و به خاطر همين عدول و وصفيت اين كلمات غير منصرف هستند. ضمناً وزن «فُعال» در اعداد فقط تا عدد چهار استعمال شد و از اعداد بالاتر اين وزن نيامده است.
6 ـ «ملك يمين» تملك شخص بر عبدو امه. سابقاً كه بردگى وجود داشت انسان
مى توانست مالك عبد يا امه خود باشد. وامه يا همان كنيز اصطلاحى مانند زوجه صاحبش بود و همبستر شدن با او جايز بود.
7 ـ «تعدلوا» از عيله به معناى جور و ستم و ميل از حق.
8 ـ «صدقات» جمع صدقه و منظور همان صداق يا مهريه زنان است.
9 ـ «نحله» از روى ميل و رغبت، نحله به معناى عطايى است كه بدون منت و بدون عوض داده شود. البته معانى ديگرى هم دارد كه با اين مورد مناسب نيست مانند: نحله به معناى شريعت و دين.
10 ـ «هنيئا» گوارا و «مريئا» شيرين و با لذت. اين دو كلمه حال از «كلوا» است.
تفسير و توضيح
آيه (2) و آتوا اليتامى اموالهم... : پس از امر به تقوا كه در آيه پيش آمد اكنون چندين حكم از احكام فقهى بيان مى شود. نخستين حكم مربوط به يتيمان است و دستور مى دهد كه اموال يتيمان را به آنها بدهيد. كسانى كه عهده دار نگهدارى اموال يتيمان هستند بايد به درستى و امانت آن را حفظ كنند و چون يتيم بالغ شد به او تحويل دهند. ممكن است بعضى از افراد در اثر وسوسه شيطان و به سبب مال دوستى و دنياپرستى، در اموال يتيمان خيانت كنند. يا از آن بخورند و يا جنس خوب را كه مال يتيم است با جنس بد كه مال خودشان است عوض كنند. اين است خداوند آنها را موعظه مى كند و مى فرمايد: جنس بد را با جنس خوب عوض نكنيد و اموال يتيمان را همراه با اموال خودتان نخوريد كه اين گناه بزرگى است.
طبق اين آيه بايد در حساب و كتاب اموال يتيمان دقت كرد تا با اموال خود شخص مخلوط نشود. اين دستور الهى سبب شد كه بعضى از متدينين درباره يتيمان سختگيرى كنند و براى اينكه مبادا مال آنها قاطى مال خودشان شود غذا و زندگى آنها را جدا كردند و از دست زدن به غذاى آنها پرهيز نمودند و اين كار از نظر عاطفى به ضرر يتيمان بود و يتيمان احساس تنهايى و بى كسى مى كردند. اين بود كه آيه ديگرى
نازل شد و مردم را به خوردن متعارف از مال يتيمان و انس با آنان دعوت كرد:
و يسألونك عن اليتامى قل اصلاح لهم خير و ان تخالطوهم فاخوانكم (بقره / 220)
از تو درباره يتيمان مى پرسند بگو اصلاح حال آنها بهتر است و اگر با آنها معاشرت كنيد پس برادران شما هستند.
آيه (3) و ان خفتم الاتقسطوا ... : گاهى بعضى از اشخاص دختران يتيم را مى ديدند و به جهت ترحم به حال آنها و يا به جهت مال و جمال آنها، با آنها ازدواج مى كردند و اموال اين يتيمان در اختيار آنان قرار مى گرفت و نمى توانستند آنچنان كه بايد حقوق آنها را رعايت كنند و گاهى درباره آنها ظلم مى شد و آنها حامى و دفاع كننده نداشتند. آيه شريفه به اين گروه از مسلمانان هشدار مى دهد كه اگر شما نمى توانيد درباره اين دختران يتيم حق و عدالت را رعايت نماييد، با آنها ازدواج نكنيد بلكه با زنهاى ديگر ازدواج كنيد و در يك زمان دو يا سه يا چهار زن داشته باشيد.
بدينگونه قرآن به مردان اجازه تعدد همسر را مى دهد و اين يك ضرورت طبيعى و اجتماعى است و سبب مى شود هم شهوترانيهاى نامشروع مهار شود و هم زنهاى بيوه در جامعه بدون همسر و حامى نباشند و به فحشا كشيده نشوند ولى اين حكم يك شرط مهم دارد و آن اينكه كسانى مى توانند بيش از يك همسر داشته باشند كه بتوانند ميان همسران خود عدالت را برقرار كنند و از لحاظ خوراك و پوشاك و مسكن تفاوتى ميان آنها نگذارند و اگر نتوانستند چنين عدالت و مساواتى را ميان آنها برقرار سازند، حق ندارند بيش از يك زن بگيرند و فقط مى توانند با يك زن ازدواج كنند و يا با برده هاى كنيز كه مالك آنها هستند همبستر شوند.
البته اكنون بردگى از ميان رفته و موضوع اين حكم منتفى است ولى سابقاً كه بردگى رسميت و مشروعيت داشت زنهاى برده نسبت به مالكان خود همانند زنها و همسران آنها بودند و مالكانشان مى توانستند با آنها همبستر شوند و البته آن خود نيز مانند زوجيت شرايط ويژه اى داشت و به نفع زنهاى برده بود چون اگر اينها از مالكان خود حامله مى شدند و فرزندى مى آوردند، آزاد مى شدند.
در پايان آيه خاطرنشان مى سازد كه اين برنامه يعنى اينكه به جاى دختران يتيم با همسران ديگرى ازدواج كنيد و اگر نتوانستيد در ميان همسران خود عدالت را برقرار سازيد فقط با يك همسر ازدواج كنيد، اين برنامه سبب مى شود كه شما به ظلم و ستم و ضايع كردن حقوق ديگران كشيده نشويد و از حق تجاوز نكنيد.
آيه (4) و آتوا النساء صدقاتهن نحله... : وقتى ازدواجى صورت گرفت بايد مبلغى به عنوان مهريه به زن داده شود و اين حكم به نفع زنهاست چون هر دو طرف از آميزش جنسى لذت مى برند ولى مرد بايد در مقابل اين كار مبلغى را به عنوان مهريه به زن بدهد و اين براى حمايت از حقوق زن در جامعه است چون نوعاً زنها درآمدى مانند مردها ندارند و مهريه مى تواند پشتوانه اقتصادى زنها باشد.
در آيه شريفه دستور مى دهد كه مهريه زنها را با رغبت و از روى خوشحالى و رضايت خاطر بپردازيد. چون مهريه در گردن مرد يك دين است و بايد اين دين را ادا كند و بدهى خود را بدهد ولى براى اينكه ميان زن و مرد محبت و علاقه باشد بايد اين بدهى را با خوشحالى و گشاده رويى و ميل و رغبت داد و نبايد دادن مهريه باعث ناراحتى و بى مهرى گردد. زيرا كه پيوند زناشويى از نظر اسلام يك پيوند مقدسى است كه نبايد به خاطر مال دنيا لطمه اى به آن بخورد.
مردها موظف هستند كه با رغبت مهريه زنها را بپردازند ولى اگر زنها نيز براى اثبات علاقه به همسران خود با رضايت خاطر تعدادى از مهريه خود را به همسران خود بخشيدند، همسران اين هديه را قبول كنند و با خوشوقتى آن را نوش جان كنند كه گوارايشان باد!
 بحثى درباره تعدد زوجات
در ميان بسيارى از اقوام و ملل جهان از ديرباز تا كنون، اين سنت وجود داشته است كه مرد مى تواند بيش از يك همسر داشته باشد و عملا بعضى از مردان همزمان چند همسر داشتند. بخصوص در ميان اعراب عصر جاهلى اين يك سنت ديرپا بود و بسيارى از مردها چندين همسر داشتند كه گاه تعداد آنها به ده تا و بيشتر مى رسيد و البته اين سنت مخصوص عربها نبود و بسيارى از ملل ديگر نيز به آن عمل مى كردند از جمله در ميان ايرانيان قديم هم اين سنت وجود داشته است. به گفته كريستن سن: اصل تعدد زوجات اساس تشكيل خانواده در ايران به شمار مى رفت.(1) و نيز در ميان يهود نيز قانون تعدد زوجات رسميت دارد و مورد عمل است.
جالب اينكه در ميان اقوام و مللى كه تعدد زوجات را به صورت رسمى و قانونى قبول ندارند، عملا بسيارى از مردها با زنهاى متعددى رابطه جنسى دارند و فحشا و روسپى گرى جاى قانون تعدد زوجات را گرفته است. نمونه آن جوامع اروپايى و امريكايى است كه وضع اسفبار فحشا و روابط نامشروع جنسى در ميان آنها براى همه روشن است. عجيب اينكه آنها ازدواج قانونى با چند زن را، غير انسانى و ظلم در حق زنان قلمداد مى كنند ولى فحشا و زنا و روابط نامشروع را كه امرى شايع ميان آنهاست نشانه اى از آزادى مى دانند و كار به جايى رسيده كه در انگلستان همجنس بازى هم صورت قانونى يافته است! و آن را تجاوزى به حق زنان نمى دانند.
اسلام در محيطى ظهور كرد كه تعدد زوجات آنهم به هر تعدادى كه مى خواستند، قانونى بود و در جامعه به آن عمل مى شد. اسلام به خاطر ضرورتها و با رعايت قوانين طبيعى حاكم بر مرد و زن با تعدد زوجات مخالفت نكرد و آن را به رسميت شناخت ولى آن را از دو جهت محدود كرد يكى از لحاظ تعداد و ديگر از لحاظ رعايت عدالت ميان همسران كه بعداً توضيح داده خواهد شد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - كريستن سن، ايران در زمان ساسانيان ص 346
با توجه به مطالب بالا، روشن است كه اسلام مبتكر تعدد زوجات نيست بلكه آن را محدود هم كرده است و اين در حالى است كه به گفته ويل دورانت: علماى دينى در قرون وسطى چنين تصور مى كردند كه تعدد زوجات از ابتكارات پيغمبر اسلام است.(1)
غربيها بخصوص در قرون وسطى همواره خواسته اند چهره مخدوشى از اسلام ارائه بدهند و دشمنى خود را با اسلام گاهى به صورت جنگ (نمونه اش جنگهاى صليبى) و گاهى به صورت تهمتهاى ناروا و گاهى به صورت ايرادهاى واهى بر احكام اسلام، نشان داده اند يكى از مواردى كه غربيها به اسلام ايراد گرفته اند همين قانون تعدد زوجات است در حالى كه اين قانون همانگونه كه گفتيم مخصوص اسلام نيست و بسيارى از اقوام و ملل به آن عمل مى كنند و در خود اروپا نيز عملا تعدد زوجات وجود دارد منتهى به صورت غيرقانونى و نامشروع و از طريق زنا و فحشا و اساساً يكى از عوامل شيوع فحشا در غرب همين تحريم تعدد زوجات است اين مطلبى است كه بعضى از دانشمندان اروپايى به آن اعتراف كرده اند. جان ديون پورت انگليسى مى گويد: در ميان ملل مسيحى چيزى قوى تر از تحريم تعدد زوجات باعث شيوع فحشا نشده است.(2)
تعدد زوجات يك ضرورت طبيعى و اجتماعى
با توجه به نيازهاى طبيعى و اجتماعى، مشروعيت تعدد زوجات در جامعه يك ضرورت است. و دليل روشن آن گرايش بسيارى از اجتماعات به سوى اين مسأله است. هر چند كه به طور طبيعى نوزادهاى دختر و پسر تقريباً به يك تعداد به دنيا مى آيند ولى بايد به چند موضوع توجه داشت:
اولا سن ازدواج در دختران به طور طبيعى حدود پنج سال زودتر از پسران است و
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - ويل دورانت، تاريخ تمدن ج 1 ص 61
2 - عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمه فارسى به قلم سيد غلامرضا سعيدى ص 34
زنها زودتر از مردها بالغ مى شوند و آمادگى ازدواج پيدا مى كنند و اين سبب مى شود كه تعداد زنان آماده به ازدواج از تعداد مردان آماده به ازدواج زياد باشد.
ثانياً مردها همواره در معرض تلف شدن هستند و عواملى مانند جنگ و كارهاى سنگين و خطرناك باعث پيدايش تلفاتى در ميان مردان مى شود ولى زنها از اين عوامل تلف كننده دور هستند. لذا هميشه پس از وقوع جنگهاى بزرگ مشكل انبوهى زن چه زنان بيوه و چه زنان آماده ازرواج و كمبود مرد به وضوح در جامعه ديده مى شود.
برتراند راسل درباره انگلستان اظهار مى دارد: در انگلستان كنونى بيش از دوميليون زن زايد بر مردان وجود دارد كه بنا بر عرف بايد همواره عقيم بمانند و اين براى آنها محروميت بزرگى است.(1)
ثالثاً، طبق تحقيق دانشمندان و به طورى كه مشاهده مى كنيم، زنها نسبت به مردها به طور طبيعى عمرى طولانى دارند و مقاومت آنها در برابر بعضى از امراض از مردها بيشتر است. و اين سبب مى شود كه تعداد زنها نسبت به مردها بيشتر باشد.
رابعاً، قابليت توليد مثل در مردها بيشتر از زنهاست. وقتى زن حدود پنجاه سالگى به سن يائسگى رسيد ديگر قابليت باردارى ندارد ونمى تواند زايمان كند ولى مرد حتى تا سن هفتادو پنج سالگى و هشتاد سالگى قابليت توليد مثل دارد.
خامساً، زنها در ماه چندين روز دوران قاعدگى دارند و در اين روزها آمادگى آميزش جنسى ندارند ولى مردها هميشه از اين آمادگى برخوردارند.
سادساً، برخلاف آنچه معروف شده است، شهوت و ميل جنسى مرد بيش از زن است و تنوع طلبى يكى از خصيصه هاى طبيعى مرد است و به گفته بعضى از دانشمندان اجتماعى، مرد ذاتاً طبيعت چند همسرى دارد و فقط نيرومندترين قيود اخلاقى، ميزان مناسبى از فقر و كار سخت و نظارت دايمى زوجه، مى تواند
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - زناشويى و اخلاق ص 115 به نقل مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام ص 374
تك همسرى را به او تحميل كند.(1)
سابعاً، در بعضى از جوامع و قبايل گاهى ضرورت ايجاب مى كند كه توليد نسل سرعت بيشترى بگيرد و كثرت اولاد و افزايش نيروى انسانى و كار مطلوب مى شود.
با توجه به مطالب بالا پرواضح است كه مشروعيت تعداد زوجات، امرى ضرورى واجتناب ناپذير است و جامعه بايد آن را بپذيرد. گاهى گفته مى شود كه اين قانون نوعى توهين به زنان و تجاوز به حقوق آنان است. پاسخ اين است چنين كارهايى يك ارزش نسبى دارند و اگر در جامعه اى اين كار مشروعيت داشته باشد و به آن عمل شود و زنان با آن خو بگيرند، ديگر آن را توهين برخود قلمداد نمى كنند و لذا در جامعه جاهلى و حتى در اوايل اسلام و حتى در بعضى از كشورهاى عربى امروز داشتن چند همسر براى مرد يك امر عادى و معمولى بوده و هست و زنان هرگز اين موضوع را توهين به خود تلقى نمى كنند ولى در جوامع اروپايى كه اين رسم وجود ندارد آن را توهين بزرگى براى خود مى دانند و اين گونه موارد، نوعى اخلاق نسبى است و بستگى به قراردادهاى اجتماعى و آداب و سنن جامعه دارد.
ضمناً روشن شد كه چند همسر داشتن مرد يك امر طبيعى است ولى چند شوهر داشتن زن يك امر غير طبيعى است و لذا تا كنون در هيچ جامعه اى چه قديم و چه جديد و حتى در ميان قبايل وحشى چنين كارى سابقه نداشته و در جوامع كمونيستى و اشتراكى نيز مطرود بوده و هيچ كس كمونيسم جنسى را قبول نكرده است.
تعدد زوجات در اسلام
به طورى كه گفتيم همزمان با ظهور اسلام در ميان اعراب جاهلى تعدد زوجات آنهم به صورت نامحدود وجود داشته است. اسلام ضمن قبول اصل موضوع كه يك ضرورت طبيعى و اجتماعى بود، آن را از دو جهت محدود كرد:
نخست اينكه تعداد زنان نبايد بيش از چهارتا باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - ويل دورانت، لذات فلسفه ص 91
دوم اينكه بايد در ميان همسران از هر نظر عدالت و مساوات برقرار باشد و اگر مرد نتواند چنين عدالتى را برقرار كند حق ندارد بيش از يك زن داشته باشد.
اين دو جهت در آيه اى كه مى خوانيم آمده است:
فانكحوا ماطاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الاّ تعدلوا فواحدة(نساء/3)
پس، از زنانى كه براى شما پسنديده است دوتا دوتا و سه تا سه تا و چهارتا چهارتا به همسرى بگيريد و اگر بيم آن را داشته باشيد كه عدالت را رعايت نكنيد، پس يك همسر بگيريد.
به طورى كه ملاحظه مى كنيد تعداد همسران به چهارتا محدود شده و از آن مهمتر اينكه رعايت عدالت ميان همسران الزامى شده كه كمتر مردى مى تواند امكانات آن را داشته باشد كه ميان همسران متعدد، از لحاظ خوراك و پوشاك و مسكن و رعايت شئون همسردارى عدالت برقرار كند. البته توجه كنيم كه رعايت عدالت ميان همسران كه در اين آيه خواسته شده به امور ظاهرى مانند غذا و مسكن و اينكه هر چهار شب يك شب را به نوبت با يكى از آنها به سر برد، مربوط مى شود و منظور از آن مساوات در محبت قلبى نمى باشد چون چنين كارى در دست انسان نيست و خارج از اراده انسان است و لذا در آيه ديگرى چنين مى فرمايد:
و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل (نساء/ 129)
و هرگز نمى توانيد ميان زنها عدالت كنيد هر چند خواستار آن باشيد پس يكسره از يكى روى برمگردانيد.
اين آيه شريفه مربوط به ميل باطنى و دلبستگى مردان به زنان است كه مسلماً علاقه او به همه يكسان نخواهد بود ولى در عين حال از مردان خواسته شده كه ميل قلبى خود را كنترل كنند و چنين نباشد كه تمام توجه آنها به يكى از همسران باشد البته از نظر ظاهرى و رعايت شئون همسردارى او حق ندارد ميان زنان تفاوت و تبعيضى
قايل شود كه اگر چنين كند بايد فقط يك همسر داشته باشد و حق گرفتن بيش از يك همسر را ندارد.
در اينجا براى تتميم فايده دو روايت كه در اين زمينه وارد شد ذكر مى كنيم. البته روايات بسيار است ما فقط نمونه هايى از آن را مى آوريم.
1 ـ قال الصادق (ع): لايحلّ لماء الرجل ان يجرى فى اكثر من اربعة ارحام.(1)
امام صادق(ع) فرمود: براى آب مرد حلال نيست كه در بيش از چهار رحم جارى شود.
2 ـ امام رضا(ع) فرمود: علت اينكه مرد با چهار زن تزويج مى كند ولى زن حق ندارد با بيش از يك نفر ازدواج نمايد اين است كه اگر مرد چهار زن هم داشته باشد اگر فرزندى بياورند از اوست ولى اگر زن دو شوهر يا بيشتر داشته باشد، معلوم نمى شود كه اين فرزند از كيست چون همه در آن مشترك هستند و بدينگونه نسبها و مواريث تباه مى شود و فرزند شناخته نمى شود.(2)
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهآءَ أَمْوالَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياماً وَ ارْزُقُوهُمْ فيها وَ اكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (*)وَ ابْتَلُوا الْيَتامى حَتّى اِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَاِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا اِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوهآ اِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَاِذا دَفَعْتُمْ اِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَ كَفى بِاللّهِ حَسيباً (*)
و اموال خود را كه خداوند مايه برپايى زندگى شما قرار داده به سفيهان ندهيد و از آن مال آنان را بخورانيد و بپوشانيد و به آنان سخنى پسنديده بگوييد (5) و يتيمان را آزمايش كنيد تا وقتى كه به مرحله ازدواج برسند پس چون از آنها رشدى ملاحظه كرديد، اموالشان را به خودشان بدهيد و آن را از روى اسراف
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - وسائل الشيعه ج 14 ص 399
2 - همان ص 398
وجلوتر از بزرگ شدنشان نخوريد و هر كس توانگر باشد خويشتن دارى كند و هر كس فقير باشد به اندازه اى كه پسنديده است بخورد و چون اموالشان را به آنها داديد، بر آنان شاهد بگيريد و خدا از لحاظ حسابرسى كافى است (6)
نكات ادبى
1 ـ «سفهاء» كم خردان، آنها كه صلاح و فساد خود را نمى دانند. مانند كودكان و عقب ماندگان فكرى. به اينگونه افراد محجور گفته مى شود.
2 ـ «ابتلاء» آزمايش و امتحان.
3 ـ «آنستم» يعنى مشاهده كرديد، بر شما ثابت شد.
4 ـ «اسراف» تجاوز از حدّ در طرف افراط.
5 ـ «بدار» مبادرت، پيشدستى، جلو افتادن. منظور در اينجا اين است كه پيشدستى مى كنيد مبادا بزرگ شوند و مالشان را از شما بگيرند.
6 ـ «اسراف» و «بدار» هر دو مصدرند و به جاى حال هستند.
7 ـ «حسيبا» حال يا تميز است.
تفسير و توضيح
آيه (5) و لاتؤتوا السفهاء اموالكم... : ممكن است كم خردان و سفيهانى تحت تكفل انسان باشند مانند كودكان و يا بزرگانى كه رشد عقلى ندارند و صلاح و فسادكار را درك نمى كنند در چنين صورتى انسان نبايد اموال خود را در اختيار آنان قرار بدهد كه هر كارى خواستند بكنند چون اموال هر انسانى براى برپايى زندگى اوست و قوام و پايدارى زندگى روزمرّه وابسته به آن است و اگر اختيار اين اموال به دست سفيهان داده شود تباه خواهد شد و از بين خواهد رفت.
قرآن در اين آيه توصيه مى كند كه اموال خود را در اختيار چنين افرادى قرار ندهيد ولى از اموال خود خوراك و پوشاك آنها را بدهيد و زندگى آنان را تأمين كنيد و علاوه
برتأمين مادى زندگى آنها، با آنان خوش رفتارى هم بكنيد و سخن نيكويى به آنان بگوييد.
بدينگونه ضمن برحذر داشتن از اينكه سفيهان را در معاملات و كارهاى تجارى خود شركت بدهيد و از اين طريق ضرر و زيان كنيد، دستور مى دهد كه غذا و پوشاك و ساير لوازم زندگى آنها را در اختيارشان قرار بدهيد و با آنان رفتارى خوب داشته باشيد. البته در آيه فقط غذا و پوشاك آمده ولى منظور تمام ملزومات زندگى است. نكته ديگر اينكه فرمود: وارزقو هم فيها يعنى رزق آنها را در آن قرار دهيد و نه فرمود: از آن. اين شايد يك امر ارشادى باشد كه روزى آنها را از اصل مال قرار ندهيد كه به مرور زمان تمام مى شود بلكه در آن مال قرار دهيد به اين معنا كه اصل مال سرمايه باشد و با آن تجارت كنيد و از سود آن روزى و نفقه آنها را بدهيد.
آيه (6) و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا... : اين آيه چند حكم را درباره يتيمان بيان مى كند. گاهى كسانى كودكان يتيمى از خويشاوندان خود يا از بيگانگان را نگهدارى مى كردند و آنان اموالى داشتند كه اين اموال نيز در تصرف اين افراد بود. وقتى كودكان يتيم بزرگ مى شدند، لازم بود كه اموال آنها به آنها برگردانيده شود در اين آيه دستور مى دهد كه چون يتيمان بالغ شدند و به مرحله اى رسيدند كه قابليت ازدواج دارند، شما بايد آنها را از لحاظ رشد عقلى امتحان كنيد و تنها به رشد جسمى و بلوغ سنّى آنان اكتفا نكنيد. وقتى آنها را امتحان كرديد و ديديد كه به رشد عقلى هم رسيده اند و مى توانند صلاح خود را درك نمايند، در چنين صورتى اموال آنها را به آنها برگردانيد.
بنابراين دادن اموال يتيمان به خود آنان دو شرط دارد: يكى اينكه از لحاظ جسمى و سنى به حد بلوغ برسند و ديگر اينكه از لحاظ عقلى و فكرى داراى رشد لازم باشند.
از نظر اسلام در وجوب عبادات مانند نماز و روزه تنها بلوغ جسمى كافى است و با رسيدن به بلوغ جسمى، كودك مكلف مى شود ولى در مسايلى مانند ازدواج و دادن اموال كودكان يتيم به خودشان علاوه بر بلوغ جسمى، رشد فكرى و عقلى هم
لازم است.
از نظر فقهى رسيدن به حد بلوغ با يكى از چند چيز محقق مى شود: رسيدن به سنّ شانزده سالگى در پسران و ده سالگى در دختران، احتلام و قابليت ازدواج، روييدن مو در صورت پسران. اينها نشانه رشد جسمى و رسيدن به حدّ تكليف است ولى رشد عقلى با امتحانهاى مكرر و گوناگون ثابت مى شود.
ضمناً در آيه شريفه، افراد را از تجاوز به اموال كودكان يتيم برحذر مى دارد و مى فرمايد: شما اموال آنها را به خودشان بدهيد و آن را از روى اسراف وافراط و با عجله كه مبادا كودكان بزرگ مى شوند و اموالشان را ا زشما مى گيرند، نخوريد، چون بعضيها براى نگهدارى اموال يتيمان اجرتى مى گرفتند و چون مى ديدند كه آنها در شرف بلوغ هستند، سعى مى كردند آن اموال را بيشتر نگهدارى كنند و بيشتر اجرت بگيرند قرآن آنها را از اين كار نهى مى كند و دستور مى دهد كه اموال آنها را به موقع به خودشان پس بدهيد.
البته خوردن از مال يتيم براى نگهدارى آن و به حد متعارف اشكالى ندارد. در عين حال قرآن توصيه مى كند كه كسانى كه توانگر هستند و نيازى به اموال يتيمان ندارند بهتر است كه اصلا از آن مال چيزى نخورند ولى كسانى كه فقيرند مى توانند به اندازه اى كه متعارف باشد در برابر خدماتى كه انجام مى دهند، از مال يتيم بخورند.
حكم ديگرى كه در اين آيه آمده اين است كه چون خواستيد اموال يتيمان را پس از بزرگ شدنشان به آنها بازپس دهيد، براى اين كار شاهد بگيريد كه مبادا در آينده، گرفتن اموالشان را انكار كنند و مدعى شما باشند. البته شما شاهد بگيريد ولى بدانيد كه شاهد و حسابگر اصلى خداست و اگر خيانتى در اموال يتيمان كرده باشيد خداوند آن را مى داند و شما را مؤاخذه مى كند، و خدا از لحاظ حسابگرى بسنده است.
لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْاَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسآءِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْاَقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً (*)وَ
اِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُو الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (*)وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً (* )اِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً اِنَّما يَأْكُلُونَ فى بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعيراً (*)
براى مردان از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان باقى مى گذارند بهره اى است و براى زنان نيز از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان باقى مى گذارند بهره اى است. كم باشد يا زياد، بهره اى تعيين شده (7) و چون در موقع تقسيم مال، خويشاوندان و يتيمان و بينوايان حاضر باشند، از آن مال به آنان هم بدهيد و به آنان سخنى شايسته بگوييد (8) و كسانى كه اگر بعد از خود فرزندان ضعيفى بگذارند از آنان بيمناك هستند، بايد (درباره يتيمان مردم) بترسند و از خدا پروا كنند و سخنى درست و استوار بگويند (9) كسانى كه اموال يتيمان را از راه ستم مى خورند همانا در شكمهايشان آتش مى خورند و بزودى به آتش جهنم در مى آيند (10)
نكات ادبى
1 ـ «اقربون» خويشاوندان و نزديكان.
2 ـ «مفروض» تعيين شده ، مشخص شده.
3 ـ «ذريه» فرزندانى كه از انسان باقى مى مانند.
4 ـ «سديد» استوار، درست، مطابق با واقع.
5 ـ «سيصلون» از صلى مشتق شده به معناى ملازمت. يعنى آنها بزودى ملازم آتش خواهند بود.
6 ـ «سعير» آتش فروزان و شعلهور و منظور آتش جهنم است.
تفسير و توضيح
آيات (7-8) للرجال نصيب مما ترك الوالدان... : در ميان اعراب جاهلى رسم بر اين بود كه وقتى كسى از دنيا مى رفت، تنها مردان را وارث او مى شمردند و به زنان سهمى از مال نمى دادند. اين آيه اين سنت ظالمانه را نفى مى كند و حكم اسلام را در ارث مردان و زنان بدينگونه بيان مى كند كه هم مردان از پدر و مادر و خويشان خود ارث مى برند و هم زنان از آنها ارث مى برند چه تركه ميت اندك باشد و چه بسيار; در هر حال هم مرد و هم زن سهم ارث خود را مى برند و سهم وارثان هم در آيات ديگر تعيين شده است.
پس از بيان اين حكم كلى درباره ارث براى زن و مرد، حكم ديگرى را بيان مى كند و به وارثان ميت دستور مى دهد كه اگر كسانى از خويشاوندان شما كه سهمى در ارث ندارند در موقع تقسيم تركه حضور داشته باشند و يا بعضى از يتيمان و بينوايان در آن مجلس حاضر باشند، سهمى هم به آنها بدهيد و آنها را هم از آن مال بهره مند سازيد هر چند كه به آنها ارث نمى رسد ولى نا اميدشان نكنيد و ضمن اينكه آنها را هم از آن مال برخوردار مى كنيد، با آنان خوشرفتارى نماييد و سخنى پسنديده بگوييد.
البته اين يك توصيه اخلاقى است و وارثان مال ميت، خوب است كه به حاضران در مجلس تقسيم تركه، چيزى از آن مال را بدهند و اين غير از حكم ارث و سهم وارثان است كه دادن آن الزامى است.
آيات (9-10) و ليخش الذين لوتركوا... : اين دو آيه كسانى را كه متصدى كار يتيمان هستند و اموال يتيمان در اختيار آنهاست، از خيانت بر آنها برحذر مى دارد و به آنها گوشزد مى كند كه خوردن مال يتيم و ظلم به او سرانجام بدى دارد و هم در دنيا و هم در آخرت مجازات سختى خواهد داشت. مجازات خوردن مال يتيم در دنيا اين است كه اگر اين شخص خود فرزندانى دارد كه نگران حال آنهاست، بايد از عاقبت آنها بترسد و بداند كه همانگونه كه فرزندان يتيم ديگران در اختيار او هستند فرزندان او هم ممكن است در اختيار كسان ديگرى قرار بگيرد و همانگونه كه او نگران حال فرزندان خويشتن است و دلش مى خواهد كه اگر او از دنيا رفت با يتيمان او
خوشرفتارى كنند، او نيز در حق يتيمانى كه در اختيار اوست خيانت نكند و آنچه براى خود مى پسندد براى ديگران هم بپسندد.
از آيه چنين استفاده مى شود كه خيانت به يتيمان در اين دنيا اثر وضعى دارد و ممكن است فرزندان چنين اشخاصى دچار گرفتاريهايى بشوند مانند فرزندان افراد مسلول و الكلى كه خواه ناخواه در آنها زمينه بيمارى بيشتر است و اين فرزندان تاوان كارهاى پدر و مادر خود را مى دهند همانگونه كه در فرزندان نامشروع و زنازاده ها هم زمينه هاى انحراف وجود دارد. البته اين موارد در حد الزام و به صورت حتمى نيست كه ظلمى در حق فرزندان آنها باشد فقط در حد زمينه است و فرزندان مى توانند با انجام كارهاى نيك از بروز ناراحتى جلوگيرى كنند.
و اما مجازات خوردن مال يتيم و خيانت به او در آخرت نيز سنگين است واين آيه به صورت شديداللحنى به آنان اخطار مى كند كه آنها كه اموال يتيمان را از روى ستم مى خورند، همانا در شكمهايشان آتش مى خورند. يعنى اين اموال در آخرت تبديل به آتش خواهد شد و در شكمهاى آنها فرو خواهد رفت و آنان در روز قيامت در ميان آتش فروزان و شعلهور خواهند افتاد.
اين بالاترين نوع تهديد است كه خداوند درباره خيانتكاران به اموال يتيمان بيان مى كند و آشكارا وعده جهنم و آتش سوزان مى دهد.
عين همين تهديد را خداوند درباره آن گروه از اهل كتاب كه آيات خدا را كتمان مى كنند و تورات و انجيل را بازيچه هوسهاى خود قرار مى دهند، دارد:
ان الذين يكتمون ما انزل الله من الكتاب و يشترون به ثمنا قليلا اولئك ما يأكلون فى بطونهم الا النار (بقره / 174)
كسانى كه آنچه خداوند از كتاب نازل كرده، پنهان مى دارند و آن را به بهاى اندكى مى فروشند، همانا در شكمهايشان جز آتش نمى خورند.
چند روايت
1 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: من اكل مال اليتيم سلّط الله عليه من يظلمه او على عقبه او على عقب عقبه فانّ الله يقول فى كتابه: و ليخش الذين لو تركوا...(1)
امام صادق(ع) فرمود: هر كس مال يتيم را بخورد خداوند كسى را بر او مسلط مى كند كه به او يا به فرزند او و يا نسل بعدى ظلم كند. خداوند در قرآن فرموده: وليخش الذين...
2 ـ پيامبر خدا(ص) فرمود چون مرا به آسمان بردند، قومى را ديدم كه به درون آنها آتش نفوذ مى كند و از پايين آنها بيرون مى آيد. پس گفتم: اى جبرئيل اينها چه كسانى هستند؟ گفت: اينها كسانى هستند كه اموال يتيمان را خورده اند.(2)
3 ـ امام صادق(ع) فرمود: در كتاب على آمده است: خورنده مال يتيم تاوان كار خود را در دنيا در فرزندانش پس مى دهد و در آخرت نيز وبال آن را خواهد داشت اما در دنيا، چون خداوند مى فرمايد: و ليخش الذين لوتركوا... و اما در آخرت مى فرمايد: ان الذين ياكلون اموال اليتامى..(3)
يُوصيكُمُ اللّهُ فى أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْاُنْثَيَيْنِ فَاِنْ كُنَّ نِسآءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ اِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِاَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِد مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّا تَرَكَ اِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِاُمِّهِ الثُّلُثُ فَاِنْ كانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلِاُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّة يُوصى بِهآ أَوْ دَيْن آبآؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ كانَ عَليماً حَكيماً(*)
خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش مى دهد كه براى پسر مانند بهره دو دختر باشد. پس اگر آنها زن باشند و بيش از دو نفر باشند، دو سوم تركه براى آنهاست و اگر يك نفر باشد نصف تركه براى اوست و براى پدر و مادر ميت هر
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - كنزالدقائق ج 2 ص 372
2 - تفسير قمى ج 1 ص 132
3 - كنزالدقائق ج 2 ص 375
كدام يك ششم تركه مى رسد اين در صورتى است كه ميت فرزند داشته باشد. پس اگر فرزند نداشته باشد و پدر و مادرش از او ارث ببرند، پس براى مادرش يك سوم مى رسد و اگر برادارانى داشته باشد، در اين صورت براى مادرش يك ششم مى رسد. البته اين پس از وصيتى است كه ميت كرده و يا بدهى كه داشته است. شما نمى دانيد كه پدرانتان و يا فرزندانتان كدام يك از لحاظ سود رسانى به شما نزديكتر است. اين فريضه اى است از جانب خدا كه خدا داناى فرزانه است(11)
نكات ادبى
1 ـ «يوصيكم» از وصيت به معناى سفارش كردن، عهد نمودن، امركردن. عمل به وصيت خدا واجب است. بنابراين، اين يك حكم الزامى است.
2 ـ «اولاد» فرزندان و فرق آن با «ابناء» در اين است كه نوعاً اولاد را فقط در فرزندان بدون واسطه به كار مى برند ولى ابناء اعم است به فرزندان فرزندان هم گفته مى شود همانگونه كه والدين به پدر و مادر اطلاق مى شود و آباء به اجداد هم اطلاق مى شود چون ماده «والد» به معناى زاييدن است و آن با واسطه جور در نمى آيد.
3 ـ «ثلث» و «سدس» و هم و زنهاى آنها از اعداد مانند ربع و خمس و ... براى نشان دادن يك سهم معين از چند سهم است و عدد بيان كننده تعداد آن سهم هاست ضمناً اين كلمات را هم با ضمه حرف وسط و هم با سكون آن مى توان خواند.
4 ـ «وان كانت» به اعتبار خبرش مؤنث آمده.
5 ـ «فريضة» چيزى كه مقرر شده و واجب شده است. ضمناً اين كلمه منصوب با يك فعل مقدر است: خذوافريضة يا الزموا فريضه.
6 ـ «كان» در جمله پايانى آيه منسلخ از زمان است.
تفسير و توضيح
آيه (11) يوصيكم الله فى اولادكم... : يكى از مسايل مهمى كه مربوط به حقوق
مالى مردم است مسأله ارث است كه در اين آيه و آيات بعدى آمده است. اسلام با واقع گرايى خاصى و با توجه به ضرورتهاى مالى اشخاص، سهم وارثان را تعيين كرده است. پيش از اسلام اعراب جاهلى زنها را از ارث محروم مى كردند و آنها نه از پدران و نه از شوهران و نه از فرزندان ونه از هيچ كس ديگرى ارث نمى بردند ولى اسلام حقوق آنها را زنده كرد و با توجه به اينكه هزينه زندگى آنها به عهده مردهاست با يك واقع بينى خاصى سهم ارث آنان را نصف سهم ارث مردها قرار داد.
در اين آيه ارث بردن طبقه اول يعنى فرزندان و پدران و مادران از يكديگر بيان شده و فريضه و سهم هر كدام تعيين گرديده است كه البته اگر ميت چند وارث داشته باشد هر كدام سهم تعيين شده خود را مى برند و اگر تنها بود مقدارى را به عنوان سهم تعيين شده و بقيه را به عنوان «ردّ» مى برد.
در اين آيه چند مسأله از مسائل ارث مربوط به طبقه اول ذكر شده كه عبارتند از:
1 ـ اگر ميت چند پسر و چند دختر داشته باشد، پسر به اندازه سهم دو دختر ارث مى برد و اين را به عنوان يك قاعده كلى بيان كرده: للذكر مثل حظ الانثيين و البته اين قاعده در همه جا جارى است.
2 ـ اگر ميت فقط دو دختر يا چند دختر داشته باشد سهم مجموع آنها دوسوم مال است كه البته اگر ميت وارث ديگرى در طبقه اول نداشت بقيه مال هم به عنوان «ردّ» به آنها داده مى شود.
نكته اى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه آيه حكم بيش از دو دختر را ذكر مى كند (فوق اثنتين) كه شامل سه دختر يا بيشتر مى شود ولى حكم دو دختر هم از جمله قبلى كه به صورت قاعده كلى گفته شد به دست مى آيد. يعنى در جمله پيش گفته شده كه پسر دو برابر دختر سهم مى برد بنابراين اگر ميت يك پسر و يك دختر داشته باشد سهم يك دختر يك سوم مى شود و طبعاً اگر تنها دو دختر باشند سهم آنها دوسوم خواهد بود اما اگر سه دختر يا بيشتر باشند ديگر سهم آنها سه سوم نخواهد بود بلكه مجموع سهم آنها همان دو سوم خواهد بود و سرّ اينكه در آيه، سهم سه
دختر يا بيشتر را بيان كرد همين است كه با توجه به جمله قبلى تصور نشود كه سهم سه دختر سه سوم مال است البته اگر وارث ديگرى نبود، بقيه هم به عنوان «ردّ» به دختران داده مى شود.
3 ـ اگر ميت فقط يك دختر داشته باشد، سهم او نصف مال است و اگر وارث ديگرى نبود بقيه هم به او مى رسد.
4 ـ اگر ميت هم پدر و مادر و هم فرزند داشته باشد، هر كدام از پدر و مادر يك ششم مال را مى برند و بقيه به اولاد مى رسد كه مطابق با آن قاعده اى كه گفته شد تقسيم كنند.
5 ـ اگر ميت فقط پدر و مادر داشته باشد و اولاد و برادرانى نداشته باشد يك سوم مال به مادرش و بقيه به پدرش مى رسد.
6 ـ اگر ميت پدر و مادر وهم چند برادر داشته باشد ولى اولاد نداشته باشد برادران ارث نمى برند چون در طبقه دوم هستند ولى وجود آنها براى مادر حاجب مى شود يعنى سهم مادر با وجود برادران ميت از يك سوم به يك ششم تقليل مى يابد. و پدر سهم بيشترى از ارث مى برد و اين شايد بدانجهت باشد كه قسمتى از هزينه برادران ميت به عهده پدر ميت است و شايسته است كه او سهم بيشترى داشته باشد.
در آيه شريفه پس از ذكر اين مسايل، تذكر مى دهد كه همه اين موارد پس از عمل به وصيت و پرداخت بدهى ميت است و وارثان بايد پيش از هر چيز به وصيت ميت عمل كنند و اگر تعهدات مالى دارد تا يك سوم مال، آن را پرداخت نمايند و نيز اگر بدهى دارد آن را نيز بپردازند اگر چه همه مال را در برگيرد و اگر چيزى باقى ماند ميان خود به ترتيبى كه گفته شد تقسيم نمايند.
توجه كنيم كه بدهى جلوتر از عمل به وصيت است و نخست بايد بدهى هاى ميت را بدهند و اگر چيزى ماند به وصيت عمل كنند سپس نوبت به ارث مى رسد و اينكه در آيه وصيت جلوتر از بدهى گفته است براى آن نيست كه وصيت مقدم بر بدهى است بلكه براى تأكيد در امر وصيت است چون وارثان نوعاً در پرداخت بدهى ميت
مسامحه نمى كنند ولى در عمل به وصيت بخصوص اگر بار مالى هم داشته باشد سهل انگارى مى كنند.
در پايان آيه به ذكر يك مطلب كلى مى پردازد و آن اينكه شما نمى دانيد كه از پدران و فرزندانتان كدام يك به شما نفع بيشترى دارند. بنابراين شما نمى توانيد تشخيص بدهيد كه سهم ارث كدام يك از آنها چقدر باشد. شايد بعضيها خيال كنند كه سهم پدر و مادر بيشتر باشد بهتر است و بعضيها عكس آن را تصور كنند ولى اين خداست كه از مصالح واقعى و كلى بشر آگاه است او هم «عليم» است و از تمام مسايل آگاه است و هم «حكيم» و كارهاى او از روى حكمت و اتقان مى باشد و لذا همو بايد سهم ارث پدران و فرزندان را تعيين كند همانگونه كه تعيين كرده است.
وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّة يُوصينَ بِهآ أَوْ دَيْن وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّة تُوصُونَ بِهآ أَوْدَيْن وَ اِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِد مِنْهُمَا السُّدُسُ فَاِنْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكآءُ فِى الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّة يُوصى بِهآ أَوْ دَيْن غَيْرَ مُضآرّ وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَليمٌ (*)تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ (*)وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهينٌ (*)
نيمى از آنچه همسران شما بر جاى گذارند، براى شماست اگر آنها فرزند نداشته باشند ولى اگر فرزند داشته باشند، يك چهارم تركه آنها از آنِ شماست. پس از وصيتى كه كرده باشند و يا بدهى كه داشته باشند. و يك چهارم تركه اى كه شما بر جاى مى گذاريد براى آنها (زنان) است اگر شما فرزند نداشته باشيد ولى اگر
فرزند داشته باشيد، يك هشتم تركه شما از آنِ آنهاست. پس از وصيتى كه مى كنيد و يا بدهى كه داريد. و اگر مردى يا زنى كه از او ارث مى برند، «كلاله» باشد (يعنى پدر و مادر و فرزند نداشته باشد) و برادر يا خواهرى داشته باشد براى هر كدام از آنها يك ششم مى رسد و اگر بيشتر از اين باشند، آنها در يك سوم شريك هستند البته پس از وصيتى كه كرده و يا بدهى كه داشته است; وصيت و بدهى كه زيان آور نباشد. اين سفارشى از خداست و خدا دانا و بردبار است (12) اين حدود خداست و هر كس خدا و پيامبرش را پيروى كند، خدا او را به بهشتهايى داخل مى كند كه نهرها از زير آن روان است جاودانه در آن خواهند بود و اين رستگارى بزرگى است (13) كسى كه خدا و پيامبر او را نافرمانى كند و از حدود او تجاوز نمايد خدا او را وارد آتشى مى كند كه جاودانه در آن خواهد بود و براى او عذابى خوار كننده است (14)
نكات ادبى
1 ـ «ازواج» جمع زوج كه هم به معناى شوهر و هم به معناى زن است و در هر دو استعمال مى شود، همسر.
2 ـ «كان» در «وان كان رجل» تامه است و با فاعل تمام شده و نيازى به اسم و خبر ندارد.
3 ـ «كلاله» خواهران و برادران، خويشاوند درجه دوم، خويشاوندان غير از پدر و مادر و فرزندان. اساساً كلاله به معناى خويشاوندى است كه ميان او و انسان تولدى واسطه نباشد يعنى نه از انسان زاده شده باشد و نه انسان زاييده او باشد كه شامل خواهران و برادران مى شود اين كلمه از ماده «كلل» مشتق شده كه به معناى احاطه است و به كلاه اكليل مى گويند چون سر را احاطه كرده ولى خود سر نيست كلاله هم خويشاوندى است كه انسان را احاطه كرده ولى از او زاده نشده و نه او را زاييده است ضمناً كلاله هم به ميت گفته مى شود و هم به برادران و خواهران او كه وارث او هستند
اطلاق مى شود.
4 ـ «كلاله» در اينجا مصدر است ولى در جاى حال قرار گرفته و حال است از رجل و امراة و كلاله لفظى است كه هم براى مفرد و هم براى تثنيه و هم براى جمع و هم براى مذكر و مؤنث استعمال مى شود.
4 ـ «مضار» ضرر رساننده و به معناى كسى است كه به او ضرر رسيده است نيز آمده و اين صيغه هم صيغه فاعل و هم صيغه مفعول است و معناى آن را بايد از قراين فهميد.
تفسير و توضيح
آيه (12) ولكم نصف ما ترك ازواجكم... : در اين آيه نيز دنباله مسايل ارث بيان شده و مربوط به ارث بردن زن و شوهر از يكديگر و نيز ارث بردن بعضى از خويشان مرتبه دوم مى باشد. مسايلى كه در اين آيه آمده به قرار زير است:
1 ـ اگر زنى بميرد و فرزندى هم نداشته باشد، نصف تركه او به شوهر مى رسد البته پس از عمل به وصيتى كه كرده و پس ا زپرداخت بدهى او.
2 ـ اگر زنى بميرد و فرزندى داشته باشد چه پسر چه دختر، يك چهارم مال او به شوهر مى رسد.
3 ـ اگر شوهرى بميرد و فرزندى نداشته باشد، يك چهارم مال او به زنش مى رسد.
4 ـ اگر شوهرى بميرد و فرزندى نداشته باشد يك هشتم مال او به زنش مى رسد. البته در اينجا نيز حكم پس از عمل به وصيت و پرداخت بدهى اجرا مى شود.
اين چهار حكم به صورت خطاب به مردان ذكر شده است.
5 ـ اگر مردى يا زنى بميرد و «كلاله» باشد يعنى پدر و مادر و فرزند نداشته باشد و وارث او برادر و خواهر او باشند، به هر كدام يك ششم مال مى رسد.
6 ـ اگر در مسأله قبلى تعداد برادران و خواهران بيش از يكى باشد، مجموعاً در يك سوم مال شريك مى شوند.
توجه كنيم كه در چنين فرضى هم به ميت كلاله گفته مى شود و هم به برادران و خواهران او كه وارث او هستند و در آيه شريفه، كلمه كلاله به ميت اطلاق شده و مى فرمايد: اگر مردى يا زنى ارث برده شود يعنى بميرد در حالى كه كلاله است.
نكته مهم ديگر اينكه منظور از برادر و خواهر در اين آيه برادر و خواهر مادرى است كه اصطلاحاً به آنها «كلاله امى» گفته مى شود و اين آيه شامل برادران و خواهران پدرى و مادرى يا فقط پدرى نمى شود كه به آنها «كلاله ابى و امى» گفته مى شود. چون حكم ارث آنها در آيه آخر همين سوره بيان شده و با حكم ارث كلاله اى كه در اين آيه آمده متفاوت است. البته در خود آيه قرينه اى براى اين اختصاص يافته نشد ولى چون حكم كلاله در اين دو آيه متفاوت است و در فقه نيز حكم اين آيه به كلاله امى و حكم آيه آخر سوره نساء به كلاله ابى يا ابى و امى اختصاص دارد، لذا همه مفسران و علماء اسلامى اتفاق نظر دارند كه آيه مورد بحث درباره كلاله امّى است.
نكته ديگر اينكه همان جمله كه به صورت ترجيع بند در آخر احكام ارث در اين دو آيه مكرر آمده، در اينجا هم آمده ولى يك جمله اضافه دارد و آن اينكه اين حكم پس از كسر وصيت و بدهى اجرا شود و ميت در حال حيات خود وصيتى نكند كه به ضرر وارث است و يا به يك بدهى غير واقعى به خاطر ضرر زدن به وارث اقرار نكند و بالاخره ضرر زدن به وارث ممنوع است. اينكه اين قيد در ارث كلاله آمده ولى در ارث وارثان ديگر نيامده شايد بدانجهت باشد كه وارثان ديگر خيلى به ميت نزديك هستند وقتى كسى ببيند كه مال او به فرزندش يا پدر و مادرش و يا به همسرش مى رسد ناراحت نيست و آنها را مانند خودش مى داند و لذا دست به كارى نمى زند كه آنها ضرر كنند اما وقتى ببيند كه مال او به وارثان درجه دوم مى رسد، شايد ناراحت باشد و كارى كند كه از اين مال مقدار كمترى به آنها برسد. اين است كه در اينجا تذكر مى دهد كه شما حق نداريد كارى بكنيد كه به وارث ضرر برسد.
پس از بيان چندين حكم از احكام ارث اضافه مى كند كه خداوند شما را به اين احكام سفارش مى دهد و خداوند دانا وبردبار است. يعنى به نيتهاى شما آگاه و در
مجازات متخلفان بردبار است.
در دو آيه بعدى براى تحكيم و تثبيت احكام ارث كه گفته شد، مى فرمايد: اين حدود و مقررات الهى است و هر كس خدا و پيامبرش را پيروى كند وارد بهشتهايى مى شود كه از زير آن نهرها جارى است و جاودانه در آن هستند و اين يك رستگارى بزرگ است. در مقابل، هر كس خدا و پيامبرش را معصيت كند وارد جهنم مى شود و جاودانه در آن است و براى او عذابى خوار كننده است.
بدينگونه مردم را در اجراى احكام الهى هم تشويق و هم تهديد مى كند.
وَ اللاّتى يَأْتينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَاِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبيلاً (*)وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما فَاِنْ تابا وَ أَصْلَحا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمآ اِنَّ اللّهَ كانَ تَوّابا رَحيماً (* )
كسانى از زنان شما كه كار ناشايست (زنا) انجام مى دهند، بر آنها چهار نفر از خودتان شاهد بگيريد. پس اگر شهادت دادند، آنها را در خانه ها نگهداريد تا مرگشان برسد يا خدا براى آنها راهى قرار بدهد (15) و آن دو نفر از شما را كه كار ناشايست (زنا) انجام دهند، آزارشان دهيد پس اگر توبه كردند و اصلاح نمودند، از آنها دست برداريد كه خدا بسيار توبه پذير و بخشايشگر است.
تفسير و توضيح
آيات (15-16) و اللاتى يأتين الفاحشه... : حكم ديگرى از احكام الهى بيان مى شود و آن حكم مربوط به زناكاران است. زنابا چهار شاهد ثابت مى شود. اگر چهار نفر مرد شهادت دادند، بايد زناكار مجازات شود و حد الهى درباره او اجرا گردد. حدّ و مجازاتى كه در اين آيه آمده مربوط به زنان زناكار است و آن اين است كه بايد آنها را در خانه ها حبس كنند تا وقتى كه بميرند. اين حكم در آيه شريفه به صورتى بيان شده كه
معلوم مى شود يك حكم موقتى است و بزودى نسخ خواهد شد. چون مى فرمايد: آنها را در خانه ها نگهداريد تا بميرند و يا خدا راهى براى آنها قرار بدهد. جمله دوم موقت بودن اين حكم را مى رساند.
همانگونه كه پيش بينى مى شد، بعدها آيات ديگرى نازل شد و اين حكم را نسخ كرد و آن، آيات مربوط به حدّ زنا بود:
الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة (نور / 2)
زن زناكار ومرد زناكار به هر كدام از آنها صد تازيانه بزنيد.
اين آيه مربوط به حدّ زناى غير محصنه است يعنى زناى مردان و زنانى كه ازدواج نكرده اند و از نظر سنت پيامبر حكم زناى محصنه يعنى زناى كسانى كه ازدواج كرده اند و در عين حال زنا مى كنند، اين است كه بايد آنها را سنگسار كرد. اين آيه به ضميمه سنت پيامبر، آيه مورد بحث ما را نسخ كرده و حكم آن را برداشته است. از اول هم آن حكم موقتى بود و در پايان آن آيه به موقت بودن آن حكم اشاره شده بود. مصلحت آن زمان آن حكم را اقتضاء مى كرد و مصلحت بعدى آن را نسخ كرد.
اين مورد از موارد بسيار اندكى است كه در آن آيه اى نسخ شده است هر چند كه بعضيها عقيده دارند با توجه به جمله پايانى آيه كه حكم را موقت اعلام مى كند نبايد آيه را نسخ شده دانست چون در خود آيه آمده است كه حكم آن تا زمان معينى است و معلوم است كه چون آن زمان معين سپرى شد حكم نيز از اعتبار مى افتد و اين غير از نسخ اصطلاحى است نسخ در جايى است كه حكمى با قاطعيت گفته شود ولى بعدها آيه ديگرى حكم آن را عوض كند مانند آيه نجوا. (درباره نسخ پيش از اين به تفصيل سخن گفته ايم) در عين حال مى توان گفت كه مجازات و حدّ زناكار در همين آيات مورد بحث آمده و آن عبارت (فاذاوهما) مى باشد و آيه مربوط به حدّ در واقع آن را تفصيل مى دهد پس جايى براى نسخ وجود ندارد.
اين نكته را هم تذكر بدهيم كه اگر آيه مورد بحث را منسوخ شده بدانيم، ناسخ آن آيه ديگر و سنت پيامبر است و اين مى رساند كه با سنت قطعى هم مى توان آيه قرآن را
نسخ كرد و بسيارى از دانشمندان علم اصول اين مطلب را تأييد كرده اند و نسخ آيه با سنت قطعى و متواتر را پذيرفته اند ولى نسخ آيه با خبر واحد را اكثريت اصوليين قبول نكرده اند.
در آيه بعدى حكم ديگرى درباره زناكاران بيان مى شود و دستور مى دهد كه چون مردزناكار و زن زناكار پيش شما آمدند آنها را تنبيه كنيد و آزارشان دهيد. چگونگى آزار دادن بسته به شرايط و موقعيت آنها دارد گاهى با زبان و گاهى با كتك و گاهى با بيرون كردن آنها از خانه محقق مى شود ولى اگر توبه كردند و خود را اصلاح نمودند از آزار آنها دست برداريد و رهايشان سازيد چون خدا توبه پذير و مهربان است.
مى بينند كه در اسلام در عين اينكه مجازاتهاى سختى براى خطاكاران وجود دارد، تمام راهها به روى آنها بسته نمى شود و اگر آنها متنبه شدند و توبه كردند و از كرده خود پشيمان شدند، اسلام آنها را مى پذيرد و توبه آنها را قبول مى كند.
اِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريب فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً (*)وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى اِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّى تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَليماً (*)
پذيرش توبه از سوى خدا تنها براى كسانى است كه از روى نادانى كار بد مى كنند سپس بزودى توبه مى كنند. خدا توبه آنها را مى پذيرد و خدا دانا و فرزانه است (17) و توبه براى كسانى نيست كه كارهاى بد مى كنند تا وقتى كه يكى از آنها را مرگ فرا مى رسد مى گويد: هم اكنون توبه كردم و نيز براى كسانى نيست كه در حال كفر مى ميرند. براى آنها عذابى دردناك آماده كرده ايم (18)
نكات ادبى
1 ـ «توبه» مصدر از تاب يتوب به معناى بازگشت و رجوع و در اصطلاح، توبه
عبارت است از پشيمانى از گناه و تصميم بر ترك آن در آينده. توبه گاهى به خدا نسبت داده مى شود و گاهى به بنده كه در هر دو صورت به معناى رجوع است. رجوع بنده به خدا پشيمانى از گناه است و رجوع خدا به بنده به معناى پذيرش توبه اوست.
2 ـ «جهالت» منظور ازآن در اينجا ارتكاب گناه از روى هوى و هوس است هر چند كه حرام بودن آن را مى داند. همين كه كار را از روى عناد با خدا انجام نمى دهد كافى است.
3 ـ «من» در «من قريب» براى ابتداى غايت است.
4 ـ «سيئات» جمع سيئة به معناى كار بد در مقابل حسنه كه به معناى كار نيك است.
5 ـ ذكر «احدهم» در اينجا براى تحقير مطلب است.
6 ـ «آن» لحظه، وقت. مخصوص زمان معينى نيست ولى وقتى با الف و لام همراه شد (الآن) به معناى لحظه حال مى شود.
7 ـ «اعتدنا» آماده كرديم. اين كلمه در اصل اعددنا بوده دال تبديل به تاء شد.
تفسير و توضيح
آيه (17) انما التوبة على الله للذين ... : يكى از مظاهر لطف و رحمت خداوند نسبت به بندگانش اين است كه درهاى توبه را به روى آنها باز كرده است و به گنهكاران و كسانى كه از دستورات خدا سرپيچى كرده اند، فرصتى ديگر داده كه از طريق توبه به سوى خدا بازگردند و مشمول رحمت او باشند.
توبه يك حقيقت بلند در معارف اسلامى است. در واقع توبه وسيله اى براى بازيابى و بازنگرى و اصلاح نفس است اگر درهاى توبه باز نبود و فرصت بازگشت به سوى خدا از گنهكاران گرفته مى شد، اثر بسيار بد و خطرناكى در روحيه افراد داشت و هر فردى با ارتكاب يك گناه، ديگر خودش را از رحمت خدا به دور مى ديد و به سوى گناهان ديگر كشيده مى شد و دچار يأس از رحمت الهى مى گشت و اين بدترين حالتى است كه بنده اى دچار آن شود.
در اين آيه خداوند از روى امتنان بر بندگان، اظهار مى دارد كه خدا قبول توبه گنهكاران را بر خود لازم مى داند گويا كه اين عهد و پيمانى براى خداست و خدا وعده مى دهد كه توبه آنها را بپذيرد.
البته پذيرش توبه گنهكاران را مشروط به دو شرط مى داند:
نخست اينكه، معصيتى كه مرتكب شده اند از روى عناد با خدا نباشد بلكه از روى جهالت باشد. گاهى انسان گناهى را از روى هوى و هوس و براى ارضاى شهوتهاى خود انجام مى دهد و هدف او مخالفت با خدا نيست ولى گاهى آن كار را به جهت مخالفت با خدا و عناد و ستيز در برابر حق انجام مى دهد. اگر ارتكاب گناه به صورت اول باشد، معلوم مى شود كه بنده هر چند خدا را نافرمانى كرده ولى روح نافرمانى در او نيست بلكه فقط از روى هواى نفس اين كار را كرده است در اين صورت اگر از كرده خود پشيمان شد و به سوى خدا بازگشت خدا توبه او را مى پذيرد و مى توان گفت كه او اين كار را از روى جهالت و نادانى انجام داده است هر چند كه گناه بودن آن را مى دانست.
بنابراين، قيد جهالت به معناى آن نيست كه گنهكار در حين ارتكاب گناه، حرام بودن آن را نمى دانست چون در چنين صورتى او گناهى نكرده تا توبه كند بلكه جهالت در اينجا به همان مفهومى است كه گفته شد. يعنى انجام كار از روى هوا و هوس.
دوم اينكه، وقتى مرتكب گناهى شد هر چه زودتر توبه كند و توبه را به تأخير نيندازد اگر توبه را به تأخير اندازند تا وقتى كه مرگشان فرا رسد، ديگر توبه آنها پذيرفته نخواهد شد همانگونه كه در آيه بعدى بيان شده است. و اگر پس از ارتكاب گناه بلافاصله توبه نكرردند و به تأخير انداختند اگر چه پيش از مرگشان هم توبه كنند، قبول توبه آنها براى خدا واجب نيست و چنين توبه اى شامل تعهد و وعده الهى نمى شود و ممكن است نپذيرد. زيرا در اين آيه خدا تنها در مقابل توبه كنندگانى خود را متعهد به قبولى توبه مى كند كه بلافاصله پس از ارتكاب گناه توبه كنند.
به هر حال وقتى دو شرط ياد شده محقق شد، خدا قول مى دهد كه توبه توبه كننده را بپذيرد و اضافه مى كند كه خدا دانا و حكيم است; از حقيقت حال بندگانش خبر دارد و كارهاى او از روى حكمت و اتقان است.
آيه (18) و ليست التوبه للذين يعلمون... : همانگونه كه پذيرش توبه با دو شرطى كه در آيه پيش گفته شد، حتمى است، توبه دو گروه هم به طور حتمى پذيرفته نخواهد شد و خداوند در اين آيه اين دو گروه را چنين معرفى مى كند:
گروه نخست، كسانى هستند كه مرتكب گناهان مى شوند و توبه نمى كنند تا وقتى كه آثار و نشانه هاى مرگ خود را مشاهده مى كنند و چون با مرگ روبرو مى شوند، توبه مى كنند. توبه اين افراد در اين زمان پذيرفته نيست زيرا آنها فرصت را از دست داده اند و اساساً با فرا رسيدن مرگ، تكليف از انسان برداشته مى شود و توبه مربوط به زمان تكليف است.
اساساً چنين افرادى دروغ مى گويند و با توجه به سابقه كار آنها اگر مرگ آنها هم به تأخير بيفتد، باز به ارتكاب گناه ادامه خواهند داد; چون آن ايمان محكم را ندارند كه آنها را از معصيت بازدارد و روح آنها به گناه عادت كرده است. همانگونه كه در آيات ديگر نيز اين حقيقت آمده است:
فلم يك ينفعهم ايمانهم لماراواباسنا (غافر / 85)
پس ايمان آنها هنگامى كه عذاب ما را ديدند به آنها سودى نداد.
حتى اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لااله الاّ الذى آمنت به بنوا اسرائيل و انا من المسلمين. ءالان و قد عصيت من قبل و كنت من المفسدين (يونس / 90-91)
تا وقتى كه او را (فرعون را) غرق فرا گرفت ، گفت ايمان آوردم كه معبودى جز آنكه بنى اسرائيل به او ايمان دارند نيست و من از تسليم شدگانم. آيا اكنون ؟ و حال آنكه پيشتر معصيت كردى و از فاسدان بودى.
گروه دوم از كسانى كه توبه آنها پذيرفته نيست و راه نجاتى ندارند، كافرانى هستند كه به كفر خود بميرند. روشن است كه اينها در برزخ و در قيامت پشيمان خواهند بود
ولى ديگر پشيمانى سودى ندارد و خدا براى آنها عذابى دردناك آماده كرده است.
همانگونه كه درباره گروه اول گفتيم اين گروه نيز عمرى را با كفر سركرده اند و اگر بر فرض محال به دنيا برگردانيده شوند باز در كفر زندگى خواهند كرد چون روح آنها كاملا آلوده شده و مسخ شده است و اميدى بر اصلاح آنها وجود ندارد. اين حقيقت نيز در آيات ديگرى هم آمده است:
ولو ردّوا لعادوا لمانهوا عنه و انهم لكاذبون (انعام / 28)
و اگر به دنيا بازگردانيده شوند به سوى آنچه از آن نهى شده اند برمى گردند وآنها دروغگويانند.
ان الذين كفروا و ماتوا وهم كفار فلن يقبل من احد هم ملؤ الارض ذهبا(آل عمران/91)
كسانى كه كافر شدند و در حالى كه كافرند مردند، از يكى از آنها طلا به اندازه زمين پذيرفته نخواهد شد.
 بحثى درباره توبه
توبه از ماده تاب يتوب توباً مشتق شده و به معنى بازگشت مى باشد كسى كه توبه مى كند در واقع به سوى خداوند باز مى گردد. در قرآن كريم توبه هم به خدا نسبت داده شده و هم به بنده و در هر دو مورد به معناى رجوع و بازگشت مى باشد.
توبه عبارت است از بازگشت انسان به سوى خداوند با حالت پشيمانى از گناهى كه كرده با اين قصد كه ديگر آن گناه را تكرار نكند. توبه كردن از گناه واجب است و خداوند در قرآن كريم بندگان خود را به آن امر كرده است:
و توبوا الى الله جميعاً ايه المؤمنون لعلكم تفلحون (نور / 31)
همگى به خداوند توبه كنيد اى گروه اهل ايمان تا رستگار شويد.
يا ايها الذين امنوا توبوا الى الله توبة نصوحا عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم(تحريم/8)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خداوند توبه كنيد توبه اى خالص و بادوام، شايد كه پروردگارتان بدى شما را ناديده بگيرد.
از ديدگاه قرآن توبه كسى قبول است كه داراى شرائط ويژه اى باشد:
انما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهالة ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليماً حكيماً، وليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان و لا الذين يموتون و هم كفار اولئك اعتدنا لهم عذاباً اليماً (نساء / 17 - 18)
همانا بر خداست توبه كسانى را بپذيرد كه از روى نادانى كار بد كنند آنگاه به زودى توبه نمايند پس خدا توبه آنها را مى پذيرد و خدا عليم و حكيم است و قبول نيست توبه كسانى كه كارهاى بد مى كنند تا وقتى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد و بگويد اكنون توبه كردم، همچنين قبول نيست توبه كسانى كه مى ميرند در حالى كه كافرند، براى آنها عذاب دردناكى آماده كرده ايم.
طبق اين آيات شريفه قبولى توبه شرايط خاصى دارد كه عبارتند از:
1ـ توبه بايد از گناهى باشد كه از روى جهالت و نادانى انجام گرفته است و البته منظور از جهالت در اينجا اين نيست كه گناه بودن آن عمل را نمى دانست بلكه منظور اين است كه بر سبيل عناد با خدا و در مقام معارضه با حقتعالى آن عمل را انجام نداده باشد. ممكن است انسان گناهى را مرتكب شود اما نه به عنوان عناد با خدا بلكه از روى هوى و هوس كه خود نوعى جهالت است در چنين صورتى است كه اگر واقعاً توبه كند توبه او پذيرفته مى شود اما اگر گناه را در مقام معارضه با خدا و با انگيزه عناد ولجاجت مرتكب شد، معلوم نيست كه خداوند توبه از چنين گناهى را قبول كند.
2ـ توبه بايد زود انجام بگيرد و انسان حق ندارد توبه را به تأخير بياندازد البته در بعضى از روايات عبارت (من قريب) به زودتر از مرگ تفسير شده است و گويا منظور
اين است كه تا پيش از مرگ توبه كند و اگر با رسيدن نشانه هاى مرگ توبه كرد قبول نيست. اگر منظور اين باشد جمله بعدى (وليست التوبة) توضيح آن خواهد بود.
3ـ توبه بايد هنگامى باشد كه انسان قدرت انتخاب و اختيار و آزادى عمل داشته باشد اما اگر انسان به مرحله اى رسيد كه با مرگ دست به گريبان شد و آثار آن را معاينه و مشاهد كرد، ديگر فرصتى براى توبه نيست و توبه در اين دم آخر مقبول درگاه الهى نخواهد بود.
 


منابع :


طراحی سایت : سایت سازان