میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

دانلود مقاله حسد و جنبه های اخلاقی آن


کد محصول : 1000892 نوع فایل : word تعداد صفحات : 21 صفحه قیمت محصول : رایگان تعداد بازدید 922

دانلودرایگان فایل رمز فایل : m3d892

فهرست مطالب و صفحات نخست


حسد و جنبه های اخلاقی آن

حسد
حسد، آرزوى زوال نعمت از برادر مسلمان است از نعمتهائى که صلاح او باشد.اما اگر زوال نعمت را از او نخواهد بلکه مثل آن را براى خود بخواهد «غبطه و منافسه‏» است.و اگر زوال چیزى را از کسى بخواهد که صلاح او نیست آن را «غیرت‏» خوانند.
بیان تفصیلى آن این است که اگر انگیزه حسد صرفا حرص بر این باشد که آن نعمت‏به تو برسد، این از پستى و زبونى قوه شهویه است، و اگر انگیزه آن تنها رسیدن مکروهى به محسود باشد از رذائل قوه غضب است، و از نتایج کینه - توزى است که آن هم از نتایج‏خشم است، و اگر باعث آن ترکیبى است از هر دو، این از پستى و زبونى هر دو قوه است.و ضد حسد، نصیحت و خیرخواهى است‏یعنى خواستن دوام نعمت‏خداوند بر برادر مسلمانت، که صلاح او در آن است.
و شکى نیست که حکم قطعى به اینکه این نعمت صلاح است‏یا فساد ممکن نیست.چه بسا که چیزى در آغاز و در نظر اول عمت‏شمرده شود و سرانجام بر صاحب خود و بال و فساد باشد.پس ملاک و مناط در این امر ظن و گمان غالب است، و بنابراین اگر ظن غالب این است که به صلاح اوست، خواستن زوال آن حسد است و خواستن دوام و بقاء آن خیرخواهى است، و آنچه گمان رود که موجب فساد باشد، خواستن زوال آن غیرت است.اما آنچه صلاح و فساد آن بر تو مشتبه است زوال و بقاء نعمت را براى برادرت مخواه مگر اینکه آن را به شرط صلاح مقید کنى تا از حکم حسد رهایى یابى و حکم خیرخواهى برایت‏حاصل شود.و معیار در نصیحت و خیرخواهى این است که آنچه را براى خود مى‏خواهى براى برادر خود نیز بخواهى و آنچه را براى خود نمى‏خواهى و نمى‏پسندى براى او نیز نخواهى و نپسندى.و معیار در حسد این است که آنچه را براى خود نمى‏خواهى براى او بخواهى، و آنچه را براى خود مى‏خواهى براى او نخواهى.
فصل 1: مذمت‏حسد
حسد سخت‏ترین و دشوارترین بیماریهاى روانى و بدترین و پلیدترین رذایل است، و صاحب خود را به عقوبت دنیا و عذاب آخرت گرفتار مى‏سازد.زیرا در دنیا لحظه‏اى از حزن و الم خالى نیست و به هر نعمتى که در دست دیگران مى‏بیند رنج مى‏برد، و نعمت‏هاى خداى تعالى نامتناهى است و هرگز از بندگان بریده و منقطع نمى‏شود، پس حسود پیوسته در اندوه و رنج است.و وبال و سرانجام بد آن گریبانگیر خود او خواهد شد و اصلا به محسود ضررى نمى‏رساند، بلکه موجب ازدیاد حسنات و بالا رفتن درجات او مى‏شود از این رو که حسود بر او عیب مى‏گیرد، و آنچه در شرع جایز نیست درباره او مى‏گوید، پس نسبت‏به او ظالم است و قستى از وزر و وبال محسود را بر دوش خود مى‏گیرد، و اعمال شایسته خود را به دفتر اعمال او منتقل مى‏سازد، بنابراین حسد وى براى محسود جز خیر و نفع اثرى ندارد.و با وجود این در مقام عناد و ضدیت‏با آفریدگار و پروردگار بندگان است، زیرا اوست که نعمت‏ها و خیرات را بر بندگان چنانکه اراده فرموده به مقتضاى حکمت و مصلحت‏خود ارزانى داشته است، پس حکمت‏حق و کامل او چنین اقتضا کرده که آن نعمت‏بر آن بنده حاصل و باقى باشد، و حسود بیچاره زوال آن را مى‏خواهد.و آیا این چیزى جز ناخشنودى از قضاء الهى در برترى دادن بعضى بندگان بر بعضى دیگر است؟ و این نیست مگر آرزوى قطع فیوضات الهى که بر حسب حکمت‏بالغه مقدر و صادر شده و خواستن خلاف آنچه خداوند به مقتضاى مصلحت اراده فرموده است! بلکه حسود طالب نقص بر خداى سبحان است و نمى‏خواهد خدا را متصف به صفات کمالیه بداند.زیرا افاضه نعمت‏ها از سوى خداوند در وقت‏شایسته و در جاى مستعد از صفات کمالیه خداى تعالى است که عدم آنها نقص است‏بر او، و گرنه از او صادر نمى‏شد، و حسود ثبوت این نقص را مى‏خواهد.از سوى دیگر حسود چون زوال نعمت‏هاى الهى را که وجوداتند مى‏خواهد و بازگشت‏شرور و بدیها به عدم است پس وى طالب شر و دوستدار آن است.و حکما تصریح کرده‏اند که هر که به شر، اگر چه براى دشمن، راضى و خشنود باشد در واقع شریر است.پس حسد بدترین رذائل و حسود شریرترین مردم است.و چه خباثت و معصیتى بالاتر از این که کسى از راحت مسلمانى بدون آنکه براى وى ضررى داشته باشد ناراحت و متالم شود؟ و از این رو در آیات و اخبار از این صفت مذمت‏شدید شده است. خداى سبحان در ناشایسته شمردن آن مى‏فرماید:
«ام یحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله‏» (نساء 53) .
«یا به مردم نسبت‏به آنچه خدا از فضل و کرم خویش به آنان داده حسد مى‏برند؟» .و مى‏فرماید:
«ود کثیر من اهل الکتاب ان یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم‏» (بقره 109) .
«بسیارى از اهل کتاب از حسدى که در دلشان است دوست دارند که شما را پس از ایمان آوردنتان به کفر باز گردانند» .
و مى‏فرماید:
«ان تمسسکم حسنة تسؤهم و ان تصبکم سیئة یفرحوا بها» .
(آل عمران 120)
«اگر نیکیى به شما رسد بد حال و ناراحت مى‏شوند و اگر بدیى به شما رسد از آن شادمان مى‏گردند» .
و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «الحسد یاکل الحسنات کما تاکل النار الحطب‏» .
«حسد کارهاى نیک را مى‏خورد همچنانکه آتش هیزم را مى‏خورد» .
و نیز فرمود: «قال الله عز و جل لموسى بن عمران: یابن عمران لا تحسدن الناس على ما آتیتهم من فضلى و لا تمدن عینیک الى ذلک و لا تتبعه نفسک، فان الحاسد ساخط لنعمى، صاد لقسمى الذى قسمت‏بین عبادى.و من یک کذلک فلست منه و لیس منى‏» .
«خداى عز و جل به موسى بن عمران وحى فرمود که به مردم بر آنچه از فضل خود به آنها داده‏ام حسد مبر، و چشمهاى خود را بر آن مدوز، و دلت را دنبال آن مکن، که حسود نسبت‏به نعمت‏هاى من خشمگین است، و از تقسیمى که میان بندگان خود کرده‏ام جلوگیر است.و هر که چنین باشد من از او نیستم و او از من نیست‏» .
و فرمود: «لا تحاسدوا و لا تقاطعوا و لا تدابروا و لا تباغضوا، و کونوا عباد الله اخوانا» .
«حسد مورزید و از هم مگسلید و به یکدیگر پشت مکنید (راه مخالفت مپوئید) و دشمنى منمائید، بندگان خدا! با هم برادر باشید» .
و فرمود: «دب الیکم داء الامم قبلکم: الحسد و البغضاء هى الحالقة، لا اقول حالقة الشعر، و لکن حالقة الدین.و الذى نفس محمد بیده! لا تدخلون الجنة حتى تؤمنوا، و لن تؤمنوا حتى تحابوا.
الا انبئکم بما یثبت ذلک لکم؟ افشوا السلام بینکم‏» «بیمارى امتهاى پیش در شما راه یافته: حسد و دشمنى که سترنده است، نه سترنده موى بلکه سترنده دین.به خدائى که جان محمد به دست اوست، به بهشت نمى‏روید تا ایمان آورید، و ایمان نخواهید آورد تا یکدیگر را دوست‏بدارید.
آیا مى‏خواهید شما را به چیزى خبر دهم که مهربانى و دوستى را میان شما برقرار کند؟ به همدیگر سلام کنید!» .
و فرمود: «کاد الفقر ان یکون کفرا، و کاد الحسد ان یغلب القدر» . «فقر نزدیک است که به کفر انجامد، و حسد نزدیک است که بر قدر غلبه کند (1) » .
و فرمود: «به زودى به امت من بیمارى امتها خواهد رسید.پرسیدند:
بیمارى امتها چیست؟ فرمود: «خود پسندى و ستیزندگى، و سرکشى، و زیاده جوئى، و همچشمى در دنیا، و دورى نمودن و حسد ورزیدن، تا آنکه ستم و تعدى و سپس آشوب و فتنه پدید آید» .
و فرمود: «ترسناکتر چیزى که بر امتم مى‏ترسم این است که مالشان زیاد شود پس با یکدیگر حسد ورزند و یکدیگر را به قتل رسانند» .
و فرمود: «براى نعمت‏هاى خدا دشمنانى هست.پرسیدند: آنها کیانند؟
فرمود: کسانى که به مردم بر آنچه خدا از فضل خود به ایشان داده حسد مى‏برند» .
و در یکى از احادیث قدسى وارد شده است که: «خداوند فرمود: حسود دشمن نعمت من است و از قضاء من خشمگین است و به قسمتى که در میان بندگانم کرده‏ام راضى و خشنود نیست‏» .
امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الرجل لیاتى باى بادرة فیکفر.و ان الحسد لیاکل الایمان کما تاکل النار الحطب‏» .
«گاهى مرد شتابزدگى و تندى مى‏کند و کافر مى‏شود.و حسد ایمان را مى‏خورد همچنانکه آتش هیزم را مى‏خورد» .
و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «آفة الدین: الحسد و العجب و الفخر» «آفت دین حسد و خودبینى و فخر فروشى است‏» .
و فرمود: «ان المؤمن یغبط و لا یحسد، و المنافق یحسد و لا یغبط (2) » .
«مؤمن غبطه مى‏برد و حسد نمى‏ورزد، ولى منافق حسد مى‏ورزد و غبطه نمى‏برد» .
و فرمود: «حسود پیش از آنکه ضررى به محسود برساند به خود زیان مى‏زند، چنانکه ابلیس به سبب حسد براى خود لعنت‏به ارث برد، و براى آدم برگزیدگى و هدایت و بالا رفتن به مقام حقایق عهد و اصطفاء الهى را حاصل کرد.
پس محسود باش و حسود مباش، که ترازوى حسود همیشه سبک است‏به واسطه سنگینى ترازوى محسود (3) ، و روزى قسمت‏شده است، پس حسد چه نفعى به حسود و چه ضررى به محسود مى‏رساند.و ریشه حسد از کورى دل و انکار فضل و کرم خداى تعالى است، و اینها دو بالند براى کفر.و به واسطه حسد فرزند آدم در حسرت جاوید افتاد، و به دره هلاکتى سقوط کرد که هرگز نجاتى براى او نیست.و حسود را توبه نیست، زیرا بر آن مصر و به آن معتقد است و حسد سرشت اوست که بدون معارض و بى‏سبب ظاهر مى‏شود، و سرشت از ریشه تغییر نمى‏پذیرد، هر چند که معالجه شود (4) » .
یکى از حکما گفته است: «حسد زخمى است‏بهبود ناپذیر» .
و یکى از خردمندان گفته است: «ظالمى شبیه‏تر به مظلوم از حسود ندیدم، که نعمت ترا نقمت‏خود مى‏داند» .
و یکى از بزرگان گوید: «حسود از مجالس و مجامع جز مذمت و ذلت‏بهره‏اى نمى‏برد، و از ملائکه جز لعنت و دشمنى به او نمى‏رسد، و از خلق جز غم و اندوه عایدش نمى‏شود، و در وقت مردن جز سختى و هراس نصیبى ندارد، و در قیامت جز رسوائى و عذاب به او نمى‏رسد» .
اخبار و روایات در نکوهش حسد بیرون از حد شمار است، و آنچه یاد شد براى حق جو کافى است.و نیز باید دانست که ناپسند داشتن نعمت و حب زوال آن نسبت‏به کافر و فاجر که دستاویز فتنه و آزار خلق و افساد بین مردم مى‏شود مانعى ندارد، از این رو که وسیله فساد است نه از آن جهت که نعمت است.
فصل 2: منافسه (5) و غبطه (6)
منافسه یعنى آرزو نمودن نعمتى که براى دیگرى هست‏بى‏آنکه زوال آن را از او بخواهد، و این مذموم نیست، بلکه در واجب واجب است و در مستحب مستحب و در مباح مباح.
خداى سبحان مى‏فرماید:
•    «و فى ذلک فلیتنافس المتنافسون‏» (مطففین 26) .
•    «و همچشمى کنان در این باره (نعمت‏بهشتى) همچشمى کنند» .
•    و سخن پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم بر این معنى حمل مى‏شود که فرمود: «لا حسد الا فى اثنین: رجل آتاه الله مالا، فسلطه على ملکه فى الحق.و رجل آتاه الله علما، فهو یعمل به و یعلمه الناس‏» .
•    «حسد روا و نیکو نیست مگر در دو مورد: مردى که خدا او را مالى داده باشد و او [در صرف] در راه حق به آن دست‏یابد، و مردى که خدا به او علمى عطا فرموده و او به آن عمل کند و به مردم بیاموزد» .یعنى غبطه جز در این موارد [جایز و نیکو] نیست.گاهى غبطه حسد نامیده مى‏شود چنانکه گاهى حسد منافسه و همچشمى خوانده مى‏شود، و این براى نزدیکى و وسعت و فراخى این دو معنى است.
و سبب غبطه حب نعمتى است که براى شخص مورد غبطه حاصل است.پس اگر آن نعمت امرى دینى باشد سبب غبطه حب خدا و محبت طاعت اوست، و اگر امر دنیوى باشد سبب آن حب نعمتهاى مباح دنیا و بهره‏مندى از آنهاست.در غبطه اول هیچ کراهتى نیست‏بلکه مستحسن و مندوب است و غبطه دوم اگر چه حرام نیست ولى باعث کاهش و نقصان درجه آدمى در دین و واماندن انسان از مقامات بلند و ارجمند است، و با زهد و توکل و رضا منافات دارد.
و اما غبطه اگر فقط این باشد که دوست دارد به مثل نعمت مغبوط (شخص مورد غبطه) برسد، از آن رو که آن نعمت از مقاصد دین و دنیاست، بدون آنکه بخواهد با وى برابر باشد یا نپسندد که کمتر از او باشد به هیچ وجه در آن اشکالى نیست.ولى اگر تمایل به برابرى و کراهت از کمبود نسبت‏به او دارد این حال جاى خطر و لغزش است.زیرا بر طرف شدن کمبود و نقصان یا به وسیله رسیدن به نعمت آن شخص یا به زوال آن از او حاصل مى‏شود.در این صورت اگر یکى از این دو طریقه حاصل نشد نفس از میل و خواهش طریقه دیگر دست‏برنمى‏دارد.
زیرا بعید است که آدمى بخواهد با دیگرى در نعمتى مساوى شود و نتواند به مرتبه او برسد و آنگاه میل به زوال آن از او نکند، بلکه غالبا چنین تمایلى در وى پدید مى‏آید، تا آنجا که اگر آن نعمت از او زوال پذیرد در نزد او خوشتر است تا بقاء آن زیرا به زوال آن نعمت کمبود و نقصان خود او از میان مى‏رود.و اگر طورى باشد که چنانچه اختیار را به وى دهند در زوال نعمت از او مى‏کوشد حسود است و دچار صفت مذموم حسد.و اگر مانع عقلى او را از این کوشش باز دارد و لکن در طبعش چنین است که با زوال نعمت از مغبوط شادى و سرورى در خود مى‏یابد، بى‏آنکه این حال را ناپسند شمرد و در دفع آن بکوشد، این نیز حسد و مذموم است، اگر چه به بدى مرتبه اول نیست.و اگر به واسطه نیروى عقل و دین خود خوشحالى و سرورى را که در طبع خویش به سبب زوال نعمت دیگرى مى‏یابد ناپسند شمرد و در دفع آن از نفس خود در مقام مجاهده برآید، مقتضى رحمت واسعه الهى این است که از او عفو نماید، زیرا دفع این حالت جز با ریاضت‏هاى سخت و دشوار در توان و قدرت او نیست.هیچ انسانى نیست مگر اینکه کسى را در میان آشنایان و نزدیکان خود در بعضى از نعمت‏هاى الهى برتر و بالاتر مى‏بیند، و هر گاه به مقام تسلیم و رضا نرسیده باشد خواستار برابرى با او در آن است و کمبود و نقصان آن را درباره خود نمى‏پسندد.و چون نتواند به آن برسد بى‏اختیار طبعش مایل به زوال نعمت از او مى‏شود، و همیشه در ناراحتى و پریشانى است تا او به مرتبه وى تنزل یابد و با وى مساوى شود.و این حالت هر چند نقص است و نفس را از درجات مقربان فرود مى‏آورد و به انحطاط مى‏برد، خواه از مقاصد دنیا باشد یا دین، لکن چون به سبب نیروى عقل و تقواى خود آن را ناپسند و مکروه شمرد و به مقتضاى آن عمل نکند، ان شاء الله مورد عفو قرار مى‏گیرد، و همان ناخشنودى و کراهتى که از این صفت دارد کفاره آن است.
از مجموع آنچه گفته شد معلوم مى‏شود که براى حسد مذموم چهار مرتبه است:
اول - اینکه دوست دارد که نعمت از محسود بر طرف شود هر چند به وى منتقل نشود، و این زشت‏ترین و ناپسندیده‏ترین مراتب حسد است.
دوم - اینکه دوست دارد که نعمت از دست دیگرى بیرون رود براى رغبت و تمایلى که به آن دارد مانند خانه معینى یا زن جمیله‏اى که مى‏خواهد از دست وى در رود و به دست او آید.بر حرمت و مذمت این مرتبه از حسد قول خداى تعالى دلالت دارد که مى‏فرماید:
«و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضکم على بعض‏» (نساء، 31) .
«آنچه را که خداوند به وسیله آن بعضى از شما را بر بعضى دیگر برترى داده آرزو مکنید» .
سوم - اینکه تمایل او به مثل آنچه دیگرى دارد باشد نه به خود آن، اما چون از رسیدن به آن ناتوان است دوست دارد که از دست او نیز بیرون رود تا با یکدیگر برابر باشند.و اگر بتواند، در تلف کردن و زوال آن نعمت از دست وى مى‏کوشد.
چهارم - مثل سوم است، با این تفاوت که اگر در بر طرف ساختن آن نعمت قدرت هم داشته باشد نیرومندى عقل و دین او مانع مى‏شود که در زایل کردن آن نعمت‏بکوشد و لیکن از زوال آن خشنود مى‏شود بدون اینکه از این حالت دلشادى خود ناراحت‏باشد.
و براى غبطه دو مرتبه است:
اول - میل دارد که به آنچه مغبوط دارد دست‏یابد، بدون میل به مساوات با وى یا کراهت از کمتر داشتن از او، و زوال نعمت وى را نخواهد.
دوم - میل دارد که به آن نعمت دست‏یابد همراه با میل به مساوات و کراهت از کمبود، به طورى که اگر از نیل به آن ناتوان باشد، در نهانخانه دل خویش نابودى نعمت وى را خواهان و از رسیدن به برابرى با وى و از میان رفتن کمبود شادمان است، جز اینکه از این شادى ناخشنود است و بر نفس خود خشمگین.گاه این مرتبه از حسد «حسد مورد عفو» نامیده شده و گویا مقصود نبى اکرم صلى الله علیه و آله همین معنى باشد که مى‏فرماید: «سه چیز است که مؤمن از آن جدا نخواهد شد: حسد، و ظن و طیرة (فال بد) ...سپس فرمود: و براى او راه بیرون شدن از اینها هست، اگر حسد بردى آن را مخواه و مجو - یعنى اگر در دلت چیزى از آن یافتى به آن عمل مکن، و از آن ناخشنود باش - و اگر گمان [بد] پیدا کردى آن را حقیقت مپندار و آن را تحقق مبخش، و چون شگون بد زدى از آن بگذر [و به کار خود پرداز]» .
فصل 3: انگیزه‏هاى حسد
انگیزه‏هاى حسد هفت چیز است:
اول - خباثت نفس و بخل نسبت‏به خیر بندگان خدا.در گوشه و کنار عالم کسانى را مى‏یابى که از گرفتارى و رنج و مصیبت‏بندگان شاد و خوشدل مى‏شوند، و از راحت و نیکویى حال و وسعت معاش آنان ناراحت و محزون مى‏گردند.چنین شخصى هر گاه نگرانى و اضطراب احوال مردم و گرفتارى و ادبار و تنگى معیشت آنان را بشنود به سبب خبث‏باطن و رذالت طبع در خود احساس شکفتگى و شادمانى مى‏کند، هر چند میان او و ایشان هیچ گونه سابقه دشمنى و رابطه آشنائى نبوده باشد و تفاوتى در حال او از رسیدن به جاه یا مال و مانند اینها حاصل نشود.و هر گاه خوبى حال و سر و سامان داشتن زندگى یکى از بندگان خدا را بشنود بر او گران مى‏آید اگر چه هیچ نقص و ضررى به او نرسد.این بیچاره نسبت‏به نعمتهاى خدا بر بندگان بخل مى‏ورزد بدون اینکه قصد و غرضى داشته باشد و یا تصور کند که آن نعمت‏به وى منتقل مى‏شود، پس این خوى ناشى از خبث نفس و پستى و پلیدى طبع است.و از این رو علاج آن در نهایت دشوارى است زیرا سببش خباثت ذات و پستى سرشت است و معالجه امر ذاتى و مقتضاى طبع بسیار سخت است، بر خلاف آنچه از اسباب عارضى پدید آید.
دوم - دشمنى و کینه توزى، و این بزرگترین اسباب حسد است، زیرا هر انسانى - مگر نادرى از اهل مجاهده با نفس - به گرفتارى و رنج دشمن خود شاد و فرحناک مى‏گردد، یا به گمان اینکه این حال مکافاتى است که خداوند به خاطر او به دشمن رسانده، یا براى اینکه طبعا ضعف و نابودى دشمن را دوست دارد.و هر گاه نعمتى به دشمن رسد ناراحت مى‏شود، زیرا ضد مراد و خواهش اوست و گاه تصور کند که خود او در نزد خدا منزلتى ندارد که انتقام او را از دشمن نگرفته و بلکه به او نعمت داده، و از این خیالها اندوهگین مى‏شود.
سوم - حب ریاست و حب مال و جاه.پس کسى که نام و آوازه را دوست دارد، و طالب مدح و ستایش است از اینکه او را در فن خود وحید زمان و یگانه عصر خوانند، و از حیث‏شجاعت‏یا علم یا عبادت یا صنعت‏یا جمال یا غیر اینها مشهور و معروف گردد، اگر بشنود که در دورترین نقاط عالم نظیر و مانند او هست ناراحت و بددل مى‏شود، و به مرگ او یا زوال نعمتى که در آن با او مشارک ست‏شاد مى‏گردد، تا در فن خود از همه برتر و در ستایشى که از صفت او مى‏شود یکتا و بى - همتا باشد.
چهارم - ترس از بازماندن از مقصود و مطلوب خود.و این مخصوص دو نفر است که هر دو یک چیز را بخواهند، پس هر یک از آن دو در وصول به مقصود به دیگرى حسد مى‏ورزد، از این جهت که آن را در انحصار خود مى‏خواهد، مثل حسد هووها نسبت‏به یکدیگر در مسائل همسرى، و حسد برادران با هم در نزدیکى به پدر و مادر براى دست‏یافتن به مال آن دو، و حسد شاگردان به یکدیگر در مورد یک استاد براى جلب توجه او، و حسد ندیمان و خواص پادشاه در نیل به منزلت و مقام در نزد او، و حسد وعاظ و فقهائى که اهل یک شهرند با هم در رسیدن به درجه قبول و به دست آوردن مال، اگر غرض و مقصود آنها همین باشد.
پنجم - تعزز: و آن عبارت است از اینکه بر او گران باشد که یکى از همگنانش از او بالاتر و برتر شود، به این گمان که اگر آن شخص به نعمت‏هائى دست‏یابد بر او تکبر خواهد کرد و او را کوچک خواهد شمرد، و او به واسطه اینکه مى‏خواهد عزیز و ارجمند شمرده شود خواهان آنست که آن نعمت‏به او نرسد.و غرض او این نیست که تکبر نماید، زیرا به برابرى با او راضى است، بلکه غرضش دفع کبر اوست.
ششم - تکبر: و آن عبارت است از اینکه صفت تکبر بر طبع کسى غالب باشد و بخواهد بر یکى از اقران برترى نماید و از او توقع انقیاد و دنباله‏روى داشته باشد، پس اگر نعمتى به وى رسد چنین تصور کند که دیگر متحمل تکبر او نخواهد شد و از اطاعت و خدمت او سر باز خواهد زد یا داعیه برابرى با او یا برترى از او را خواهد داشت، و بدین سان خادم وى مخدوم او خواهد شد، از این جهت در رسیدن نعمت‏به وى حسد مى‏برد.و حسد بیشتر کفار نسبت‏به رسول الله صلى الله علیه و آله از این قبیل بوده، چنانکه مى‏گفتند: چگونه جوانى فقیر و یتیم بر ما مقدم شود؟
«لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القریتین عظیم‏» (زخرف، 13) «چرا این قرآن بر مرد بزرگى از این دو آبادى نازل نشده‏» .
هفتم - تعجب: و این در وقتى است که محسود در نزد حاسد حقیر و نعمتى که به وى رسیده بزرگ باشد، و از رسیدن مثل وى به چنان نعمتى در شگفت‏شود و حسد ورزد و زوال آن را بخواهد، و از این قبیل است‏حسد امتها نسبت‏به پیغمبران خود که مى‏گفتند:
1-    «ما انتم الا بشر مثلنا» (یس، 15) .
2-    «شما جز بشرى مانند ما نیستید» .
3-    «فقالوا: انؤمن لبشرین مثلنا» (مؤمنون، 48) .
4-    «و مى‏گفتند: آیا به دو بشرى (موسى و هارون) مانند خود ایمان آوریم؟»
5-    «و لئن اطعتم بشرا مثلکم انکم اذا لخاسرون‏» (مؤمنون، 34) .
6-    «و اگر از بشرى مانند خود اطاعت کنید زیانکارید» .
بنابراین از رسیدن کسانى مانند آنان به مرتبه وحى و رسالت تعجب مى‏کردند، و از این رو حسد مى‏بردند بى‏آنکه قصد تکبر یا ریاست‏یا دشمنى یا غیر اینها از موجبات حسد را داشته باشند.
و گاهى این اسباب و عوامل یا بیشتر آنها در یک نفر جمع مى‏شود، و بدین گونه حسد در او نیرومند مى‏گردد به حدى که دیگر نمى‏تواند آن را پنهان دارد، و دشمنى را آشکار مى‏سازد.و گاه حسد چندان نیرومند شود که حسود آرزو کند که هر نعمتى را نزد هر کسى مى‏بیند از او زایل شود و به دست وى برسد.چنین شخصى دچار جهل و حرص است، زیرا آرزو مى‏کند که همه نعمتها و خیراتى که براى همه مردم حاصل است از آن او باشد، یعنى امرى که بى‏شک محال است و اگر هم ممکن باشد بهره‏مندى از آنها امکان‏پذیر نیست، و اگر حریص نبود چنین آرزوئى نمى‏کرد، و اگر عالم بود این آرزو را با نیروى عقل از خود دفع و طرد مى‏نمود.
(تنبیه) بعضى از عوامل و اسباب مذکور، همان گونه که مقتضى است که حسود آرزوى زوال نعمت و خوشى از دیگران کند همین طور اقتضا دارد که آرزوى بلا و گرفتارى براى صاحبان نعمت‏بنماید.جز اینکه آنچه از حسد شمرده مى‏شود همان قسم اول است، و دومى از عداوت شمرده مى‏شود، و عداوت اعم از حسد است، زیرا دشمنى آرزوى وقوع مطلق ضرر براى دشمن است، خواه زوال نعمت‏یا حدوث بلا و مصیبتى باشد.و حسد صرفا آرزوى زوال نعمت است.
میان علماء آخرت و خداشناسان حسدى نسبت‏به یکدیگر وجود ندارد
عوامل و اسبابى که درباره حسد ذکر شد میان اشخاصى است که با یکدیگر ارتباط دارند و از این رو در مجالس و محافلى گرد مى‏آیند و در مقاصد و اغراضى مشترک و همسانند، و چون در غرض یا مساله‏اى با یکدیگر مخالفت نمایند، کینه‏ورزى پدید مى‏آید، و در این هنگام یک طرف مى‏خواهد طرف دیگر را تحقیر و بر او تکبر کند، و براى مخالفت‏با غرض وى در صدد مکافات بر مى‏آید، و از دست‏یابى وى به نعمتى که او را به مقصودش مى‏رساند ناخشنود است، و در این حال حسد تحقق مى‏یابد.و از این رو در میان دو شخصى که در دو شهر دور از هم زندگى مى‏کنند حسد پیش نمى‏آید زیرا رابطه‏اى با هم ندارند.و لیکن اگر در یکجا در جوار هم قرار گیرند و بر سر مسائل و مقاصدى با هم برخورد کنند و مخالفتشان آشکار شود، میانشان دشمنى و کینه پدید مى‏آید و بقیه اسباب حسد برانگیخته مى‏شود.و نیز مى‏بینى که هر صنفى به صنف خود حسد مى‏برد نه به دیگرى زیرا مقاصد یک صنف یکسان است و بر شغل و صنعت واحد مزاحم یکدیگرند.پس عالم به عالم حسد مى‏برد نه به عابد، و تاجر به تاجر حسد مى‏برد نه به دیگرى، مگر به سببى دیگر غیر از اشتراک بر آن حرفه.و همچنین هر که حرص شدید بر حب جاه دارد و دوستدار آوازه و اشتهار در همه اطراف عالم است و شوق یکتائى و تفرد در فن خود دارد، با هر کسى که در عالم در فنى که وسیله تفاخر اوست‏شریک و نظیر باشد حسد مى‏ورزد.
و اما منشا همه اینها دوستى دنیاست، زیرا منافع دنیا به سبب تنگى و محدود و محصور بودن آنها محل نزاع و کشمکش مى‏شود، به طورى که ممکن نیست منفعتى از مال و منصب به کسى برسد مگر آنکه از دست دیگرى بیرون رود.ولى آخرت، چون تنگى در آن نیست، نزاع و برخورد بین اهل آن پیش نمى‏آید.مثال این در دنیا علم و معرفت [به خدا] است که از مزاحمت‏بر کنار است، و هر که علم به خدا و صفات و افعال او و معرفت‏به نظام جهان را دوست دارد، هر گاه دیگرى نیز به آن معرفت داشته باشد حسد نمى‏برد. زیرا علم با بسیارى علما تنگ نمى‏شود و یک مطلب علمى براى هزار هزار عالم معلوم مى‏گردد، و هر یک از ایشان به معرفت‏خود شاد مى‏شود و از آن لذت مى‏برد، و شادى و لذت او به واسطه معرفت‏شخص دیگر کم نمى‏شود، بلکه به سبب کثرت اهل معرفت زیادتى انس و ثمره افاده و استفاده حاصل مى‏گردد.زیرا معرفت‏خدا دریائى وسیع و نامحدود است که تنگى در آن نیست.و هر علمى با خرج کردن یعنى با آموزش به دیگرى و شریک ساختن همنوعان در آن افزون مى‏شود، و همین باعث فزونى لذت و سرور و شادمانى مى‏گردد.و همچنین است تقرب و منزلت در نزد خداوند و شوق به نعمت‏هاى اخروى.و بزرگترین نعمت‏هاى الهى و بالاترین مراتب منزلت و قرب نزد خداى تعالى لذت لقاء اوست، و در آن هیچ جلوگیرى و مزاحمتى نیست، و اهل لقاء جا را بر یکدیگر تنگ نمى‏کنند، بلکه با کثرت ایشان انس بیشتر مى‏شود.
از آنچه گفتیم معلوم شد که: در میان علماى آخرت حسدى نخواهد بود، زیرا آنان از کثرت و بسیارى شریکان خود در معرفت‏خدا و حب و انس او شاد و مسرور مى‏گردند، و حسد ورزى تنها در میان علماى دنیاست، و آنها کسانى هستند که مقصودشان از علم طلب مال و جاه است.زیرا مال از اجسام و مادیات است که چون به دست کسى رسید دست دیگران از آن تهى مى‏ماند.و جاه و ریاست نیز چنین است زیرا که وقتى دلها به بزرگداشت عالمى اقبال نمود از تعظیم دیگرى منصرف و یا کم مى‏شود، و همین سبب حسد در میان ایشان مى‏گردد.اما اگر دل آدمى از سرور و ابتهاج به معرفت‏خداوند پر شد مانعى نیست که دیگران هم به آن معرفت دست‏یابند.اگر انسانى مالک همه آنچه در زمین است‏بشود دیگر چیزى باقى نمى‏ماند که دیگران مالک شوند زیرا دایره امور مادى و دنیوى تنگ و محدود است.اما علم را نهایت نیست، و اگر انسانى به بعضى از علوم عالم شود این امر مانع آن نیست که دیگران هم به آن عالم گردند.
پس روشن شد که حسد به سبب مقصود بودن امرى است که کفایت همه را نمى‏کند و خواست همگان را برنمى‏آورد.از این رو میان عارفان و خداشناسان و صاحبان مقامات برین الهى حسدى نیست زیرا در معرفت‏خداوند و نعمت‏هاى بهشت تنگى و محدودیت و مزاحمت وجود ندارد، و لذا خداى سبحان درباره ایشان مى‏فرماید:
«و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلین‏»
(حجر، 47) «کینه [و حسدى] که در سینه‏هایشان بوده به در آوریم و برادروار بر تختها روبروى هم قرار دارند.» بلکه باید گفت که حسد از صفات گرفتاران زندان دنیاست.
پس اى دوست من، اگر بر خود مهربان باشى و آبادى و راحت‏سراى آخرت بخواهى نعمتى را طلب کن که مزاحمتى براى آن نیست و لذتى را بجو که چیزى آن را تیره و مکدر نکند.و آن لذت جز معرفت‏خدا و حب و انس به او و از همه گسستن و به جناب قدس او پیوستن نیست.و اگر از چنین حالتى لذت نمى‏برى و به آن اشتیاق ندارى و لذتهاى تو منحصر است‏به امور حسى و وهمى و خیالى، بدان که جوهر ذات تو معیوب و از عالم انوار محجوب است، و بزودى با چهارپایان و شیاطین قرین و محشور خواهى شد و در اسفل السافلین با آنها در غل و زنجیر خواهى بود.و مثل تو در عدم درک این لذت همچون کودک و عنین است که لذت جنسى را ادراک نمى‏کند.پس همان گونه که این لذت مخصوص مردان سالم است، همچنین ادراک لذت معرفت مخصوص مردانى است که:
«لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله‏» (نور، 37) «هیچ گونه تجارت و داد و ستدى ایشان را از یاد خدا مشغول نمى‏سازد.» و دیگران به این لذت مشتاق نیستند، زیرا شوق بعد از چشیدن لذت است، و هر که لذت معرفت را نچشیده باشد به آن شناسائى ندارد، و هر که نشناسد مشتاق نمى‏شود، و هر که مشتاق نباشد نمى‏جوید، و هر که نجوید ادراک نمى‏کند، و هر که معرفت را در نیابد از مقام علیین رانده و مطرود و از مجاورت مقربان محروم خواهد بود، و با محرومان در تنگترین درکات زندان دوزخ محبوس خواهد شد:
«و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین‏» (زخرف، 36) «و هر که از یاد خداى رحمان روى بر تابد شیطانى را به او گماریم که قرین وى باشد.»
علاج حسد
چون دانستى که حسد از بیماریهاى مهلک نفس است، این را نیز بدان که بیماریهاى نفسانى جز با علم و عمل علاج‏پذیر نیست.اما علمى که براى بیمارى حسد سودمند است این است که بدانى که حسد براى دین و دنیاى تو زیان آور است، ولى به محسود تو زیانى نمى‏رساند، بلکه به سبب آن سود دنیوى و اخروى مى‏برد.و هر گاه این نکته را از روى بصیرت و تحقیق دانستى، و دشمن خود و دوست دشمن خود نبودى، از حسد جدا و دور خواهى شد.
اما اینکه حسد به دین تو ضرر مى‏رساند و ترا به عذاب ابد و عقاب جاوید مى‏کشاند از آیات و اخبار وارده در ذم آن و عقوبت صاحب آن معلوم و روشن شد، و به علاوه دانستى که حسود از قضاء خداى تعالى ناخشنود و خشمگین است، و از نعمتهاى الهى که براى بندگان خود تقسیم کرده کراهت دارد، و عدالتى را که در مملکت‏خویش اجرا کرده منکر است، و این ناخشنودى و انکار، که موجب ضدیت و عناد با خالق بندگان است، نزدیک است که اصل توحید و ایمان را از میان ببرد چه رسد به ضرر رساندن به آنها.به علاوه حسد موجب غش و خیانت و عداوت با مؤمن، و ترک خیرخواهى و دوستى و بزرگداشت و مراعات او، و ترک همراهى و همگامى با پیامبران و اولیاء خدا درخواستن خیر و نعمت‏براى او، و مشارکت‏با شیطان و حزب وى در شادى از نزول بلاها و مصائب بر او و زوال نعمت از او مى‏شود.و این خبائث و رذائل نفس حسنات را از میان مى‏برد، همچنانکه آتش هیزم را.
و اما اینکه حسد باعث زیان دنیوى مى‏شود به جهت این است که حسود همواره در رنج و الم و عذاب و پیوسته در غم و اندوه است، زیرا نعمتهاى خدا به سبب حسد تو از بندگان او و از دشمنان تو قطع نخواهد شد، پس هر نعمتى که خدا به آنان مى‏دهد ترا در تعب و اندوه و عذاب مى‏گذارد، و هر بلائى که از ایشان دفع شود گوئى که بر تو فرود آید، و بدین گونه دائما غمگین و محزون و تنگدل و پریشان خاطر مى‏باشى، پس آنچه براى دشمنان خود مى‏خواهى به جان خود مى‏کشانى.و چه شگفت‏آور است که عاقلى خود را در معرض خشم خدا و گرفتار عذاب او در آخرت قرار دهد، و زیان و رنج و اندوه این دنیا را به جان بخرد، و دین و دنیاى خود را بى‏هیچ نتیجه و فایده‏اى تباه سازد.
و اما اینکه حسد ضرر دینى و دنیوى به محسود نمى‏رساند روشن و آشکار است، زیرا نعمت‏با حسد کسى زوال نمى‏پذیرد.نعمتهاى خدا تا زمانى که مقدر شده استمرار و دوام دارد، و هیچ تدبیر و حیله‏اى در دفع آن کارگر و سودمند نیست، و نه چیزى مى‏تواند عطاى او را منع کند و قضاى او را دگرگون سازد:
«لکل اجل کتاب‏» .
«و کل شى‏ء عنده بمقدار» . (رعد، 40، 9) «براى هر مدتى مکتوبى است‏» . «و هر چیز نزد او به اندازه است.» و اگر به حسد حسود آن نعمت از کسى زایل شود نعمتى بر هیچ کس باقى نمى‏ماند، زیرا هیچ کس نیست که از حسد حسودان در امان باشد، بلکه نعمت ایمان نیز بر مؤمنان باقى نماند، زیرا کفار بر آنان حسد مى‏برند، چنانکه خداى سبحان مى‏فرماید:
«ودت طائفة من اهل الکتاب لو یضلونکم و ما یضلون الا انفسهم و ما یشعرون‏» (آل عمران، 69) «گروهى از اهل کتاب آرزو دارند که شما را گمراه کنند ولى جز خویشتن را گمراه نمى‏کنند اما نمى‏فهمند.» و اگر حسود تصور کند که حسد وى نعمت را از محسود بر طرف مى‏کند ولى حسد دیگران درباره او آن را زایل نمى‏کند، براستى نادانترین و کودنترین مردم خواهد بود.آرى، حسد وى گاهى منشا انتشار برترى محسود خواهد شد، چنانکه گفته‏اند:
و اذا اراد الله نشر فضیلة طویت، اتاح لها لسان حسود هر گاه خداوند انتشار فضیلت نهانى را بخواهد زبان حسود را براى این کار آماده مى‏کند پس چون حسد حسود نعمت محسود را زایل نمى‏کند، نه به دنیاى او ضررى مى‏زند و نه در آخرت گناهى بر او خواهد بود.
و اما اینکه حسد به دین محسود سود مى‏رساند، از این جهت است که از طرف حسود مورد ستم واقع شده خصوصا اگر حسد وى را وا دارد که در گفتار و کردار به آنچه ناشایسته است‏بپردازد، مانند غیبت و بهتان و پرده‏درى و فاش‏کردن راز و ذکر بدیهاى او.و حسود با این کارها هدایائى به محسود مى‏دهد یعنى بار بعضى از گناهان او را به دوش خود مى‏گیرد و قسمتى از حسنات خود را به دفتر اعمال او منتقل مى‏کند، پس تهى دست و محروم از رحمت در عرصه قیامت داخل مى‏شود همچنانکه در دنیا از نعمت‏بى‏بهره بود.بنابراین نعمتى به نعمت محسود، و نقمت و عذابى به عذاب حسود افزوده مى‏گردد.
و اما اینکه حسود نفع دنیوى به محسود مى‏رساند از این روست که مهمترین مطالب مردم بد حالى دشمنان و رنج و اندوه آنان است، و عذابى بالاتر از درد و رنج‏حسد نیست.پس حسد آدمى را دشمنکام مى‏کند و مراد دل دشمنان را برمى‏آورد.و چون بدیده تحقیق بنگرى خواهى دانست که هر حسودى در واقع دشمن خود و دوست دشمن خویش است.پس هر که در این معنى نیک بیندیشد، و فوائد خیرخواهى براى مسلمین را مورد توجه قرار دهد، و دشمن خود نباشد، البته حسد را رها خواهد کرد.
و اما عمل نافع براى معالجه حسد این است که بر آثار خیرخواهى که ضد حسد است مواظبت نماید، به این نحو که تصمیم بگیرد و خود را مکلف سازد که در گفتار و کردار بر خلاف مقتضاى حسد رفتار کند.پس اگر حسد او را بر تکبر برمى‏انگیزد، خود را به تواضع وادارد، و اگر او را بر غیبت و بدگوئى ترغیب مى‏کند، زبان به مدح و ستایش وى بگشاید، و اگر او را به خدعه و ترش روئى و درشتگوئى مى‏خواند، خود را به خوشخوئى و شکفته روئى و خوشکلامى مکلف نماید، و اگر او را بر خوددارى از احسان با وى وا مى‏دارد، خود را به بذل و نیکى بیشتر ملزم سازد.و چون بر این روش و لو با تکلف مداومت نماید، ماده حسد به تدریج از او کنده و قطع مى‏شود.به علاوه اگر محسود او را چنین یافت دلش با وى صاف و پاک مى‏شود و او را دوست مى‏دارد، و چون آثار محبت او براى حسود ظاهر شد حسدش زایل مى‏شود و محبت وى در دلش جاى مى‏گیرد، و بین آن دو موافقت و همدلى پدید مى‏آید، و ماده حسد از میان مى‏رود.این معالجه کلى براى مطلق بیمارى حسد است.و براى هر نوعى علاج مخصوصى هست که آن کندن و نابود ساختن انگیزه و سبب حسد است، از خبث نفس و حب ریاست و کبر و خود بزرگ بینى و شدت حرص و غیر اینها.و علاج هر یک از اینها در جاى خود خواهد آمد.
تنبیه: آن مقدار از حسد که واجب است‏بر طرف شود
بدان که برابرى خوبى و بدى حال دشمن، و در نیافتن فرق بین آن دو در نفس، از امورى است که تحت اختیار نیست، و تکلیف به آن تکلیف به محال است.
بنابراین آنچه در نفى و بر طرف کردن حسد واجب است مقدارى است که دفع آن ممکن باشد، و بیان آن - چنانکه اشاره شد - این است که حسد:
(اولا) یا آدمى را بر آن مى‏دارد که به گفتار یا کردار اظهار حسد کند، به طورى که از آثار اختیارى او حسد معلوم شود، این گونه حسد بى‏شک مذموم و حرام است، و صاحب آن گناهکار، نه صرفا براى آثار ظاهر آن مثل غیبت و بهتان، زیرا اینها افعالى است که از حسد ناشى و صادر مى‏شود و محل آنها جوارح است، و خود حسد نیست.حسد صفت قلب است نه صفت فعل و محل آن قلب است نه جوارح.
خداى سبحان مى‏فرماید:
«و لا یجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا» (حشر، 9) «و از آنچه به آنان داده شده در دل خویش هیچ گونه نیاز و سوزش دل [از حسد] ندارند» .و مى‏فرماید:
«ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سواء» (نساء، 88) «دوست دارند شما نیز همانند آنها کافر شوید و یکسان باشید» .
و مى‏فرماید:
«ان تمسسکم حسنة تسؤهم‏» (آل عمران، 120) «اگر نیکیى به شما رسد بد حال و غمین شوند.» و اگر گناه مخصوص افعال جوارح بود، حسد که صفت قلب است گناه شمرده نمى‏شد، و حال آنکه چنین نیست، و حسود براى خود حسد نیز که در قلب اوست گناهکار است‏یعنى شادى و خشنودى او به زوال نعمت‏بدون اینکه آن را مکروه داشته باشد.گناه او در حقیقت‏به سبب این شادمانى و خشنودى قلبى و عدم کراهت از این حالت و مبارزه نکردن با خود است، زیرا این حالت اختیارى و زوال‏پذیر است، نه به سبب خود شادى و جنبشى که چنانکه اشاره شد طبیعى است و همه کس نمى‏تواند آن را دفع کند.این گونه حسد بدترین نوع آن است، زیرا معصیت‏بر خود حسد مترتب است، و نیز بر آثار مذمومى که از آن ناشى و صادر مى‏شود.
(ثانیا) یا او را بر اظهار آن به وسیله گفتار و کردار وادار نمى‏کند، بلکه در ظاهر از آن خوددارى مى‏کند، لکن در باطن زوال نعمت او را مى‏خواهد و کراهتى در درون خود از این حالت ندارد.شکى نیست که این نوع حسد نیز مذموم و حرام است، زیرا عینا مانند نوع پیشین است و فرقى بین آنها نیست جز اینکه در این نوع آثار فعلى و قولى صادر و ظاهر نمى‏شود، و بنابراین مظلمه ندارد و لازم نیست از محسود حلیت‏بخواهد، بلکه گناهى است‏بین او و خدا، زیرا حلیت‏خواستن تنها در مورد کارهاى ظاهر است که از جوارح صادر مى‏شود. (ثالثا) یا حسد وى را بر آثار مذموم ظاهر وا نمى‏دارد، و به علاوه اگر در دل خود طبعا تمایلى به زوال نعمت محسود احساس کند آن را مکروه دارد و از آن ناخشنود و بر خود خشمناک باشد و با خود مبارزه کند.در این صورت بر او گناهى نخواهد بود، زیرا در مقابل میلى که از جهت طبع به زوال نعمت محسود دارد از جهت عقل به مبارزه برمى‏خیزد و آن را ناپسند و مکروه مى‏دارد، و در واقع با این کار آنچه بر او واجب بوده بجا آورده است.و اما اصل میل طبیعى غالبا تحت اختیار در نمى‏آید، زیرا دگرگون ساختن طبع به نحوى که نیکوکار و بدکار در نزد او یکسان باشد و نعمت و بلا و راحت و رنج‏براى او فرقى نکند کار هر کسى نیست و آبشخورى نیست که هر کسى بتواند به آن دست‏یابد.آرى هر که پرتو معرفت پروردگار بر دلش تابیده، و جانش به انوار حب و انس او روشن شده، و در دریاى محبت‏خداى تعالى مستغرق و از عشق او واله و مدهوش گشته، و از ارتباط خاصى که بین علت و معلول و خالق و مخلوق است آگاهى یافته و آن را نیرومندترین بستگى دانسته، و آنگاه یقین کرده باشد که همه موجودات رشحه‏اى از رشحات وجود او و جمیع کاینات صادر از فیض وجود اویند، و تمامى ممکنات از یک پستان شیر مکیده‏اند، و حقایق عالم کون از آبشخور وحدت حقیقى آب رحمت وجود نوشیده‏اند - چنین کسى کارش به جائى مى‏رسد که دیگر به جزئیات و تفاصیل احوال مردم توجه و التفات ندارد، بلکه همه را با یک چشم مى‏نگرد، و آن چشم رحمت است، و همه را بندگان خدا و فعل او مى‏بیند، و جملگى را مسخر او مى‏داند، و دیگر چیزى را با چشم ناخشنودى و بدى ملاحظه نمى‏کند، اگر چه هر گونه بلیه و گرفتارى از آن به او برسد، زیرا به هر که و به هر چه مى‏نگرد از خود وى غافل است، و نسبت و انتسابش را به خداى سبحان در نظر مى‏گیرد، و همه در انتساب به او یکسانند.
مطلب دیگر این است که بعضى بر این عقیده‏اند که حسد تا به مرحله عمل نرسد و آثارش بر جوارح آشکار نشود گناه نیست، و بنابراین حسد حرام منحصر است‏به قسم اول.دلیل اینان حدیث نبوى است که ذکر کردیم: «سه چیز است که مؤمن از آنها جدا نمى‏شود: حسد...» ، و این حدیث دیگر از آن حضرت صلى الله علیه و آله و سلم: «سه چیز است که براى مؤمن راه بیرون شدن و خلاصى از آنها هست، و راه نجات و بیرون شدن از حسد این است که ستم و تعدى نکند.» ولى صحیح این است که امثال این اخبار را بر قسم سوم حمل کنیم.و آن این است که نفس طبعا به زوال نعمت‏شادمان است‏با اینکه از جهت عقل و دین از آن کراهت دارد، تا آنجا که این کراهت‏به مقابله و رویاروئى با تمایل طبع مى‏کشد.زیرا ظاهر اخبار ذم حسد دلالت دارد بر اینکه هر حسودى گناهکار است، و حسد عبارت است از صفت قلبى نه افعال ظاهرى.و حال آنکه بنابراین مذهب بر صفت قلب گناهى نیست، بلکه گناه صرفا بر افعالى است که از جوارح سر مى‏زند.
از آنچه گفته شد روشن است که براى هر کس نسبت‏به دشمنانش سه حالت مى‏توان تصور کرد: اول: آنکه بدى و بد حالى آنها را مى‏خواهد و دوست دارد و شادى خود را با زبان و جوارح ظاهر مى‏سازد، و آنچه را موجب ایذاء آنهاست‏با گفتار و کردار خود نشان مى‏دهد، و این نوع حسد قطعا ممنوع و حرام، و صاحب آن یقینا گناهکار است.دوم: اینکه طبعا بد حالى آنها را دوست دارد، ولى به واسطه عقل خود از این بدخواهى کراهت دارد، و با خود مبارزه مى‏کند، و اگر چاره‏اى براى بر طرف کردن این میل داشته باشد آن را زایل مى‏کند.این گونه حسد مورد عفو است و صاحبش گناهکار نیست.سوم: ما بین این دو نوع است: در دل حسد مى‏ورزد بدون اینکه خود را بر آن حسد ملامت کند یا آن را در دل خود زشت و ناپسند شمارد، و لکن جوارح خود را از صدور آثار حسد نگاه مى‏دارد.این گونه حسد مورد اختلاف است.و حقیقت مطلب را چنانکه بیان شد دانستى.
حسد در روایات اسلامى
در روایات اسلامى نکوهش شدیدى از حسد شده به گونه‏اى که در باره کمتر صفتى از صفات رذیله چنین نکوهش دیده مى‏شود، به عنوان نمونه کافى است که به چند حدیث زیر که گوشه کوچکى از آن احادیث است نظر بیفکنیم:
1- در حدیثى از رسول خدا(ص) مى‏خوانیم: «الحسد یاکل الحسنات کما تاکل النار الحطب; حسد حسنات را مى‏خورد همان گونه که آتش هیزم را مى‏خورد». (17)
تعبیر بالا به خوبى نشان مى‏دهد که آتش حسد مى‏تواند تمام خرمن سعادت انسان و حسنات او را بسوزاند و زحمات یک عمر او را بر باد دهد به گونه‏اى که دست‏خالى از دنیا برود.
2- همین معنى به صورت شدیدترى از امام باقر و امام صادق‏8 نقل شده است، مى‏فرمایند: «ان الحسد یاکل الایمان کما تاکل النار الحطب; حسد ایمان را مى‏خورد همان گونه که آتش هیزم را مى‏خورد». (18)
آرى صفت رذیله حسد نه تنها خرمن حسنات را مى‏سوزاند که خرمن ایمان را نیز خاکستر مى‏کند. شرح این سخن در تحلیل‏هاى آینده خواهد آمد.
3- در حدیث دیگرى از امام امیرمؤمنان(ع) آمده است: «الحسد شر الامراض; حسد بدترین بیمارى اخلاقى است‏». (19)
طبق این حدیث هیچ بیمارى اخلاقى بدتر از حسد نیست.
4- از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «راس الرذائل الحسد; سرچشمه صفات رذیله حسد است‏». (20)
5- و نیز از همان حضرت در یک تعبیر کنایى آمده است که فرمود: «لله در الحسد ما اعدله بدء بصاحبه فقتله; آفرین بر حسد! چقدر عدالت‏پیشه است، نخست‏به سراغ صاحبش مى‏رود و او را مى‏کشد»! (21)
6- باز از همان حضرت نقل شده که فرمود: «ثمرة الحسد شقاء الدنیا و الآخرة; میوه رخت‏حسد شقاوت دنیا و آخرت است‏»! (22)
7- در حدیث دیگرى از امام صادق(ع) آمده است: «آفة الدین الحسد و العجب و الفخر; آفت دین و ایمان(سه چیز است) حسد و خود بزرگ بینى و فخرفروشى‏». (23)
8- امام صادق(ع) مى‏فرماید: هنگامى که موسى بن عمران(ع) با خدا مناجات مى‏کرد چشمش به مردى افتاد که در سایه عرش الهى قرار داشت، عرض کرد: «یا رب من هذا الذى قد اظله عرشک; خداوندا این کیست که عرش تو بر سر او سایه افکنده است؟!» فرمود: «یا موسى هذا ممن لم یحسد الناس على ما آتاهم الله من فضله; اى موسى! این از کسانى است که نسبت‏به مردم در برابر آنچه خداوند از فضلش به آنها ارزانى داشته، حسد نورزیده‏». (24)
9- در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم(ص) مى‏خوانیم: «ستة یدخلون النار قبل الحساب بستة; شش گروهند که قبل از حساب الهى وارد آتش دوزخ مى‏شوند به خاطر شش چیز»!
«قیل یا رسول الله من هم؟; عرض کردند اى رسول خدا! آنها کیانند»؟
«قال: الامراء بالجور، و العرب بالعصبیة، و الدهاقین بالتکبر، و التجار بالخیانة، و اهل الرستاق بالجهالة، و العلماء بالحسد; زمامداران به خاطر ظلم و بیدادگرى، عرب به خاطر تعصب، کدخدایان و خان‏ها به خاطر تکبر، تجار به خاطر خیانت‏به مردم، روستاییان به خاطر جهل و دانشمندان به خاطر حسد»! (25)
به این ترتیب حسد در درجه اول بلاى بزرگ براى دانشمندان است!
10- این بحث را با حدیث دیگرى از پیامبر اکرم(ص) به پایان مى‏بریم(هر چند احادیث در این زمینه بسیار است) فرمود: «انه سیصیب امتى داء الامم! قالوا: و ماذا داء الامم؟! قال: الاشر و البطر و التکاثر و التنافس فى الدنیا، و التباعد و التحاسد حتى یکون البغى، ثم یکون الهرج! ; به زودى بیمارى(بزرگ) امتها، امت مرا فرامى‏گیرد! عرض کردند: بیمارى(بزرگ) امتها چیست؟ فرمود: هوسرانى و عیاشى و فزون‏طلبى، مسابقه در دنیاپرستى، اختلاف و نفاق و حسد نسبت‏به یکدیگر و سرانجام به ظلم و ستم و سپس به هرج و مرج مبتلا مى‏شوند»! (26)
چند مساله مهم
با روشن شدن دیدگاه قرآن مجید و روایات اسلامى در مورد این رذیله اخلاقى(حسد) و عمق فاجعه‏اى که از آن حاصل مى‏شود، به سراغ چند نکته مهم که در این بحث‏باقى مانده است مى‏رویم تا موضوع حسد از جوانب مختلف روشن گردد و آنها عبارتند از:
1-    معنى و مفهوم حسد.
2-    انگیزه‏هاى حسد.
3-    نشانه‏ها و آثار حسد.
4-    پیامدهاى فردى و اجتماعى حسد.
5-    طرق درمان و پیشگیرى حسد.
1- مفهوم «حسد» و تفاوت آن با «غبطه‏»
بزرگان علم اخلاق در تفسیر «حسد» چنین گفته‏اند: «حسد» که در فارسى از آن تعبیر به «رشک‏» مى‏شود به معنى «آرزوى زوال نعمت از دیگران است، خواه آن نعمت‏به حسود برسد یا نرسد» بنابراین کار حسود یا ویرانگرى است، یا آرزوى ویران شدن بنیان نعمتهایى است که خداوند به دیگران داده است، خواه آن سرمایه و نعمت‏به او منتقل شود یا نه!
بنابراین بدترین نوع حسد آن است که انسان نه فقط آرزوى زوال نعمت دیگران داشته باشد بلکه در مسیر آن گام بردارد، خواه از طریق ایجاد سوء ظن و بدبینى نسبت‏به محسود» یعنى کسى که مورد حسد واقع شده است‏باشد یا از طریق ایجاد مانع در کار او و این نوع حسد حاکى از خباثت‏شدید درونى حسودان است.
مرحله ساده‏تر آن است که هدفش به چنگ آوردن آن نعمت است از طریق سلب کردن آن از دیگران گر چه این هم از رذایل و صفات زشت است، ولى به شدت نوع قبل نیست.
باز مرحله پایین‏تر آن است که تنها آرزوى سلب نعمت از دیگرى کند بى آنکه کمترین سخنى بگوید و کوچکترین گامى در این راه بردارد.
این حالت هرگاه بى اختیار براى انسان پیدا شود - که گفته‏اند براى بسیارى پیدا مى‏شود - گناهى بر او نیست، ولى اگر در اختیار انسان باشد به طورى که از طریق مقدماتى حاصل شود و با مقدماتى از میان برود، بى شک آن هم جزء رذایل اخلاقى است، ولى اینکه گناه دارد یا نه قابل تامل است و این تامل از آنجا ناشى مى‏شود که آیا صفات زشت درونى هر چند اختیارى باشد مادام که در عمل انسان ظاهر نشود حرام است‏یا تنها یک انحطاط اخلاقى محسوب مى‏شود؟
به هر حال نقطه مقابل حسد «غبطه‏» است و آن این است که انسان آرزو کند که نعمتى همانند دیگران یا بیشتر از آنها داشته باشد، بى آنکه آرزوى زوال نعمت کسى را داشته باشد.
ولى بعضى معتقدند که «غبطه‏» نیز نوعى حسد است و حتى حدیثى از رسول خدا(ص) به عنوان شاهد نقل کرده‏اند. (27)
اما روشن است که این سخن در صورتى است که حسد را به معنى وسیعى تفسیر کنیم که مقایسه نعمت‏هاى خویش با دیگران را شامل شود که در واقع یک نزاع لفظى است و معروف همان است که در بالا گفته شد.
به هر حال حسد صفتى است مذموم و نکوهیده در حالى که «غبطه‏» نه تنها مذموم یست‏بلکه پسندیده و مایه ترقى و پیشرفت است همان گونه که «طریحى‏» در «مجمع البحرین‏» ماده حسد آورده است.
در حدیثى از امام صادق(ع) مى‏خوانیم: «ان المؤمن یغبط و لایحسد، والمنافق یحسد و لایغبط; مؤمن غبطه مى‏خورد، ولى حسد نمى‏ورزد، اما منافق حسد مى‏ورزد و غبطه نمى‏خورد». (28)
2- انگیزه‏هاى حسد
مى‏دانیم بسیارى از صفات رذیله از یکدیگر سرچشمه مى‏گیرند، یا به تعبیر دیگر تاثیر متقابل دارند. حسد نیز از صفاتى است که از صفات زشت دیگرى ناشى مى‏شود و خود نیز سرچشمه رذایل فراوانى است!
علماى اخلاق براى حسد سرچشمه‏هاى زیادى ذکر کرده‏اند: از جمله عداوت و کینه است که موجب مى‏شود انسان آرزوى زوال نعمت از کسى که مورد عداوت اوست کند.
دیگر کبر و خودبرتربینى است، به همین جهت اگر ببیند دیگران مشمول نعمت‏هاى بیشترى شده‏اند آرزو دارد بلکه تلاش مى‏کند که نعمت آنان زایل گردد تا برترى او را نسبت‏به دیگران به خطر نیفکند!
سوم حب ریاست است که سبب مى‏شود آرزوى زوال نعمت دیگران کند، تا بتواند بر آنها حکومت نماید; زیرا اگر امکانات او از نظر مال و ثروت و قدرت او بیش از دیگران نباشد پایه‏هاى ریاست او سست مى‏شود.
چهارم از اسباب حسد ترس از نرسیدن به مقاصد مورد نظر است، چرا که گاه انسان تصور مى‏کند نعمت‏هاى الهى محدود است اگر دیگران به آن دست‏یابند امکان رسیدن او را به آن نعمت‏ها کم مى‏کنند.
پنجمین سبب احساس حقارت و خود کم بینى است، افرادى که در خود لیاقت رسیدن به مقامات والایى را نمى‏بینند و از این نظر گرفتار عقده حقارتند آرزو مى‏کنند دیگران هم به جایى نرسند تا همانند یکدیگر شوند!
ششمین اسباب حسد بخل و خباثت نفس است; زیرا بخیل نه تنها حاضر نیست از نعمت‏هاى خود در اختیار دیگران بگذارد بلکه از رسیدن دیگران به نعمت‏هاى الهى نیز بخل مى‏ورزد و ناراحت مى‏شود، آرى تنگ نظرى، کوته‏بینى و رذالت طبع آدمى را به حسد مى‏کشاند و گاه مى‏شود که همه این امور ششگانه دست‏به دست هم مى‏دهند و گاه دو یا سه منشا به هم ضمیمه مى‏شوند و به همان نسبت، خطر حسد فزونى مى‏یابد.
ولى فراتر از اینها حسد ریشه‏هایى در عقاید انسان نیز دارد، کسى که ایمان به قدرت خدا و لطف و عنایت او و حکمت و تدبیر و عدالتش دارد چگونه مى‏تواند حسد بورزد؟
شخص حسود با زبان حال دارد به خداوند اعتراض مى‏کند که چرا فلان نعمت را به فلان کس دادى؟! این چه حکمتى است و چه عدالتى؟! چرا به من نمى‏دهى؟! و نیز به زبان حال مى‏گوید: هرگاه خدا به دیگرى نعمتى دهد ممکن است از دادن مثل آن به من العیاذ بالله عاجز باشد پس چه بهتر که نعمت از او سلب گردد تا به من برسد!
بنابراین حسودان در واقع گرفتار نوعى تزلزل در پایه‏هاى ایمان به توحید افعالى پروردگار و حکمت و قدرت او هستند، چه اینکه انسانى که به این اصول مؤمن باشد مى‏داند تقسیم نعمت‏ها از سوى خداوند حسابى دارد و بر طبق حکمتى است و نیز مى‏داند خداوند توانایى دارد که بیشتر و بهتر به او ببخشد، هرگاه آنها را شایسته نعمت‏بداند، پس باید کسب شایستگى کند.
به همین دلیل در حدیثى از زکریا(پیامبر بزرگ الهى) آمده است که خداوند مى‏فرماید: «الحاسد عدو لنعمتى، متسخط لقضائى، غیر راض لقسمتى التى قسمت‏بین عبادى; حسود دشمن نعمت من است، او خشمگین در برابر قضا و تقدیر من و ناراضى از قسمتى است که در میان بندگانم کرده‏ام‏»! (29)
شبیه همین معنى از رسول خدا(ص) نقل شده است که مى‏فرماید: خداوند به موسى بن عمران فرمود: «لاتحسدن الناس على ما آتیتهم من فضلى، و لاتمدن عینیک الى ذلک، و لاتتبعه نفسک، فان الحاسد ساخط لنعمى، ضاد لقسمى الذى قسمت‏بین عبادى و من یک کذلک فلست منه و لیس منى!; اى موسى! هرگز در مورد آنچه به مردم از فضلم عطا کرده‏ام حسد مورز و چشم به آنها ندوز و آنها را در دل پیگیرى نکن(و بر این امور خرده مگیر); زیرا حسود نسبت‏به نعمت‏هاى من خشمگین و مخالف تقسیمى است که در میان بندگانم کرده‏ام، هر کس چنین باشد نه من از اویم و نه او از من است‏»! (30)
کوتاه سخن اینکه حسود در واقع پایه‏هاى اعتقادى محکمى ندارد وگرنه ى‏دانست‏حسدورزى نوعى انحراف از توحید است.
شاعر عرب در همین زمینه مى‏گوید:
الا و قل لمن کان لى حاسدا ا تدرى على من اسات الادب؟! اسات على الله فى فعله اذا انت لم ترض لى ما وهب!
«به حسود من بگو آیا مى‏دانى نسبت‏به چه کسى اسائه ادب مى‏کنى؟ تو بى ادبى در برابر خداوند نسبت‏به کارش دارى، هرگاه راضى به بخشش خدا در باره من نشوى‏»! (31)
3- نشانه‏هاى حسد
این صفت رذیله مانند بسیارى از صفات دیگر گاه آشکار و صریح است و گاه مخفى و در حال کمون، به همین دلیل باید از آثارى که بزرگان علم اخلاق و روانکاوان براى آن ذکر کرده‏اند یا به تجربه دریافته‏ایم، آن را در مراحل اولیه باید شناخت و پیش از آنکه در وجود انسان ریشه بدواند و مستحکم گردد به درمان آن پرداخت.
از جمله نشانه‏هایى که براى آن ذکر شده امور زیر است:
1- هنگامى که مى‏شنود نعمتى به دیگرى رسیده است، غمگین و ناراحت مى‏شود، هر چند آثارى از خود بروز ندهد.
2- گاه از این مرحله فراتر مى‏رود و زبان به غیبت و عیبجویى مى‏گشاید.
3- گاه از این هم فراتر مى‏رود و به دشمنى و عداوت و کارشکنى برمى‏خیزد!
4- گاه تنها به بى‏اعتنایى و بى مهرى و یا قطع رابطه از شخصى که مورد حسد او قرار گرفته قناعت مى‏کند، سعى دارد او را نبیند و سخنى از او نشنود و اگر سخنى در باره او بگویند سعى مى‏کند با ورود در مطالب دیگر گوینده را از ادامه سخن بازدارد، یا اگر مجبور به بیان مطلبى در باره او شود سعى مى‏کند صفات برجسته او را پنهان سازد و یا نسبت‏به آن سکوت کند.
هر یک از این امور مى‏تواند نشانه‏اى از بروز رذیله حسد باشد.
در احادیثى که در منابع اهل عصمت: براى ما نقل شده است اشارات روشنى به این معنى دیده مى‏شود، از جمله در کلامى از امیرمؤمنان على(ع) مى‏خوانیم: «یکفیک من الحاسد انه یغتم فى وقت‏سرورک; براى شناخت‏حسود همین بس که او غمگین شود در حالى که تو شادمان هستى‏»! (32)
به عکس هنگامى که زیانى به انسان برسد، شخص حسود خوشحال مى‏شود، همان گونه که در آیه 50 سوره توبه مى‏خوانیم: «ان تصبک حسنة تسؤهم و ان تصبک مصیبة یقولوا قد اخذنا امرنا من قبل و یتولوا و هم فرحون; هرگاه نیکى به تو رسد آنها را ناراحت مى‏کند و اگر مصیبتى به تو رسد مى‏گویند: ما قبلا پیش‏بینى چنین مطلبى را مى‏کردیم و تصمیم لازم را گرفتیم و باز مى‏گردند در حالى که خوشحالند»!
 


منابع :


طراحی سایت : سایت سازان