میهن داک - میهن داکیومنت

زندگينامه وان گوگ


کد محصول : 10001116 نوع فایل : word تعداد صفحات : 142 صفحه قیمت محصول : 10000 تومان تعداد بازدید 880

فهرست مطالب و صفحات نخست


زندگينامه وان گوگ

پيش گفتار
بيش از هفتاد سال از مرگ و فغان وان گوگ ميگذرد اما خاطره او هنوز در ما زنده است.
«و نسان هلندي» - نامي كه خود بر خويشتن نهاده بود- كمترين قرابتي با آن ولگرد يا دهقاني كه در حالتي سرشار از جنون و جذبه دست به نقاشي مي زد، همان تصويري كه در بسياري از كتابها و فيلم ها از او به دست مي دهند، نداشت. ونسان ، مهربان ، ملايم و گشاده دست بود، از بيماري هول انگيزي كه دردي جانكاه در مغز و تنش انداخته بود و هر چند گاه او را به موجودي ديگر، به موجودي عصبي و خشن بدل مي كرد رنج مي برد. در جستجوي شخصي خود در كشف حقيقت همچنين به كند و كاو در حقيقت مردم ساده زحمتكش، مطرود تباه شده نيز مي پرداخت. دنياي او دنياي دهقانان برابانت، معدنكاران بوريناژ، سين روسي، مووه نقاش، با باتانگي سمسار، رولن نامه رسان و خواهراپي فن ، بود. بيش از همه برادر همدل و هم زبانش تئو به او نزديك بود و سهمي اساسي در كار او داشت، از لحاظ مالي او را ياري مي كرد تا به نقاشي بپردازد، تا بتواند به رغم تمام موانع و محاسبات غلط، ناكامي ها و ترديدها، رنج ها و سرخوردگي ها و سرزنش ها بكار خود ادامه مي دهد و به آنجا برسد كه فرياد برآورد:‌«بسيار خوب اين كاري است كه من نقد جان برسر آن نهاده ام و براي آن نيمي از عقلم را از دست داده‌ام ... اما تو چه مي خواهي ؟»صفحاتي كه در پي خواهد آمد حكايت مردي را بازگو مي كند كه از راه جذبه و شور، شجاعانه، و فارغ بال به جستجوي
حقيقت برآمد. و هنگامي كه قلم رو به زمين گذاشت، قلم بدست گرفت و كوشيد هر چه روشن تر درخود نظر كند و درون خويش را آشكار سازد.
براي شناختن ونسان هيچ راهي بهتر از مطالعه نامه هاي او نيست. از همين رو است كه نامه ها بافت اصلي اين تحقيق را تشكيل مي دهند، و در بسياري مواقع خود اوست كه سخن ميگويد.
راست است كه ونسان براي شناخت نهضت امپريستونيستي، يعني بزرگترين جنبش هنري عصر او ، به نقاشان پاريسي رو آورد اما از آنجا كه هرگز نمي توانست در برابر طبيعت آرام و منفعل بماند و بيش از آن كه دلبسته ضر به هاي پاره پاره رنگ و نيز فضا باشد دل مشغول طرح، رنگ، اشياي سخت و انسان هاي زنده و ملموس بود هرگز بصورت امپريسيونيستي راست آيين در نيامد. از همين روست كه ونسان وان گوگ را در قالب مبهم «پست امپريسونيسم» جاي مي دهند.
 
زوندرت سي ام مارس 1853 تا سي ام ژانويه 1869

فصلي از غم انگيزترين سرگذشت هاي تاريخ نقاشي در سي ام مارس 1853 در گروت- زوندرت در ايالت برابانت هلند، نزديك مرز بلژيك گشوده شد. در اينجا بود كه ونسان وان گوگ  چشم به جهان گشود. تئودورس پدر ونسان كشيش و كشيش زاده بود،اجداد او زاد بر زاد يا روحاني بودند(حتي يكي  از وانگوگ ها يكبار به مقام اسقفي كليساي اترخت نايل آمد) يا زرگر و تاجر. مادرش آناكورنليا كاربنتوس كه سه سال بزرگتر از پدر ونسان بود دختر يك صحاف دادگاه اهل لاهه بود. زندگي زناشويي اين دو راحت و بي دغدغه مي گذشت.
با اين همه آغاز زناشوئي با بدبياري توأم بود؛ نخستين فرزند شش هفته پس از تولد مرد. خوشبختانه يك سال بعد از آن روز همسر كشيش پسر دومي را باردار شد كه نام فرزند  اول را بر او نهادند.
تئو پسر ديگر خانواده، برادر محبوب و نيز حامي و راهنماي ونسان در اول مه 1875 تولد يافت، سپس خانواده داراي چهار فرزند ديگر شد. ونسان تا دوازده سالگي در روستاي محل تولدش به سربرد، پسري آرام بود كه هردم در معرض غليان هاي ناگهاني بي تابي و نابردباري و خلجان روحي اي بود كه اغلب جاي خود را به دوره هاي طولاني افسردگي مي داد. باحالتي آميخته به سرسختي و اغلب تودار و مرموز بابچه هاي ديگر در نمي آميخت. خواهرش اليزابت بعدها درباره او نوشت: «نه فقط براداران و خواهران كوچكش در نظر او چون بيگانگان جلوه مي كردند، بلكه نسبت به خود نيز چون بيگانه اي بود.» دوران كودكيش ظاهراً در ملال گذشته و پسري تنها بود؛ اما در عين حال بسيار كله شق و مصمم بود.  در سراسر زندگي احترام خود را نسبت به محيط خانه كه در نظر او نمونه يك «زندگي پربار»  بود، حفظ كرد. حس مي كرد كه تنها همين نوع زندگي معني و مفهومي دارد هر چند كه خود هرگز بدان دست نيافت. درس هايي كه  از زمين و مردم ساده و خشني كه در آن كار مي كردند، آموخت، تأثيري نيرومند بر او گذاشت.
صورت ظاهر ونسان نمودار شخصيت باطني اوست. خواهرش اليزابت او را اينگونه توصيف ميكند:‌« هيكلي تنومند داشت لاغر نبود. چون اين عادت بد را داشت كه هميشه سرش را زير مي انداخت، كمرش اندكي خميده بود، ريش قرمز كم پشتش كه زير يك كلاه حصيري پنهان بود بر چهره اي غريب (و نه چهره يك مرد جوان ) سايه مي انداخت. پيشانيش اش به همين زودي اندكي چين برداشته بود، ابروهايش در حالتي از تمركز در هم كشيده و اخم آلود بود. چشم هايش كوچك و ژرف بود و به تناسب تأثيري كه در مردم مي گذاشت گاه آبي بود و گاه سبز مي زد. ولي به رغم اين ظاهر سرد و غير جاذب، جلوه روشن ژرفناي روح تسخير ناپذيرش، نوعي غرابت به كل شخصيت او مي بخشيد.»
بي شك يكي از راههاي شناخت شخصيت وان گوگ را بايد در آميزه عرفان و واقع نگري، شور و وانهادگي و جذبه و رخوت جستجو كرد؛ اين حالات به نوبه خود ميراث منع و تحذير هاي شجره پدري بود كه به تناوب كشيشان جاي خود را به تجّار و دريا نوردان ماجراجو ميدادندو از اينرو يكي سخت پابند آداب اجتماعي بود و ديگري شورشي.
شخصيت وان گوگ آميخته به سايه روشن هاي سرگيجه آوري است كه هر چند گاهي به نظر مي رسد كه مي توان «توضيحي براي شخصيت او» يافت ولي در نهايت به هيچ رو توضيح بردار نيست.»
ونسان در اكتبر 1864 هنگامي كه بيش از يازده سال نداشت، زوندرت را به قصد تحصيل در مدرسه ژان پروويلي در ژون برگن ترك كرد. والدين ونسان گمان مي كردند پسرشان در معاشرت با بچه هاي هم سن و سال خود «متمدن» خواهد شد،‌ ولي حاصل كار نوميد كننده بود؛ چه بسا گوشه گيرتر و حساس تر شد، ولي اغلب يا با خود خلوت مي كرد و به مطالعه كتب فلسفي و كلامي اي مي پرداخت كه سطح آن از سن او بسيار بالاتر بود، يا فقط به رؤيا فرو مي رفت. تكاليفش را خوب انجام نمي داد.
احتمال مي رود كه عشق هديه طراحي را از مادرش – كه چند طرح ديدني رنگ و روغن پيش از ازدواج او در دست است – به ارث برده باشد. ونسان به اين زوردي در طرح ها و سياه مشقهاي گوناگون قوت اين تأثير را ثابت كرد. براي نمونه طرحي از يك پل در دست داريم امضا و تاريخ يازدهم ژانويه 1862 را دارد؛ و پشت صفحه طرح چند نيمرخ كاريكاتور گونه به چشم مي خورد؛ يك ظرف شير كه تاريخ پنجم سپتامبر همان سال را دارد؛ سگي در حال پارس كردن به تاريخ بيست تو هشتم دسامبر؛ مركز كورينت در بيست و دوم اوت 1863؛ چند پيش طرح از گل؛ چند منظره با آبرنگ از جمله حومه‌شاتودكردي، نزديك آرل(1863)؛‌ بزچران و رمه اش به تاريخ نهم اكتبر 1863. تمام اين طرح ها به دقتي وسواس آميز كشيده شده ؛ و نمودار كار يك محصل كوشاست.
ونسان در سپتامبر 1866 از مدرسه ژان پروويلي به مدرسه اي مشابه واقع در تيلبورگ رفت؛ و با خانواده هنيك در خيابان چهل و هفتم سرفويل هم خانه شد.
دو سال در تيلبورگ ماندگارشد، تا اينكه در چهاردهم مارس 1868 به زوندرت بازگشت. در اين هنگام، پانزده ساله بود.
 
لاهه
سي ام مارس1869 تا سيزدهم ژوئن 1873

ونسان به سفارش عمو كنت به عنوان دستيار ترستيگ نامي كه مدير شعبه هلندي بنگاه «گوپيل و شركا» ي دلالان آثار هنري پاريس بود، و در لاهه خيابان شماره 10 قرار داشت، مشغول كارشد. اين سال ها به تلاش و تكاپو و آرامش گذشت، و ونسان امكان يافت تا با دنياي پرتنوعي از تصويرهاي عامه پسند، از نقاشي هاي مناظر زندگي روزمره تا طرح هاي نظامي، عريان نگاري، غروب آفتاب و ماجراهاي عاشقانه آشنا شود. در بيست و نهم ژانويه 1871، وان گوگ كشيش كه از سوي شوراي عالي كليساي پروتستان به سرپرستي كليساي هل وويروت گماشته شده بود، همراه همسر و فرزندانش زوندرت را ترك گفت، و به اين طريق ونسان ديگر هرگز دهكده زادگاهش را نديد. ونسان در نوزده سالگي به شتاب دوره نوجواني را پشت سرگذاشت و به مردي رسيد. در اوت 1872، او و برادرش تئو، كه در آن هنگام در مدرسه اي شبانه روزي در اويترويك بود، مكاتبات مادام العمر خود را آغاز كردند. از بين تمام برادارن وخواهران ونسان، تئو بيش از همه به او نزديك بود؛ با اين همه هيچ شباهتي به هم نداشتند؛ هر قدر تئو آرام و مطمئن بود، برادر بزرگترش ونسان زودرنج، متكبر و شوريده بود. ونسان، تئو را پناه و مأوا و تكيه گاه خود مي شمرد. چنين مقدر بود كه تئو مورد اعتماد و سپس شاهد او باشد. در سيزدهم ژوئن 1873، ونسان به شعبه لندن بنگاه گوپيل انتقال يافت، و يكي دو اتاق درمهمان خانه خانم«لوير» نامه كه بيوه يك روحاني پروتستان بود، اجاره كرد.
 
لندن
سيردهم ژوئن 1873 تا پانزدهم مه 1875

ونسان در ژانويه 1874، نوشت:‌«چقدر دلم مي خواهد بجاي اينكه بيشتر اوقات از طريق نامه درباره هنر بحث كنيم رو در رو با تو گفتگو كنم. دلم مي خواهد به اندازه تو تحسين كنم، اما اغلب مردم چگونه بايد و شايد تحسين نميكنند.» تا اينجا هنر در نظر ونسان كمابيش به تصاوير و تابلوهاي بنگاه گوپيل محدود مي شد؛ از آن ميان نيايش مريم مقدس ميله، آثار مسونيه و مارگريت در چشمه آري شيفر را دوست داشت. ونسان هنوز خواننده اي حريص بود؛‌ به خصوص  ديكنز براي او جاذبه اي  غريب داشت. به تئو سفارش مي كرد: « تا مي تواني درباره هنر بخوان»
او از دل سخن مي گفت،‌ زيرا به شدت به اورسولا دختر صاحب مهمان خانه، دل بسته بود. محبوب او در يك مهدكودك كار ميكرد، و همين موضوع سبب شد تا با «زندگي پربار» كه بيش از هر چيز در دنيا احترامش را بر مي‌انگيخت، پيوند برقرار كند. اورسولا را «فرشته اي كه مشتي كودك احاطه اش كرده اند» مي خواند. در نامه هايي كه به خانواده اش نوشته، اين شور و نشاط و اميد به تشكيل خانواده منعكس است. او چنان غرق در شادي معصومانه خود بود كه هرگز گمان نميبرد كه ممكن است اورسولا لذت روحي و چشم و گوش بسته او را به ريشخند بگيرد. جرأت آن را نداشت كه عشقش را ابراز كند.
بالاخره در حالتي سرشار از شورو عاطفه، احساساتش را بر زبان آورد و از دختر خواست كه با او ازدواج كند. دختر وانمود كرد كه از اين درخواست دستخوش حيرت شده است و سپس توفان خنده را سرداد و به گفت كه پيش از اين به نامزدي يكي از مشتريان قبلي درآمده است. ونسان كه به شدت ناراحت شده بود به التماس از او خواست كه نامزديش را به هم بزند؛ اما دختر گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. اورسولا كه گمان مي برد ونسان را از اين فكر منصرف كرده است، شروع به دست انداختن او كرد، و وقتي كه ونسان پافشاري كرد و به عجز و لابه ادامه داد، دختر بار ديگر خنده را از سرگرفت و دل شكست. ونسان نوميد و دل شكسته لندن را ترك گفت و به والدينش در هل وويروت پيوست.
چنگش افتاده بود اما تقدير خط بطلان برآرزوهاي ابلهانه او كشيد؛‌ رويا ناپذير شده بود، و او تنها در تيرگي و غم رها شده بود. ونسان از اكتبر تا دسامبر 1874، در شعبه پاريس بنگاه گوپيل بكار پرداخت، اما درست پيش از پايان سال، او را به شعبه لندن باز گرداندند. ونسان كوشيد با مطالعه، رفتن منظم به كليسا و قدم زدن در تنهايي در اطراف شهر لندن موضوع را به كلي فراموش كند. در طي ماه هاي بعدي آتش وجد و حالت عارفانه او بالا گرفت. باور داشت كه رنج او دليلي است بر اينكه بايد با عمل به خير كفاره گناهاني را بپردازد كه خداوند به سبب آنها مجازاتش ميكرد. درپانزدهم ماه مه 1875 ونسان بار ديگر به پاريس انتقال يافت.

پاريس
پانزدهم مه 1875 تا سي و يكم مارس1876

ونسان در ششم ژوئيه به تئو نوشت:‌« اتاق كوچكي در محله مونمارتر اجاره كرده‌ام كه تو از آن خيلي خوشت خواهد آمد. اتاق كوچكي است، اما مشرف به باغچه‌اي است كه پوشيده از پيچك پاپيتال و شاخه هاي درخت مو است.»
در بيست و دوم اكتبر، پدر كه به سرپرستي كليساي اتن منصوب شده بود، هل وويرت ترك كرد. غروب هاي طولاني و اندوهبار را به خواندن آثار ويكتورهوگو، هاينه، كيتس، لانگ فلو يا جرج اليوت اختصاص داده بود؛ احساسات مذهبي او به شدت هر چه تمام تر فزوني مي گرفت. ونسان به ارشاد ادامه داد، و به بردارش توصيه كرد كه به مطالعه براي تهذيب و اصلاح خود بپردازد.
اكنون ديگر از لاادريوني مانند ميشله و رنان بدش آمده بود و آثارشان را نمي خواند، در چهاردهم اكتبر 1875 نوشت:‌«در جستجوي روشنائي و رهائي گام بردار و اين همه در بند جنبه هاي بد زندگي نباش.» ونسان چنان غرق در مطالعه و تفكر بود كه كارش را فراموش كرد بنگاه گوپيل بدست آقاي بوسو و والادون افتاده بود و اين دو چندان علاقه اي به دستيار عجيب  و غريب خود نداشتند. مشتريان بنگاه از او ناراضي بودند. به علاوه خود ونسان هم از تصاويري كه آنها مي فروختند خوشش نمي‌آمد و نظرش را صريحاً به زبان مي آورد. سرانجام پس از چند جلسه بحث و گفتگو به كارفرمايانش گوشزد كرد كه دلالي تصاوير نوعي«فريبكاري سازمان يافته» است و به همين دليل اخراج شد؛ و در اول آوريل 1876 پاريس را ترك گفت.
اين اتفاق شكستي تازه براي ونسان محسوب مي شد.در آخر ماه مارس، ونسان به تقاضاي آگهي مندرج در يك روزنامه كه خواستار ناظمي براي يك مدرسه شبانه‌روزي در رمزگيت شده بود،پاسخ مثبت داد. مدير مدرسه آقاي استوكس او را بطور نيمه وقت بكار گماشت؛‌ ونسان به قصد عزيمت به اتن كه پدرش در آن هنگام پيشواي روحاني آن بود، پاريس را ترك كرد. ونسان در شانزدهم آوريل، يعني چند روزي پس از بيست و سومين سالگرد تولدش ، به آنجا رسيد.

 رمزگيت، ايلوورت
هفدهم آوريل تا سي و يكم دسامبر 1876


بسياري از شاگرادانش آقاي استوكس به خانواده هاي تهي‌دست تعلق داشتند؛ بنا بود ونسان به تدريس زبانهاي مختلف و از جمله زبان فرانسه كه چندان بر آن مسلط نبود و زبان آلماني بپردازد، و در ضمن شهريه دانش‌آموزان را جمع كند. به رمزگيت علاقه داشت. ونسان آرامتر مي نمود. به تئو نوشت: « راستي كه روزهاي خوشي را در اينجا مي گذرانم؛ ولي هنوز به اين خوشبختي و آرامش چندان اعتماد ندارم.» در يكي از روزهاي گرم ژوئن، تصميم گرفت كه پاي پياده به لندن برود؛ در كانتربري توقف كرد، و هنگامي كه شب فرارسيد كنار مردابي كه در اطراف آن چند درخت تناور آلش و نارون قرار داشت، دراز كشيد و تا ساعت سه صبح همان جا خوابيد. سرشب به لندن رسيد و دو روز در آنجا ماند.«به ديدن آدم هاي مختلف، ازجمله روحاني اي كه به نامه نوشته بودم، رفتم» سپس براي ديدار از خواهرش آنا كه در يك مدرسه خصوصي زبان فرانسه تدريس ميكرد به ول وين رفت.
در خلال روزهايي كه در لندن به سر بردكوشيد تا بار ديگر اورسولا را ببيند؛ اما وقتي كه خبر شد او ازدواج كرده است، نوميد و غمزده به راه خود رفت. در اين هنگام اقاي استوكس محل مدرسه اش را به ايلوورت در حومه لندن تغيير داد؛‌ از اينكه شهريه ها دير به دير پرداخت مي شد ناراحت بود، و از اينرو وان گوگ را در فشاري گذاشت تا به جمع آوري شهريه از والدين بچه ها بپردازد.
توصيفي كه ونسان از حال و روز رقت آور خانواده هاي شاگردان به دست داد، در آقاي استوكس اثر نكرد و ثابت شد كه ونسان توانايي جمع آوري پول را ندارد؛‌ و به همين دليل بايد مدرسه را ترك مي كرد.
اما اين مورد، ديگر شكست به حساب نمي آمد، چرا كه افشاي بيرحمانه شوربختي طبقه كارگر ونسان را به گرفتن چنين تصميمي برانگيخته بود. در هجدهم اوت وقتي زندگي در مدرسه، و زندگي سراسر مبارزه سال پيش در پاريس را باهم مقايسه ميكرد، به تئو نوشت: «كي دوباره به آن حال و هوا بر ميگردم؟ اگر اصلاً بازگشتي در كار باشد، به احتمال قوي فقط براي انجام دادن يك كار كاملاً متفاوت خواهد بود.»
ونسان مايل بود در صورت امكان در هيأت مبلغ مذهبي در يكي از بنادر ساحلي «مثلاً ليورپول ياهال خدمت كند. در اينطور جاها، موعظه‌گر براي ارشاد دريانوردان و خارجي ها وعيادت از بيماران گاهي به دستياراني نيازمند مي شد كه به چند زبان مسلط باشند»، آقاي جونز مانع از رفتن او نشد. در آن روز، هر چند قدري دير، آشكارا دريافت كه بار گراني برگرده معاونش گذاشته است،  و در عين حال مواعظ ونسان در مخاطبانش نمي گرفت. با اين همه، ونسان از دل و جان خود را وقف تكليف معنوي اش كرده بود. در اواخر دسامبر خسته و مانده نزد خانواده اش در اتن بازگشت.
پدر ونسان رنجش آشكار خود را از آخرين ناكامي پس پنهان نكرد. ونسان پريده رنگ، لاغر و تبدار بود؛‌ اعضاي خانواده سري تكان مي دادند و افسوس مي‌خوردند. بهتر اين بود كه هم براي حفظ سلامت خودش و هم براي حفظ آبروي پدر به هلند مي رفت، و شغل آرام تر و پردرآمدتري پيدا مي كرد.
عمو كنت عاقبت در برابر خواهش هاي والدين ونسان تسليم شد و موافقت كرد كه بار ديگر كاري براي برادرزاده اش دست و پا كند. ونسان در كتابفروشي ون برام و بلوسه در دور درخت مشغول كار شد. با اين حال، ونسان هيچ قصد نداشت از تكاليف  مذهبي اش دست بكشد.
 اتن، دوردرخت
اول ژانويه تا نهم مه 1877

پس از تجربه تلخش در كار تبليغ مسيحيت، اينك در كار كتابفروشي آرامشي يافته بود. او غرق مطالعه كتب مذهبي و فلسفي بود و در اتاق كوچكش چون زاهدي گوشه نشين مي زيست. به ديوار اتاق دو تمثال مسيح آرام بخش و مسيح پاداش دهنده را آويخته بود كه تئو به او هديه كرده بود.
ونسان دوره كار در كتابفروشي را تنها درنگي كوتاه مي شمرد كه به او امكان مي داد تا دقيقتر و جامع تر از گذشته به مسائلي كه يك مبلغ مسيحي با آن روبرو بود، نظر كند، و در ضمن خود را بهتر بشناسد. گوشش بدهكار زخم زبانهاي همكارانش در كتابفروشي يا هم خانه هايش در تالبروژ استراتژ كنار موز نبود. در بيست و ششم فوريه، وقتي تئو را ملاقات كرد از شادي سر از پا نمي شناخت، و چند هفته بعد در بيست و دوم مارس، نوشت: «وقتي از هدف هايم براي تو مي نويسم افكارم روشني و صراحت پيدا مي كند.»
اكنون احساس تداوم و پيوستگي، بر دعوت آمرانه به تبليغ مسيحيت افزوده شده بود. ونسان به سير و مطالعه اخلاقي و فلسفي، «آشنائي و عشق به زندگي و آثار مرداني چون ژول بره تون، ميله ، شارل ژاك، رامبرانت، باسبوم و بسياري ديگر ... و همچنين تمايل به پروردن انديشه هاي بلند» را نيز افزود.
ونسان هنوز به گوشه گيري و تنهايي روزگار مي گذارند، و جز با يك ناظم مدرسه به نام گرليتز كه در همان پانسيون زندگي مي كرد، تقريباً با هيچ كس ديگر حشر و نشر نداشت.
اما پدر ونسان رفته رفته تحت تأثير اعتقاد عميق و شور و شوق او به تكميل مطالعاتش قرار گرفت، و از اينكه پسرش راه او و اجدادش را برگزيده بود، خشنود بود. شوراي خانواده دعوت به اظهار رأي شد، و سرانجام به اين نتيجه رسيد كه كشيش آينده بايد تحصيلات مقدماتي خود را در آمستردام تكميل كند، و نخستين آزمون رشته الهيات را بگذراند.  اين دوران را مي توانست با عمو يوهانس كه در آن هنگام مدير كارخانه كشتي سازي نيروي دريائي بود، سركند. ونسان در نهم مه به خانه عمويش رسيد.

آمستردام، اتن، بروكسل
نهم مه 1877 تا دسامبر 1878

دوران تحصيل ونسان طولاني و سرشار از كار و كوشش بود. در اين ميان به ويژه زبان لاتين ويوناني را دشوار يافت، دروس يوناني را نزد خاخام جواني به نام مندس دوكستا كه در بخش يهودي نشين آمستردام زندگي مي كرد، مي آموخت و دائي استريكر وظيفه مرور بر درس هاي او را برعهده گرفته بود.
جبر و هندسه را پيش تكسيرا دوماتوس(خواهرزاده مندس) كه در مدرسه بي بضاعت هاي يهودي تعليمات ديني تدريس ميكرد، مي خواند. به تئو نوشت:‌كه اين مرد «به بردباري سگي كه استخواني را مي جود» كار ميكند. ونسان در نظر عمو يوهانس، با آن عقايد لاهوتي و تحصيلات پيرانه سر، پاك مضحك جلوه مي كرد؛ او ونسان را واداشت كه فقط به يك اتاق قناعت كند، و به ندرت پيش مي آمد كه حتي در موقع صرف غذا- كه ونسان خود مجبور به تهيه آن بود- او را ببيند.
ونسان به برادرش نوشت: « گهگاه وقتي دارم چيز مي نويسم از روي غريزه طرح كوچكي هم مي كشم، مثل همان طرحي كه چند روز پيش برايت فرستادم. به ندرت يادداشت هايي از اينگونه از آن دوران در دست است. ونسان اقرار ميكند كه از روي «غريزه»طراحي مي كند؛ هنوز نقاش به حساب نمي آيد ، و آينده‌اش مسير ديگري را بايد طي كند، يا دست كم اعتقاد او چنين است. نامه هايش به تئو، هنوز پر از موعظه هاي اخلاقي و نهي از منكرات و شرح دور و دراز و كسالت آور تلاش هايش براي مطالعه، شرح مشكلات، شكايات و تكرار اميدهايش است. راه دشواري اختيار كرده بود، ولي مي بايست به اين راه ادامه دهد و ثابت قدم بماند.
بار ديگر مطالعه آثار ميشله و رنان را از سر گرفت، منتها با اين تصور كه «آگاهي از تاريخ بطور كلي، و افراد خاص هر دوره به ويژه آگاهي از تاريخ كتاب مقدس تا تاريخ انقلاب، از اديسه تا آثار ديكنز و ميشله...» او را ياري خواهد كرد تا به «انساني باطني و روحاني» تبديل شود.
دو ماه بعد، وقتي كه از دقت و ريزه بيني در كتابها حوصله اش سررفت، درس و كتاب و مطالعه را پاك رها كرد؛ آيا براي ابلاغ حقيقت خدا به انسان واقعاً اين همه نياز به آموختن هست؟ بازگشت ونسان پدر و مادر را در نوميدي وتلخكامي فروبرد، خاصه كه براي شخص كشيش اينكار بي شك پيامدهاي ناگواري در بر داشت؛ اما ونسان چنان افسرده مي نمود كه از سرزنشش چشم پوشيدند. خوشبختانه آقاي جونز، مقام روحاني ايلوورت كه درهمان اوان از اتن بازديد ميكرد به او كمك كرد تا آرامشش را باز يابد. در اواسط ژوئيه، هر دو به همراه پدر و نسان به بروكسل رفتند، و از يك دانش‌سراي مقدماتي ديدار كردند كه دوره تحصيلي آن سه ساله بود- به خلاف سراسر هلند كه دوران تحصيل دست كم شش سال طول ميكشيد. ونسان بي ميل نبود كه يكبار ديگر بختش را بيازمايد. مديران مدرسه پيشنهاد كردند براي آنكه :‌«بتوانند بيشتر با هم آشنا شوند» سه ماه او را بپذيرند، اما از آنجا كه شهريه ها بسيار گران بود، بدبختانه چاره اي جز رد پيشنهاد نداشتند. ونسان به اتن بازگشت و مطابق معمول تنها و خاموش روزها را به پرسه زدن در اطراف، نوشتن متن موعظه يا رونگاري «با قلم ومركب و مداد» از تصاوير نقاش محبوبش ژول بره تون ميگذراند.
ونسان در بروكسل با اعضاي انجمن انجيل كه تحت تأثير ايمان او قرار گرفته بودند، تماس داشت. به هر تقدير چند هفته بعد به مدرسه كوچكي در لاكن لو بروكسل كه مبلغ مذهبي تربيت مي كرد، و اداره آن برعهده كشيش بركما بود، پذيرفته شد. رؤياي او سرانجام به حقيقت پيوسته بود، و ونسان از شادي د رپوست خود نمي گنجيد. اما خيلي زود اميد هايش نقش بر آب شد.
علل شكست، در شيوه بيان رقت انگيز و طبيعت ناآرام و تحريك پذير و بي ثبات او نهفته بود. علاوه بر اين از تن دادن به كمترين انضباط سرباز مي‌زد و از مربيانش انتقاد نمي پذيرفت؛ مثل هميشه ديرآميز بود، و با لاقيدي تمام لباس مي پوشيد، و ناخواسته خود را به موجودي مورد نفرت همگان بدل كرده بود. دوتن ديگر از شاگردان كشيش بركما، به زودي حكم به عدم شايستگي او دادند.
در پانزدهم نوامبر پس از آنكه تمام روز را با تئو گذراند«طرح كوچكي» براي او فرستاد، كه «در واقع چيز قابلي نيست بلكه فقط «از روي غريزه» در نزديكي لاكن به قلم آمده است.» اين طرح ميخانه محقري را نشان مي دهند به نام او شاربوناژ كه هم محل فروش ذغال سنگ و ذغال كوك بود و هم مشروب.
«... اين نكته هميشه مرا تكان داده، و بسيار عجيب است كه در عين سخت ترين لحظات تنهايي و بي كسي و فقر، در آخر يا نهايت همه چيز، فكر خدا به ذهن ما خطور ميكند. دلم مي خواهد از بعضي چيزها كه بر سر راهم مي بينم، سردستي طرح بزنم، اما چون احتمال ميرود كه اين عمل مرا از كار واقعي ام باز دارد، بهتر است شروع نكنم.» ونسان به رغم تمام مشكلات، دوره آموزشي را تكميل كرد، و اميدوار بود كه او را به بوريناژ بفرستند؛ در ضمن همچنان به قدم زدن هاي دور و درازش ادامه داد، و نقشه هاي فراوان درباره آينده در سر پروراند. درد دلهايش با تئو درباره نقاشي كماكان ادامه داشت. ونسان دوره آموزشي را به پايان برد، اما از آنجا كه انجمن انجيل تصور نمي كرد كه او بتواند مبلغ مذهبي خوبي از كار درآيد، بكاري گماشته نشد. اين ضربه به مراتب سخت تر بود.
بنابراين ونسان در دسامبر همان سال، به بوريناژ، كه فقيرنشين ترين بخش بلژيك بود، رهسپار شد،‌و در خانه دستفروشي به نام وندرهگن در منطقه معدني پاتوراژ مستقر شد و كار موعظه را آغاز كرد.

بويناژ
دسامبر 1878 تا پانزدهم اكتبر 1880

در بوريناژ فقر در همه جا بيداد  مي كرد، و حتي از آنچه ونسان در لندن ديده بود، بدتر بود. يك معدن كار بيش از دو فرانك و نيم درآمد نداشت، و بچه هاي كمتر از چهارده سال، براي شندرقاز، روانه كار در معادن مي شدند.
آوازه «ونسان كشيش آدم خوبي است» در سراسر بوريناژ پيچيد. ونسان كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد،‌ به عيادت بيماران مي رفت، موعظه ميكرد، دلداري ميداد ، دردها را تخفيف مي داد و تسلي مي بخشيد. براي گذران زندگي بكار كپي برداري پرداخت و پدرش سفارشي براي كشيدن چهار نقشه بزرگ فلسطين در ازاي چهل گيلدر دستمزد برايش گرفت. چندان نيازي به پول فلسطين در ازاي چهل گيلدر دستمزد برايش گرفت. و چندان نيازي به پول نداشت، زيرا لباس هاي كهنه مي پوشيد و عملاً چيزي نمي خورد؛‌ سخت مجذوب وظايفش شده بود.
اشتياق به كار چندان بود كه انجمن انجيل او را با حقوق پنجاه فرانك در ماه به مأموريتي موقت به وام كه فاصله چنداني با پاتوراژ نداشت فرستاد. ونسان با نانوايي به نام ژان باتيست دني همخانه شد؛ اما براي ايراد وعظ اتاق بزرگي اجاره كرد كه قبلاً از آن براي مجالس رقص و مهماني استفاده مي شد. هر وقت مجالي دست مي داد از منظره طرح هايي ميكشيد، و براي تئو و خانواده‌اش مي فرستاد. يك روز به درون يك معدن رفت، و شش ساعتي را در آنجا گذراند. اين برخورد هر چند« تأثيري غم انگيز» در او گذاشت، با اين حال، مجذوبش كرد.
ونسان واقعاً در ميان كارگران معدن زندگي مي كرد. مدت ها پيش تمام لباسهايش را به اين و آن بخشيده بود و حالا فقط با يك نيم تنه نظامي مندرس و كلاهي كهنه به اين سو آنسو مي رفت. بعلاوه مقرري ناچيزش را نيز مي‌بخشيد. حتي اتاقي كه در خانه دني اجاره كرده بود، در نظرش بسيار مجلل آمد، وبه اين سبب به كلبه اي محقر نقل مكان كرد كه درآن روي كاه و زمين مي خوابيد. در نامه هايش، بارها محيط اطرافش را با تصاوير رامبرانت، رويسدال يا ميشل يا حتي با آثار ماريس، مووه يا ايسرائلس مقايسه ميكند. به تئو مي نويسد: «بهتر از اين نمي توانم تعريفي از هنر به دست بدهم: هنر يعني انسان بعلاوه طبيعت-طبيعت، واقعيت و حقيقت، منتها با معني و مفهوم و شخصيتي كه هنرمند به آن مي بخشد و به بيان در مي آورد... آن را از بند ميرهاند و تفسير ميكند.» سپس مي افزايد: «مثلاً تصويري از مووه و يا ايسرائلس خيلي چيزها ميگويد و اينها را به مراتب روشن تر از خود طبيعت بيان مي كند.»
ونسان را در بوريناژ بعنوان يك هنرمندي شناختند. طرح زني درحال بازگشت از معدن، كه تاريخ آن به سال 1881 مي‌پيوندد، احتمالاً به تأثير از طرحهاي بوريناژ – كه اكنون هيچ يك از آنها پرداخته بود، زيرا خواهرش مادام دوكن وان گوگ در خاطرات خود مي نويسد كه ونسان هنگام مراجعت به هلند، چند طرح آبرنگ به خانواده اش نشان داد كه زندگي معدن كاران را تصوير ميكرد. ونسان چندي بعد در نامه اي كه از لاهه نوشت مي گويد: « حالا از زماني كه در بوريناژ دست به نقاشي زدم، دو سال ميگذرد.» اين آغاز واقعي كار يك هنرمند است. كشيش وان گوگ با هشدار مادام دني در مورد منجلابي كه پسرش در آن به سر مي برد به وام رفت؛ انجمن انجيل كه بر اثر رفتار غريب ونسان آبرويش به خطر افتاده بود،‌ چيزي نمانده بود ونسان را از مأموريت بركنار كند،اما تنها در واپسين لحظه از تصميم خود صرف نظر كرد. پدر از ونسان قول گرفت كه از آن پس معقولانه تر رفتار كند. در شانزدهم آوريل 1879 در معدني واقع در نزديكي روستاي فرامريز، انفجاري رخ داد. ونسان از جان و دل به ياري مجروحان شتافت؛ با شحاعت و قدرتي فوق انساني در همه جا حاضر شد و هر چير و هركس را زير نظر گرفت. و در همان لحظه ضربه فرودآمد. انجمن انجيل ونسان را به اين بهانه كه واعظ خوبي نيست، بركنار كرد.
ونسان در برابر اين دوروئي بي هيچ اعتراضي تسليم شد‌؛ چنان خسته بودو از فرط تنگدستي به پوست و استخواني تبديل شده بود كه از نفرت و نوميدي از پا درآمد. بوريناژ را با سيمائي درخشان ترك گفت.
ونسان در  بروكسل براي كسب صلاحديد به سراغ پترسن كشيش رفت. اين كشيش عاليقدر، كه ذوقي در طراحي و نقاشي داشت، از اينرو كه ملاقات كننده اش پاي پياده از وام آمده بود، و كيفش را گشوده بود تا «اوراق خط خطي»اش را به او نشان دهد، به حيرت افتاد. كشيش كه خود عضو همان انجمن انجيل بود كه حكم به اخراج وان گوگ داده بود، انتظار داشت كه ونسان بناي شكوه وشكايت را بگذراند، اما او تنها به اشاره اي كوتاه از سر موضوع گذشت، و در عوض همه وقت را، با همان شور و شوق ديوانه واري كه موقع صحبت از تكليف مذهبي اش براي او دست ميداد، به گفتگو درباره هنر گذراند. پترسن كشيش دوتا از طرح هاي ونسان را خريد.
تئو كه كاري در شركت بوسو و والادون پيدا كرده بود، بي درنگ شروع به فرستادن پول براي بردارش كرد، و همچنين به حمايت معنوي و تشويق او برخاست. ونسان با معدن كاري به نام شارل دكر و در خيابان پاويون نزديك مونز همخانه شد. دختر معدن كار مي شنيد كه «او شبها در اتاقك خود گريه و ناله ميكند.» اوقات خود را صرف طراحي از دهقانان و صحنه هاي مختلف كار در مزرعه يا رونگاري از آثار ميله ميكرد. يك روز تصميم گرفت كه به كوريير برود. مي گويد: «شايد ناخواسته بودولي دقيقاً نمي توانم بگويم چرا.» در پانزدهم اكتبر، به بروكسل رفت و با پولي كه تئو برايش فرستاده بود، اتاقكي در بولوار دوميدي شماره 72 كرايه كرد.
اكنون بيست و هفت سال از عمرش مي گذشت. در اين سن و سال كه هنرمندان معمولاً تمام وقت خود را به كارآموزي اختصاص مي دهند، حاصل كار ونسان جز چند طرح بسيار پيش پا افتاده و چند كپي معمولي نبود؛‌ بيشتر اينها از روي آثار ميله و بويژه از روي تابلو« بذر افشان» بود كه ونسان در مجموع پنج بار از آن گرته برداشته بود. اين پرده، مايه دل مشغولي هميشگي او بود، زيرا در يك دوره، دست كم بيست و پنج طرح و هفت تابلو از روي اين موضوع كشيد.

بروكسل
پانزدهم اكتبر 1880 تا دوازدهم آوريل 1881

ونسان اكنون به اين قصد طراحي را بعنوان وسيله بيان برگزيده بود كه ثابت كند عاطل و باطل نيست، توانايي كار كردن را دارد، و مي تواند در راهي كه اختيار كرده، پا برجا بماند. اكنون بزرگترين مشكلي كه پيش پاي خود مي‌ديد اين بود كه در كارش پيشرفت كند، آنقدر كه بتواند از راه فروش آثارش، معاشش را تأمين كند؛ در اين هنگام بازديد از نگارخانه هاي هنري را آغاز كرد؛‌ و در اتاق اجاره اي خود مطالعاتش را با كتاب«دوره كامل طراحي» بارگ و كتاب «مجموعه طرح ها با ذغال  اثرلانژه شروع كرد؛‌هنرمندي به نام اشميت او را ترغيب كرد كه وارد «مدرسه هنرهاي زيبا» بشود اما ونسان پيشنهادش را باتندي رد كرد به يمن وجود تئو با هنرمندي هلندي به نام رولوفس آشنايي يافت كه حاضر شد به او درس بدهد. اما تشويق وحمايتي را كه در جستجو ييش بود عمدتاً شخصي به نام آنتوان ژ. اي. ريدروان را پاربه او ارزاني داشت. واقع اينست كه ونسان ديوانه وار و معمولاً درعين آشفتگي و بي نظمي كار ميكرد. ونسان كوشيد به افكارش نظم بدهد و با جديت و سامان بيشتري كار كند ولي به ندرت فايده مي بخشيد. ونسان مايل بود پاريس برود و كاري پيدا كند. همين كه لحظات افسردگي و اندوه سپري ميشد، تنها براي آنكه بار ديگر در قعر پريشاني و سرخوردگي فرو رود،‌طرح هاي بيشتري مي‌ريخت و به توصيف جزء جزء اميدهايش مي پرداخت. معتقد بود كه اين تنها طريقي است كه مي تواند با اتكا به آن زندگي اش را تأمين كند.
ونسان به قصد صرفه جوئي تصميم گرفت در ده يا حتي در اتن نزد خانواده اش زندگي كند. به تئو نوشت:‌« ترجيح ميدهم بجائي بروم كه با نقاشان ديگر تماس بيشتري داشته باشم و چه بسا اگر امكان داشته باشد با هم كار و زندگي كنيم، چون هم ارزانتر است و هم بهتر» و افزود: « البته اينكه بعدها با تو زندگي كنم برايم لذت بخش است،‌ولي هنوز وقتش نرسيده است.» «... دهقاني كه مرا در حال طرح زدن از يك تنه درخت نظاره ميكند و مي‌بيند كه يك ساعت تمام همانجا نشته ام خيال ميكند من عقلم را از دست داده‌ام و البته به من مي خندد. خانم جواني كه با ديدن لباس ژنده و غرق در كثافت كارگري زحمتكش رويش را برميگرداند، البته نمي تواند بفهمد كه چرا انسان به بوريناژ يا هيست و به اعماق يك معدن ذغال مي رود. او نيز به نوبه خود نتيجه ميگيرد كه من ديوانه ام.
ونسان اغلب مي شنيد كه «ديوانه»اش مي خوانند – همان اصطلاح زشتي كه در حق كساني بكار ميرود كه خود را با ديگران وفق نمي دهند. ولي دور افتادن ونسان از هم نوعانش بكلي خلاف ميل و اراده اش بود. در نظر او هيچ چيز بهتر از آن نبود كه در مسير دلخواهش بيفتد و بدون اتكا به روابطش با اين و آن وجه معاش شرافتمندانه اي بدست آورد. هنگامي كه نخستين بارپس از ناكامي دركار تبليغ مذهبي به گفته خانواده اش حال او «روبه وخامت گذاشت» تصميم گرفتند كه در گيل در نزديكي آنتورپ در يك تيمارستان او را تحت مراقبت ويژه پزشكي قرار دهند. در نيمه آوريل، ونسان بروكسل را به عزم اتن ترك كرد.

هلند
آوريل 1881 تا بيست و هفتم نوامبر 1885

همين كه ونسان به خانه رسيدمشغول كار شد. ونسان به عادت هميشگي قدم زدن هاي دور و دراز در روستا را از سرگرفت، و چيزهاي زيادي خواند.
در اوت، ونسان پسرعموي نقاشش آنتوان مووه را در لاهه ملاقات كرد. مووه تشويقش كرد، و ونسان به اتن بازگشت تا به شدت هر چه تمامتر بكار مشغول شود؛‌ حاصل اين كوشش طرح هايي از زندگي روستائي، از آنجمله كوره آهنگري و بذر افشان و تك چهره اي از پدرش بود.
عمو كنت- كه حالا ونسان روابط حسنه اي با او بهم زده بود- يك جعبه آبرنگ به او پيشكش كرد، و ونسان با آن طرحي قوي از آسيابهاي بادي نزديك دور درخت كشيد كه با گچ تكميل شد. چند ماه بعد در دسامبر به تئو نوشت:‌« مووه به من قوت قلب دادكه اميدوار باشم در مدتي نستباً كوتاه مي‌توانم چيزي بكشم كه قابل فروش باشد.»
در پايان اوت يكي از دختر عموهايش به نام كي‌واس، دختر كشيش استريكر اهل لاهه، به قصد آنكه چند روزي را درميان خانواده وان گوگ بگذراند به اتن آمد. كي به تازگي بيوه شده بود و كودكي چهارساله داشت. ونسان سخت به او دلباخت، اما كي مصمم بود تا به خاطره شوهرش وفادار بماند. به تئو نوشت:« سپس از اين كه چه بايد بكنم، ترديد و دو دلي جانكاهي بر دلم چنگ انداخت. آيا بايد زير بارجواب«نه، هرگز ! هرگز! » او ميرفتم يا ماجرا را فيصله يافته نمي گرفتم، اميدم را ازدست نميدادم و تسليم نمي‌شدم؟»
هنگامي كه اورسولا دست رد به سينه ونسان زد، ونسان خويشتن – داري اش را از دست داد؛ اكنون محتاط تر و زيركتر شده بود:‌تصميم گرفت با تمام قوا، شور و اشتياق و توجهش را به كي معطوف كند تاهم از خودگذشتگي‌اش را ثابت كند و هم او را از عشق سرشارش مطمئن سازد. وقتي اين تدبير ناشيانه با شكست روبرو شد، ونسان باز دست از مقاومت نكشيد و اطمينان يافت كه قدرت احساسات او مقاومت كي را درهم خواهد شكست. چنانكه به تئو نوشت:« ... تو خوب مي فهمي كه اميدوارم تا آخرين تير تركش به كوششم ادامه بدهم تا به او نزديكتر شوم و قصدم اينست، به او عشق بورزم تا او نيز در آخر كار به من دل ببازد . تئو، آيا امكان داردكه تو هم عاشق باشي؟ دلم مي خواهد كه توهم دلباخته باشي چون باور كن كه حتي شوربختي هاي عاشق هم لطفي دارد».
«اگر روزگاري عاشق شدي و با جواب «نه، هرگز !هرگز» روبرو شدي بي شك نبايد تن به تسليم بدهي؛ اما مطمئنم كه تو آنقدر خوش اقبال هستي كه هرگز گرفتار چنين ماجرائي نخواهي شد.» كي براي خلاص شدن از شر بدپيلگي هاي بي وقفه ونسان به نزد خانواده‌اش در آمستردام بازگشت، و ونسان نامه پشت نامه نوشت اما سودي نداشت، هرگز جوابي نگرفت. جواب«نه هرگز!» كي اندوهي جانفرسا در دل او انداخت؛ با اين همه هنوز به اميدهاي واهي خود را مي فريفت. شور و هيجان تب آلودش در آثارش نيز انعكاس يافت تعداد بسياري طرح از دهقانان در مزارع كشيد و پيش طرحهايي هم درباره درخت و چيزهاي ديگر انجام داد. كماكان با نامه هاي سماجت آميزش كي را به ستوه مي آورد و تئو را از تلاش هاي مذبوحانه اي كه براي جلب نظر او مي كرد، بي خبر نمي گذاشت. پدر ونسان بي آنكه حرفي بزند سراپا خشم بود:«او گفته است نه، بنابراين ختمش را برچين.» ونسان به التماس از تئو مي خواست كه بين او و خانواده  پا درمياني كند و آنها را تشويق كند كه «شجاعت و انسانيت بيشتري» به خرج دهند. اين فريادهاي شورانگير بي جواب ماند. شور و جذبه ونسان يا با نكوهش سكوت آميز روبرو شد يا باسرزنش تلخ و آشكار. اكنون بيش از هر وقت ديگر تنها بود.
در اواخر نوامبر طاقتش تمام شد و به آمستردام رفت. به خانه والدين كي رفت ولي او را نيافت. كي كه از آمدن ونسان باخبر شده بود،‌ پا به فرار گذاشته بود. جلو هركس روي ميز بشقابي قرار داشت و بشقاب اضافي وجودنداشت. همين امر امكان داد تا«حدس بزنم كه با اينكار مي خواهند به من بباوارنند كه كي آنجا نيست، چون بشقابش را برداشته بودند. چون مي دانستم كه او آنجاست با خودم گفتم اين كار بيشتر به نوعي بازي يا دست انداختن شبيه است...» چند لحظه بعد وقتي از احوالپرسي هاي معمول فارغ شدند، ونسان پرسيد:«خوب كي كجاست؟ » عمواستريكر به همسرش رو كرد و پرسيد:«راستي، مادر، كي كجاست؟ زن جواب داد:‌«بيرون است».
بعد بي هيچ دغدغه اي شروع به صحبت كردند. ونسان از هنر و موضوع هاي ديگر حرف زد؛ چندي كه گذشت اعضاي جوانتر خانواده كنار كشيدند و ونسان را با عمو و زن عمويش تنها گذاشتند. پدر كي به لحني موعظه وار به برادر زاده اش گفت كه الان نامه اي را برايت مي خوانم كه همين چند ساعت پيش نوشته ام.
ونسان كه در صورت او خيره مانده بود تكرار كرد:‌« اما كي كجاست؟» عمو استريكر بي پرده گفت:«وقتي كه شنيد تو به اينجا رسيده اي گذاشت و رفت»... بعد نامه را درآورد.
«نامه بسيار محرمانه و عالمانه بود ولي في الواقع تمام حرفش اين بود:‌«از من مي خواستند كه از نامه پراني دست بكشم و آنچه سعي است به كار ببرم تا موضوع را يكسره فراموش كنم.
در طي چند روز بعدي، ونسان بارها مجبور به شنيدن خطابه هاي ملال آور در مذمت اهواء و شهوات  شرم آور و ادبيات نفرت انگيز بود. صبح يكشنبه براي آخرين بار به ملاقات خانواده كي رفت، حالت تهاجمي به خود گفت و خواست تا بگذراند دختر عمويش را ببيند. وقتي عمويش زير بار نرفت كه كسي را بدنبال كي بفرستد، ونسان دستش را روي شعله يكي از چراغ ها گرفت و تهديد كرد كه تا كي را نبيند دستش را پس نخواهد كشيد. با اينكار مي خواست به هر قيمت كه باشد، حقانيت، صداقت و ژرفاي عشقش را ثابت كند. اتفاق تكان دنده اي پيش آمدو كشيش پس از لحظه اي گيجي و حيرت، چراغ را خاموش كرد. بعد در حالي از فرط خشم و غيظ صورتش كبود شده بود، بر سرونسان فرياد زد:‌«تو هرگز او را نخواهي ديد» و براي هميشه او را خانه خود به «تاريكي وسرما» بيرون راند.
«در آن لحظه حس كردم كه عشقم مرد، هر چند كه اين احساس يكباره يا بلافاصله به من دست نداد، با اين حال خيلي سريع پيش آمد و خلائي بزرگ و ژرف در دلم دهان باز كرد.»
او در نهايت سرخوردگي و يأس به اتن بازگشت. اكنون تنها سايه اي از او مانده بود، رنگ به صورت نداشت، گونه هايش گود افتاده بود و حالت چشمانش اغلب غريب مي نمود؛‌رفتارش بيش از هر وقت ديگر عصبي، تحكم آميز و خشن شده بود. براي هميشه از شيوه نگرش مذهبي بريدو حتي كار بجايي رسيد كه به آن حمله كرد. در اينجا پدر به خشم آمد و مانند عمو استريكر او را متهم به سرسپردگي در برابر ادبيات هرزه نگار كرد. شكاف ميان آنها عميق تر شد و نظر ستايش آميز ونسان نسبت به پدر بسرعت كاستي گرفت.
ونسان با از دست دادن اميدهايش، تغيير كرد؛‌ اين امر سبب شد همه نيرويش را بر كارش متمركز كند و بالاتر از آن از كوشش هايش درجهت كسب موقعيتي در اجتماع و دست يافتن به يك زندگي شرافتمندانه از طريق ازدواج، تشكيل خانواده و اشتغال بكار خط بطلان بكشد؛ ناكامي هايش او را از جامعه جدا كرد و به موجودي طرد شده بدل ساخت.
ونسان در روز كريسمس پس از مشاجره اي خشونت آميز با پدرش اتن را ترك كرد و به لاهه بازگشت. در آنجا به يمن كمك مووه كارگاهي در شنگ وگ نزديك ايستگاه راين يافت.
متأسفانه وضع مزاجي اش رضايت بخش نبود؛‌بار ها از شدت«تب و تشنج توأم با سردردهاي سخت كه با دندان درد اوج مي گرفت» ناچار شده بود دست از كار بكشد. بعلاوه آنقدر پول نداشت كه دستمزدي به مدل هايش بپردازد و همين باعث ميشد كه از تئو نقاضاي كمك كند.
به تئو نوشت:« الان به جايي رسيده ام كه مي توانم هفته اي يك طرح خوب بكشم،‌همان كاري كه روزگاري به هيچ رو از عهده اش بر نميآمد. درست همين نكته در نظرم بود وقتي كه گفتن احساس مي كنم جواني ام را بازيافته ام.
«اين اعتقاد كه هيچ چيز – شايد جز بيماري- ياراي بازگرفتن اين قدرت را ندارد، به تدريج دارد در من جان ميگيرد.»
ونسان مي نويسد :«امسال زمستان به زني باردار برخوردم كه بچه مردي را درشكم داشت كه او را ترك كرده بود.
«لابد ميداني كه زني كه ناچار است در خيابان ها پرسه بزند از چه راه بايد نانش را دربياورد.
«من اين زن را بعنوان مدل بكار گرفتم و تا آخر زمستان با او كار كردم. ساعاتي كه مدل قرار ميگرفت، مزدش را پرداختم و به لطف پروردگارتا بحال توانسته ام با قسمت كردن نانم با آنها، او و بچه اش را از گزند گرسنگي و سرما در امان نگه دارم...
«به نظر من هر كس كه ذره اي انسانيت در وجودش باشد،‌ مي بايست هيمن كار را ميكرد ... اين زن اكنون چون كبوتر جلدي به من وابسته است.
بدين گونه بود كه كريستين هورنيك، كه ونسان او را سين صدا مي‌زد، به زندگي وان گوگ راه يافت. سي و دو سال  از عمر اين زن مي گذشت و سختي زندگي ومشروب تباهش كرده بود.
او هيچ احساس شهواني نسبت به زنان بعنوان وسيله و منبع لذت جوئي نداشت؛ در نظر او زن در وهله نخست و پيش از هر چيز مادر محسوب ميشد. او بيدرنگ به اورسولا و كي پيشنهاد ازدواج داده بود. اورسولا در يك مهدكودك كار ميكرد، كه در نظر ونسان شغل شريفي بود و كي پسر بچه چهارساله اي را بزرگ كرده بود كه ونسان سخت به او دلبسته بود. ونسان كه اكنون زني را دركنار خود داشت كه در زندگي او شريك شده بود بكلي تغيير كرده بود، براي مراعات حال او، خود را از اندك چيزي هم داشت محروم كرد و براي مشورت در مورد مشكلات دوران بارداري، همراه او به زايشگاهي در ليدن رفت.
در مارس به لذتي نامنتظر دست يافت. عمو كور در آمستردام بكار تجارت آثار هنري مشغول بود، سفارش«دوازده طرح كوچك با قلم از مناظر شهر لاهه را داد... و به قيمت پيشنهادي من يعني دو و نيم گيلدر...؛ بعلاوه قول داد كه اگر طرح ها باب طبعش درآيد دوازده طرح ديگر هم سفارش بدهد.»
ونسان هر روز به تئو نامه مي نوشت و ميكوشيد او را متقاعد كند كه سين به رغم زندگي گذشته اش ، رفيقي شفيق است. تئو كه از قضيه دل چركين بود، سعي كرد با احتياط و به شيوه اي عطوفت‌آميز برادرش را از رابطه نامشروع منصرف كند. طرحهاي سين به نحوي عميق و غم آور زيباست؛ دو تا از اين طرح ها كه هر دو نيز اندوه نام دارند و سين در آوريل يعني هنگامي كه شش ماهه باردار بود براي آنها مدل قرار گرفت، و ونسان بعدها از روي آن چاپ سنگي مشهورش را به همان نام آفريد، از  جمله نخستين شاهكارهاي او به شمار ميروند.
مادر سين نيز مدل قرار گرفت؛ پيرزن كه به كارهاي پست و شاق خو گرفته بود،‌ براي طرح بيوه زن كه با قلم و مداد و قلم موكشيده شد، و با تاش‌هايي از رنگ قهوه ئي سوخته تكميل گرديد، در برابر نقاش نشست. همچنين نقاشي و طراحي در محله ها و خيابان هاي كثيف و بي قواره خست، اسليچ كانيد، وايت چپل يا ابروي لي يه لاهه را نيز آغاز كرد. حومه شهر نيز براي او الهام بخش بود؛ تصوير  افسون كننده و كوچك بامها با آن رنگهاي پر احساس و دلپذير كه منظره كارگاه نقاشي ونسان را در شنگ وگ نشان مي دهد در ماه ژوئيه نقاشي شد. در يازدهم مه 1882، ونسان بعنوان بعد التحرير در پاي نامه اش نوشت: « تئو، قصد دارم  با اين زن ازدواج كنم. هم او به من دلبسته است و هم من به او. در آغاز ژوئن ونسان براي درمان سوزاك،‌كه بر اثر مقاربت با سين به آن مبتلا شده بود، به بيمارستان رفت؛‌ و در همانجا بكار طراحي ادامه داد. همين كه از بيمارستان مرخص شد،‌براي ديدن سين كه «پسر كوچولوي زيبائي» بدنيا آورده بود، با شتاب به ليدن رفت. حتي در نظر داشت از والدينش بخواهد كه به ديدن او بيايند تا «خانه و كارگاه تميزم را كه پر از چيزهايي است كه روي آنها كار ميكنم» ببينند.
كارگاه در شماره 136 شنگ وگ واقع بود، و در آن ونسان، سين، پسر و دختر بچه بزرگتر سين كه به مرض نرمي استخوان مبتلا بود و ونسان به او سخت علاقه مند بود، زندگي مي كردند. قلب ونسان به واسطه «زندگي خانوادگي» اش سرشار از شادي و شعف بود. آه در بساط نداشت زيرا پولي كه تئو مي فرستاد، فوراً صرف هزينه هاي روزمره خانه ميشد؛ با اين همه از بام تا شام روي طرح هاي قوي و زنده كار ميكرد.
نقاشي كردن «جزو بلند پروازي هاي من است؛‌ به رغم آنچه پيش آمده، گرايش من به نقاشي از عشق مايه مي گيرد نه خشم و سرخوردگي؛‌ و انگيزه آن صفا و صميميت است نه شوريدگي. سين آخرين مايه اميد او بود، اميدي كه پس از جواب ردكي در دلش مرده بود. با تمام وجود باور داشت كه «آنچه بين من و سين هست، چيزي واقعي است»، ولي در اين مورد نيز به زودي بايدرفع توهم مي شد. در لاهه بود كه نقاش در كنار سين و كودك نوزادش كه با «نگاهي هوشمندانه» در گهواره خفته بود، از آشفتگي و ترديد سالهاي نخستين رهايي يافت، نظر گاهش عميق تر شد، بر مهارتش افزود و از شر تأثيرهاي متناقض استادان مورد علاقه اش و نيز از نظريات مووه و دوستانش در لاهه آسوده شد.
شور و اشتياق ونسان بكار دم به دم فزوني مي گرفت، گرچه دلگرمي و اطمينانش از خود كار مايه مي گرفت. دنياي خارج دشمن بود. آقاي ترستيك لحظه اي از انتقاد از رفتار ونسان خسته نميشد، طرحهايش به مذاق عمو كور خوش نيامد و فقط بيست گليدر از سي گيلدري كه ونسان انتظار داشت برايش فرستاد، و تئو بيش از پيش با تام قوا مي‌كوشيد او را وادار به قطع رابطه نامشروعش كند.
خوشبختانه در اوت1882 تئو به ديدار برادرش آمد. البته نمي‌دانيم كه ميان اين دو چه گذشت، و آيا همان گونه كه ونسان انتظار داشت برادر جوانتر «محبتش را شامل حال سين» هم كرد يا نه. اماظاهراً تئو تفاهم و سعه صدر نشان داده بود، چه در نامه اي كه درحال و هواي«تأثير سحر آميز ملاقات با تئو» نوشته شده، «همان ملاقاتي كه سبب شد از فرط شادي نتوانم بار ديگر با تمام قوا به كار نقاشي بپردازم»، «اكنون خودم را در قياس با هزاران نفر ديگر خوشبخت تر مي دانم چون تو موانع بسياري را از پيش پايم برداشتي.»
ونسان ماهها بكار و زندگي دركنار سين ادامه داد. مسئوليت خانه و خانواده برايش كسالت آور نبود، و در نامه هايش به تئو، ستايش از اين زن جوان را از حد مي گذراند. با اين حال با سپري شدن سال 1882 خانواده سين با گوشزد كردن اين نكته كه ونسان بالاخره وقتي كه بعنوان مدل از او خسته شد، رهايش خواهد كرد، كوشيد دختر را به ترك ونسان وادارد. اما به رغم تمام اين دردسرها و مشكلات ديگري مثل بي پولي و رفتار ناهنجار و زشت سين( اين زن تمام كمك هزينه ماهانه تئو را صرف مشروب و سيگار ميكرد)، اين دوره سهم بزرگي در شكل گيري زندگي ونسان داشت.
دو دوره كار در نقاشي او ممتاز است، يكي در تابستان 1882 و ديگري يك سال بعد در تابستان 1883. گروه اول تصاوير كه هنوز پرداختي قراردادي دارد و بر روي تل ماسه هاي شونينگن انجام گرفته و شامل طرح هاي كوچك مناظر دريا و پيش طرح‌هايي از ماهيگيران است و گروه تعمير تورهاي ماهيگيري خوانده شده و ديگري كه عنوان آن دختر در جنگل است. در آخرين روزهاي اقامتش در لاهه به نقاشي «جمع آوري سيب زميني» پرداخت، كه فقط طرحي بود براي يك تركيب بزرگتر كه مهارت به فرجام رساندنش را نداشت.
از آنجا كه براي خريدن رنگ و قلم استطاعت مالي نداشت،‌هنوز هم عمدتاً كوشش خود را صرف طراحي ميكرد. آنچه بيش از همه نظرش را ميگرفت و به جستجويش مي رفت، حركت و جنبش بود؛ با ملاحظه همين امر، طرح هاي زنان در حال حمل زنبيل هاي ذغال، زني درحال تكان دادن گهواره و پيرمرد فرتوت را كشيد و كوشيد بياني هر چه گوياتر به آن بدهد، ونسان به جمع آوري تصاوير چاپ سنگي (گراور) پرداخت؛ به ويژه دوميه را مي ستود ولي همچنين به گردآوري باسمه هاي نقاشاني چون شارل ژاك، گوستاو و دوره، رنوار- نزديك به چهل نمونه كوچك و بزرگ – و مورن، مونبار،‌ميله ، ژول بره تون و تصوير پردازان انگليسي هفته نامه هارپر و مجله دگرافيك دست زد.
آيا بالاخره ونسان دريافت كه چشم انداز آينده سين نوميد كننده است، و هرگز ياراي آن ندارد كه خودرا از چنگ انحرافاتش برهاند؟ اين زن اغلب اوقات مست بود و اعتنايي به كودك نوزادش نداشت؛ اما در نامه هايي كه ونسان در نخستين ماههاي 1883 نوشته هيچ اشاره اي به رنجها و ترس هاي خود نكرده است. برعكس، به تئو كه در آن هنگام در شعبه پاريسي گوپيل كار ميكرد و به زني دلبسته بود، توصيه هاي مهر آميز در باب رفتار با اين زن جوان و ضعيف المزاج ميكند.
ونسان صحنه به صحنه زندگي پست و شوربختانه را تصوير ميكرد:‌ گداياني كه در برابر يك سوپ پزي ايستاده اند، و كارگراني با زنبه هاشان و مناظر و چشم اندازهايي از حومه شهر يا ساحل و تل ماسه ها. او براي آنكه سين را از زير نفوذ بد و مخرب مادر و ساير خويشانش دور كند با ساده‌دلي تمام تصميم گرفت«با او به دهكده اي كوچك برود تا طبيعت پيوسته پيش چشم زن باشد...» ولي چشم انداز زندگي يك تبعيدي روستائي سين را ترغيب به اصلاح رفتار خود نميكرد؛ همچنان به نوشيدن مشروب ادامه داد،‌اعتنايي به امور خانه و بچه اش نداشت و به طرزي «تحمل ناپذير بدخلقي  مي كرد.» ونسان كه بي وقفه براي قطع رابطه خفت بارش زير فشار تئو بود،‌بالاخره به صرافت جدائي از سين افتاد؛ كوششهاي ونسان بي ثمر بود. سين و مادرش بر آن بودند كه زن باز بايد به زندگي سابق برگردد. با تئو درد دل ميكند:
«آه، تئو! خوب ميداني كه اين روزها چه احساسي دارم؛‌ چقدر براي  سرنوشت اين زن و بچه اش نگرانم...
«اين زن زيباست، خوب نيست ولي آخر من هم نيستم و گذشته از هر چيز به همان شكل هم سخت به هم دلبسته بوديم. بايد بكاربرگردم و اميدوار باشم كه به زودي چيزي از تو بشنوم»، در حاشيه نامه، ونسان ياد آور ميشود:‌« تا آنجا كه لازم باشد به دادن آگهي براي كار ادامه مي دهم و تمام كوششم را بكار مي برم تا بحال انها مفيد باشم و كمكشان كنم. ونسان لاهه را ترك كرد. ونسان از سين جدا شده بود، چرا كه «براستي محال بود كه بتواند به اين زن اعتماد كند.»
ونسان ابتدا به هوگرن و از آنجا به ني‌يو آمستردام در درنته رفت. دو ماهي را كه در آنجا بسر برد، به طراحي و نقاشي از مناظر غم زده اي پرداخت كه بازتاب حالات روحي‌اش بود.
هر كس را كه در اطراف خود مي ديد، نظرش را جلب ميكرد:‌آهنگر، سبد باف، زني درحال كشيدن جارو يا آسياب كردن قهوه يا چيدن سبزي يا شسشوي ديگ و ظروف ديگر، يا مردي كه پيپ ميكشيد يا روي نيمكت نشسته بود. از يك مداد ساده و گاه از گچ، ذغال، آبرنگ يا رنگ و روغن استفاده ميكرد؛ تك تك آثاري كه آفريد، طبعي اصيل و سرشار از صداقت و شور را جلوه گر مي ساخت. در بهار به تئو نوشت:« تصوير سيب زميني خورها را برايت نمي فرستم مگر آنكه يقين كنم كه در آن چيزي هست. من هنگام كار روي اين تصوير از روي حافظه نقاشي ميكنم.»
در بيست و ششم مارس 1885 وان گوگ كشيش بر اثر سكته ناگهان درگذشت. ونسان اميدوار بود كه تابلو سيب زميني خورها را به رسم هديه روز تولد در اول ماه مه براي برادرش بفرستد؛ اما در آخر آوريل تصوير هنوز ناتمام بود. سيب زميني خورها، كه نوعي ستايش و اداي دين نسبت به زندگي دهقاناني بود كه وان گوگ آرزو داشت نقاششان باشد، در عين حال نشانه اوج مطالعه و تجربه اي بود كه از اكتبر 1884 تا بهار 1885 به طول انجاميد.
در مه 1885 به برادرش نوشت:« كوشيده ام بر اين نكته تأكيد كنم كه آن مردمي كه در پرتو نور چراغ سيب زميني مي خورند، با همان دستها كه خاك را براي يافتن سيب زميني كاويده اند، از ظرف سيب زميني برميدارند، و بنابراين اين طرح از كاريدي سخن ميگويد، و اينكه چطور اين مردم لقمه نانشان را شرافتمندانه به چنگ مي آورند.» در خلال آخرين روزهاي اقامتش در آسايشگاه رواني سن رمي دوبرووانس يعني سه ماه پيش از مرگش،‌ كوشيد اين تصوير را از حفظ بازسازي كند، و طرحي از آن بكشد.
ونسان اتكا به نفس بيشتري احساس مي كرد؛‌تكنيك كارش قوي تر شده بود و رنگها را استادانه تر بكار ميبرد. فاتحانه به برادرش نوشت: «تخته رنگم دارد با من خودي تر ميشود. به پيش طرح هايم فقط به چشم سياه مشق هايي نگاه ميكنم كه مرا با زير و بم‌هاي گسترده رنگ آشنا ميسازد.»
پيش از ترك هلند كه ديگر هرگز بدان بازنگشت، وقايع چند سال گذشته رادر نامه‌اي كه از نونن براي تئو نوشت،‌خلاصه كرد:‌
«يخ تخته رنگ من آب شده و ستروني سالهاي نخستين به سرآمده است. البته حقيقت اينست كه هنوز هم اغلب وقتي چيزي را بدست ميگيرم رنگ ها به ميل خود عمل ميكنند، ولي در عين حال وقتي رنگي را بعنوان آغاز گاه انتخاب ميكنم، آنچه را كه بايد روي پرده بريزم و روحي كه بايد در آن بدمم به وضوح درخاطر دارم.
«... اصلاً قصد ندارم مطالعه در طبيعت و دست و پنجه نرم كردن با واقعيت راكنار بگذارم. زيرا كه ساليان دراز اينكار را با همه نتايج تلخي كه در برداشت. تقريباً بي هيچ ثمره اي انجام داده ام و دلم نمي خواهد اشتباهم را ناديده بگيرم.
«... شخص ابتدا مبارزه نوميدانه اي براي تقليد از طبيعت آغاز ميكند و تيرش به سنگ مي خورد. بعد كار را با آفرينش از روي تخته رنگ خود به پايان مي برد، ودر اين حال طبيعت رام ميشود و بر سر مهر مي آيد.»
«... اينجا مدام نقاشي كرده ام تا نقاشي ياد بگيرم، تصوير روشني از رنگها پيدا كنم و غيره، بي آنكه در بند چيز ديگري باشم.
«زندگي يك نقاش غالباً بي اندازه دشوار است.»
فهرست دوره كار در نونن شامل 240 طرح است كه همه به مطالعه در زندگي روستائي- صحنه هاي داخلي و خارجي، طبيعت بي جان و تك چهره – اختصاص دارد؛‌ و تقريباً 180 تابلو نقاشي موجوداست كه نزديك به يك چهارم كل آثار هنري ونسان را تشكيل مي دهد ازجمله :‌پنجاه منظره، در حدود چهل طبيعت بي جان، نزديك به صد چهره يا پيش طرح در «شخصيت» و بالاخره آن رنگ آميزي شكوهمند خاك كه سيب زميني خورها باشد. البته اين فهرست كامل نيست، چرا كه ما از دوره هاي كار ونسان در نونن فقط از آثاري خبر داريم كه براي تئو مي فرستاد، يا خود به آنتورپ آورد، يا درجاي مطمئني نگاه مي داشت. تمام نقاشي ها و طرح هايي كه پس از رفتن او در كارگاهش جا ماند، يا براي خمير كردن به كارخانه كاغذ سازي فرستاده شده يا به وسيله كهنه فروشان دوره گرد پراكنده شد.
اگر ونسان آرام تر و متعادل تر مي بود وكمتر سخت گيري به خرج مي داد، و نيز اگر كوشش بيشتري براي نمايش آثار خود و فروش آنها به قيمتي كمتر از حد مطلوب بكار ميبرد، شايد مي توانست قدر و منزلتي درمكتب نقاشان لاهه بيابد.
امانسبت به كساني چون سوزروبرتسون و بريتنه، كه خود را به آنان نزديكتر احساس ميكرد،‌به مراتب پرشورتر و سرزنده تر بود.
پيش از آنكه وان گوگ به يكي از استادان نقاشي فرانسه در پايان قرن نوزدهم مبدل شود،‌به كشور خود نشان داد كه صورت نويني از اكسپرسيونيسم مي تواند وجود داشته باشد كه نه تنها بر پايه مشاهده عيني زندگي بلكه بر نوآوري هاي جسورانه در شكل و رنگ استوار باشد،‌و از همان سنت هاي ملي نشأت بگيرد كه اسلويي ژترز، تورپ، و بعدها هنريك شابوت ديگر نمايندگان آن بودند.
ونسان در بيست و هفتم نوامبر 1885 نونن را به عزم آنتورپ ترك كرد. پيش از ترك دهكده به تئو نوشت:« كاري بس دشوار و سخت در پيش است. اما به آدمي كه وارد جنگ ميشود، احساس غريبي دست مي دهد.»

آنتورپ
28 نوامبر 1885 تا فوريه 1886

ونسان خيلي زود اتاق كوچكي با اجاره بهاي بيست و پنج فرانك در ماه، در شماره 194 خيابان لانگ دايماژ كرايه كرد.
جيبش تقريباً خالي بود، و عملاً هيچ نمي خورد، و روزها را در نگارخانه هنر مي‌گذراند:‌ در آنجا بود كه نقاشي هيا خيره كننده روبنس را با آن رنگهاي شاد و چالاك و پرهياهو و هيأت باروك وار اندام هاي پيچ در پيچ غرقه در نور كشف كرد. ونسان با نگاه نيزبين يك مشاهده گر به اطراف بندرگاه، به ميان ملوانان، كارگران بارانداز و روسپيان ميرفت؛‌ در ميخانه هائي پرسه مي زد كه در غوغاي صداي پيانوزناني از هر رنگ و دست به تمام زبانهايي كه در مخيله مي گنجد به وراجي و شايعه پراكني سرگرم بودند، و در ميان شليك خنده ها جلوه گري مي كردند يا باران فحش و ناسزا را بر سر يكديگر مي باريدند.
كار نقاشي از برخي  مناظر شهر، بويژه كليساي جامع و بندرگاه را آغاز كرد. سپس با پول اندكي كه برادرش فرستاد، امكان يافت كه مدلي را به خدمت بگيرد؛ مدل يكي از دختران كافه هاي ساز و ضربي و نوعي «روبنس زنده» يا گيسوان سياه و خم اندر خم بود، و ونسان كوشيد هم او را «شهوت انگيز و هم در عين حال سخت زجرديده » نشان دهد. ونسان به ديوارهاي كارگاهش تصاوير چاپي نقاشي ژاپني را سنجاق كرده بود. بيش از بيست سال پس از بودلر، مانه، برادران گنكور و دگا، ونسان در برابر جاذبه بي تكلف اين تصاوير و رنگهاي روشنشان كه خالي از هر گونه نيم سايه يا رنگهاي بينا بيني بود، به حيرت افتاد.
در اين كارگاه موقتي چند صورت از خود كشيد كه تا جائي كه مي دانيم نخستين تك چهره هاي خود هنرمند است. ونسان تا پايان عمر هيچگاه اين چهره جستجوگر نگران خود را ترك نگفت. از وابستگي به برادر، خاطرش آزرده بود. نگراني خلقش را تنگ كرد،‌ و تئو كه به علت پرداخت صورت حسابهاي شخصي خود فرستادن اندكي پول براي ونسان را به تعويق انداخته بود،‌بار ملامت هايي را كشيد كه راستي سزاوارش نبود، خاصه وقتي كه بدانيم اندكي پيشتر حواله اي 150 فرانكي براي برادرش فرستاده بود.
ونسان ناچار چهار سالي را كه از عمرش باقي مانده بود نه صرف زندگي كردن بلكه وقف مبارزه براي زنده نگه داشتن خود در تنهايي و تنگدستي به منظور آفرينش هنري كرد.
ونسان اغلب از جدائي ناپذيري سرنوشت خود و برادرش سخن مي گفت. تئو نيز بيش از پيش تحت تأثير و نفوذ نيرومند برادر كه آميزه اي از خيال پروري و روشن بيني بود، قرار مي گرفت. ونسان كه از غريزه خود پيروي مي كرد،‌راه مطالعه رنج آور پيگير و مراقبه و تفكر را پيش گرفت؛‌ در آثار استادان فن دقت و تأمل به خرج مي داد. آنچه از شكست ها و نوميدي هايش آموخته بود براي بارور كردن گرسنگي بكار بست. ونسان براي خريدن رنگ و قلم مو عملاً بخود گرسنگي ميداد- جز نان چيز ديگري نمي خورد ودر سراسر روز براي آنكه فكرش را از گرسنگي منحرف كند سيگار مي كشيد. به همين دليل وقتي كه قواي جسمي اش بكلي تحليل رفت، دچار سرگيجه و دردهاي سخت معده شد.
به تئو نوشت :‌«ما مي كوشيم و اوضاع را بر وفق مراد مي كنيم. پس مي بيني كه من از ديگران قوي تر نيستيم ، چون اگر بيش از اين به وضع خودم بي اعتنا بمانم بر من همان خواهد رفت كه بر بسياري نقاشان ديگر رفت... آن وقت ناچار بايد رو به قبله دراز بكشم يا حتي بدتر از اين، ديوانه و سفيه بشوم.
خاطره دردها و شوربختي هايش در نونن، مايه رنج اش بود، و علاوه بر بيماري و ضعف جسمي اش «دوره انباشته از مشكلات» را از سر ميگذراند؛ اما « با همه اين احوال، سرحال بود»، و قصد داشت كه توجهش را يكسر معطوف به مطالعه در اندام هاي عريان كند. ونسان درباره چيزهايي كه سبب ميشد گاهي اين هراس به او دست دهد كه ديگر چيزي از عمرش باقي نمانده، «با پزشكي صحبت كرد، و پزشك تا توانست او را دلداري داد.» ونسان بيشتر از وضع جسماني اش حرف زد، و پزشك كه او را كارگري معمولي پنداشته بود، گفت :‌«خيال ميكنم شما آهنگريد»، ونسان شادمانه نوشت: «و اين درست همان چيزي است كه من سعي كرده ام در خودم تغيير بدهم.» «وقتي كه جوانتر بودم زود رنج و عصبي به نظر ميرسيدم، و حالا بي شباهت به يك ملوان يا آهنگر نيستم، و خوب، تغيير هيأت آدمي به موجودي«پوست كلفت» چندان هم آسان نيست.»بدبختانه هنوز براي پرداخت دستمزد به مدلها، آه در بساط نداشت. وورلات مدير آكادمي به او توصيه كرد كه به كلاس نقاشي برود و او در هجدهم ژانويه 1886 به آكادمي پذيرفته شد.
بيماري ونسان شدت گرفته بود، و نظمي در كارش نبود. اكنون فكري راكه مدتها درسر پروده بود با تئو در ميان گذاشت:‌به پاريس و نزد تئو برود. تئو تن نزد ولي چندان اشتياقي هم نشان نداد؛ مي دانست كه بايد دو دستي به برادرش بچسبد، و نيز مي دانست كه شخصيت ونسان چندان پيچيده و بغرنج شده است كه به سادگي نمي توان با او كنار آمد. به ونسان پيشنهاد كرد كه تا ژوئيه منتظر بماند، اما ونسان بيشتر مايل بود بي معطلي راه بيفتد.
در نظر ونسان، تئو و خودش يك تن واحد بودند، و از اينرو بي آنكه ترديدي به خود راه دهد، اطلاع و انتقاد از رفتار و كردار برادر كوچكتر را حق مسلم خود مي پنداشت. وقتي تئو پافشاري يا اعتراض ميكرد، ونسان خشمگين مي شد و او را به باد تهمت و ناسزا ميگرفت، و تئو سكوت ميكرد و تسليم مي شد. در واقع هر روز كه ميگذشت نفوذ ونسان بر برادرش فزوني ميگرفت و اراده خود را هر چه بيشتر به كرسي مي نشاند.
در يكي از موارد، در تابستان 1886 ونسان تا‌ آنجا پيش رفت كه پيشنهاد كرد در رابطه اي كه تئو با يك زن جوان داشت جاي برادرش را بگيرد؛ تئو ميخواست به هر نحو شده از شر اين زن آسوده شود؛‌ البته ونسان «ترجيح ميداد كه قضيه بدون ازدواج فيصله پيدا كند ولي در صورتي كه وضع وخيم تر ميشد، حتي حاضر بود تن به ازدواج مصلحتي بدهد.»
در آغاز مارس، تئو يادداشت ناخوانا و آشفته اي دريافت كرد كه مضمونش اين بود:‌« براي آنكه اينطور سرزده آمده ام سرزنشم نكن؛ خيلي در اين باره فكر كرده ام؛‌ما بايد در وقت صرفه جوئي كنيم. چطور است از ظهر به بعد فكر كرده ام؛‌ ما بايد دروقت صرفه جويي كنيم. چطور است از ظهر به بعد يا اگر تو مايل باشي حتي زودتر همديگر را در لوور ببينيم. «دلم مي خواهد بدانم كه تو كي مي تواني به سالي كاره بيايي. در مورد مخارج، باز هم مي گويم،‌ هيچ فرق نمي كند. البته مقداري پول كنار گذاشته ام كه ميخواهم پيش از اينكه ديناري ازآن را خرج كنم با تو در اين باره صحبت كنم. اوضاع را بر وفق مراد مي كنيم، مطمئن باش.
«بنابراين هر چه زودتر راه بيفت.»
ونسان با يك تصميم ناگهاني آنتورپ را به عزم پاريس ترك كرده بود.



 


منابع :


منابع


1-   اليزابت دوكن-وان‌گوگ

vinvent van gogh, pertoonlijke herinneringen aangaande knnstenaar.

(باران 1910). متاسفانه اين خاطرات دور از واقع و رمانتيك است.

2-   ژوئن-ژوئيه 1882

3-   سن‌رمي 1889

4-   همان جا: .vvg. persoonlijke

5-   به تئو ژوئيه 1880.

6-   مقدمه بر lettersde van gogh a son frere theo (پاريس، 1954).

7-   دهم اوت 1874.

8-   سي‌ام مارس 1874.

9-   شش اكتبر 1875.

10اتن، چهارم آوريل 1876.

11ششم مه 1876.

12آيلوورت دهم نوامبر 1876.

13آيلوورت سوم اكتبر 1876.

 

طراحی سایت : سایت سازان