میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

مقاله تاريخ جمع مصحف در زمان عثمان


کد محصول : 10001129 نوع فایل : word تعداد صفحات : 18 صفحه قیمت محصول : رایگان تعداد بازدید 938

دانلودرایگان فایل رمز فایل : m3d1129

فهرست مطالب و صفحات نخست


تاريخ جمع مصحف در زمان عثمان

ابن جعفر عسقلاني تاريخ جمع مصحف عثماني راتفه 25 هجري ضبط كرده و قول كساني را كه در تاريخ جمع مصحف را در حدود سال سي هجري ذكر كرده اند بر مبناي بي خبري و غفلت دانسته است بي آنكه در صف قول خود مستندي را ارائه دهد.
ابن جزري در كتاب « النشر في القرآن العشر» راجع به تاريخ جمع قرآن     مي نويسد : در حدود سال سي هجري ـ در زمان خلافت عثمان ـ حزيفه بن اليمان كه در جنگ ارمنستان و آذربايجان اختلاف مردم را در امر قرائت ديده بود ( از عراق به مدينه ) نزد عثمان آمد و به او گفت : درياب اين امت را پيش از آنكه در قرآن همان اختلافي رخ دهد كه در ميان يهود و انصاري روي داد. پس عثمان براي حفصه پيام پرستاد كه صحف را نزد ما بفرست تا نسخه چند از آ“ برداريم و آن گاه به تو آن را باز پس دهيم .
حفصه آنرا نزد عثمان فرستاد و عثمان فرمان داد تا زيد بن ثابت و عبدالله بين زبير و سعيد بن عاص و عبدالرحمن بن حارث بن هشام از آن نسخه بردارند و هر گاه اختلافي در قرائت بازديد پيش آيد . به سان قريش بنويسند زيرا قرآن به زبان قريش نازل شد.
ابن فرري مي نويسد : مصحف هايي كه از روي صفحه بوبكري استنساخ شد همه مجرد از نقطه و شكل بودند و با همان حروف و نقطي به كتابت در آمد كه پيامبر در حديق (انزل القرآن علي سبعه (حرف ) اشاره فرموده بود و در آخرين عرضه بر رسول الله مورد قبول قرار گرفت .
اختلاف نظر ابن مسعود با عثمان در مورد جمع قرآن
و نيز ابن واضح يعقوبي در تاريخ خود درباره جمع قرآن در زمان خلافت عثمان چنين مي نويسد :
« عثمان قرآن را جمع آوري كرد دويت نمود و سوره هاي دراز را با سوره هاي طويل و سوره هاي كوتاه را با سوره هاي قصار پهلوي هم قرار داد. و به اطراف و اكناف نوشت كه قرآن را جمع آوري كنيد تا همه جمع آوري شد. پس آن ها را با آب گرم و سركه جوشانيد و بقولي آنها را سوزانيد و جز مصحف عبدالله بن مسعود با همه مصحف ها چنين كرد ابن مسعود در كوفه بود و زير بار نرفت كه محصف خود را به عبدالله بن عامر بدهدو عثمان بدو نوشت كه عبدالله بن مسعود را نزد من فرست چه تباهي به اين دين و فساد به اين امت راه ندارد. پس در حالي كه عثمان خطبه مي خواند عبدالله به مسجد در آمد و عثمان گفت : اكنون جانوري سياه بر شما در آمد . پس ابن مسعود سخني درشت گفت و عثمان فرمود تا او را با پايش كشيدند و دو دنده او شكسته شد پس عايشه به حرف آمد و بسيار سخن گفت .
و به قولي ابن مسعود اين پيشنهاد را به او نوشت ولي چون خبر يافت كه عمثان قرآن ها را مي سوزاند گفت اين را نخواستم و به قولي حذيفه بن اليمان اين پيشنهاد را به عثمان نوشت و ابن مسعود رنجور شد پس عثمان به عيادت وي آمد و به او گفت : چه سخني است كه از تو به گوشم رسيده است ؟ گفت : همان چه را با من كردي گفته ام تو فرمودي كه تن مرا لگدكوب كردند و نماز ظهر و عصر را بيهوش بودم و مقرري مرا باز گرفتن .
گفت : اكنون براي قصاص آمده ام پس همان كاري كه با تو انجام شده است با من    انجام ده
گفت : من آن كس نيستم كه به قصاص را بر خلفا بگشايم گفت اين مقرري تو است    آن را بگير
گفت : آنگاه كه بدان نياز داشتم آنرا از من دريغ داشتي و اكنون كه از آن بي نيازم آن را به من مي بخشي نيازي بدان ندارم
پس عثمان باز گشت و ابن مسعود بر عثمان خشمناك بود تا وفات كرد و عمار ياسر بر او نماز خواند.
و عثمان نسخه هاي قرآن را به شهرها فرستاد ، نسخه اي بر كوفه و نسخه اي بر بصره و مصحفي به شام و مصحفي به بحرين و مصحفي به يمن و مصحفي بر جزيره
و مردم را فرمود كه از يك نسخه قرائت كنند و سبب آن بود كه خبر يافت كه مردم مي گويند : قرآن آل فلان . پس خواست كه يك نسخه باشد گزارش ابن واضح در مورد اين كه عمثان همه مصحف ها را جز مصحف ابن مسعود از بين برد البته استثناء هاي ديگر هم داشته است چنانچه ابن نديم در الفهرست از قول ابن منادي مي نويسد كه گفت : « من نزد ابويعلي حمزه حسني قرآن به خط علي بن ابيطالب ديدم كه چند ورقي افتاده داشت و آن قرآن در خاندان حسن به توارث مانده بود .. ) مضافا به اينكه ابن واضح خود نيز ترتيب سوره هاي قرآن را در مصحف امام علي قيد و ثبت كرده است . ابن اشته نيز از قول ابن سيرين مي گويد كه اميرالمومنين علي در مصحف خود ناسخ و منسوخ را نوشته بود و من آن مصحف را خواستم و به مدينه نوشتم ولي به دستم نرسيد.
عبدالله را به عنوان جانشين خود كند . عمر گفت : « نه به خدا سوگند ، دو مرد از پسران خطاب ، متصدي امر خلافت نشود . آنچه كه عمر به دوش كشيد بس است . » آنگاه گفت : « رسول خدا (ص ) هنگام وفات ، از شش تن از افراد قريش راضي و خشنود بود : علي ، عثمان ، طلحه ، ذبير ، سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف و نظر من اين است كه خلافت را بين اين شش نفر به شورا بگذاريم تا اين كه خود يك نفر را انتخاب كنند .» سپس گفت : « اگر جانشين تعيين كنم ، كسي كه از من بهتر بود ( ابوبكر ) چنين كرد ، و اگر تعيين نكنم آن كسي كه از من بهتر بود ( رسول خدا (ص) نيز چنين كرد . » سپس گفت : « اين چند نفر را نزد من آوريد .» پس آن شش نفر هنگامي كه او در حال احتضار بود ، حاضر شدند . عمر نظري بر آنها افكند و گفت : « آيا همه شما بعد از من به خلافت طمع بسته ايد ؟ » آنها ناراحت شدند و سكوت كردند . عمر سخن خود را دوباره تكرار كرد ، زبير گفت : « چرا ما شايستگي آن را نداشته باشيم . تو متصدي خلافت شدي در صورتي كه سابقه و قرابت ما از تو نزديكتر و بيشتر است .»
بعد عمر درباره سابقه هر كدام مطالبي را بيان داشت ، آنگاه گفت « ابوطلحه انصاري را نزد من آريد .» و چون او را نزد عمر آوردند ، به او گفت: « اين اباطلحه ، بنگر هنگامي كه از دفن من بازگشتيد با پنجاه نفر از انصار كه همگي مسلح به شمشير باشند ، اين شش نفر را خبر كن و در خانه اي گردآور كه تحت نظر آن پنجاه نفر باشند و آنها بر در آن خانه باشند ، تا اين شش نفر با يكديگر مشورت كنند و از بين خود يكي را انتخاب كنند . پس اگر ديدي پنج نفر با هم اتفاق كردند و يكي مخالفت كرد. او را گردن بزن، و اگر دو گروه سه نفري شدند ، بنگر كه عبدالرحمن بن عوف در كدام طرف است ، پس تو آن طرف را بگير ، و اگر آن سه نفر ديگر بر مخالفت خود اصرار كردند ، گردن آنها را بزن ، و اگر بعد از سه روز آن شش نفر به نتيجه اي نرسيدند ، همگي را گردن بزن و مسلمانان را به حال خود واگذار تا يك نفر را برگزينند.»
طبق دستور عمر ، ابوطلحه بعد از دفن عمر آن شش نفر را جمع كرد و خود با پنجاه نفر شمشير به دست پشت در خانه منتظر ماندند تا آن شش نفر به گفتگو بپردازند .
نخستين كسي كه به سخن آمد طلحه بود. او حاضران را به گواهي طلبيد ، و اعلام كرد كه وي به نفع عثمان كنار خواهد رفت و حق خود را به او خواهد بخشيد . چون مي دانست تا وقتي كه علي (ع) و عثمان هستند مردم زير بار اطاعت او نخواهند رفت و با اين عمل خود موضع عثمان را تقويت كرد.
علت كنار رفتن طللحه به نفع عثمان نيز به خاطر اين بودكه طلحه از قبيله تيم و عموزاده ابوبكر بود و بين دوقبيله بني هاشم و تيم به خاطر مسئله خلافت ، كدورت پيدا شده بود.
زبير نيز به نفع علي (ع) كنار رفت و گفت : « گواه باشيد كه من نيز حق خود را به علي (ع) بخشيدم . » اگر زبير همان خويشاوندي و حميت نسبي بود، چون او پسر عمه علي (ع) بود.
بدين ترتيب از شش نفر چهار نفر باقي ماندند.
سعد بن ابي وقاص نيز به نفع عبدالرحمن كنار رفت و گفت : « من حق خود را به عموزاده ام عبدالرحمن بخشيدم . » اين همه به جهت اين بود كه هر دو نفر از قبيله بني زهره بودند و سعد مي دانست كه با خلافت وي موافقت نمي كنند.
در نتيجه سه نفر باقي ماندند . در اين وقت عبدالرحمن به علي (ع) و عثمان گفت : « از شما دو نفر ، كداميك خاضر است به نفع ديگري كنار رود ؟ » چون پاسخي از هيچ كدام نشنيد، خود به سخن آمد و گفت : « من شما را گواه مي گيرم كه من از خلافت كنار مي روم تا يكي از شما دو نفر را انتخاب كنم .» سپس رو به علي (ع) كرد و گفت : « من با تو بر كتاب خدا و سنت رسول خدا و سيره شيخين ابوبكر و عمر بيعت مي كنم .»
علي (ع) فرمود : « من مي پذيرم به شرط ان كه بر كتاب خدا و سنت رسول و طبق نظر خودم عمل نمايم.» عبدالرحمن رو به عثمان كرد و همان سخنان را تكرار كرد و عثمان پذيرفت . عبدالرحمن براي بار دوم و سوم كلمات خود را با علي (ع) تكرار كرد و آن حضرت نيز همان پاسخ را داد و براي عثمان نيز تكرار كرد و او همه شرايط عبدالرحمن را پذيرفت .
در اين وقت عبدالرحمن دست خود را به دست عثمان زد و گفت :
«السلام عليك يا اميرالمومنين »
بدين ترتيب عبدالرحمن ، عثمان را به خلافت منصوب كرد.

اظهارات عقيده يكي از نويسندگان مصري درباره تركيب شورا
در اينجا نظر يكي از نويسندگان اهل سنت نقل مي گردد ، تا به ماهيت اين شورا بهتر پي برده شود.
عبدالفتاح عبدالمقصود در اين باره چنين مي نويسد :
آن علم هوشياري در ميان روياي بيهوشي به هم پيچيده شد و از ميان رفت .. عمر بر طبق خواست خواب ( نه تجربه و معرفت ) وصيت كرد و انچه از نزديك در شخصيت پسر ابي طالب ديده و سنجيده بود ، ناديده گرفت . گرچه در اين وصيت شخص معيني را بر نگزيد ، ولي با نقشه اي كه رسم كرد خلافت را انچنان در ميان شش نفر محدود ساخت ، كه از آنها تجاوز نكند و به يكتن از آن جمع تعلق گيرد . با اين نقشه آيا مي توان گفت كه علي (ع) را محدود نساخته بود ؟ اگر صريحا دستور نداد، ولي به طر غير مستقيم راه او را براي زمامداري بست ، و با ديگران ، براي از بين بردن حق اين مرد هاشمي كه مورد حسد بود ، همسدت شد . او اعلان نكرد كه بايد علي (ع) از خلافت بر كنار باشد ، ولي با قرين ساختن او با آن اشخاص نشان داد كه از نظر او علي (ع) با آنها يكسان است و از نظر مقاو شان بر آنها برتري ندارد. با اين انتخاب و اعلام بسي واضح بود كه باز دست علي (ع) از خلافت كوتاه مي ماند.
اكنون بگذريم نام اين چند تني كه قرين هم قرار داد ، به زبان آريم و ضع آنها را در صف كينه توزان بشناسيم .. ترديدي نيست كه اين چند تن ، يا از شاخه اي درخت كينه و حسد بودند ، يا در سايه اين درخت شوم پرورش يافته بودند. بهترين اين شش نفر ـ بر حسب خويشاوندي ـ زبير پسر عمه آن حضرت بود. با اين نسبت نزديك ، خوش قلبي او با علي (ع) پيوسته آلوده به حسد و بد دلي بود. گفتار و رفتار گذشته اش با آن حضرت معروف ، و آينده اش با معركه خون و كشتار ديده مي شود.
عمر عمدا يا بدون تدبير ، كينه هاي ديرينه قريش را بر سلاله هاشم بر انگيخت و با قرار دادن شورا در بين اين پنج نفر راهي پيش آورد كه پايان آن شكست دادن و عقب راندن علي (ع) بود ، چگونه بني تميم دل با آن حضرت پاك مي داشت و به خلافت او تن مي داد ، با آن كه علي (ع) معارض مقام شيخ آنها ، ابوبكر بود. اين طلحه تميمي است كه اكنون براي انتخاب خليقه حق راي دارد ، با اين احتساب ، آيا او از اين حق راي براي تلافي استفاده نمي كند ؟ مگر كينه هاي اموري از ميان رفتني بود. آن كينه هايي كه در ساليان دراز ريشه دوانيده و از پدر به اولاد به ارث رسيده بود . آنها هميشه منتظر فرصت بودند تا از سلاله هاشم خونخواهي كنند . و براي شكست دادن سلاله هاشمي در اين شوراي عمري همين بس كه طلحه تميمي و عثمان اموي صاحب راي بودند.
اين خليفه زخم خورده و در بستر مرگ خفته ، نقشه شورا را چنان طرح كرد كه قواي عصبيت هاي قومي يكسره در برابر علي (ع) بسيج شد. او سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف را  هم از اعضاي اين شورا قرار داد. اين دو نفر از قبيله بني زهره بودند و نسبتشان به بني اميه مي رسيد. سعد از جانب مادرش «حمنه » دختر سفيان ، و عبدالرحمن از جانب همسرش ام كلثوم دختر عقبه خواهر عثمان ، با اين شورا آيا ديگر فرصت و اميدي بر خلافت علي (ع) باقي بود؟..
كداميك از تيره هاي قريش در ـ حالي كه در داوران ، اين انجمن ساختگي دشمنان او بودند ـ با او با عدالت و انصاف رفتار مي كرد؟
وصيت عمر بدين شورا مانند قراردادي رسمي بود كه با استناد به آن مرد مظلومي مانند علي (ع) بايد مغلوب مي شد.
اين تجليل و قضاوت يكي از دانشمندان و نويسندگان سني مذهب معاصر درباره تركيب شورا و توطئه كنار زدن علي (ع) از مقام الهي خود بود . قضاوت به خوانندگان گرامي واگذار مي شود تا با وجدان بيدار خود ببينند كه مردمان دنيا طلب با آن يگانه مظلوم تاريخ و افتخار بشريت چگونه رفتار كرد!
نقش علي (ع) در خلافت عثمان
به دستور عمر و تشكيل شوراي فرمايشي و حضور پنجاه نفر شمشير به دست ، عثمان به عفان براي اداره امور اسلام و حكومت اسلامي انتخاب شد. او به شهادت تاريخ در روشن ترين مسائل تاريخي و واضح ترين احكام الهي و قرآني دچار اشتباه مي گرديدو علي (ع) همواره در مورد خلاف كاريهايش به او تذكر مي داد . اين كار علي (ع) نه به عنوان راهنمايي ، بلكه براي جلوگيري از تخلفات خليفه و هواخواهان خلافت بود كه به چند نمونه از آنها اشاره مي شود.
1 . داستان «وليد بن عتبه » مورخان نوشته اند ، با روي كار آمدن عثمان و زمامداري او بني اميه كه سالهاي مترصد بودند تا راهي به زمامداري و حكومت پيدا كنند و شعارهاي عربيت و قوميت را دوباره زنده نمايند ، و به هر نحوي برگرده مردم سوار شوند ، با بدست آوردن اين فرصت مهره هاي خود را در پستهاي حساس گماردند و زمام امور را در دست گرفتند.
از جمله اين موارد ، حكومت و استانداردي وليد بن عتبه در كوفه بود. او به زناكاري و شراب خواري مشهور و معروف بود . روزي وليد ، پس از نوشيدن شراب ، نماز صبح را به جاي دو ركعت چهار ركعت خواند و به جاي ذكر ركوع مي گفت : «اشرب واسقني » شراب بنوش و به من هم بنوشان !
اين خبر به مدينه رسيد و علي (ع) و طلحه و زبير و ديگران به خليفه اعتراض كردند . در نتيجه عثمان به جاي وي «سعيد بن عاص » را با حكومت كوفه برگزيد.
بعد از عزل وليد ، علي (ع) فرمود كه بايد او را تازيانه بزنند و چون عثمان حاضر به انجام اين كار نشد، آن حضرت شخصا حاكم را جاري كرد و فرمود : « نبايد از حدود الهي عدول شود » هنگام اجراي حد ، وليد علي (ع) را دشنام مي داد و علي (ع) فرمود : « قريش پس از اين امر جلاد خود خواهند خواند !»
2 . از «عبدالله بن حارث بن نوفل » چنين نقل كرده اند كه عثمان عازم مكه شد و در منزل در حال احرام فرود آمد. اهل آن محل براي او شكاري را كه خود صيد كرده بودند بريان كردند و نزدش آوردند. همراهان عثمان از خوردن آن خودداري كردند ، ولي عثمانگفت : « شكاري است كه ما صيد نكرده ايم و دستور صيد آن را هم نداده ايم . مردماني كه محرم نبودند آن را صيد كرده و ما را به خوردن آن دعوت كرده اند . و كيست كه بدان ايراد بگيرد ؟» گفتند : « علي بن ابيطالب (ع)» پس كسي را نزدآن حضرت فرستاد. هنگامي كه عثمان جريان را براي علي (ع) تعريف كرد ، آن حضرت اين آيه را براي وي قرائت كرد كه خداوند مي فرمايد :
« و حرم عليكم صيد البر ما دمتم حرما»
شكار صحرا تا هنگامي كه محرم هستيد بر شما حرام است .
سپس كساني را كه در زمان رسول خدا (ص) حضور داشتند و شاهد جرياني مشابه آن بودند كه طي آن براي حضرت در حال احرام شكاري آوردند و رسول خدا (ص) از خوردن آن خودداري كرد ، به گواهي خواست و دوازده نفر شهادت دادند كه رسول خدا (ص) فرمود :
« ما محرم هستيم و آنها را به كساني كه اهل حرم و محرم نيستند بدهيد .»
چون عثمان اين استدلال و سپس آن گواهان را ديد ، از خوردن شكار خودداري كرد و دستور داد ان را به ديگران كه محرم نبودند بدهند.
3. در روايت ديگري نقل شده است كه مردي در زمان خلافت عثمان بن عفان ، در حاليكه جمجمه مرده اي در دست داشت ، نزد او رفت . و گفت : « شما مي پنداريد كه اين جمجمه در آتش مي سوزد و در قبر عذاب مي شود ، حال اينكه من دستم را به آن گذارده ام و هيچ حرارت آتش از آن احساس نمي كنم.»
عثمان كه نمي توانست پاسخ او را بدهد ، ساكت شد و كسي را نزد علي (ع) فرستاد . آن حضرت در حضور جمعي كه در اطراف آن مرد بودند ، فرمود : « سئوال خود را تكرار كن .» چون آن مرد سوال خود را تكرار كرد ، عثمان به علي (ع) گفت : « اي ابالحسن پاسخ او را بده .»
علي (ع) دستور داد يك سنگ چخماق و زند و پازندي آوردند ، و در برابر ديد آن مرد و حاضرات آن را به هم زدند ، آتش از آنها پديد آمد. آنگاه رو به آن مرد كرد و فرمود : « دستت را بر اين سنگ بگذار.» سپس فرمود : « دست خويش را بر اين پازند بگذار.»چون دست خود را گذارد علي (ع) فرمود : « آيا از اين دو احساس حرارت كردي ؟ » آن مرد مبهوت شد و نتوانست سخني بگويد و عثمان نيز بي اختيار گفت :
«لولا علي لهلك عثمان »
اگر علي (ع) نبود عثمان هلاك مي گرديد.
خلافكاريهاي روز به روز زيادتر شد..
از عثمان خلافهاي بسياري مانند : تمام خواندن نماز در سفر و تعطيل اجراء حد درباره وليد بن عتبه و حكم قصاص در مورد قتل «هرمزان » كه به دست «عبيدالله بن عمر  انجام شده بود، و كتمان حديث رسول خدا (ص) به خاطر پراكنده نشدن مردم از اطراف وي ، و بخشيدن فدك به «مروان بن حكم » با اين كه به گفته خود آنها صدقه رسول خدا (ص) بود و همچنين صدقات ديگر ، و بخششهاي بي شمار ، و بذل اموال بسيار به خويشاوندان نزديك خود مانند «حارث بن ابي العاص » و ديگران ، و تبعيد «ابوذر » ـ صحابي بزرگوار ـ به «ربذه » به خاطر انتقاد از رفتار خلافت وي و كارهاي ناشايست ديگر مشاهده شد.
گذشته از همه اينها ، او بر خلاف شيوه رسول خدا (ص) و حتي دو خليفه پيش از وي ، منصبهاي حكومت و اداره شهر ها و استانها را به بني اميه كه خويشان وي بودند واگذار كرد و اين شجره ملعونه را بر مسلمانات مسلط نمود . كساني كه هيچ گونه امتيازي جز خويشاوندي با خليفه نداشتند ، و همين موضوع سبب شد كه افراد فاسقي مانند «وليد بن عتبه » ، « مروان حكم » ، « حكم بن ابي العاص ، ، « معاويه بن ابي سفيان » و امثال آنها را كه هر كدام پرونده هاي قطوري از خلاف كاري داشتند ، بر مردم بگمارد. او از طرفي ديگر به بذل و بخشش بيت المال به نزديكان و خويشاوندان خويش پرداخت چنانكه درباره بذل و بخششهاي بي جا و بي حساب او مي نويسند:
يكصد هزار درهم به سعيد بن عاص بخشيد و چون مورد اعتراض قرار گرفت ، گفت : « به خاطر خويشاوندي دادم .» پولي را كه به عنوان قرض از بيت المال گرفته بود ، به وليد بن عتبه كه برادر مادري وي به شمار مي رفت ، بخشيد . به ابوسفيان صد هزار درهم داد. تمام خمس غنائم آفريقا را كه يكصد هزار دينار بود ، به عبدالله بن ابي سرح ( كه برادر رضاعي او بود ) بخشيد و هيچ كس را با وي شريك نساخت .
در همين باره علي (ع) مي فرمايد :
« .. و اسرع معه بنوابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبته الربيع ان انتكث عليه فتله و اجهز عليه عمله و كبت به بطنته ..»
.. و پسران پدرش ( بنواميه ) به همدستي او شتافتند ، و مال خدا را چنان ( با اشتها ) خوردند ، همچون شتري كه گياه باري را مي خورد تا اينكه پرخوري اش او را بر زمين افكند و كردارش سبب قتل او گرديد..
 


منابع :


طراحی سایت : سایت سازان