میهن داکیومنت                میهن داکیومنت                      میهن داکیومنت              میهن داکیومنت

مرکز دانلود پایان نامه ، پروژه ، روش تحقیق ، مقاله 


میهن داک - میهن داکیومنت

زندگینامه صائب تبريزي


کد محصول : 10001234 نوع فایل : word تعداد صفحات : 131 صفحه قیمت محصول : 10000 تومان تعداد بازدید 413

فهرست مطالب و صفحات نخست


زندگینامه صائب تبريزي

شرح حال صائب
ميرزا محمد علي فرزند ميرزا عبدالرحيم و برادرزاده خوش نويس مشهور شمس الدين ثاني معروف به شيرين قلم ، از اعقاب شمس الدين محمد شيرين مغربي ( متوفي 808 ) هجري كه صائب تخلص مي كرده بزرگترين و معروفترين منشاء سبك هندي است . پدرش از تاجران تبريزي اصفهان بود و پسرش محمد علي در حدود سال 1010 هجري در قرية عباس آباد نزديك آن شهر ولادت يافت و بعد از تحصيلات و كسب فنون شاعري از حكيم ركناي كاشاني متخلص به مسيح و حكيم شفايي اصفهاني شاعران قرن يازدهم هجري ، مورد توجه و علاقه شاه عباس اول صفوي قرار گرفت . در اوايل جواني به مكه رفت و پس از زيارت كعبه و سير وسياحت در بلاد ممالك پهناور عثماني به ايران بازگشت . به زيارت آستان قدس رضوي شتافت و در مدح و منقبت حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع) پرداخته و در مقطع غزلي سرود
شكر الله كه بعد از سفر حج صائب    
عمر خود تازه بسلطان خراسان كردم
صائب در سال 1034 يا 1036 هجري به مناسباتي از اوضاع و احوال اصفهان دلگير شد و بنا بر روش رايج شاعران آن زمان بقصد تجارت به عزم ديار هند به هرات و كابل رفت در كابل به ديدار ميرزا حسن الله متخلص به احسن و مشهور به ظفرخان فرزند خواجه ابوالحسن تربتي يا سبزواري كه به نيابت پدر از جانب جهانگير پادشاه هند حكمران آن مرز و بوم نائل شد .
ظفرخان مردي شاعر و ادب پرور بود و صائب را سخت گرامي مي داشت . چيزي نگذشت كه به شاگردي او دل خوش كرده گفت : و طرز ياران پيش احسن بعد از اين مقبول نيست
تازه گوئي هاي او از فيض طبع صائب است » صائب نيز در نتيجه اكرام و نوازش مستدام ظفرخان به مدح او پرداخت و او را در كرامت و شجاعت برناموزترين  سرداران هند ترجيح مي نهاد : « خان خانان را به بزم و رزم صائب ديده ام
در سخا و در شجاعت چون ظفرخان تو نيست » سرانجام صائب به پايمردي ظفرخان در هنگام جلوس شاه جهان ( 1037 هجري ) به نزد اين شهريار رفت و به پاس قطعه اي كه در تهنيت و ماده تاريخ جلوس شاه جهان ساخته بود از طف وي ملقب به « مستعدخان » شد و جايزتي كلان و منصبي بلند يافت . ولي هيچگاه از مصاحبت ظفرخان غافل نمي ماند . به طوري كه نوشته اند پس از 6 سال توقف در هندوستان پدرش كه پيري هفتاد ساله بود از پي پسر روان شد تا وي را يافته و به ايران بازگرداند . صائب نيز از نظر اجراي دستور پدر از ممدوح خود ظفرخان به طريق زير رخصت مراجعت به ايران را خواست : « شش سال پيش رفت كه از اصفهان به هند / افتاده است توسن عزم مرا گذار // هفتاد ساله واله پير است بنده را / كز تربيت بود بمنش حق بيشمار // آورده است جذبه ي گستاخ شوق من / از اصفهان به اگره و لاهورش اشكبار // زان پيشتر كز اگره به معموره دكن / آيه عنان گسسته تر از سيل بيقرار // مقصود او زآموزش بدرن من است / لب را بحرف رخصت من كن گهرنثار // با جبهه ي گشاده تر از آفتاب صبح / دست دي ببدرقه ي راه من براري
پس از آن مدتي گذشت ، تا در آن هنگام كه ظفرخان به نيابت پدر حكمران كشمير شد ، در آنجا صائب با قول و قرارهائي كه گذاشت موفق گرديد به همراه پدر به ايران بازگردد (1042 هجري ) صائب پس از ورود به ايران در زاد و بوم خود شهرتي عظيم كسب كرد و به مقام ملك الشعرايي در بارشاه عباس دوم ( 1052 -  1077 هجري ) نائل شد و در سفر و حضر از ملازمان شاه گرديد  تا جايي كه نوشته اند رتبه اي نزديك به وزارت داشته است . صائب زمان پادشاهي سليمان صفوي را نيز ديده و در روز جلوس او به سلطنت چكامه اي سروده است ( 1077 هجري ) اين شاعر توانا و استاد براي ديدن عالمان و شاعران و انتخاب شعر از ديوان آنان در شهرهاي قم و قزوين و اردبيل و يزد وديگر نقاط به گردش پرداخته و ره آورد اين سفرها را سفينه اي به عنوان ( بياض ) فراهم داشته است كه در آن ذكري از محل ملاقات و نخبه اي از آثار نزديك به 800 تن از نامبرداران را گردآورده ، مرحوم تربيت عدد ابياتي كه در آن مجموعه آمده بيست و پنج هزار ياد آور شده و گنجينه اي معتبر است . صائب در سالهاي آخر عمر خويش در اصفهان خوش زيسته و از سير و سياحت پاي كشيده و در باغ تكيه ي خود لنگر انداخته است . آرزومندان ديدار وي از هرديار ملاقاتش مي شتاخته اند و از آثارش منتخباتي فراهم مي كرده اند . چنانكه عاملاي بلخي كه مردي شاعر و عارف بود و ميرمعزالدين موسوي متخلص به « فطرت » از دانشمندان و مشاهير رجال ايراني هندوستان بود ، از اين طبقه شمارند . وفات وي در 1081 در اصفهان اتفاق افتاده و جمله ي « صائب وفات يافت » ماده تاريخ مرگ اوست .
در بين شاعراني ايراني كمتر شاعري در حيات خود به اندازه صائب مقام و محبوبيت داشته و مورد توجه پادشاهان و رجال زمان بدين پايه كه او راست بوده اند . زيرا در ايران و هندوستان و ممالك عثماني او را مكرم مي داشتند و حتي ديوانش را برسم ارمغان از دربار ايران به حضور خواندگار روم مي فرستادند . همچنين شاعران و گويندگان كه معاصر وي بودند خود را با او برابر نمي دانستند و همگان به جلالت قدرتش معترف بودند . البته تواضع و فروتني و مردم داري و حسن سلوك وي مزيد بر اين علت بود .
صائب از پركارترين و پر اثر ترين شاعران ايران است . تعداد اشعار او را از 80 هزار تا صد و بيست هزار و دويست هزار و سيصدهزار و بيشتر بر شمرده اند . آقاي دكتر حسن سادات ناصري ، استاد دانشگاه تهران ديوان اشعار صائب را پس از سالها تفحّص و تحقيق در ده مجله و بالغ بر هشتاد هزار بيت و هشت هزار غزل تدوين كرده و آماده چاپ بود . در سال هاي اخير 6 مجله از ديوان صائب تبريزي شامل 7015 غزل ، همراه با چند قصيده و شعر تركي در 7 و 36 صفحه به قطع وزيري به كوشش محمد قهرمان از طرف شركت انتشارات علمي و فرهنگي در تهران چاپ و منتشر شده است . صائب علاوه بر منتخباتي كه از آثار ديگران برداشته و از سروده هاي خويش نيز حسن انتخابي نموده ، و دسته بندي مخصوص كرده و هر دسته را به نامي ممتاز داشته است . چنانكه اشعاري را كه در وصف اندام معشوق است « مرآت الجمال » و ابياتي را كه مربوط به آينه و شانه است « آرايش نگا » و اشعار خمريه را « ميخانه » و نخبه ي مطالع غزليات خويش را « واجب الحفظ » نام نهاده است . ديگران هم بدين اسلوب و طرزهاي ديگر از آثار روي منتخباتي برداشته اند ، و به اين ترتيب است كليات و ديوان هايي كه در هندوستان و ايران از صائب به چاپ رسيده است . صائب خطي خوب داشته  و نسخه هايي از آثارش به خط وي موجود است . علاوه بر اين درحواشي نسخه هايي كه به خط كاتبان است ، از جمله عارف تبريزي كاتب و كتابدار او كه خود رسم الخط صائب را تقليد مي كرده ، اشعاري نوشته ، مطالبي را متذكر شده است . دو سه قطعه نثر هم از او موجود است ، يكي نامه اي به شاه عباس ثاني در استدعاي بازكردن ميخانه ها -  ديگر نثري در باب قليان و كثرت علاقه بدان وسوم نامه اي به دوستي در تقاضاي گل نرگس .
« چهره و مقام صائب در نثر معاصرانش »
مؤلف كتاب چراغ هدايت ( سراج الدين عليخان متخلص به آرزو و معروف به خان آرزو ) مي گويد كه « حقير تصوير ايشان ديده ام . مرطوب سفيد فام پير نوشته اند » چند سال پيش در اصفهان جنب مدرسة چهار باغ در بازار نوبنيادي نگارنده قاليچه اي ديد كه تصوير صائب را مطابق نشاني خان آرزو برآن بافته بودند .
صاحب مغازه كه خود شاعر بوده و به سبك صائب غزل مي ساخت گفت لنگه ي اين قاليچه را مردي فرانسوي كه صائب را به شعرهايش مي شناخت خريد  و به اروپا برد .صائب به شهادت اشعار خود و قول معاصرانش مردي فرشته خو ، كم آزار و متواضع بود . تمام تذكره نويسان از محامه او سخن گفته اند حتي دشمنش آذر در دانشكده مي نويسد « در اصفهان كسب كمالات صوري و معنوي كرد » خوش طينتي او بقدري است كه همه شعراي معاصر را در اشعار خود به نحوي مورد ستايش و تشويق قرار داده است كه همه ي شعراي معاصر را در اشعار خود به نحوي مورد ستايش و تشويق قرار داده است و در ديوان وي شايد به بيش از نام پنجاه شاعر كه شعرشان را استقبال كرده و از آنان با تجليل و محبت نام برده است صائب از معدود شاعراني است كه در زمان حيات ، صيت سخنش قاف قاف قلمرو زبان دري ( ايران ، هندوستان ، عثماني ) را مسخر كرد و به قول صاحب سفينه ي خوشگو « خوندگار روم و پادشاهان اطراف درخواست نسخه هايي از ديوان او در حال حيات مي كردند و شاه ايران به رسم تحفه و هديه مي فرستادند و منت مي نهاد » . مشتاقان سخنش از دور و نزديك و برخي پاي پياده به اصفهان مي شتافتند تا به ديدار او مشرف شوند . نويسندگان تذكره هاي نصر آبادي ، قصص الخاقاني ، سروآزاده كلمات الشعرا همه استادي و جلالت قد روي را ستوده اند .
« اوضاع اجتماعي زمان صائب و سرگذشت شعر در اين عهد »
دولت صفوي نخستين حكومت ايراني است كه در اثر رسميت بخشيدن به مذهب تشيّع و بنيان گذار يك سازمان حكومت مركزي ، كشور وسيع ايران را از تشتت و تفرقه به جمعيت و وحدت باز آورد . بلوغ و شكفتگي عصر صفوي دوران چهل و چند  ساله ي سلطنت شاه عباس كبير است . در اين ايام راه ها امن و شهرها جديد ساخته شد اصفهان با بناهاي رفيع و مساجد عظيم و تزيينات بديع و نادره كاريهاي غريب عروس شهرهاي ايران لقب گرفت . علماي شيعه از همه جا جهت درس و بحث به پايتخت دعوت شدند ، هيئت هاي سياسي و اقتصادي و مذهبي و ساحان اروپايي به كرات به اصفهان آمدند و مردم كم و بيش با راه و رسم زندگي آنان آشنا شدند ، جنگ هاي پياپي با عثماني شور و هيجاني در مملكت برانگيخت ، سفر به هند براي مردم آسان و عملي شد ، شعر از حصار دربار و مدرسه بيرون آمده و به ميان مردم رفت ، قهوه خانه ها مثل كافه هاي قرن نوزدهم اروپا هنرمندان را به دور يكديگر جمع كرد و مردم را با آنان آشنا ساخت . عجب اينكه شاه نيز گه گاه به يكي از اين قهوه خانه ها كه نزديك عمارت عالي قاپو قرار داشت مي رفت . و ميان اهل هنر مي نشست و به شاهنامه خوافي و نقالي و مشاعره گوش مي كرد و گاهي هم با شاعران و نقاشان به شوخي و مزاح و مشاعره مي پرداخت . خلاف پندار جمعي كه رواج مذهب و نفوذ فقها را اسباب ركود بازار شاعري مي دانند اكثر علماي بزرگ و متعصّب چون مجلسي ، ملاصدرا ، محقق لاهيجاني ، ميرفندرسكي ، ميرداماد ، فيض كاشاني و شيخ علي نقي كمره اي همه يا خود شاعر بودند و يا دوستدار شعر بودند و باز خلاف گفته ي جمعي كه شاهان صفوي را مخالف شعر و شاعري معرفي مي كنند بايد گفت كه غالب آنان همه شعر مي گفتند و هم شعرا را حرمت بسيار مي نهادند . در نظر ايشان شاعر يك مأمور تبليغات حقير نبود ، از او توقع مدّاحي نداشتند بلكه به چشم يك انسان والا به او مي نگريستند . كمتر كسي بود كه از راه شاعري نان بخورد . هر كدام از شاعران شغل و كاري داشتند يا تاجر بودند يا پيشه ور ، يكي دو تن هم از ايشان به وزارت رسيده بودند . بجز ايران در هند مملكت همجوار ، هم بازار شعر فارسي رونق بسيار داشت ، از عهد محمود غزنوي كه دروازه هاي هند گشوده شد و زبان فارسي به آن ديار رفت ديگر اين ريشه قطع نشد ، از هنگام حمله ي مغول كم و بيش ادباي ايراني به هند مي رفتند و بخصوص در ناحيه ي سند رحل اقامت مي افكندند . از قرن دهم و اندكي قبل از آن مهاجرت مردم ايران به سبب اغتشاشات داخلي و احراز رفاه و ثروت به هند قزوني گرفت و سير و سياحت و اقامت در اين قاره ثروتمند و پرابهام براي همه هموطن ايراني به صورت يك رؤياي دلپذير درآمد . زبان فارسي كه از زمان بابر تيموري زبان رسمي ديواني و ادبي هند شده بود و صلات و جوايزي كه بابريان به شعرا مي دادند رغبت غالب شعراي جوان ايراني را براي رفتن به هند برانگيخته بود . در عهد صوفي اين آرزوي ديرياب براي اغلب مردم دست يافتني و آسان شد ، كاروان هاي تجاري مرتب بين اصفهان ، هند رفت و آمد مي كردند ، مسافرت به هند براي شعرا يك سفر تكميلي ، تفريحي و احياناً پردرآمد بود . پادشاهان بابري غالباً نقاد و سخن شناس بودند و به شعرا عنايت بسيار داشتند و جالب است كه معلم شاهزاده ها هم غالباً ايراني بودند . نتيجه اينكه در هندوستان خانه ي دوم فارسي زبانان عزت ورفاه و تمتّع بيشتري براي شعرا فراهم بود زيرا كه صفويه بعلت وضع خاص سياسي و اتخاذ رهبري مذهبي و گرفتاريهاي مملكت هيچ وقت فراغت و راحت سلاطين تيموري را نداشتند و معركه ي دربار بابريان البته كه گرمتر از صوفيه بود و اين مسابقه و همچشمي ، شعرا را بيشتر از پول و رفاه بهره مند مي كرد . صائب شاعر چنين روزگاري بود . وقتي به هند رفت عصر طلايي شاه عباس بود ، اما چون برگشت صفي ميرزا نوه ي شاه عباس به تخت نشسته بود . جز او دو شاه ديگر را هم ديد ؛ شاه عبّاس ثاني و شاه سليمان . اوج شهرتش در عهد شاه عباس دوم بود كه بسمت ملك الشعرايي را به خود اختصاص داده بود ، درست ايت كه هر سه ي اين شاهان با شعرا رفتار احترام آميز داشتند اما خونريزيهاي شاه صفي و خوشگذراني هاي شاه عباس ثاني و ضعف حكومتي كه در دوره ي شاه سليمان آغاز شد پست و بلندي هايي در اجتماع به وجود آورد و زندگي مردم هر روز به نوعي دستخوش اجبارهاي ضد و نقيض بود از تراشيدن يا گذاشتن ريش تا فرق شراب و تنباكو ، فشار متعصّبان و ظاهر پرستان ، نامردي اهل فضيلت و معني ، كاميابي سفلگان و سبك مغزان براي شاعر حق بين و آزاد انديش بسيار دردناك بود . شعر صائب آئينه ي اين احوال است .

« محتواي سخن صائب »
سر بزانو ماندگان را طاق مي گردد سخن    
چون مه نوشهرهي آفاق مي گردد سخن
گر بيفشارند پاي خامه را ارباب فكر
زود با عرش برين همسان مي گردد سخن
بكر معني را بود در سادگي حسن دگر    
بي صفا از زيور اغراق مي گردد سخن
ميكند اين آب روشن را روان استادگي
از تأمل شهره ي آفاق مي گردد سخن
رشته را اندازد از چشم گره صائب گره
ناگوار طبع از اغلاق مي گردد سخن
مي گويد شكار مضمون محتاج تفكر و تأمل است :
با تن آساني سخن صائب نمي آيد بدست    
صيد معني را كمندي به زپيچ و تاب نيست
به نظر او در شعر اصالت با معني است شاعر بايد حرفي براي گفتن داشته باشد و اين سخن بايد همچون كشف تازه اي اعجاب انگيز باشد . آسان نگري و آسان گذري سخن را بي قدر مي سازد . (1)
( پاورقي 1 : گردد به قدر ريشه دواندن بلند نخل / در فكر زينهار بيفشار پاي خويش ) براي يافتن مضمون در جهاني كه همه چيزش كهنه و مكر راست راهي نيست جز اينكه روش نگريستن و برداشتن نو شود ، آن وقت است كه از هر حقيقت خارجي و هر دريافت وجداني نه يك مضمون بلكه مضامين متعدد بدست خواهد آمد : « يك عمر مي توان سخن از زلف يار گفت / دربند آن مباش كه مضمون نمانده است » منابع مضمون هاي صائب انسان است و جهان ، خلقيات آدمي است كه خلقت دو گانه دارد ، نيمي فرشته و نيمي اهريمن ، و جهان كه مجموعه اي است از تضادها ، جمع نور است و ظلمت و حيات است و ممات ، دوگانگيي كه حاصلش نظام احسن دستگاه خلقت است . ذهن او مدام مي كوشد كه نسبتي و رابطه اي بين انسان و طبيعت و طبيعت و انسان برقرار كند . تجربه ي او در ميدان زندگي شخصي و انفرادي نيست . تجربه ايست كلي ، تجربه انسان است نه شخص صائب . مثلاً با اينكه آن صياح تذكره نويس سمرقندي در وصف عمارت و باغ او در عباس آباد اصفهان نوشته است : « رفيع ترين عمارات و وسيع ترين اين سراها دولتخانه ي ميرزا صائب است كه زبان گفتار از عهده ي بيان كرد آن بر نمي آيد مگر كار شنودن  به ديدن رسد » . سروده است :
دل دشمن به تهي دستي من مي سوزد    
برق ازين مزرعه با ديده ي تر مي گذرد 
چون داغ لاله سوخته نانيست روزيم        
آنهم فلم به خون جگر مي دهد مرا
تضادي كه در گفته هاي صائب مي بينيم از ين رهگذر است خاكي از كوشش اوست براي يافتن مضامين نو ، تفنن به موضوعات مختلف در غزل و عدم وحدت     موضوع در اين نوع سخن كه نمونه ي كاملش غزل سبك هندي است به سالهاي بسيار قبل از صائب حتي به زماني قبل از خواجه و در حقيقت بعد از سعدي بر مي گردد و در عصر صفوي حسن غزل در اختصاص داشتن هر بيت آن به يك معني و انديشه ي خاص است به قول مرحوم استاد اميري فيروز كوهي « او نه تنها به نقاشي احوال انساني بلكه به تجسّم همه ي ريزه كاريها و پست و بلندي هاي اندام حيات و چين و شكن هاي چهره ي زندگي و زشتي و زيبايي آن را با قلعي دقيق و چشمي خرده بين و مو شكاف نقاشي كرده است » . معاني كه صائب در غزل بيان مي كند با توجه به آنچه در باب اصالت مضمون در شعر او گفته شد منحصر به موضوعات غزلي نيست ؛ عرفان به معني عام و كلي نه عرفان درسي و اصطلاحي ؛ ( هر انسان آگاه و هوشياري در طي مراحل زندگي به اين عرفان مي رسد ) نكته هاي اجتماعي انتباه و عبرت ، نكته هاي فلسفي ، انتقاد هاي تنه از دكانداران شريعت و طريقت و اخلاق در شعرا و موج مي زند . بيهوده است اگر در ديوان صائب جستجوي عشق و شيدايي كنيم ، شور عاشقي سعدي ، و شيدايي مولانا ابداً در غزل هاي او نيست ، چرا بايد او را با سعدي و مولانا و حافظ مقايسه كرد ، اصلاً موضوع اين مقايسه بي وجه است زيرا كه صائب پديده ايست نو ظهور ، او نماينده ي يك نوع خاص از غزل است كه پس از حافظ براي قرار از ابتذالي كه مقلّدان حافظ به آن دچار شده بودند به وجود آمده است . حافظ براي فرار از ابتذالي كه مقلّدان حافظ به آن دچار شده بودند به وجود آمده است .
صائب غزلسرايي است كه در زمان ما هنوز هواخواه بسيار دارد زيرا كه پيروي از طريق او چون پايه اش مبتني بر معني يابي است داغ تقليد برجبين شعر كسي نمي زند . از موضوعات رايج غزل صائب حسب حال است ، شايد در لابلاي اين غزل ها بتوان شخصيت و روحيه و خلقيات او را تجسم كرد ، حساسيت شديد و بيقراري و شيدايي ، مردم گريزي ، حيا و نرم خوي ، فرار از تقليد و تعريف از خود .
« سعدي و صائب »
در اين ايام شد ختم سهن برخامه صائب  
مسلم بود اگر زين پيش بر سعدي شكرخائي 
وجه مشابهتي ميان سعدي قرن هفتم وصائب قرن يازدهم هست : هر دو در محيط اجتماعي خود ، مغرز و مكرم ، هر دو بي نياز و داراي استغناي طبع بوده اند ، صائب نيز در زمان خود يك سر و گردن از همگان برتر و پس از حافظ ديگري چون وي با خصوصيت هاي عديده در صحنه ادب قد نيفراشته است . اگر جامعيت سعدي در نظر گرفته شود نه تنها صائب ، شاعر ديگري نيز دشوار است با وي بر ابرگذاشته شود : قصيده ، ديوان اشعار غنائي ، مثنوي بوستان كه از حيث محتوا تمام فضايل اجتماعي و اخلاقي را در برگرفته است و نثر گلستان و مطالب آن كه تقريباً آينه عصر اوست ، او را به طر خدشه ناپذيري از ديگر شاعران متمايز ميكند . بعلاوه اگر شعر را سايه انفعلات نفس آدمي بدانيم غزليات سعدي در تاريخ ادبي ايران بيمانند ميماند . البته صائب شاعريست Original ، مبدأ و مضون آفرين بحديكه ساير شعرا جزو مولانا و خاقاني چون او آنقدر معاني نيافريده اند و از اين حيث شخصيت ممتازي ميان گويندگان پيدا مي كند ولي از دو جهت وجه تشابه او با سعدي كمرنگ ميشود : يكي كيفيت بيان و ديگر عشق ورزي . سعدي خداوند زبان فارسي است . از استادان بزرگ قديم تا زمان ، هيچكس چيرگي سعدي را در تلفيق  جمله روشني و رسائي بيان نداشته بحديكه ميتوان زبان سعدي را  زبان معيار يا بنابر اصطلاح فرنگي « استاندارد » گفت . بديهي است از اين حيث نميتوان صائب را مانند او دانست ، در صورتكيه كه مسامحه هاي لفظي در صائب زياد است اين مسامحه هاي لفظي به مواردي اختصاص ندارد كه گنجانيدن معني مقصود ، شاعر را در تنگنا انداخته و گذاشتن كلمه مناسب دشواري ببار مي آورد ، بلكه در موردهاي عديده ديده مي شود كه فقط بي دقتي گوينده را ميرساند . تفاوت فاحش صائب با سعدي در ميدان لفظ است و آن هم ناشي از اين نكته است كه هدف صائب ابداع مضموني و ايراد نكته ايست و در انجام به اين مهم توجه و دقت در تلفيق جمله بدست مسامحه داده ميشود : صائب در اين باب به گونه اي دچار است كه گاهي نكته اي مهم و دقيق از نظرش محو ميشود -  نكته اي اخلاقي كه خود بدان پاي بند است . در بيت زير يك اصل شريف اجتماعي را بيان مي كند ولي در مصراع دوم كه پيوسته تمثيل يا دليلي بر صحت مطلب مصراع نخستين است اين بي دقتي به جشم به چشم مي خورد : « خنده رو بودن به از گنج گهر بخشيدن است » راست ايت . دستور زندگاني موفق چنين است كه شخص نسبت به سايرين خوش رو باشد ، خوش روئي و برخورد شاد بيش از كمك مالي يا ترش روئي ديگران را به طرف شما ميكشاند و مي توان اين معني را راز رستگاري اجتماعي گفت . اما دليلي كه صائب براي صحت اين رأي خردمندانه مي آورد ضعيف و خدشه پذير است زيرا مي گويد : « تا تواني برق بودن ابر نيساني مباش » بديهي است منظور از « برق بودن » بشاش بودن است ولي غافل از اينكه ابر نيساني طراوت زاي و بركت خيز است و به عقيده قدما ممكن است مرواريد شود ، در صورتي كه برق ، سوزنده و احيا هلاكت آور است . باري در عالم لفظ صائب نمي تواند با خداوند زبان فارسي برابر شود . نكته دومي كه باز صائب را از حريم سعدي دور ميكند . وجود شور عشق است كه ديوان غزليات سعدي از آن متلاطم است و در ديوان صائب اين سوزنده ترين سوداي  انساني كم رنگ و عاري از هيجان است . روح عاطفي در صائب سركش است نيست تعقل و تأمل و اعتدال بر مزاج وي غالب و طوفان انفعالات چنانكه در ديوان غزليات سعدي و مولوي سركشي ميكند در ديوان صائب ديده نمي شود . زيبائي و جمال را ميستايد و عشق به هردو معني محدود و نامحدود در سروده هاي وي هست ولي شوريدگي در آنها كمتر است  ، گوئي درباب عشق نيز حسابي در كار است و فرزانگي بر شيوايي مي چربد :
خون دل ميخورد كريم زمهمان سير چشم    
داغ است عشق از دل بي آرزوي ما
تا دل نمي برم به كسي دل نمي دهم
صياد من نخست گرفتار من شود
سبك  شعري صائب
صائب از شاعران معاصر خود ، و نيز از گذشتگان ، يادكرده و نسبت به خواجه حافظ ارادتي به سزا داشته ، و سخن او را در وي تاثيري عظيم بوده است : زبلبلان خوش الحان اين چمن صائب /  مريد زمزمه حافظ خوش الحان ، باش . همچنين نسبت به استاد سخن -  سعدي شيرازي -  توجهي وافر داشته و در استقبال بيت ذيل كه از سعديست : قيامت مي كني سعدي بدين شيرين سخن گفتن / مسلم نيت طوطي را در ايامت ، شكر خائي . چنين گويد : در اين ايّام شد ختم سخن برخامه ي صائب /  مسلم بود گرزين پيش برسعدي ، شكرخائي . صائب با اين همه رغبت و مهر نسبت به شاعران و گويندگان كه شامل سرايندگان همزمان وي نيز مي شده مورد حسد برخي بدخواهان بوده و از آنها شكايتها كرده است و نيز با اينكه مرد متدين نيك خواهي بوده ، از زاهدان ريائي ، نفرت داشته و در آن روزگاران كه عالم نمايان شكم پرور فرومايه ، به نام دين ، تسلط داشتند ، اشارات لطيف انتقادي نسبت بدان طبقه نموده و از آن جمله گفته است : « كار با عمامه و قطر شكم افتاده است / غم در اين مجلس ، بزرگيها به افلاطون كند . » « مخور صائب فريب از عمامة زاهد /  كه در گنبد ، زبي مغزي ، صدا بسيار مي پيچيد » در عقل و فطنت به جوي ، نستانند / دور ، دور شكم و دستار است » از خواص سبك صائب ، مضمون سازي و باريك انديشي و نازك كاريست كه آن هم در واقع از مشخصات سبك هنديست . ديگر به كاربردن صنايع و محسنات شعري نظير : ارسال المثل ، و استعمال مجاز و مراعات النظير و آوردن امثال ساير در شمن شعر است . بران نشان دادن شيوه ي سخن شاعر ، چندي از مفردات او نقل مي گردد ، بطوريكه مشاهده خواهد شد ؛ از خصوصيات اينگونه اشعار  ، باريكي مضمون و معني پند و عبرت ، و آمدن مثل و تشبيه در يكي از دو از دو مصراع است : « عشق بي پروا ، چه مي داني زيان و سود را /  شعله ، يكسان مي شمارد « چوب بيد و عود را » « صداي آب روان ، خوب را گران سازد / زخوشي عناني عمراست ، خواب غفلت ماه « كثرت موج ، ترا در غلط انداخته است / و رنه در سينه ي دريا ، گهر راز ، يكيست » « از شيشه ي بي مي ،  بي شيشه طلب كن / حق راز دل خالي از انديشه ، طلب كن » دو ريشه ي نخل كهن سال از جوان افزونتر است /  بيشتر دلبستگي باشد به دنيا ، پير را»
در سبك هندي هيچكس هم پايه ي او نيست . اشعار صائب غالباً در بردارنده ي معاني دقيق اخلاقي است . در غزل سرايي نيز نكات و افكار نازك شيرين دارد « دلم به پاكي دامان غنچه مي لرزد / كه بلبلان همه مستند و باغبان تنها » از خصائص شعر صائب آن است كه چون به زبان ديگر ترجمه كنند از لطافت و معنويت آن كاسته نمي شود . پدر صائب ميرزا عبدالرحيم نامي بود از تجار اصفهان كه به امر شاه عباس اول از تبريز به عراق مهاجرت كرد و نبش به شمس الدين تبريزي مي رسد . تولد و نشو و نماي صائب همه در اصفهان بود و از اين جهات كاملاً اصفهاني است و اينكه نسبت به تبريزي مي شود از اين بابت است كه اجداد او تبريزي بوده اند .
وجود نسخه هاي خطي بسيار متنوع از ديوان شعرا و ، بيانگر اين است كه اشعار او هم در زمان خود شاعر ، شهرت و محبوبيتي تمام داشته و نزد همگان زبانزد بوده است . كليات صائب از آثار درجه اول ادب فارسي محسوب مي گردد ، چون يك دوره ادبي را به طور كامل نشان مي دهد . به طوري كه اگر از شاعران سبك هندي همين يك مجموعه مانده بود ، همين ويژگي هاي آن شيوه را مي توانستيم از كليات صائب دريابيم . او به شعر شاعران پيشين بسيار توجه داشته و از آن همه بيشتر به حافظ و سعدي نظر داشته است . سخن او استوار و مقرون به موازين فصاحت و در عين حال حاوي مضامين دقيق است . وي مخصوصاً در تمثيل چيره دست است و بعضي از ابيات او حكم مثل سائر را دارد و از اين حيث مي توان او را با عنصري مقايسه كرد . اختصاص ديگر صائب به ايراد نكته هاي دقيق اخلاقي و عرفاني در اشعار خويش است و از اين جهت بايد گفت كه صائب سبك هندي را به حد اعلاي خود رسانيده و در آوردن استعاره و كنايه و مجاز و حقيقت و تشبيه ، دقت و موشكافي عجيب داشته است . ديوان صائب تبريزي نزديك به يكصد وبيست هزار بيت دارد كه احتمالاً در زمان حيات شاعر جمع آوري و حتي ويرايش شده است .
تمام عواملي كه به كمال يافتن هنر كمك مي كند با وي مساعدت كرده و خود نيز با اعتدال اخلاقي و عقل معاش كه داشته توانسته بهترين استفاده را از زمينه ي مناسب ببرد و به اين مقام عالي در شعر دست يابد كه شعر او همه به روزگار او در قلمرو زبان فارسي زبانزد بود و از قهوه خانه تا دربار و از مدرسة طالبان علم تا تكيه و لنگر سالكان طريق خواننده داشت ، صفاي باطن و علو مرتبه ي روحي صائب به شعرا و نيز مانند شعرها حافظ كيفيت خاصي مي دهد و رمز ماندگاري و مقبوليت آنست . عمر طولاني به شاعر فرصت پيراستن آثار خود راداده ضمن آنكه همراه با افزايش كميت ، كيفيت شعر او نيز با گذشت زمان بهتر شده است. صائب شعر بسيار خوانده و شاعر بسيار ديده و مردي دانش آموخته و اهل مطالعه بوده ، لذا آموخته ها و اندوخته هاي ذهنيتش با ابداعاتش در آميخته و ميزان ابتكار او به درستي روشن نيست . اما هر چه هست كليات صائب از زمره ي آثار درجه اول ادب فارسي محسوب مي گردد چون يك دوره ي ادبي را به طور كامل نشان  مي دهد . در ديوان او تاثيرات شاعران قديم چون مولوي و حافظ مشهود است و هم تعبيرات و كلمات روزمره علامت مكان و زمان را برآن نقش مي زند . هم تخيّلات سركش و انديشه هاي غير عادي در آن هست . هم مضامين و مواعظ پيش افتاده در عبارات مبتذل و مكرر در مكرر . اينها كار غزل پردازي است كه هرگز بيكار نمي نشسته و همه روزه وظيفه ي ادبي خود را انجام مي داده است . بر روي هم روح كلي ديوان صائب دعوت به ايمان است و معرفت و صفا و اعتدال و آزادگي ، و از جهت زبان و واژگان و رعايت سياق فارسي از همه ي ديوان هاي سبك مشهور به هندي سالم تر است . شعر بعد از صائب در ايران دچار ركودشد  زيرا از آن حد پيشتر نمي توانست برود و هنگامي كه پيروان مشتاق نغمة بازگشت را ساز كردند صائب را مورد حمله قرار دادند زيرا او فرد اكمل شيوه اي بود كه آنان مي خواستند نفيش كنند .
در 50 سال اخير ، با حكم شدن تدريجي معيارهاي نقد ادبي ، صائب شهرت و مقام بحق خود را باز يافته است .
صائب در مطالعه آثار قدما و معاصران استغراقي عظيم داشته به ويژه به آثار مولانا جلال الدين محمد بلخي ( مولوي ) و خواجه حافظ اخلاصي شگرف مي نموده و چندين نسخه از ديوان بزرگ غزليات « كليات شمس » را كتابت كرده است و غير از اين نسخه اي كهنسال را از خمسه نظامي تصحيح كرده و حواشي در فراويز آن برنگاشته است ، و از اينگونه كارها به دست او فراوان رفته ، بديهي است با موقعيت و مقامي كه داشته ، در كتابخانه هاي باشكوه و پر ارج پادشاهان اميران به نفائسي دست يافته كه ديگران را مقدور نبوده است »
پروفسور « يان ريپكا » درباره ي صائب چنين اظهار نظر كرده است : « آوازه ي صائب مرهون غزليات اوست ، صائب حافظ را بزرگ مي دارد و به طور كلي در شعر و ادب فارسي تبحّري به سزا دارد . ثمره ي اين تبحّر توأم با ذوق لطيف شاعري نخبه چون او يك مجموعه ي اشعار عالي است كه نسل هاي بعدي بحد و وضو را ز آن مايه گرفته اند ، در زمينه ليريك ، معاني فلسفي و امثال ساير كما بيش عميق و گاهي هم پيش پا افتاده را به سلك نظم مي كشد ، از اين روغزلياتش كمتر ناظر بر احساسات و بيشتر حاكي از تيزهوشي و نيروي مفكره ي عالي و تجربه بوده متكي بر مشاهدات عيني در تركيبات بي شماري است كه از توازن فكري برخوردار است و از اين روست كه آثارش تا اين حد خشك است . دامنه ي مضامين شاعرانه در اينجا وسعت مي گيرد و هدف از هنر شاعري در دقت الفاظ و ريز و كاري ها خلاصه مي شود . صائب سبك هندي را به اوج مي رساند . وسعت دامنه ي آثارش باور نكردني و شامل سيصد هزار بيت است كه دوازده هزار بيت قصيده ها و يكصد وسي هزار بيت آن يك مثنوي بنام « قندها و نامه » و بقيه آن غزليات است با وجود همه نوبغي كه صائب بدان متصف است آثارش كيفيت هاي مختلفي دارد . از داستان محمود و ايازوي اطلاعات دقيقي ندارم . (1) بايد افزود كه صائب اشعار تركي نيز مي سرود . از اين انبوه سرسمام آور برگزيده هاي مختلفي تنظيم شده است .
صائب بر شاعران هند وايراني و همچنين عثماني ( نابي ، ثابت و مكتب آنان ) تأثير سحر آميز داشت متأسفانه در ايران امروز مقامي را كه شايسته ي اوست ندارد هر چند دراين اواخر به جبران اين قصور اهتمام مي رود . ي (2) قسمت آخر نوشته ي پرفسور ريپكاورست است زيرا در سال هاي اخير در بزرگداشت صائب اقدام هاي چشم گيري به عمل آمده كه از آن زمره برگزاري مجمع بحث در افكار و اشعار صائب در سال 1354 خورشيدي به ابتكار كتابخانه ي مركزي و مركز اسناد در دانشگاه تهران است كه در آن 21 خطا به پيرامون افكار و اشعار صائب از طرف متخصصان اين رشته ايراد گرديد و مجموعه آن نيز چاپ و منتشر شد . همچنين تاسيس انجمن ادبي صائب در تهران و شهرستان ها و احداث ساختمان آرامگاه و انتشار كليات اشعار او توسط انجمن آثار ملي ايران . شادروان استاد دكتر ذبيح ا... صفا درباره ي اشعار صائب مي نويسد : « صائب در اصناف سخن دست داشت . در قصايد و مثنوي چيره نيست ولي در غزل از استادان مسلم شمرده مي شود . سخن او استوار و مقرون به موازين فصاحت و درعين حال پر معني و پر از مضامين دقيق و فكر هاي باريك و خيال هاي لطيف است و او مخصوصاً در تمثيل يد بيضا مي نمايد و كمتر غزل اوست كه يا متضمن مثل سائري است نباشد و يا بعضي ابيات آنها حكم امثال سائر را نداشته باشند . اينست كه شيوه ي خاص صائب را تمثيل دانسته اند و مي توان از اين حيث او را با عنصري در ميان قصيده سرايان قديم مقايسه كرد . اختصاص ديگر صائب به ايراد نكته هاي دقيق اخلاقي و عرفاني در اشعار خويش است . اين كار به غزل هاي او شكوه و جلوه اي خاص مي بخشد » (3) ( پاورقي ها : 1-  طبق تحقيقي كه به عمل آمد صائب اصلاً منظومه اي به نام محمود و اياز نداشته است  2-  تاريخ ادبيات ايران تأليف پروفسور ريپكا ترجمه دكتر  عيسي شهابي 3-  گنج سخن تأليف دكتر ذبيح ا... صفا جلد سوم )
 
مضمون اشعار صائب
صائب كسي به پاية شعرم نمي رسد
دست سخن گرفتم و برآسمان شدم
صائب را « شاعر تك بينها » ناميده اند و برآنند كه اين سخنور چيره دست غزل يكسدت كم دارد . خواندن تك بيت از شاعران ، از ديرباز در ميان پارسي زبانان معمول بوده است . اگر گزينش ابياتي از صائب را برهاني بر شهرت وي به شاعر تك بيتها بدانيم ، بايد ديگر شاعران را نيز برهمين اساس شاعر تك بيتها بشناسيم .
حقيقت اين است كه شهرت صائب ، تنها به تك بيتهاي او نيست ، بلكه به مضمونهائي است كه در اشعار به ويژه در تك بيتهاي او وجود دارد و مهمتر از همه بدان جهت است كه اين مضمونها بيشتر از مايه هاي اجتماعي برخوردارند .
هر ده بيتي كه از هر ده غزل صائب برگزيده شود ، كافي است كه مايه اي سرشار برفراهم سازي رسالة ناطقي قرار گيرد . « ادوارد براون گفته است من سالها تك بيتهاي زيبائي از گوشه و كنار فراهم ساختم و سرانجام كه ديوان صائب به دستم رسيد همة آنها را درآن يافتم » .
پنداري صائب سيصد سال زودتر چشم به گيتي گشوده است ، چه بسياري ابيات او چنين مي نماياند كه در اين روزگار ، آن هم از زبان انساني مبارز كه تا پاي جان در راه حق و حقيقت ايستادگي مي كند ، سروده شده است .
پيش شمشير حوادث مژه برهم نزنيم
به رخ سيل گشاده ست در خانة ما
مضون در اشعار صائب همانند خون كه در رگهاي آدمي جريان دارد به رواني ديه مي شود و همان طور كه وجود خون و جريانش حيات انسان را تضمين مي كند ، وجود مضمون نيز در اشعار او ، جاودانگي حيات ادبي او را استوار مي سازد .
به اين بيت توجه كنيد . پنداري صائب از سطح سياره اي دوردست ، زادگاه خود يعني گردونة زمين را مي نگريسته است :
چرخ ، يك حلقة‌چشمست و زمين مردمكش
دوجهان زير وزير ، چون دو صف مژگانست
در عصر صفويه كه دانش فضا شناسي و كيهان نوردي وجود نداشته ، يا داشته تا اندازة امروز ارتقاء نيافته بوده ، صائب از دريچة چشم كدامين كيهان نوردي و از سطح كدامين كره اي ، زمين را همانند مردمك چشم براي چرخ فرض كرده است !
آفرينش مضمون و دلاويزي واژه تنها در سروده هاي او راه ندارد ، اين پديده در نثر وي نيز به خوبي ديده مي شود .
به هنگامي كه به قول خود او : « در اواخر ماه رمضان فرماني از جانب سلطان صاحب قران مشتمل بر « منع شراب و آزار ميخوارگان » صادر مي شود ، وي نگارش نامه اي خواهان از ميان برداشتن آن بيداد مي شود . نامه اي كه هر سطر به چندين غزل ناب مي ارزد . صائب در پايان نامه اميدوار است كه : « آب رفته به جوي شيشه و پياله بازآيد »
روشن نيست ، شايد اين دو بيت صائب اشارتي بدين واقعه باشد :
محتسب از عاجزي دست سبوي باده بست
بشكند دستي كه دست مردم آزاده بست
عكس خود را ديد در مي زاهد كوتاه بين
تهمت آلوده داماني به جام باده بست
صائب را ، از اين رويدادها باكي نيست ، او مبارزي است سرسخت و استوار كه هرگز از پاي نمي نشيند :
زتركتازي حوادث مكن ملاحظه صائب
چه كرد سيل به پيشاني گشادة صحرا ؟
باريك بيني و موشكافي و ژرف نگري صائب گاه گاه مرد سخن شناس را چونان كلافي پريشان و سردرگم مي كند ، ولي هنگامي كه او را به بازيافت سررشته موق مي دارد ، ديگر بار ، عظمتي از نبوغ و بلند نگري خود را دراو مينماياند .
صائب در بيتي گفته است : نام من ( همانند خود من ) چندان بيتابست كه هرگاه برنگيني نگاشته شود ، مانند سنگ فلاخن كه محكوم به بيتابي و حركت است ، بيتابست . بيتابي من برنامم اثر مي گذارد و نگيني را كه نام من برآن حك شده است به دور مي اندازد ، چه مانند سنگ فلاخن آرام و آسايش ندارد . با توجه بدين مضمون بيت زيباي  صائب لذت ديگري دارد :
دل آسوده اي داري مپرس از صبر و آرامم
نگين را در فلاخن مي نهاد ، بي تابي نامم
كيست كه بلند نظري و بي نيازي صائب را در اين بيت كه از نظيري نيشابوري است و به نام او ثبت شده است ، نيابد و به انساني جونين درود نفرستد :
دست طلب كه پيش كسان مي كني دراز
پل بسته اي بگذري از آبروي خويش
مي گويند  شاعري كه ديده بود تذكره نويسان از ابيات نغز با عبارت « لاادري » ياد مي كنند ، تخلص خود را « لاادري » قرار داد تا آن ابيات شيوا را از آن خويش سازد ، ولي سرانجام ابيات خود او نيز با نام « لاادري » شهرت يافت و امروز دانسته نيست كه از كيست ؟
اين قضيه در مورد صائب به طور معكوس واقع است ، بدين معني كه از آنجا كه او به مضمون آفريني و خلق ابيات  نغز شهرت يافته است ، اگر بيت خوبي نيز از ديگري ديده شود ، سخن شناسان آن را از آن وي مي دانند .
چنانكه آمد ، صائب شهرتش را مديون اجتماعي بودن مضمونهاي اشعار خود است . او با رياكاران و ستمگران از در ستيزه برمي خيزد و گوئي در اين كار رسالتي محقق دارد ، از اين روست كه به حافظ شيراز ارادت مي ورزد و مي گويد :
زبلبلان خوش الحان اين چمن « صائب »
مريد زمزمة حافظ خوش الحان باش
و هم عقيده با او مي سرايد كه :
گنبد مسجد شهر از همه فاضل تر بود
گر به عمامه كسي كوس فضيلت مي زد
زندگي كردن در عصر صفوي ، عهدي كه فتنه انگيزي زاهدان ريايي موجب بسته شدن در ميخانه و گشايش خانة تزوير و ريا مي گردد ، مي گردد براي آزاده اي چون صائب بسيار دشوار بوده است :
تا سرانجام چه از پرده درآيد كامروز
دور پرواري عمامه و قطر شكم است
صائب  از فتنه انگيزي رياكاران نمي هراسد ، تيغ زبان از نيام كان بيرون مي كشد ، سينه سپر مي كند ، مبارز مي طلبد و بانگ برمي آورد كه :
نمي باشد سپرانداختن در كيش ما « صائب »
سپند ما به ميدان جدل مي خواند آتش را
تجزيه و تحليل علمي سروده هاي صائب و انطباق آن با اقتصاد عهد صفوي و جستجو پيرامون علل پيدا شدن اين مضمونها و نيز سبب مهاجرت وي به هندوستان و بهره گيري از دوستي بزرگان ايراني آن ديار از حوزة اين مقالت بيرون است ، ولي آنچه مسلم است اين است كه آفريده هاي شعري اين سرايندة نيرومند ، زادة چگونگي محيطي است كه در آن مي زيسته است ، بديهي است كه از مطالعه و كاوش كنجكاوانه و ژرف در آثار اجتماعي وي مي توان به چگونگي محيط زندگي او آشنائي يافت .
صائب از اينكه سخن او را ارج نمي نهاده اند به درد مي آمده است .
در اصفهان كه به درد سخن رسد « صائب »
كنون كه نبض شناس سخن « شفائي » نيست
صائب از دوري همنوايان مي نالد . گاه از بلبل آمل ياد مي كند و زماني از ديگران و سرانجام مي سرايد كه :
هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا
يكي چو صائب آتش زبان نمي باشد
از مصراع نخست اين بيت در ديگر جا استفاده مي كند و مي گويد :
هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا
يكي چو صائب شوريده حال برخيزد
صائب از محيط زندگيش رنج مي برد . با اينكه در تذكره ها آمده است كه وي از تمكن بسياري برخوردار بوده است ، روشن نيست كه رنج وي از چيست :
« صائب » جگرش چون جگر صبح شود چكاك
يك روز اگر چرخ كشد درد سرما
صائب به ترك محيط مي پردازد . زادگاه خود را پشت سر مي نهد و به ديار غربت هند منزل مي كند ، اما كسي كه در بوستان وطن تحمل دوري از بلبل آمل برايش دشوار مي نمايد ،  چگونه مي تواند در سرزمين هند كه خود جگر خوارش مي شمارد درنگ كند ؟ :
خوش آن روزي كه « صائب » من مكان در اصفهان سازم
زفيض زنده رودش خامه را رطب لسان سازم
نابغه و متفكر دوران صفوي با اينكه در عالم معني كوس يكتائي مي زند در برابر بزرگان سخن سرتواضع فرود مي آورد :
فتاده تا بره طرز « مولوي » ، « صائب »
سپند شعلة فكرش شده است كوكبها
اگر چه توجه صائب در مقطعهاي غزلهايش به ديگر سخنوران به خوبي ديده مي شود ، ولي در ديگر ابيات آثار او نيز اين معني نگري آشكار است :
در پاسخ قطعة معروف :
مرد خردمند هنر پيشه را        
عمر دوبايست در اين روزگار
تا به يكي تجربه اندوختي        
با دگري تجربه بردي به كار
سروده است :
از هستي دو روزه به تنگند عارفان
تو ساده لوح در پي عمر دوباره اي ؟
غزل سعدي را به مطلع :
تو از هر در كه بازآئي بدين خوبي و رعنائي
دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشائي
استقبال كرده ، در پايان آن گفته است :
درين ايام شد ختم سخن برخامة « صائب »
مسلم بود اگر زين پيش برسعدي شكرخائي
صائب در همين غزل بيتي دارد كه به جهاني مي ارزد ، زيرا از يك نقاشي استادانه و چيره دتسانه برخوردار است . او به معشوقش مي گويد : آهو كه روزي كمند زلف ترا ديده است هنوز آرزوي آن را دارد كه در آن كمند گرفتار آيد :
كمند زلف برگردن گذشتي روزي از صحرا
هنوز از دور گردن مي كشد آهتوي صحرائي
شيوة مضمون پردازي صائب اگر چه با انتقاد « آذر » و امثال او روبرو شده ، اما از ستايش تمام معاصران و تذكره نويسان  عصر خود و همچنين تا عصر زنديه در ايران وحتي پس از آن در هندوستان برخوردار بوده است .
در آثار هر سخنوري سروده هائي در مايه هاي گوناگون وجود دارد و روشن است كه مردم هر شاعري را از اشعار خويش مي شناسند ، چنانكه ما حافظ را از غزلهاي : « الغياث » و « كاغذ » و قصيده بسيار سستي كه در ديوان او در ستايش علي (ع) ديده مي شود ، نمي شناسيم .
ما حافظ را با غزلهائي مي شناسيم كه داراي مطلعهائي بدينسان درخشانند :
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
خرقه تر ، دامن و سجاده شراب آلوده
يا :
در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صدائي به شيخ و شاب زده
اگر حافظ شناسي مستلزم داشتن مايه اي ويژه است ، صائب شناسي نيز لازمه اش داشتن ديدة صائب شناسي است :
همچو دريا ژرف بين شو تا شوي صائب شناس
گوهري شد « موج » وانگه گوهر او را شناخت
صائب غزل خواجه به مطلع ذيل را پاسخ گفته است :
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
غزل صائب در جواب اين غزل كه چون خورشيد فروزان در آسمان انديشه هاي صائب مي درخشد ، پاسخي است روشن به كساني كه صائب را داراي غزل يكدست نمي شناسند :
ز خار زار تعلق كشيده دامان باش
زهر چه مي كشدت دل ، از آن گريزان باش
زبخت شور ، مكن روي تلخ چون دريا
گشاده روي تر از زخم با نمكدان باش
قد نهال خم از بار منت ثمرست
ثمر قبول مكن ، سرو اين گلستان باش
درين دو هفته كه چون گل درين گلستاني
گشاده روي تر از راز مي پرستان باش
تميز نيك و بد روزگار كار تو نيست
چو چشم آينه در خوب وزشت حيران باش
كدام جامه به از پرده پوشي خلقست
بپوش چشم خود از عيب خلق و عريان باش
خودي به وادي حيرت فكنده است ترا
برون خرام ز خود ، خضر اين بيابان باش
درون خانة‌خود هر گدا شهنشاه است
قدم برون منه از حد خويش و سلطان باش
زبلبلان خوش الحان اين چمن « صائب »
مريد زمزمة حافظ خوش الحان باش
كدامين انسان منصف و حق نگري است كه اين غزل را با اين مضامين بخواند يا بشنود و به سرايندة آن درود نفرستد ؟ .
چنان از فكر صائب شور افتاده ست در عالم
كه مرغان اين سخن دارند با هم در گلستانها
شيوة صائب ( كه بهتر است همانا شيوة صائب ناميده شود ) شيوه اي تازه كه زادة مغز خود اوست . اگر ديگران چند خشتي زده اند ، او كاخي استوار و جاودان بنيان نهاده است كه به گفتة استاد طوس از باد وبارانش گزندي نيست .
مضمون پردازي در غزلهاي ساده و داراي قافيه و رديفهاي آسان كار چندان دشواري نيست ، ولي وقتي به ياد مي آوريم كه صائب با رديفهاي سختي همانند : صبح ، تنگ ، گنج ، نازك ، كج ، پياله ، قدح ، پيرهن ، سرخ ، وطن ، تلخ ، آتش ، انجمن ، گستاخ و امثال اينها به آفرينش مضمونهاي بديعي تويق مي يابد ، آنگاه به بزرگي وي در كار سخنوري پي مي بريم . نيروي تخيل باريك  نگر او را در اين چند بيت كه با رديف « نفس » ساخته است مي توان دريافت :
ز پرده داري هستيست در حجاب نفس
كه در فنا ز ته دل كشد حباب نفس
ميان گريه و گفتار من تفاوت نيست
ز بسكه در دل گرمم شدهست آب نفس
نفس شمرده زدن عمر را دراز كند
كه مي شود ز تأمل گران ركاب نفس
در اين غزل هفت بيتي دوبار قافية آب و دوبار هم قافية حباب تكرار شده است و صائب را رواست كه با داشتن اين معنيهاي رنگين و بكر بيش از اين هم به تكرار قافيه دست بيازد . اوست كه مجتهد بي همانند نازك خيالي و رنگين نگاري معني است . آنچه فتوي دهد در خور اطاعت پيروان اوست .
گروهي كه از درك معني عاجزند ، صائب را به سبب پيچيدگي اشعارش ، شاعر عصر خويش مي شناسند و بس ، در حالي كه او نه تنها شاعر سيصد و اندي سال پيش است ، بلكه شاعر امروز نيز هست . همانطور كه تا از آدمي و جهان هستي نشان برجاست ، شعر « بني آدم اعضاي يكديگرند » از ميان نخواهد رفت ، تا از گردونة خاكي و از انسانهاي پوينده بر سطح اين گوي هم اثر باقي است ، مضمون يابي ، باريك نگري ، دوربيني و بالاخره نغز سرائي صائب نيز ذوق انگيز و راهنما براي آدميان به ويژه سخن سنجان خواهد بود .
به جرأت مي توان گفت كه در زبان پارسي شاعري به وجود نيامده است كه تا اندازة صائب معني يابي و مضمون پردازي كرده باشد . در اين ابيات دقت فرمائيد :
بخية كفشم اگر دندان نما شد عيب نيست
خند دارد كفش من بر هرزه گرديهاي من 
سنگين نمي شد اين همه خواب ستمگران
مي شد گر از شكستن دلها صدا بلند
نرمي زحد مبر كه چو دندان مار ريخت
هر طفل ني سوار كند تازيانه اش
در كارخانه اي كه ندانند قدر كار
هر كس زكار دست كشد كاردان تر است
اظهار عجز پيش ستم پيشه ز ابلهيست
اشك كباب باعث طغيان آتش است
در محافل حرف سرگوشي زدن با يكديگر
در زمين سينه ها تخم نفاق افشاندنست
اين ناكسان كه فخر به اجداد مي كنند
چون سگ به استخوان دل خود شاد مي كنند
ضيافتي كه در آنجا توانگران جمعند
شكنجه اي است فقيران بي بضاعت را
پاك كن از غيبت مردم دهان خويش را
اي كه با مسواك دايم مي كني دندان سپيد
مخور « صائب » فريب زهد از عمامة زاهد
كه در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد
تنگ كردي زندگي بر آشنايان سخن
اين قدر صائب تلاش معني بيگانه چيست ؟
سخن به شيخ ميگوئيد از شراب كهن
به خاك تيره مريزيد آبروي شراب
صائب مرتبت معني يابي را به آنجا مي رساند كه مضمون يابي موشكافانه را خاص خود ميداند و مي گويد :
« لفظ از هركس كه خواهد باش مضمون از منست » .
ترديد نيست كه در ديوان ديگر اين بزرگ مرد سخن نيز كه مي گويند به زبان تركي است ، گوهر مضمون موج مي زند . ايكاش آن ديوان نيز به پارسي برگردانده مي شد . مثنويهاي او : « قندهار نامه » و « محمود و اياز » كجاست ؟ نمي دانيم . روشن است كه آنها نيز چون ديوان چندين هزار بيتي او مشحون و سرشار از معاني رنگين است . كدامين معني يا مضمون نازك را مي توان يافت كه بازيافتنش در ديوان صائب ميسر نباشد ؟ :
شور درياي سهن از دل پرجوش منست
قفل گنجينة معني ، لب خاموش منست
هر خيالي كه بدو اهل سخن فخر كنند
در شبستان سخن خواب فراموش منست
چرس دوديست كه از خرمن من خاسته است
خاك گرديست كه افشاندة پاپوش منست
صوفيان را سخن من به سماع آورده ست
خم خمخانة وحدت دل پرجوش منست
زاهدي نيست به عياري من در عالم
اين ردا كهنه گليميست كه بر دوش منست
حلقة بندگي عشق بود در گوشم
چشم بد دور ازين حلقه كه در گوش منست
راز عظمت و علو مقام صائب
ما مي توانيم راز عظمت و علو مقام صائب را در دو عامل اساسي جستجو كنيم :
1-  عامل زبان
2-  عامل زمان
1-  عامل زبان
صائب از همان آغاز به كارشاعري ، با اينكه به مدد استعداد ذاتي و شگفت انگيز خود مي توانست به پيروي اسلاف ، براي بيان مقصود ، همان زبان گذشتگان را به كار گيرد و به شهادت قرائن و نمونه هائي كه جسته و گريخته از اشعارش به دست مي آيد ، در اين راه موفق تر از گذشتگان هم بشود ، چنانكه اين ابيات شاهد مدعاست :
پيغام نمك چش وصال است            
دل خوش كن عاشقان خيال است
رخسارة آتشين او را
پروانة خانه زاد ، خيال است
با چشم تو آشنائي ما
مي پنداري هزار سال است
غير از لب جام نيست صائب
امروز لبي كه بي سئوال است
معذالك ، به حكم طبع منيع وديد وسيعي كه در تمامت عمر ، وجه امتيازش برديگران بوده است ، نخواست تحت الشعاع قرار گيرد ، لذا راهش را از ديگران جدا كرد ، و زبان ديگري براي گفتار خود برگزيد و به آن استقلال بخشيد . به ياري اين زبان مستقل و منحصر به فرد بود كه توانست آن همه مضامين بكر ، معاني رنگين ، انديشه هاي بيگانه و افكار غريب را ، با نهايت انسجام و بلاغت در قالب كلمات فخيم و الفاظ فاخر جلوه گر سازد ، و خامة شعر را از مكررات خسته كننده بپردازد ، و خود نيز بدين ابداع دلنشين تفاخر كند و از آن لذب ببرد :
هر عقده اي كه زلف سخن داشت باز كرد
صائب زبان خامة مشكل گشاي ما
در غريبي آشنا از آشنا هرگز نيافت
لذتي كز معني بيگانه مي يابيم ما
كيست بر صفحة ايام به غير از صائب
كز زبان قلمش معني رنگين ريزد
صائب همه رنگين سخنان مست و خرابند
زين بادة گلرنگ كه از جام تو گل گرد
2-  عامل زمان
صائب از اوان جواني به خوبي احساس مي كرد كه زمان او ، تشنة يك تحول وسيع و همه جانبه در دنياي شعر و ادب است . او مي ديد كه شاهد شعر ، با آرايشي نامطلوب ، در لباسي از قماش تكلف و تصنع ، در چهار ديواري كاخهاي فرمانروايان ، و قصور حكام وامرا محصور است ، و اگر هم گاهي اين حصاري نگون بخت ، سر از روزني بدر كند ، براي مردم كوچه و بازار ، بيگانه و ناشناس است ، زيرا اكثر محتواي آن چيزي جز تملق و ريا و دروغ نيست !! صائب مي ديد كه اين هنير شريف ، غالباً در هزل گوئي ، دريوزگي ، افسانه بافي و اغلاق ، خلاصه شده است . از نظر اخلاق و روابط اجتماعي هم ، مردم را در تنگنائي هراس انگيز مي ديد . مي ديد كه زهاد رياكار و متظاهرين به تقوي و چاپلوسان سود پرست ، بر مسند مناصب قدرت آفرين تكيه زده ، به حق يا به نا حق ، خون افراد جامعه در شيشه كرده ، و به هر طرف كه اراده كنند توسن هوس مي رانند ، و صدها ناروائيهاي ديگر كه از ديدة تيزبين او پوشيده نبود . از اين رو رسالت بزرگ خود را دريافت . تند هوشي ، زبان آوري و استعداد عجيب خود را در هم آميخت ، و از اين عامل مؤثر زمان استفاده كرد .
با خلاقيت بي نظير خود در سخن ، هم به كمك شاهد شعر ، و هم به ياري مردم شتافت ، آنچه را كه در زواياي هستي با ذره بين فكر و انديشه ديد ، با منقاش سخن بيرون كشيد . سخاوتمندانه ، به دنياي شعر و ادب ، و به مردم تشنه و مشتاق بخشيد . جامعه نيز اين عطية ارزشمند را به جان و دل پذيرفت ، زيرا هرچه بود زبان مردم و زبان حال مردم بود .
صائب براي موفقيت در اين تحول شعري ، به كار گرفتن محاورات و اصطلاحات عام را در سخن لازم ديد و چنين هم كرد :
عشاق تو بر نقد روان كيسه ندوزند
زر لكة پيسي است كف اهل كرم را
نخواهد آتش از همسايه هر كس جوهري دارد
چنار از سينة خود مي كند ايجاد آتش را
ما از سخن به چشمة حيوان رسيده ايم
تابوت كيست ، تخته نمايد دكان ما
شيريم ولي قدرت آزار نداريم
از جنبش رگ كوچه دهد نيشتر ما
به هر تر دامني منماي آن آئينه رو را
مبادا رنگ خجلت سبز سازد حرف بدگو را
دست اندركاران شعر و شاعري كه خوشبختانه عده اي از نخبگان اين رسته در اين مجمع حضور دارند ، خوب مي دانند كه آميختن محاورات و اصطلاحات عام با انديشه هاي بلند و لطيف ، عارفانه ، عاشقانه ، مرشدانه ، و ساير زمينه هاي عاطفي و اخلاقي و اجتماعي ، آن هم در غالب غزل ، با محدوديت الفاظ ، تا چه حد سنگين و دشوار است . صائب اين دشواري و سنگيني را در كمال بزرگواري به خاطر نجات شعر ، و به خاطر رهائي مردم ، به جان پذيرفت . بدون اينكه ذره اي از شيوائي كلام ، و فخامت اشعار او بكاهد ، اگر چه مي گويد :
از پيچ و تاب فكر در اين بوتة گداز
شد مغز ، نال ، در قلم استخوان ما
مضامين و تركيبات نو در اشعار صائب ‍: صائب در عين حال دست به آفرينش مضاميني زد كه در آثار شعراي پيش از او سابقه نداشت . من در اين مورد به راستي جرئت انتخاب نمونه از اشعار صائب نداشته و ندارم ، و در هر زمان كه ارادة چنين جسارتي را كردم ، بي درنگ بانگ آسماني صائب در گوش جانم پيچيد كه مي گفت :
مي كند صائب سراغ قبله در بيت الحرام
هر كه جويد مصرع برجسته از اشعار من
با اين حساب ، سراسر ديوان صائب ، لبريز از مصرع برجسته است كه هيچ يك خالي از مضمون تازه اي نيست . جالب آنكه در تمامي تاروپور اشعار صائب مقدار زيادي تركيبات نو ، اين مضامين بكر و بي سابقه را همراهي مي كند :
نيست بر سبزان گلشن ديدة پر خون ما
تيغ خونخوار تو باشد ، سبز ته گلگون ما
از شبيخون خمار صبحدم آسوده ايم
مستي دنباله دار چشم خوبانيم ما
صائب به همه چيز شخصيت و حيات و حركت مي بخشد : ديگر از ويژگيهاي خلاقيت ذهن فعال و فكر پرشور صائب شخصيت و حيات و حركت بخشيدن به همه چيز، حتي به صفات و حالات است . اگر در آثار شعراي قرن پنجم و ششم ، احياناً اندكي از اين ويژگيها يافت شود ، هرگز به اين زيبائي و گيرائي نيست :
اگر غفلت نهان در سنگ خارا مي كند ما را
جوانمرد است درد عشق ، پيدا مي كند ما را
اگر روشنگر حيرت به حال ما نپردازد
كه ديگر ساده از نقش تمنا مي كند ما را
هر كه از دست زليخاي هوس سالم جست
به دو عالم ندهد گوشة زنداني را
كوشش نبرد راه به مأواي دل ما
كز هردو جهان است برون جاي دل ما
بهره گيري از اساطير و افسانه ها
 بهره گيري از اساطير و افسانه ها در سرودن شعر كار تازه اي نيست ، و در ادبيات ايران زمين و اكثر ملل ، سابقة ممتدي دارد . بنابراين صائب هم از تأثير پذيري از اين سنت بر كنار نمانده ، منتها با اين تفاوت كه از افسانه ها و اساطير ، با كمك اشاراتي گذرا ، مضامين دلنشين آفريده است :
اگر خصم قوي بنياد كوه بيستون گردد
زبرق تيشه جوي شير سازم استخوانش را
هر خسي قيمت نداند نالة شبخيز را
خسروي بايد كه داند قدر اين شبديزرا
تا رسيدن ، باده را با خم مدارا لازم است
ورنه بيزار از تن خاكي است افلاطون ما
ز افتادگي به مسند عزت رسيده است
يوسف كند چگونه فراموش چاه را
نوسازي مضامين كهن : اگر گاهي مضامين كهنة گذشتگان فكر صائب را به خود مشغول كرده ، و او را به تعمير و نوسازي آنها واداشته است ، اين كار را با چنان ذوق و مهارتي انجام داده كه با خواندن شعرش ، مضمون گذشته به دشواري تداعي مي شود :
ده در شود گشاده ، شود بسته چون دري
انگشت ترجمان زبانست لال را
آنكه از دندان دهانت پرز گوهر ساخته است
نيست ممكن تالب گور از تو نان دارد دريغ
كه بيت اول در تعمير : خدا گر زحكمت ببندد دري ، و بيت دوم در نوسازي : هر آنكس كه دندان دهد نان دهد ،گفته شده است . 
مناعت و شهامت صائب : در مجموعة خصوصيات روحي و اخلاقي صائب ، به استناد گفتارش ، دو خصيصه ازهمه نيرومند تر و درخشان تر به چشم مي خورد ، يكي مناعت و استغناي طبع و همت بلند و گردنكشيهاي جانانه اش در برابر هر گونه نياز ، حتي در برابر عشق است :
سر زلف تو نباشد سر زلف دگري
از براي دل ما قحط پريشاني نيست

ما از شراب لعل تهمت گذشته ايم
سيلاب گير نيست زمين بلند ما

سير است چشم شبنم من ، ورنه شاخ گل
آغوش باز كرده صلا مي زند مرا

مگشاي چون صدف لب خواهش در اين محيط
نيسان اگر چه مخزن گوهر كند ترا
ديگر ، شهامت و صراحت او در مذمت فسادهاي رايج زمان ، به ويژه زهد فروشي و طاعات ريائي است ؛ امروز اگر من بگويم :
گم كرد شيخ گوهر يكدانة خلوص
روزي كه شد به سبحة صد دانه آشنا
با توجه به آزادي آراء و عقايد در اين عصر ، هنري نكرده ام . اما در بحبوحة قدرت زهاد و متعبدين دوران صفوي ، با در نظر گرفتن نفوذ بي حسابي كه اين طبقه در دستگاه فرمانروائي مملكت داشتند ، گفتن ابياتي نظير اينها :
 


منابع :


دانلود پایان نامه,خرید پایان نامه,فروش پایان نامه,پایان نامه,آرشیو پایان نامه,پایان نامه عمران,پایان نامه روانشناسی,

پایان نامه حقوق,پایان نامه اقتصاد,پایان نامه برق,پایان نامه معدن, پایان نامه کارشناسی ,پایان نامه صنایع,پایان نامه علوم سیاسی ، پایان نامه کاردانی

طراحی سایت : سایت سازان