میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

زندگینامه ملاصدرا


کد محصول : 10001239 نوع فایل : word تعداد صفحات : 39 صفحه قیمت محصول : رایگان تعداد بازدید 925

دانلودرایگان فایل رمز فایل : m3d1239

فهرست مطالب و صفحات نخست


زندگینامه ملاصدرا

فهرست موضوعات

عنوان
مقدمه    1
كودكي ملاصدرا    2
شاه اسماعيل ثاني    9
حضور ملاصدرا در اولين جلسه درس ميرداماد     14
اخراج ملاصدرا از اصفهان     22
فرزندان ملاصدرا    29
آثار ملاصدرا    32
منابع  و ماخذ    34
 
مقدمه

سخن از پرفروغ ترين خورشيد معرفت و حكمت است كه عقل را به شگفت آورد و انديشة تحقيق را در شكوه تفكر متحير ساخت و بلنداي هستي همتش سروهاي سرفراز را سرآمد و طنين زيباي كلامش عقده ها از عقايد برداشت و صراحت در بيان و مرامش دلق و رنگ و ريا از چهره ها برگرفت و چماقهاي توهم و تهمت با سندان پولادين اراده و استقامتش در هم شكست.
بزرگمرد حكمت برين و تك سوار افقهاي بيكران يقين، صدرنشين مسند عرفان و آموزگار نخستين حكمت متعاليه كه نامش فروغ بخش حلقه حكيمان است و يادش چشم اندازي از (خاك) تا (خدا) و همراهي با مرامش زورقي از نبوغ مي‌خواهد تا با قطب نماي وحي و بادبان اراده و ناخدايي قلبي پر از عشق در يم  هستي گام نهاد و سفرهاي چهارگانه از مبدا تا معاد را يكي از پس از ديگري درنوردد و كليدهاي زمردين غيب و شهود را در فرازين قله حكمت به چنگ آرد.
 
كودكي ملاصدرا

روز نهم ماه جمادي الاولي سال 980 هجري قمري ابراهيم امين التجار شيرازي وقتي از خانه خارج شد كه به هجره خود واقع در قيصريه موسوم به ولد برود مضطرب بود. چون از بامداد آن روز، همسرش مبتلا به درد وضع حمل گرديد و عده اي از زنها كه خويشاوند همسر و خود او بودند در خانة ابراهيم امين التجار مجتمع شدند و قابله هم حضور داشت.
ابراهيم امين التجار مي ترسيد كه همسرش كه ضعيف البنيه بود، هنگام وضع حمل دچار خطر شود و زندگي را بدرود گويد.
ولي پس از اينكه از خانه خارج شد و چند گام در كوچه برداشت صداي سفير مخصوص مرغ نوروزي را شنيد و سربلند كرد و يكي از آن پرندگان سفيد رنگ را در حال پرواز ديد و قلبش از شادي شكفته شد و بخود گفت اين پرنده هميشه خوش خبر است و خداوند از حلقوم اين مرغ به من بشارت مي دهد كه وضع حمل همسرم بدون خطر صورت خواهد گرفت.
در آن روز ابراهيم به مناسبت اين كه مي خواست فرزندش را ببيند زودتر از روزهاي ديگراز حجره به خانه رفت و هنگامي كه وارد اطاق زائو شد طفل خوابيده بود.
در شيراز، هر وقت زني وضع حمل مي كرد بخصوص اگر پسر ميزائيد هديه اي از شوهرش دريافت مي نمود و ابراهيم، يك گردنبند مرواريد به همسرش هديه داد و به او گفت عهد كرده اگر خداوند به او يك پسر بدهد اسمش را محمد بگذارد و از خدا مي خواهد كه آن پسر زنده بمان و بعد از او شغلش را پيش بگيرد زيرا بهترين حرفه هاي دنيا تجارت است و پيغمبر اسلام فرموده است: الكاسب حبيب ا...
محمد كوچك تمام امراض دورة كودكي را غير از آبله گرفت و از همه جان بدر برد و به دوره اي از عمر رسيد كه مي بايد به مكتب برود.
ابراهيم امين التجار روزي هنگام عبور از مقابل مكتب خانه وارد دبستان ملااحمد گرديد و گفت من ميل دارم كه پسرم محمد نزد شما درس بخواند و نوشتن و قرائت قرآن را بياموزد و فردا صبح پسرم را با آنچه بايد در آغاز ورود طفل به مكتب تقديم شود به اين جا خواهند آورد و من از شما انتظار دارم كه از او سرپرستي كنيد تا اين كه داراي سواد شود و لااقل بتواند دستكهاي حجره ما را بنويسد.
ملااحمد گفت اطمينان داشته باشيد كه از او مثل فرزند خود سرپرستي خواهم كرد.
محمد در دبستان مشغول تحصيل شد و پدرش براي آوردن مرواريد به مكاني رفت كه در قديم موسوم بود به مغاض لؤلؤ. 
پدر محمد چون مرواريد هم مي فروخت هر زمان كه مي توانست براي خريد مرواريد به مغاض لؤلؤ مي رفت و در آنجا مرواريدهائي را كه صيادان از قعر دريا بيرون مي آورند خريداري مي‌نمود.
بعضي از اطفال داراي استعداد تحصيل هستند و برخي استعداد ندارند و نمي توانند بخوبي تحصيل كنند.
مي گويند كه استعداد تحصيل موروثي است و فرزندان علماء، مثل پدران خود داراي استعداد تحصيل مي شوند. ولي نه ابراهيم از طبقه دانشمندان بود نه پدرش؛ پدر ابراهيم جزو مالكين شيراز به شمارمي آمد و ابراهيم نيز مي توانست مثل پدر به كشاورزي بپردازد و ترجيح داد كه سوداگر شود.
بعضيها گفتند كه اجداد محمد كه بعد ملقب به صدرالمتألهين گرديد دانشمند بوده اند و شايد اين روايت درست باشد.
چون در قديم در بلاد ايران از جمله بلاد جنوبي آن كشور فرزندان مالكين گاهي دانشمند مي شدند و دانشمندان، بعضي اوقات مالك مي گرديدند و به زراعت مشغول مي شدند و داشتن قطعه اي زمين در خانوادة عده اي از دانشمندان امري عادي بود و عده اي از علما جنوب ايران و خراسان، خود پشت گاو آهن قرار مي گرفتند و زمين را شخم مي زندند و كشاورزي كردن رامادون حيثيت علمي خود نمي دانستند و شايد همين امروز نيز بعضي از قسمتهاي ايران دانشمنداني ازنوع علماي قديمي باشند كه خود زمين را شخم مي زنند و بذر مي كارند.
محمد كوچك در مكتبخانه ملااحمد نشان داد كه استعدادش از تمام اطفال بيشتر است چون هر چه را كه آموزگار يك مرتبه براي او مي خواند، حفظ مي كرد ضرورت نداشت كه چيزي را دو بار برايش بخوانند.
حافظه نيرومند آن طفل طوري ملااحمد را متحير كرده بود كه روزي هنگام عبور ابراهيم از مقابل مكتبخانه ملااحمد به او گفت براي فرزند خود دعاي جلوگيري از چشم زخم فراهم كن زيرا ممكن است او را چشم بزنند و من ار روزي كه مكتبداري مي كنم طفلي را نديدم كه اين اندازه براي تحصيل استعداد داشته باشد و او اگر به تحصيل ادامه بدهد مانند شيخ بهاء الدين  خواهد شد.
ابراهيم با اينكه مي خواست پسرش يك بازرگان شود آن قدر بي اطلاع نبود كه ارزش علم را نداند.
منتهي از كساني به شمار مي  آمد كه علم را زينت انسان مي دانست مشروط بر اينكه ثروت داشته باشد.
ابراهيم امين التجار معتقد بود كه علم بدون ثروت، زندگي را بر انسان خيلي دشوار مي نمايد زيرا عالمي كه توانگر نيست بيشتر به بدبختي خويش پي مي برد و زيادتر از عوام، از تنگدستي دچار رنج مي شود.
ولي اگر ثروت داشته باشد، علم زينت او خواهد شد و وي را برجسته تر نشان خواهد داد.
محمد در مكتبخانه كتاب انموزج را در سه هفته خواند در صورتيكه كودكان با استعداد آن كتاب را در يك سال مي خواندند و اطفال ديگر در دو سال.
به موازات خواندن انموزج، محمد كوچك نوشتن را فرا مي‌گرفت. اولين مرتبه كه آموزگار قلم را به دست محمد داد آن طفل نمي دانست كه چگونه بايد آنرا به دست گيرد.
آموزگار يك بار قلم به دست گرفتن را به محمد آموخت و ديگر آن طفل طرز گرفتن قلم را فراموش نكرد و آموزگار يك بار حروف الفبا را براي محمد نوشت و طفل توانست حروف مزبور را بنويسد و گر چه دستهاي كوچك طفل هنوز آن اندازه توانائي نداشت كه با قوت قلم را به دست بگيرد. اما در نوشتن اشتباه نمي كرد و غلط نمي نوشت.
هنوز كوكاني كه با محمد وارد مكتبخانه شده بودند مقدمة كتاب انموزج را مي خواندند كه آموزگار خواندن قرآن را براي پسر ابراهيم شروع كرد و محمد همانگونه كه فارسي را به سهولت فرا مي گرفت آيات قرآن را حفظ مي نمود.
در مكتبخانه هاي ايران رسم بود كه وقتي مي خواستند قرآن را به اطفال بياموزند سوره هاي كوچك قرآن رابه كودكان مي آموختند و محمد هم مثل سايرين، قرآن را از سوره هاي كوچك شروع كرد و نيروي حافظه قوي او، مرتبه اي ديگر آموزگار را دچار حيرت نمود و باز گفت اين پسر اگر زنده بماند و تحصيل علم كند چون شيخ بهاء الدين خواهد شد و آن شيخ هم در دورة كودكي داراي چنين استعداد و حافظه بوده است.
محمد بيش از دو سال در مكتبخانه ملااحمد تحصيل نكرد و در همان مدت كوتاه هر چه ملااحمد مي دانست فرا گرفت و آموزگار مكتب خانه اعتراف نمود ديگر چيزي نمي داند كه به محمد بياموزد و او بايد نزد معلم ديگر تحصيل نمايد.
حكايت مي كنند كه ملااحمد آنقدر وصف استعداد محمد را كرد كه يك روز جمعه كه مكتب خانه تعطيل بود چند نفر از دوستان  ابراهيم را به خانة امين التجار رفتند تا اين كه پسر را ببينند و بفهمند كه آيا اظهارات ملااحمد راجع به هوش و حافظه و نيروي ادارك آن طفل صحت دارد يا نه؟
وقتي وارد خانه شدند و از محمد پرسيدند، مشاهده كردند طفلي كه بر درخت صعود كرده بود فرود آمد و به آنها نزديك شد و گفت من محمد هستم و با من چه كار داريد؟
مرداني كه وارد خانه ابراهيم شده بودند گفتند تو كه به قول آموزگار يك عالم هستي چرا بالاي درخت رفتي؟
محمد جواب داد رفتن بالاي درخت از مقتضيات كودكي من است.
ابراهيم بعد از اينكه ملااحمد اعتراف كرد و معلومات خود را به محمد آموخته و ديگر چيزي ندارد كه به او بياموزد نمي خواست پسرش به تحصيل ادامه بدهد.
وي مي گفت من مي خواستم كه محمد سواد خواندن و نوشتن داشته باشد كه بتواند دستكهاي تجارتخانة خود را بنويسد، تحصيل او را كافي مي دانم.
ولي ملااحمد و دوستان ابراهيم گفتند طفلي كه اين قدر استعداد دارد بايد به تحصيل ادامه بدهد و اگر تو محمد را از تحصيل بازبداري نسبت به او ظلم كرده اي. خوشبختانه وضع مالي تو هم خوب است و مي تواني عهده دار هزينه تحصيل فرزندت بشوي و بگذاري كه او به مدارج عالي برسد.
سن محمد هنوز به مرحله اي نرسيده بود كه وي بتواند در مدارس عمومي تحصيل نمايد و ابراهيم نيز نمي خواست پسرش طلبة علم شود.
لذا از مردي موسوم به عبدالرزاق ابرقوئي درخواست كرد كه هر روز به خانه اش بيايد و علومي را كه فراگرفتن آنها مفيد به نظر مي رسد به محمد بياموزد.
عبدالرزاق ابرقوئي به ابراهيم گفت كليد تمام علوم صرف است و نحو و پسر  تو تا آنها را تحصيل ننماييد نمي تواند به علوم ديگري دسترسي پيدا كند. و من به او صرف و نحو خواهم آموخت.
از آن روز، محمد نزد معلم جديد شروع به فراگرفتن صرف و نحو نمود. روز اول كه درس صرف شروع شد، ملاعبدالرزاق ابرقوئي گر چه شنيده بود كه محمد با استعداد است اما نمي دانست كه نيروي حافظه اش چه مي باشد و گفت:
بعد از اين كه من از اين جا رفتم مشقت تحصيل تو ادامه خواهد يافت و تو بايد درسي را كه من به تو داده ام مرور كني و آن را به حافظه بسپاري.
آن روز ملاعبدالرزاق درس خود را داد و نويسايند و رفت و روز ديگر وقتي وارد خانه ابراهيم شد مشاهده نمود كه شاگرد او، بدون كوچكترين قصور، درس را بخاطر سپرده است.
ملاعبدالرزاق روز قبل به شاگردش گفته بود كه بعد از رفتن من، مشقت تو براي حفظ كردن درس ادامه خواهد يافت.
محمد براي حفظ كردن درس رنج نبرد و متن نوشته شده درس را بدون اسقاط يك حرف پس داد.
محمد هر چه بيشتر صحبت مي كرد، حيرت ملاعبدالرزاق زيادتر مي شد چون شاگرد او مثل اين كه لوح محفوظ باشد، عين جملات روز گذشته وي را تكرار مي نمود.
وقتي بيان محمد به اتمام رسيد عبدالرزاق دو دست را بلند كرد و گفت تبارك ا... تبارك ا...
روز قبل عبدالرزاق چون استعداد شاگرد خود را نيازموده بود، زياد درس نداد.
عبدالرزاق ابرقوئي به پدر محمد مي‌گفت كه من از درس دادن به فرزندت لذت مي برم چون آئينه ذهن او آنقدر صيقلي است كه هر چه يك مرتبه در آن منعكس گردد ضبط مي گردد. و همچنين مي گفت من حس مي كنم كه بزودي موقعي فرا خواهد رسيد كه شيراز براي پسر تو تنگ مي شود و او بايد به جائي برود كه بتواند در آنجا استعداد خود را بهتر بكار بيندازد. وي اظهار كرد در شيراز چند عالم هستند كه عمق ندارند و معلومات آنها فقط محفوظات است و نمي توانند غير از آنچه حفظ كرده اند بگويند.
روز دوم عبدالرزاق بر ميزان درس افزود و راجع به آنچه نويسانيد توضيح داد. پس از خاتمه درس روز سوم و خروج از منزل ابراهيم، به قيصريه رفت و به پدر محمد گفت از دورة معلم ثاني  به امروز كسي نديده كه يك نفر براي تحصيل اين قدر استعداد داشته باشد.
بعد از آن واقعه ناگواري اتفاق افتاد كه سبب وقفة تحصيل محمد گرديد.
عبدالرزاق ابرقوئي مبتلا به مرض حصبه شد كه در قديم از امراض بومي ايران بود و بعد از يك دورة كوتاه كه بستري گرديد، از جهان رفت و محمد بر مرگ استاد خود گريست و تا روزي كه زنده بود از آن مرد به نيكي ياد مي كرد.
واقعه ديگري نيز رخ داد كه بر اثر مرگ سلطان محمد خدابنده پادشاه صفوي، شيراز مغشوش شد.

شاه اسماعيل ثاني
شاه اسماعيل در دروة كوتاه سلطنت خود تمام شاهزاده‌گان سلسلة صفوي را كه در دورة سلطنت او حيات داشتند به قتل رسانيد چون تصور مي نمود كه آنها مدعي سلطنت وي خواهند گرديد.
مرگ شاه اسماعيل ثاني، عباس ميرزا را از مرگ نجات داد و پس از اين كه عباس ميرزا به سلطنت رسيد و موسوم به شاه عباس گرديد وضع آشفته ايران اصلاح شد و ابراهيم از آن پس توانست با خيال آسوده به كار خود مشغول گردد. ملاصدرا در آن موقع بزرگ شده بود و پدرش ميل داشت كه وي مشغول تجارت گردد و در كارهاي بازرگاني به او كمك نمايد.
ولي محمد نوجوان، نمي توانست دست از تحصيل بكشد و اوقات را صرف تجارت نمايد.
ابراهيم از عدم توجه پسرش به بازرگاني ناراحت بود و تصور مي كرد كه محمد يك پسر ناخلف خواهد شد و به دوستانش مي گفت من براي آينده اين پسر مشوش هستم و نمي دانم پس از من، بر او چه خواهد گذشت.
ابراهيم براي اينكه پسر خود را از خواندن و نوشتن باز دارد و وادارش كند كه تجارت را پيش بگيرد مصمم شد كه او را به بصره نزديك بازرگان شيرازي موسوم به يوسف بيضاوي بفرستد. قبل از اينكه ابراهيم فرزندش را به بصره بفرستد نامه اي براي او نوشت و گفت: من از جهتي او را از شيراز دور مي كنم كه از محيط درس و بحث اينجا دور گردد و در بصره كسي او را نمي شناسد و محمد هم با كسي آشنا نيست و مي تواند در آنجا بطور جدي مشغول كار شود و تقاضاي من از شما اين است كه در تجارت راهنماي وي باشيد و او را تشويق به كار كنيد و من اميدوارم بعد از اين كه وارد كار شد و فهميد كه بازرگاني فايده دارد دست از كتاب خواهد كشيد و عمر و جواني خود را صرف كارهائي خواهد كرد كه برايش فايده داشته باشد و در آينده دستش را بگيرد.
ملاصدرا نمي خواست از شيراز به بصره برود بلكه مايل بود كه راه اصفهان را پيش بگيرد و از محضر درس دانشمنداني بزرگ كه در مدارس اصفهان تدريس مي كردند و ديگر پايتخت شاه عباس كبير نظير آنها را در يك عصر، مجتمع نديده استفاده كند.
اما پدرش تاكيد نمود كه پسر بايد از رفتن به اصفهان منصرف گردد و به بصره برود و هنگامي كه دريافت محمد اصرار دارد راه اصفهان را پيش بگيرد به او گفت فرزند، براي من بر زبان آوردن اين حرف خيلي مشكل است ولي كار نكن كه من مجبور شوم تو را عاق كنم.
پدر وسايل سفر فرزند را فراهم نمود و در روزي كه ملاصدرا مي بايد از شيراز حركت كند طبق رسمي كه در آن شهر متداول بود محمد را از زير قرآن عبور دادند تا سلامت به مقصد برسد و مراجعت نمايد.
از روزي كه عبدالرزاق ابرقوئي استاد ملاصدرا او را وادار كرد كه يك بيت از اشعار متنبي  (م – ت – ن – ب- ي) را در ديباچه كتاب صرف خود بنويسد محمد علاقه پيدا كرد كه اشعار آن شاعر را بخواند و نه فقط تمام اشعار متنبي را كه مي توانست به دست بياورد حفظ كرد، بلكه تمام رساله هائي را هم كه راجع به اشعار متنبي نوشته بودند و ملاصدرا مي توانست آنها را به دست بياورد، خواند و بخاطر سپرد.
يوسف بيضاوي از پسر طرف بازرگان خود با محبت پذيرائي كرد و ملاصدرا را در خانة خود جاي داد و غلامي مامور خدمتگزاري به او كرد و با آن غلام، وي را به گرمابه فرستاد و به ملاصدرا گفت هر نوع غذائي كه ميل دارد بگويد تا برايش طبخ كنند.
مدت يكماه ملاصدرا در حجره يوسف بيضاوي به فراگرفتن رموز تجارت مشغول شد ولي همينكه شب فرا مي رسيد و حجره را مي بستند و به خانه مراجعت مي كردند ملاصدرا به اتاق خودش مي رفت و مشغول خواندن يا نوشتن مي شد.
مدت سه ماه ملاصدرا در بصره مشغول به كار بود و ناگهان خبر مرگ پدرش كه در شيراز فوت كرد به او رسيد. پس از آن مجبور شد به شيراز مراجعت نمايد.
ملاصدرا بعد از اينكه از تمشيت امور حجره و خانواده فارغ گرديد عازم اصفهان شد. در مدارس قديم شرق هر محصل مي توانست در محضر درس يك استاد حاضر شود و اظهاراتش را بشنود ولي استاد بزودي مي فهميد كه آن محصل آيا استعداد فراگرفتن درس او را دارد يا نه؟
و اگر مي فهميد كه قادر به فراگرفتن درس او نيست به او مي گفت كه برود و در جلسة درس استاد ديگر كه مقدمات را مي آموزد حضور بهم رساند و بعد از اينكه مقدمات را فرا گرفت در جلسة درس او حاضر شود.
بسياري از استادان مدارس ايران درس را در بامداد، بعد از فراغت از خواندن نماز، مي دادند و ملاصدرا كه مي دانست شيخ بهائي صبح‌ها تدريس مي كند روز اول،  صبح قبل از اينكه استاد به مدرسه بيايد وارد مدرسه خواجه شد و با چند نفر از طلاب مدرسه راجع به درس آن روز صحبت كرد و خود را معرفي نمود. در حالي كه ملاصدار با طلاب صحبت مي كرد شيخ بهاء الدين عاملي وارد مدرسه شد و بعضي طلاب كه نشسته بودند برخاستند و همه سلام كردند و شيخ بهائي با قيافة باز و متبسم به طلاب صبح بخير گفت. ملاصدرا خود را به شيخ بهائي رسانيد و سلام كرد خويش را معرفي نمود و گفت از شيراز آمده و مقيم اصفهان شد تا اين كه بتواند در محضر درس استاد حضور بهم رساند.
ملاصدرا شنيده بود كه شيخ بهائي معناي باطني تمام آيات قرآن را مي داند و در آن روز نمونة دانش وي را استماع مي كرد.
ملاصدرا كه سراپا گوش بود و هر چه استاد مي گفت به گوش هوش مي سپرد حس مي كرد آنچه راجع به شيخ بهائي مي گويند اغراق نيست.
ملاصدرا آيات سورة حجر را مربوط به اينكه ابليس حاضر نشد به آدم سجده كند از حفظ داشت ولي تا آن روز، فقط معناي ظاهري آيات را مي فهميد و مي پنداشت كه فرشته موجودي، است كه در آسمانها زندگي مي كند و شايد داراي بال براي پرواز مي باشد و بعد از اينكه خدا امر كرد كه فرشتگان به آدم سجده كنند آنها به زمين فرود آمدند و مقابل آدم به خاك افتادند و سر به سجده نهادند.
در آن روز، پرده اي كه مقابل چشمش بود دور شده و دريافت كه فرشته غير از آن است كه وي فرض مي كرد و ابليس هم غير از آن مي باشد كه او تصور مي نمود.

 
حضور ملاصدرا در اولين جلسه درس ميرداماد
روزي كه ملاصدرا براي اولين بار جهت استفاده از درس شيخ بهائي به مدرسة خواجه رفت روز دوشبنه بود و چون شنيد كه ميرداماد روزهاي شنبه و سه شنبه تدريس مي كند دانست كه روز بعد، خواهد توانست در جلسة درس ميرداماد حضور بهم برساند.
ملاصدرا شيخ بهائي را بهتر از ميرداماد مي شناخت براي اينكه شيخ بهائي در آن دوره علوم تفسير، نقه، حديث و رجال را تدريس مي كرد و ميرداماد حكمت شرق و غرب و حكمت الهي را طبق قاعدة كلي محصلين جوان تفسير و نقه و حديث و رجال را بهتر از حكمت مي فهميدند و استعداد ذهني آنها براي دريافت چهار علم مذكور فوق بيش از دريافت حكمت مي باشد. در ان موقع طلابي كه در يك مدرسه تحصيل مي كردند مجبور نبودند تمامي دروسي را كه در آن مدرسه تدريس مي شود بخوانند.
هر يك از طلاب، طبق ذوق خود قسمتي از دروس را انتخاب مي كرد و مي خواندو از درسهاي ديگر منصرف مي شد.
ملاصدرا از طلاب راجع به تدريس ميراداماد پرسش نمود آنها گفتند كه ميرداماد قبل از اينكه طلبه اي را در محضر درس خود بپذيرد با او مذاكره مي‌كند و چيزهائي از او مي پرسد و او را مي آزمايد. اين موضوع حس كنجكاوي جوان شيرازي را برانگيخت و مي خواست بداند كه ميرداماد به طلبه‌اي كه مي خواهد نزد او درس بخواند چه مي گويد.
روز بعد ملاصدرا هنگام عصر كه موقع تدريس ميرداماد بود در مدرسه حضور بهم رسانيد و بعد از اينكه استاد وارد مدرسه شد به او نزديك شد و سلام كرد و خود را معرفي نمود و گفت او را در محضر درس خويش بپذيرد و از علوم برخوردار كند.
ميرمحمد باقر معروف به ميرداماد بعد از اينكه از ملاصدرا شنيد كه قصد دارد نزد او حكمت تحصيل نمايد پرسيد اي محمد آيا تو براي تحصيل حكمت آماده هستي؟
ملاصدرا گفت بلي.
ميرداماد گفت آيا مي داني براي چه مي خواهي حكمت را تحصيل نمائي.
ملاصدرا گفت براي اينكه اهل معرفت شوم.
ميرداماد پرسيد چرا مي خواهي اهل معرفت شوي؟
ملاصدرا از سوال استاد حيرت نمود و گفت براي اينكه انسان اگر معرفت نداشته باشد ارزش ندارد.
ميرداماد گفت امروز من راجع به فايده حكمت صحبت خواهم كرد در جلسة درس حضور بهم برسان و آنچه مي گويم بشنو و آنگاه فكر كن كه آيا مي تواني حكمت بياموزي يا نه؟
بعد از شروع درس استاد گفت:
منظور از تحصيل حكمت بايد عمل كردن به آن باشد و عمل كردن به حكمت مستلزم اين است كه در درجة اول خود را پاك كنيم تا اينكه بتوانيم به مقامات بالا برسيم؛ كسي كه مي خواهد به مقامات بالا برسد و يك فرد كامل شود بايد حكمت تحصيل نمايد و بدون تحصيل حكمت محال است كه انسان بتواند يك فرد كامل گردد. عبادت كردن بدون حكمت، انسان را به جائي نمي رساند چون عابدي كه حكمت تحصيل نكرده داراي ايمان محكم نيست، عبادت وقتي موثر و مفيد است كه از طرف يك حكيم باشد، چون حكيم ايمان محكم دارد و ايمان او افواهي و تقليدي يا براي جيفة دنيوي نيست.
بعد از اينكه ميرداماد از صحبت خود نتيجه گرفت از ملاصدرا پرسيد آيا مي خواهي حكمت تحصيل نمائي بدون اينكه دچار خطر انحراف و لغزش بشوي؟
ملاصدرا گفت بلي و هر طور كه مرا راهنمائي نمائي عمل خواهم كرد و حكمت را با عمل توام خواهم نمود. تا اينكه گرفتار لغزش نشوم اما نمي دانم كه عمل چيست؟ و حكمت علمي كدامست؟
ميرداماد گفت: من راه عمل را به ديگران نشان داده ام و به تو نيز نشان خواهم داد زيرا حكمت عملي كه انسان را از ترديد مي رهاند و او را به مرحلة كمال مي رساند مستلزم اين است كه شخص، تنبلي را از خود دور كند.
در آن روز پس از اين مقدمات ميرداماد وارد موضوع درس شد. درس آنروز عبارت بود از نظريه افلاطون راجع به مبدأ و بوجود آمدن دنيا كه براي ملاصدرا تازگي داشت چون محمد تا آن روز از نظريه افلاطون راجع به مبدأ اطلاع حاصل نكرده بود.
بعد از اينكه درس خاتمه يافت و طلاب مدرسة خواجه مباحثه را آغاز نمودند ميرداماد، محمد را فرا خواند و از طلاب كناره گرفت و او را با خود بسوي حوض مدرسه برد و كنار حوض نشست و به ملاصدرا گفت بنشيند، پس از اينكه محمد بن ابراهيم نشست ميرداماد گفت:
اي محمد من امروز گفتم كسي كه مي خواهد حكمت تحصيل كند،بايد حكمت عملي را تعقيب نمايد و اينك به تو مي گويم كه حكمت عملي در درجة اول دو چيز است. يكي به انجام رساندن تمام واجبات دين اسلام و دوم پرهيز از هر چيزي كه نفس بوالهوس براي خوشي خود مي طلبد.
ميرداماد كه مي خواست به منزل برود مرتبه اي ديگر به شاگرد شيرازي خود توصيه كرد كه واجبات ديني را به دقت و بدون فوت وقت بموقع اجرا بگذارد و نفس اماره را سركوب كند و به هوسهايش پاسخ مساعد ندهد تا اينكه براي تحصيل حكمت مستعد گردد.
بعد از اينكه ميرداماد رفت محمد بن ابراهيم شيرازي كه بعداً معروف به ملاصدرا شد براي مباحثه به طلاب ملحق گرديد و طلاب مدرسة خواجه درس آن روز ميرداماد را مورد بحث قرار دادند.
ضمن مباحثه، ملاصدرا شنيد كه روز بعد كه چهارشنبه بود جلسه درس ميرابوالقاسم فندرسكي منعقد مي شود از طلاب پرسيد ميرابوالقاسم مير فندرسكي چه تدريس مي كند. در جوابش گفتند كه وي ملل و نحل تدريس مي‌نمايد.
ملل و نحل در علوم شرق عبارت بود از علمي كه در آن راجع به شناسائي اقوام و ملل و مذاهب آنها بحث مي شد.
طلاب مدرسه خواجه از محمد سوال كردند كه آيا ميل دارد كه درس ملل و نحل را بخواند.
جوان شيرازي پاسخ مثبت داد.
طلاب گفتند اگر تو ملل و نحل را نزد ميرفندرسكي بخواني از درس او خيلي استفاده خواهي نمود چون مير فندرسكي در ملل و نحل منحصر به فرد است و همتا ندارد. ميرابوالقاسم فندرسكي از دانشمندان برجسته ايران در پايان قرن دهم و آغاز قرن يازدهم هجري است و شايد هم امروز با اين كه ايران از لحاظ فرهنگ خيلي پيشرفت نموده، نظير ميرابوالقاسم فندرسكي در اين كشور يافت نشود.
ميرابوالقاسم فندرسكي علاوه بر اينكه زبانهاي عربي و فارسي را بخوبي مي‌دانست بر زبان پهلوي و زبان سانسكريت احاطه داشت و اين موضوع در آن عصر، چيزي بود بسيار جالب توجه. نيكبختي ملاصدرا هنگام تحصيل اين بود كه استاداني چون شيخ بهائي، ميرداماد و ميرابوالقاسم فندرسكي داشت كه هر سه از دانشمندان متجدد آن عصر بودند و با دانشمندان قشري تفاوت داشتند.
آن روز درس ميرفندرسكي ملل و نحل بود چون در هندوستان به سر برده بود شرحي راجع به اقوام هندوستان و عقايد ديني آنها براي محصلين بيان كرد كه حتي براي ملاصدرا كه پدرش با بازرگانان هندي تجارت مي كرد تازگي داشت.
جوان شيرازي هر چه از استاد مي شنيد به گوش هوش مي سپرد و بعد از اينكه ميرابوالقاسم فندرسكي رفت طبق متعارف، مباحثه طلاب شروع شد و تا پاسي از شب ادامه يافت.
ملاصدرا آن شب وقتي به خانه مراجعت مي كرد از ترك كردن محيط مدرسه ناراحت بود و ميل داشت كه مانند ساير طلاب كه در مدرسه به سر مي برند وي نيز در مدرسه خواجه، حجره اي داشته باشد و در آنجا بسر ببرد.
ملاصدرا اطلاع داشت كه روز بعد، جلسة درس شيخ بهائي مي باشد و او طبق معمول صبح زود، بعد از فراغت از خواندن نماز درس مي دهد.
لذا روز بعد، همين كه فجر دميد نماز خواند و راه مدرسه را پيش گرفت و وقتي وارد مدرسه شد مشاهده كرد كه طلاب بيدار هستند و آماده حضور در مجلس درس مي باشند.
آنروز درس شيخ بهائي تمام شد و مانند مدريسن آن عصر، به طلاب گفت كه اگر سوالي دارند بكنند.
تمام مدرسين آن دوره جلسه درس را ترك نمي كردند مگر آنكه اطمينان حاصل كنند كه طلاب درس را فهميده اند.
در جلسات درس استادان مدارس شرق از جمله مدارس اصفهان رعايت وقت، اهميت نداشت و استادان در وقت، صرفه جوئي نمي نمودند و اگر طلبه اي درس را نمي فهميد آن قدر توضيح مي دادند و تكرار مي كردند تا اينكه بفهمند.
آنگاه چون درس تمام شده بود شيخ بهائي از شاگردان خداحافظي كرد و رفت و طلاب مدرسه خواجه مشغول مباحثه شدند.
بعد از اينكه مباحثه تمام شد ملاصدرا بخانة خود مراجعت كرد و به فكر فرو رفت.
ملاصدرا بمناسبت حافظه خارق العاده و عشق به تحصيل در مدرسة خواجه برجسته ترين طلبه شد و هر چه اطلاعات علمي او وسعت يافت احترامش براي استادان آن مدرسه زيادتر مي شد زيرا بهتر به عمق معلومات آنها پي مي برد.
ملاصدرا مي فهميم كه استادان او داراي قوة ادارك و استنباط هستند و گره از معضلات علمي مي گشايند.
بعد از اينكه ملاصدرا در مدرسة خواجه داراي حجره گرديد در ايران واقعه اي بزرگ اتفاق افتاد. شاه عباس بعد از اينكه پايتخت خود را از قزوين به اصفهان منتقل كرد، بناهاي ديگر در آنجا بوجود آورد.
ولي ابنيه اوليه شاه عباس در آنجا عبارت بود از ميدان بزرگ شهر اصفهان به اسم نقش جهان و قهوه خانه ها و تمام جهانگردان خارجي كه بعد از انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان، شهر اخير را ديده اند ميدان نقش جهان و قهوه خانه هاي آنجا را وصف كرده اند.
شاه عباس كه براي اهل علم احترام قائل بود ملاصدرا را كنار خود نشانيد و گفت من از تو پرسيدم كه نظريه ات راجع به تقليد چيست؟ و از تو جواب صريح شنيدم و اكنون مي خواهم از نظريه تو در اين خصوص كه آيا تو تقليد را ضروري مي داني و عقيده داري كه بايد تقليد كرد و يا نه آگاه شوم.
ملاصدرا گفت اي مرشد اكمل اگر كسي مجتهد باشد محتاج تقليد نيست و اگر مجتهد نباشد به عقيدة من مي تواند تقليد كند مشروط بر اين كه شخصي را كه از او تقليد مي كند بشناسد چون اگر آن قدر استعداد نداشته باشد تا شخصي را كه از او تقليد مي كند بشناسد چگونه مي تواند بفهمد كه او براي اين كه مورد تقليد قرار بگيرد صالح هست يا نه؟ كسي كه از او تقليد مي كند بايد مومن و عالم و متقي باشد.
شاه عباس گفت اين شرط تو براي تقليد، شرطي است كه نمي توان رعايت كرد ملاصدرا گفت چرا نمي توان رعايت نمود.
شاه عباس گفت يك مرد روستائي نمي تواند بفهمد شخصي كه مورد تقليد او مي باشد عالم هست يا نه؟
ملاصدرا گفت اي مرشد اكمل اينك بر مي گرديم به حرفي كه من در آغاز گفتم، وقتي يك نفر آنقدر قوة استنباط نداشته باشد كه بفهمد آيا شخصي كه مورد تقليد او قرار گرفته عالم هست يا نه آن تقليد چه ارزش دارد؟
اگر شخصي كه مورد تقليد قرار گرفته علم نداشته باشد يا خداي نخواسته مغرض به شمار بيايد مقلد را گمراه مي نمايد و او را به راهي سوق مي دهد كه سبب تباهي او مي گردد.
شاه عباس گفت شرطي كه تو براي تقليد مي نمايي مساوي است با مجتهد بودن چون اگر كسي بتواند بخوبي ميزان ايمان و تقوي و علم يك مجتهد را بشناسد خود مجتهد است.
ملاصدرا گفت اي مرشد اكمل مجتهد شدن مستلزم اين است كه شخصي مدتي تحصيل كند و آنگاه اجازه   بگيرد  و بدون تحصيل و كسب اجازه نمي تواند مجتهد شد.
ولي كسي كه سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و مقدمات علم را بداند و با داشتن هوش و قوة استنباط متوسط مي تواند بفهمد آيا شخصي كه مورد تقليد وي مي باشد مومن و متقي و عالم هست يا نه؟
شاه عباس گفت: پس نتيجه بحث ما اين شد كه تو به تقليد، آن گونه كه اكنون بين شيعيان متدوال است عقيده نداري؟
شاه عباس موضوع را خاتمه يافته تلقي كرد و ديگر راجع به تقليد با ملاصدرا بحث ننمود اما نسبت به آن جوان دانشمند بي مهر شد.
اين موضوع كه در آن موقع بين شاه عباس و ملاصدرا يك بحث عادي بود، در سنوات بعد، در اصفهان مبدل به يك مسئله مهم شد.
وقتي ديگران آن نظريه را مي شنيدند چون منافي با راي آنها بود نظريه ملاصدرا را تغيير مي دادند و اينطور وانمود مي كردند كه ملاصدرا با تقليد مخالف است.
در حالي كه ملاصدرا با كنايه هاي خود كه بتدريج صريحتر مي گرديد علماي اصفهان را براي ارشاد مردم صالح نمي دانست نظريه اش راجع به تقليد سخت تر شد.
بعد از مدتي كه گذشت آن دانشمند سخت گيرتر شد و گفت كه نبايد تقليد كرد و اين نظريه در كتابهاي ملاصدرا از جمله در كتاب المشاعر نوشته شده است.

اخراج ملاصدرا از اصفهان
آنچه دانشمندان ايتاليا بر سر گاليله آوردند علماي اصفهان قصد داشتند بر سر ملاصدرا در آورند.
علما گفتند كه ملاصدرا بايد مسئله انكار تقليد را پس بگيرد و تصديق نمايد كه تقليد در مذهب ضروري است و مردم بايد از علما تقليد كنند.
علماي اصفهان تصور مي كردند كه مي توانند با تهديد ملاصدرا به تكفير، او را وادار به استغفار نمايد اما ملاصدرا از تهديد آنها نترسيد و حرفي زد كه انكار مطلق دانشمندان اصفهان بود. زيرا ملاصدرا گفت:
چون شما از عرفان شيعي بي اطلاع هستيد براي ارشاد خلق صالح نمي باشيد چون صلاحيت ارشاد خلق را نداريد فتواي شما در مورد تكفير بدون اثر است.
شاه عباس وقتي دريافت كه تمام علماي اصفهان از ملاصدرا شاكي هستند و مي گويند كه وي بايد از تدريس منع گردد، حاتم بيك ملقب به اعتمادالدوله را كه وزيرش بود نزد ملاصدرا فرستاد و پيغام داد كه بهتر است شما چندي استراحت كنيد و به مدرسه نرويد تا صداي اعتراض علماي اصفهان خاموش شود.
ملاصدرا از رفتن به مدرسه خودداري كرد و درس او قطع شد.
علماي اصفهان مي خواستند او را از اصفهان بيرون كنند بنابراين به شاه عباس گفتند كه وجود ملاصدرا در اصفهان باعث توليد فتنه مي شود.
با اينكه ملاصدرا گفته بود كه احتياج به كمك شاه عباس ندارد پادشاه بزرگ صفوي پنجهراز عباسي براي او پول فرستاد و ملاصدرا آن پول را پذيرفت براي اينكه نمي توانست عطيه شاه عباس را پس بدهد و دو روز بعد از اصفهان به مورچه خورت واقع در نزديكي شهر منتقل گرديد. و چند روزي آنجا بود و بعد راه كهك  قم را پيش گرفت.
چون ملاصدرا در قريه كهك كتاب براي مطالعه نداشت در صدد برآمد كتاب بنويسد.
در آن قريه دور افتاده هيچ چيز حواس آن مرد را پرت نمي كرد و مي توانست كه حواس و همچنين تمام اوقات خود را صرف تفكر براي نوشتن كتاب بكند. و نه فقط عرفان شيعي را در كتاب هاي خود به رشته تحرير در آورد بلكه توانست آن را متكي بر اساس يك فلسفه جديد نمايد تا اينكه نظريه اش پايه و مايه دار گردد و در آينده كسي نتواند عرفان شيعي او را از بين ببرد مگر اينكه موفق گردد يك نظريه فلسفي جديد بيان نمايد.
استفاده از زبان فارسي از طرف ملاصدرا در بحثهاي فلسفي سبب گرديد كه مكتب به كار بردن زبان فارسي در كتابهاي علمي گشوده شد و اول دو پسر ملاصدرا را به اسم ميرزا ابراهيم و قوام الدين احمد از روش پدر تقليد كردند و در بحثهاي علمي از زبان فارسي استفاده نمودند و در همان زمان دو داماد ملاصدرا كه هر دو از شاگردانش بودند يكي به اسم محسن فيض كاشاني و ديگري به نام عبدالرزاق فياض لاهيجي به زبان فارسي نوشتند.
مكتبي كه ملاصدرا براي استفاده از زبان فارسي در مسائل علمي گشود در دورة صفويه و قاجاريه و بعد از آن پيروان متعدد داشت.
ملاصدرا مدت دو سال كه در كهك تنها بود و در آن مدت چند رساله نوشت و نسخه هايي از آن رسائل را براي بعضي از دانشمندان در شيراز و مشهد و تبريز و قزوين و حتي اصفهان فرستاد و جوابهايي از آنها دريافت كرد.
مخالفت علني ملاصدرا با تمام دانشمندان پايتخت ايران از يك طرف و چيزهائي كه مراجع به مسائل مذهبي شيعه بر زبان مي آورد از طرف ديگر، ملاصدرا را در تمام محافل عملي شهرهاي ايران مشهور كرد.
در دوره اي كه ملاصدرا در قريه كهك قم، تدريس مي كرد علماي اصفهان نه فقط راجع به علماي مغرب مانند ابن العربي اسلام اطلاع زياد نداشتند بلكه اطلاع آنها راجع به بعضي از علماي ايران هم كم بود و از جمله سهروردي را به خوبي نمي شناختند و صورتيكه ملاصدرا بطوري كه از دروس او در كمك بر مي آيد راجع به سهروردي اطلاعات مبسوط داشت.
ملاصدرا با اين كه توجهي نسبت به ابن سينا دانشمند و حكيم معروف ايراني نداشت نظريه او را هم در كهك و پس از خروج از كهك در جاهاي ديگر تدريس مي كرد.
مدت هفت سال ملاصدرا در كهك سكونت كرد و تدريس نمود و كساني كه خواهان كسب معرفت از آن مرد بودند به كهك مي‌رفتند و از محضر او استفاده مي كردند.
الله وردي خان كه از سال 1003 تا 1021 هجري قمري حاكم فارس بود، تصميم گرفته كه ملاصدرا را به شيراز منتقل نمايد و براي اينكه طلاب بتوانند از محضر آن مرد استفاده كنند به هزينة خود مدرسه اي براي ملاصدرا ساخت كه هنوز در شيراز هست و شيرازيها آن را مدرسة خان مي خوانند.
قبل از اينكه مدرسه به اتمام برسد حكمران فارس ملاصدرا به شيراز جلب كرد تا اين كه تدريس را شروع كند.
ملاصدرا در مدرسة خان شيراز كه بزودي داراي شهرت زياد شد، علم حكمت الهي را تدريس كرد.
صدرالمتالهين از عهدة تدريس چند علم ديگر هم بر مي آمد ولي درس بخصوص او كه در سراسر ايران شهرت داشت حكمت الهي بود.
حكمت الهي كه ملاصدرا در مدرسة شيراز تدريس مي كرد نه علم الدين بود نه فلسفه. كاري كه ملاصدرا در دنياي شيعه كرد كاري بود بزرگ و بعد از وي ديگران هم در صدد بر آمدند كه آن كار را بكنند و حكمتي را بگويند كه بتوان با آن اصول دين را توضيح داد. اما ملاصدرا مبتكر است و ديگران مقلد و بم صداق الفعل للمتقدم حق ملاصدرا را در اين مورد محفوظ است.
بايد گفت كه هنوز در ايران بين ديانت و حكمت اختلاف وجود دارد و ديانت حاضر نيست كه حكمت را، يا قسمتي از حكمت را بپذيرد.
هكذا در ايران ديانت با صوفيان و عارفان ميانه اي خوب ندارد ولي اين تباعد ناشي از اين است كه جز خواص، ديگران فلسفة ملاصدرا را نخوانده يا نفهميده اند و علت نفهيمدن هم آن است كه براي فهم فلسفة ملاصدرا مي بايد ماية علمي داشت يا لااقل داراي ذوق فلسفي بود يا كسي پيدا شود كه فسلفة ملاصدرا را به زبان ساده و در خور فهم همه بيان نمايد تا كساني هم كه ماية علمي ندارند آنرا بفهمند.
يكي ديگر از چيزهائي كه سبب شده عده اي نتوانستند حكمت ملاصدرا را بفهمند و در نتيجه در مذهب شيعه اثني عشري اختلاف بين ديانت از يك طرف، حكمت، تصوف و عرفان باقي ماند اين بود كه بعضي از اهل فضل تمام كتابهاي ملاصدرا را نخواندند و فقط چند جلد از كتابهاي او را مطالعه كردند و چون با خواندن آن چند جلد نتوانستند بفهمند كه وي چه مي گويد به حكمت آن دانشمند دنياي شيعه پي نبردند.
كسي كه مي خواهد بفهمد ملاصدرا چه مي گويد بايد چهل و دو كتاب را كه به دست خود او نوشته شده است بخواند.
بعضي از كتابهاي ملاصدرا معلوم است در چه تاريخي در كهك يا در شيراز نوشته شده ولي تاريخ نوشتن بعضي از آنها معلوم نيست و ملاصدرا كه به مسائل عملي توجه داشته، توجه به نوشتن تاريخ تحرير كتاب ننموده يا كاتبي كه كتاب را استنساخ نموده فراموش كرده تاريخ تحرير آن را بنويسد.
ملاصدرا مثل تمام عارفان بزرك مي گويد كه نمي توانم حال انبساط را كه بر اثر پي بردن به اسرار خدائي به من دست داد بيان كنم و قادر به بيان مشهودات خود نيستم .
ولي مي گويد در كهك در عالم انزوا قلبم از نور خدا منور گرديد و اسرار خدا را مشاهده كردم، اين را تقريباً تمام عارفان كه قائل شده اند اسرار خدا را ديده اند، بر زبان آورده اند وقتي مريدان از آنها مي پرسيدند اسرار خدا كه مشاهده كردي چگونه بود، جواب مي دادند كه قادر به وصف آن نيستند و آنچه ديده اند، وصف ناكردني است.
ملاصدرا عرفان شيعي خود را كه حكمت وي مي باشد و بدان وسيله ديانت و حكمت را با هم آشتي مي دهد بر اساس روايات شش امام از دوازده امام مذهب شيعه اثني عشري قرار داده است. آن شش امام، علي بن ابي ابيطالب (ع) و فرزندانش تا امام جعفر صادق مي باشند.
ملاصدرا از آن جهت، عرفان شيعي را بر اساس روايات آن شش امام قرار داده كه امام هاي ششگانة مزبور را شيعيان اسماعيلي قبول دارند و قول آنها را حجت مي دانند.
در بين دوازده امام شيعه اثني عشري روايات آن شش امام بيشتر است و بالاخص علي بن ابيطالب (ع) و حسين بن علي (ع) و علي بن حسين (ع) معروف به زين العابدين (ع) و امام جعفر صادق (ع)، امام ششم شيعيان دوازده امامي و هكذا نزد اسماعيليها داراي احترام زياد مي باشد.
ملاصدرا از اين جهت بيشتر به روايات آن شش امام تكيه كرده كه اسماعيلي ها هم نظريه او را راجع به عرفان شيعه بپذيرند.
بعضي از دانشمندان ايران عقيده داشته اند و دارند كه ملاصدرا بزرگترين فيلسوف شرق و غرب در گذشته مي باشد و برخي معتقدند كه بعد از ملاصدرا هم تا امروز در جهان، فيلسوفي پيدا نشد كه بتواند با ملاصدرا برابري نمايد.
ملاصدرا عارف بود نه صوفي، آنهم يك عارف شيعه مذهب و پيرو عرفان شيعه.
ملاصدرا در سال 1640 ميلادي مطابق با سال 1050 هجري قمري در بصره زندگي را بدرود گفت و او را همانجا به خاك سپردند.
وجود در فسلفه ملاصدرا مانند اثير است در فلسلفه سقلاطونيها  كه بدان وسيله همه چيز را بيان مي كردند.
وجود در حكمت ملاصدرا قائمه‌ايست كه همه چيز بر آن استوار است. اگر كسي بفهمد كه در حكمت ملاصدرا وجود چه معني دارد، فهم حكمت او برايش آسان مي شود و هر گاه نتواند بفهمد در حكمت الهي ملاصدرا وجود مي‌باشد، ممكن است كه فلسفه او را ادارك ننمايد.
وجود در حكمت صدرالمتالهين با هستي فرق دارد در صورتي كه در بادي نظر بين معناي وجود و هستي فرقي موجود نيست. اما در فلسفه ملاصدرا وجود ستون هستي است و پايه ايست كه هستي روي آن قرار گرفته است.
خود ملاصدرا راجع به اصطلاح وجود حكمت خود چنين مي گويد:
مسئله وجود اساس فلسفه و اساس دين شناسي و محور اصلي توحيد و محور اصلي علم معاد است. كسي كه وجود را نفهمد، قادر بادراك و فهم دين و فهميدن توحيد و پي بردن به علم معاد نخواهد بود.
اگر وجود نباشد من (ملاصدرا) نمي توانم اين كلمات را بر زبان قلم جاري كنم و راجع به وجود بحث نمايم.
ما چه باشيم و چه نباشيم وجود هست و زندگي و مرگ ما، در وجود اثر ندارد همان طور كه پيغمبران بزرگ از دنيا رفتند اما وجود از بين نرفت.

فرزندان ملاصدرا
صدرالمتألهين داماد ميرزا ضياءالدين محمد بن محمود الرازي مشهور به ضياء العرفا پدر زن شاه مرتضي والد فيض كاشاني است. و بدين ترتيب بايد گفت فيض پيش از آشنايي علمي بايد صدرالمتألهين با او ارتباط خويشاوندي داشته و دختر ملاصدرا، دخترخاله فيض بوده است.
فرزندان صدرالمتالهين كه هر يك از علوم اسلامي بهره اي وافي برده و از نامداران جهان اسلام محسوب مي شوند جلوه ديگري از روح الهي آن فيلسوف وارسته مي باشد كه در نظام خانواده تجلي يافته.
اولين فرزند اين خانوداده  ام‌كلثوم در سال 1019 به دنيا آمد و دانش و بينش و علم فلسفه را از پدر آموخت و در سال 1034 به عقد ملاعبدالرزاق لاهيجي (فياض) درآمد. او همچنان در محضر همسرش به تحصيل ادامه داد تا در اكثر علوم متعارف سرآمد همگان شد به نحوي كه در مجالس دانشمندان شركت مي نمود و با آنان به مباحثه مي پرداخت.
محمد ابراهيم، ابوعلي حكيمي دانشمند و عارفي سالك و محدثي والامقام است كه در سال 1021 به دنيا آمد و در محضر پدر به تحصيل پرداخت. كتابهاي متعدد نگاشت و كتابي نيز به عروه الوثقي در تفسير آيه الكرسي به زبان فارسي نوشت ولي آنچنانكه از بعضي از نوشته هايش پيداست و عده اي از تراجم نويسان تصريح نموده اند در اواخر عمر بشدت از فلسفه رويگردان شد و بر فلاسفه تاخت. 
زبيده خاتون متولد 1024، سومين فرزند ملاصدرا، عالمي اديب و فاضل و حافظ قرآن، همسر دانشمند بزرگ ميرزا معين الدين فسائي و مادر اديب ميرزا كمال الدين فسائي (ميرزا كمال) داماد مجلسي اول است. و حديث و تفسير قرآن را از پدر و خواهربزرگ خود آموخت و در ادبيات استاد فرزند خود بود.
زينب سومين دختر ملاصدرا است كه عالمي فاضل و متكلمي انديشمند و فيلسوفي عارف و عابد و زاهد و از ستارگان درخشان فصاحت و بلاغت و ادب بود، در محضر پدر و برادرش بهره ها برد و پس از ازدواج با جناب فيض كاشاني تحصيل خود را در محضر همسرش به كمال رساند. سال تولد زينب در كتب تراجم نيامده ولي تاريخ وفاتش را 1097 نوشته اند.
دومين پسر ملاصدرا نظام الدين احمد دانشمندي اديب و حكيمي به نام و شاعري عارف است كه در سال 1031 در شهر كاشان به دنيا آمد و در رجب سال 1074 وفات يافت وي كتابي به نام مضمار دانش به زبان فارسي دارد.
آخرين فرزند صدرالمتالهين معصومه خاتون همسر علامه بزرگ ميرزاقوام الدين نيريزي از شاگردان به نام صدرالمتالهين و حاشيه نويس كتاب اسفار است. او در تاريخ 1033 به دنيا آمد و 1093 وفات يافت. بانويي دانشمند و ادب دوست، حديث شناس و عابد و زاهد و حافظ قرآن كريم بود كه در محضر پدر و سپس خواهرانش زبيده و ام‌كلثوم علوم و معارف روز را فرا گرفت.  حكيم وارسته در طول عمر 71 ساله اش هفت بار با پاي پياده به حج مشرف شده و گل تن را با طواف كعبة دل صفا بخشيده و در آخر نيز سر بر اين راه نهاده و به هنگام آغاز سفر هفتم يا در بازگشت از آن سفر در سال 1050 ق در شهر بصره تن رنجور را وداع نمود و در جوار حق قرار گرفت. و در همانجا به خاك سپرده شد و اگر چه امروز اثري از قبر او نيست اما عطر دلنشين حكمت متعاليه از مركب نوشته هايش همواره به مشام خاك و جان را مي نوازد.

 


منابع :


منابع و ماخذ


ملاصدرا ........................................................... تاليف هانري كوربن

مستدرك اعيان الشيعه ............................................................................ جلد 2

مستدرك اعيان الشيعه.............................................................. جلد 3

مقدمه معادن الحكمه، چاپ انتشارات كتابخانه آيه ا... مرعشي

تاريخ فلسفه در اسلام، انتشارات سمت،................................................ ج 1

 

طراحی سایت : سایت سازان