میهن داک - میهن داکیومنت

زندگینامه مــولانـا


کد محصول : 10001240 نوع فایل : word تعداد صفحات : 44 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 881

فهرست مطالب و صفحات نخست


زندگینامه مــولانـا

مولوي
در اين تحقيق سعي بر آنست كه افكار عقايد و شخصيت مولانا مورد بررسي قرار گيرد به همين خاطر به شرح كوتاهي از سرگذشت مولانا از آغاز عمو تا انجام مي پردازيم و كوشش خود را در بررسي موارد ذكر شده          مي گذاريم.
مولوي حدود 68 سال عمر كرد ولادتش در بلخ روز ششم ربيع الاول از سال 604 و وفاتش در قوينه از بلادروم پنجم ماه جمادي الآخر سنه 672 هجري قمري واقع شد همان سال كه نابغه فلسفه و رياضي خواجه نصيرالدين طوسي وفات يافت پدر مولوي سلطان الطماء شيخ بهاء الدين محمد ولد فرزند حسين بلخي از بزرگان علما و عرفاي ممتاز عصر خود كه ظاهراً نسبت خرقه تصوف به شيخ نجم الدين كبري متوفي 618 هـ . ق مي رسانيد.
آباء اجراء مولوي همه از مردم بلخ بودند كه در آن روزگار يكي از كريسهاي ايالت پهناور خراسان شمرده مي شد. بهاءالدين ولد در حدود 616 هـ . ق كه تازه آوازه هجوم مغولان ببلاد خوارزم بگوش مي رسيد با فرزندش مولوي كه در آن تاريخ تقريباً 13 ساله بود و ديگر اعضاي خانواده و جمعي از ندم و حشم بقصد زيارت بيت الله از بلخ سفر كرد.
معروف است كه چون در اثناي آن سفر به نيشابور رسيد بزيارت شيخ عطار رفت و شيخ عطار نسخه يي از مثنوي « اسرارنامه » خود را كه منظومه عرفاني اخلاقي در بحر فرج مسدس محذوف مقصور1 حدود سه هزار سيصد بيت است و با اين بيت آغاز ميشود.
بنام آنكه جان را نوردين داد               خرد را در فراواني يقين داد
هديه كرد و به بهاء الدين ولد گفت « زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند ». باري بهاءالدين ولد بعد از سفر مكه در توالي سال 617 هـ . ق گزارش به آسياي صغير و كشور روم افتاد در آن تاريخ كه سلطان علاء الدين --- سلجوقي آنجا سلطنت مي كردو وزيري بلك فطرت و عارف مسلك و دانش دوست بنام معين الدين پروانه داشت كه هم سلطان و هم وزير دانشمندش هر دو گوهرشناس بودند و قدر آن مهمانان عزيز را بنكو مي دانستند و بدين سبب در تنظيم و تكريم و تهيه وسايل آسودگي و رفاه حال ايشان دقيقه كوتاهي و اهمال ننمودند و  بهيمن خلق و صفا و خلوصم ضمير ، ----- بلند پرواز را صبر كردند كه با پروبال همت در فضايي وسيع تر و برتر از آسمانها بال گشاد وقاف تا قاف جان علم و معرفت را زير پر گرفت و نردبان پايه مدارج كمال بشري را تا عنان آسمان و اوج عرش عليين پيمود.
نردبانهايي است پنهان در جهان
    پايه پايه تا عنان آسمان

هر گره را نردباني ديگرست
    هر روش را آسماني ديگر است


اتفاقاً در آن تاريخ اوضاع ايران و بخصوص نواحي بلخ و بخارا و خوارزم و ديگر بلاد ماوراء نهر و خراسان در اثر هجوم شوم مغولان خراب و آشفته و در هم شده و مخصوصاً شهر بلخ در همان سال 617 بسبب قتل عام و غارت آن طايفه وحشي خونخوار خالي از سكنه افتاده بود.
باري سن استقبال و پذيرايي گرم سلطان علاءالدين و وزير دانشمندش كه بعداً از ارادتمندان خاص مولانا شده است و خرابي اوضاع بلخ كه وطن آبا و اجدادي بهاءالدين ولد و مولوي بود دست بهم داد و مجموع اين احوال موجب اقامت بهاءالدين وخانواده او در حوالي قونيه گرديد ،‌ در ابتدا مدتي در شهر لارنده كه در حدود ده فرسنگي جنوب شرقي قونيه بوده است بودند آنگاه به عاصمه قونيه كه در حدود 450 كيلومتري جنوب شرقي استانبول است و در آن تاريخ پايتخت سلاجقه روم بوده است منتقل گرديدند و بهاءالدين در سال 628 هـ . ق فوت كرد و در همان شهر به خاك سپرده شد.
سه شخصيت ممتاز مولوي
مولوي سه شخصيت ممتاز بود ،‌ مقصود سه شخصيت طولي است نه عرضي يعني سه مرحله بزرگ علمي و عرفاني را كه خود او از آنها به خامي و پختگي و سوختگي عبارت كرده است طي كرد تا با مدارج ممكن كمال بشري كه  اولياي خاص خواست واصل گرديد.
شخصيت اول با نخستين مرحله از مراحل علمي و عرفاني مولوي: خاندان مولوي و مهد تربيت و نشو و نماي او خاندان علمي و عرفاني بود مولوي از آغاز كودكي در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشايخ و استادان ديگر و مدتي نيز در دمشق كه در آن روزگار مجمع اكابر علما و عرفا و زهاد و عباد بوده است بتحصيل علوم و معارف معمول زمان خود اشتغال داشت چندان كه در موقع وفات پدرش كه حدود بيست و پنج سال از عمر او مي گذشت از علوم متداول زمان خود شامل ادبيات وقفه و اصول فقه و  تفسير قرآن و قصص و تواريخ اسلامي و اصول عقايد و كلام و فلسفه و بالجمله در اكثر فنون عقلي و نقلي سرمايه كافي اندوخته و مخصوصاً در فقاهت بمرتبه اجتهاد و اهليت فتوي رسيده بود اين مرحله از عمر از كودكي تا بيست و پنج سالگي است شخصيت اول مولوي بود كه در آن شخصيت فقيهي متشرع و حكيمي دانشمند و مستلزم بامور شرعي شمرده مي شد و بقول خودش « سجاده نشين با وقاري بود » شخصيت دوم يا دومين مرحله از مراحل علمي و عرفاني مولوي: شخصيت دوم مولانا از بيست پنج سالگي است تا سي و نه سالگي مقارن سال 642 هـ . ق كه ملاقات او با شمس الدين تبريزي اتفاق افتاده در آن مدت كه حدود 14 سال مي شد مولوي بتوسط سيد برهان الدين ترمدي كه از مديران و اصحاب برگزيده پدرش سلطان العلماء بهاء الدين ولد بوده است داخل رشته تصرف و وادي سير و سلوك گرديد مدت نه سال در تحت تعليم و تربيت مستقيم سيد برهان الدين و بعد از وفات وي هم مدت پنج سال به تنهايي با نهايت شوق و علاقه مندي سرگرم رياست و طي كردن مراحل سيروسلوك بود.
مولوي در همان احوال كه  يافت و عبادت و پيمودن مراحل طريقت اشتغال داشت باز از تتبع و مطالعه كتب و تكميل معلومات عقلي و نقلي غافل نمي نشست و بالجمله پندان در علم و عرفان پيش رفت كه به مقام پيشوايي و رهبري سالكان و ارباب طريقت نيز رسيد و روي هم رفته جامع علوم و معارف ظاهر و باطن گريد بطوري كه هم فقها و هم علماي ظاهر از حوزه درس و مواعظ گرم و گيراي منبري او فيض مي بردند و هم  طريقت و مستعدان معارف رواني باطني از بركت دستگيري و ارشاد و تربيت هاي قولي و عملي او بهره مند مي شدند ، شخصيت سوم يا سومين مرحله از مراحل علمي و عرفاني مولوي: شخصيت سوم مولانا از حدود 642 شروع مي شود كه به شمس الدين محمد تبريزي برخورد واثرصحبت وجذبه روحاني وي بلكي احوال وعقايد وي دگرگون شد بطوري كه هردو شخصيت طريقي شريعتي او مبدل بحقيقت صرف گرديد و بجايي كه مي گفت0
با دو عالم عشق را بيگانگي است
آزمودم عق دور انديش را
زين خرد جاهل همي بايد شدن
    و اندر او هفتاد دو ديوانگي است
بعد از اين ديوانه خواهم نويش را
دست در ديوانگي بايد زدن

شخصيت سوم مولانا كه صورت نمايي و فصليت اخير اوست از 39 سالگي تا 68 سالگي كه پايان زندگاني اوست همچنان با نهايت گرمي و روز افزوني دوام و استمرار داشت و در جذبه عشق و شور حال بماقي از توحيد رسيد كه بقول خودش از كفر و ايمان و قهر و لطف بالاتر بود.
انقلاب عميق رواني مولانا
در حدود هفتصد سال پيش ديداري ميان دو شخصيت صورت گرفت كه يكي از آن دو از شهرت علمي و روحاني رسمي كاملاً برخوردار بوده و ديگري تا آن روز در پرده ابهام و گمنامي  شخصي كه در آن موقع از شهرت چشمگير برخوردار بوده است شخصي كه در پرده ابهام بوده است شمس الدين تبريزي است كه پس از ديدار با مولانا به عنوان عامل انقلاب عميق رواني وي در طول تاريخ معارف هفتصد سال بايد طرف ثبت گرديد. اين ديدار حادثه اي بس شگفت انگيز بود كه بعدها دو مسئله بسيار با اهميت را در روانشناسي مطرح مي نمايد.
مسئله يكم: اينست كه چه عامل رواني است كه موجب تحول بسيار عميق در شخصيتي گشته است كه پيش از آن ديدار تحول انگيز داراي من شكل يافته اي از منطق و فلسفه و فقه و اصول و ادبيات و اخلاق خاص بوده و پيش ازآن ديدار شكل من او به كلي دگرگون گشته صدها اصول و دقايق بنيادين معرفت بدون --- به منطق و روشهاي حرفه اي معرفت از مغز و روان وي فوران مي كند. طرز تفكرات مولانا پس از آن ديدار جريان خصي پيدا نموده.
مسئله دوم: كه از نظر اهميت رواني كمتر از مسئله اول نيست ، اينست كه منابع معتبري كه نتيجه ديدار مولانا را با شمس تبريزي در اختيار ما قرار مي دهند و همچينين دو ديوان مثنوي و شمس نيز اثبات مي كنند ، تسليم شگفت انگيز مولانا به شمس تبريزي است ابن تسليم در حدي است كه مولانا واقعاً خود را در جاذبه شخصيت شمس مي بازد و تا در صفر تقليل مي يابد.
با اينحالت تسليم نمايي در برابر شمس ،‌ مغزي و رواني جوشان و خروشان و انقطاع ناپذيري با من هاي مستمر در درون مولانا به وجود آمده است كه نظيرش در تاريخ يا وجود ندارد يا بطور قطع بسيار نادرست.
سيستم جهان بيني مولانا
با نظر به روش فكري مولانا كه با يك هيجان فوق العاده رواني در آميخته است و به طرو كلي با نظر به تنوع ابعاد و گسترش استعدادهاي رواني يك مغز رشد يافته ، انتظار يك مكتب سيستماتيك فلسفي و جهان بيني كلي و همچنين يك نگرش علمي معمول و كاملاً بي مورد و بيهوده است ما در اينجا به پنج قلمرو فكري مولوي اشاره مي كنيم:
1ـ قلمرو استان پردازي
و تمثيل و تشبيه و تنظير ، كه مهارت مولانا را در حد اعلائي از فعاليتهاي مغزي نشان مي دهد مولانا توجهي ندارد كه آيا تمامي انسانها صحت دارد و صحيح است يا خير و همچنين مولانا با آن تمثيلات و تشبيهات و تنظيرات نظري به واقعيتهاي عيني همه عناصر آن امور ندارد زيرا او با تمام صراحت به نارسائي تمثيل براي اثبات يا توضيح و اعتراف نموده .
متحد نقشي ندارد اين مرا
هم مثال ناقصي دست آورم
    تا كه مثلي و انمايم مرترا
تا ز حيراني خرد را و اخرم

لذا اين اعتراض به مولانا كه او شاعرانه يا فانتزي فكر مي كند كاملاً بيهوده است. او مي كوشد تا بتواند موضوعات مقعول و اصول عالي و بنيادين جهان بيني و انسان شناسي و ندايايي را با مفاهيم محسوس و قابل فهم عموم مطرح كند.
هرچه مي گويم به قدر فم تست                 مردم اندر حسرت فهم درست
و با اين وصف همان تشبيهات و تمثيلات و ديگر فعاليتهاي مغزي مولانا در استانهايي كه مي آورد و سمت اطلاعات عمومي قدرت فوق العاده در استنتاج اوتصرف اورا درمضامين داستانها بخوبي اثبات مينمايد.
2- قلمرو بينشهاي مولوي
دراين قلمرو و با اهميت بايستي دو مسله جداگانه در نظر گرفت
مسله يكم: توجهات وآگاهي هاي علمي مولاناست0 جاي ترديدي نيست كه مولانا صدها مسائل علمي .
تحقيقي را مورد توجه قرار داده، حتي ابتكارهايي بسيار جالب را هم دارا بوده است، مانند مسائل مربوط به روانكاري وتضادهاي دروني وبروني و غير ذالك.
مسئله دوم: مولانا برخي از مسائل غير عهلمي را به عنوان قضاياي علمي ثابت شده مطرح كرده است ، مانند چهارعنصر آب و آتش و خاك و باد كه بعدها از نظر علمي مردود شناخته شد ـ نه تنها عناصر متجاوز از صداست بلكه اصلاً خود آن چهارموضوع عنصر نيستند.
3ـ قلمرو و بينشهاي جهان بيني
الف) ترديدي نيست در اينكه جهان هستي به عنوان يك واقعيت براي مولانا مطرح شده است مباحث بسيار جدي و صريح وي در حركت و تحول و تضاد حاكم در جهان و همچنين تعيين مسير تكامل از جهادي تا آهنگ ارغنون هستي دلائل محكمي براي اثبات واقعيت جهان ا ديدگاه مولانا مي باشد. نهايت امر اينست كه وي اصرار دارد كه اثبات واقعيتها را بر براز شدن و به فعليت رسيد ابعاد و استعدادهاي آدمي ، مستند بدارد مولانا به جاي كلمه استعداد كلماتي از قبيل چشم دل و عقل معقول به كار مي برد.
ب) مولانا استدلال مستقيم به منتاهي بودن جهان ننمي آورد ولي معتقد است كه جهان هرچه باشد ذره اي ناچيز در برابر عظمت خداوندي است مولانا مي گويد اين جهان هستي از و ابديت ندارد اگر هم فرض كنيم كه در مرز و كرانه اي براي اين جهانپيدا نكردي ،‌باز بايد اين جهان را متنهاي تلقي كني زيرا هر چه باشد لذا و درك تو بر آ ناحاطه پيدا مي كند و مشرف مي شود زيرا كسي كه مي گويد جها ازلي و ابدي است ضمناً اعتراف قاطعانه دارد بر اينكه من جهان را با وصف از لبي و ابدي بودن در مي يابم و درك مي كنم پس ثابت مي شود كه ذات انسان احاطه بر جهان دارد و اين فرض با نا متنهاي بودن جهان سازگار نمي باشد مولانا در راز نيازي كه با طبيعت مي كند چنين مطرح مي كند:
حق آن كه دايگي كردي نخست
حق آن شد كه تو را صاف آفريد
آنچنان معمور و باقي داشتت
    تا نهال ما ز آب و خاك است
كرد چندان مشعله در تو پذيد
تا كه دهري از ازل پنداشتت

از طرف ديگر مولانا جريان قوانين را در جهان هستي مستند به استمرار حفاظت خداوندي از آنها مي داند ( مطلبي كه از آلبرت اينشتين معروف شده است كه مي گفت من خدا را به عنوان حافظ قوانين پذيرفته ام ) مولانا با اين اعتقاد متناهي بودن جهان را اثبات مي كند زيرا وقتي كه قوانين هر لحظه از طرف خداوندي حفظ شود چون همه ذرات و پديدهاي جهان تبلور يافته قوانين است پس همه آنها در هر لحظه مستند به فيض جاري الهي است.
قرن ها بگذشت اين قرن نويست
عدل آن عدل و فضل آن فضل هم
    ماه آن ماه است آب آن آب نيست
گرچه مستبدل شد اين قرن و اهم

قرن ها بر قرن ها رفت اي همام
شد مبدل آب اين جو پند يار
پس بنايش نيست بر آب روان
    وين معاني بر قرار و بردوام
عكس ماه عكس برقرار
بلكه بر افطار اوج آسمان

مقصود مولانا از افطار اوج آسمان فضا و كرات آسماني نيست بلكه منظورش عامل فوق طبيعت مقول است كه مثبت خداوندي مي باشد.
ج) مولانا پيروي جهان هستي را از قوانين مي پذيرد و نظم و ضابطه اجزاء و روابط جهان را مورد تأكيد قرار دهد و از اين ديدگاه مانند يك عالم عيني گراي ، با طبيعت روبه رو مي شود. مولانا سيستم جهان هستي را باز مي داند و با كمال اعتقاد صريح به قوانين جهان هستي ، آنها را معلول عوامل بالاتر مي داند و از اين راه معجزه و استجابت دعا را دو پديده واقعي معرفي مي كند ، نه ضد واقعيت.
4ـ قلمرو معرفتي
الف) جهان را نمي توان با هيچ سيستم ساخت ، مولانا همچنانكه سيستم جهان هستي را باز مي داند ، عوامل و اشكلا معرفت را نيز محدود و غير قابل بستن در چارچوبه هاي رايج دورانها و متفكران معمولي تلقي كند.
ب) معرفتهاي جزئي و معرفتهاي كلي: مولانا دو نوع اساسي ، معرفت را از يكديگر تفكيك مي كند معرفتهاي جزئي و كلي معرفتهاي جزئي رامحصول حواس و عقل نظري معمولي و معرفت كلي را نتيجه شهود و تزكيه نفس و تكامل روحي
مي‌داند.

5ـ قلمرو عرفاني
الف) روش معرفتي مولانا در قلمرو عرفاني كه پيش گرفته است ، فوق العاده جالب است زيرا او با نظريه مجموع آثاري كه از خود به يادگار گذاشته است نه چيزي را از ابعاد و استعدادها و غرائز آدمي منفي ساخته است نه واقعيتي را از جهان عيني مولانا از ذرات عالم بسماني گرفته تا مجموع عالم طبيعت را بعنوان واعيتي كه وابسته به مبدا برين است ، مي پذيرد و از ذرات تفكرات و خاطرات گرفته تا روح كل و عقل تصديق مي نمايد و بدين ترتيب در روش عرفاني خود سمتي مخالف عرفاني منفي را انتخاب نموده و در آن حركت مي نمايد.
مثلاً او غريزه جنسي و لذت اشباع آن را و همچنين نتيجه تواد و تناسل را كه دارد منفي نمي سازد بلكه آن را نمودي از مثبت الهي تلقي كرده در مجراي قانون مي پذيرد ولي اصرار مي ورزد كه پرستش لذت جنسي سقوط سيا در ابعداد و استعدادهاي آدمي را به باد مي آورد.
بنابراين ، معرفتهاي مولوي همگي در مسير عرفاني مثبت به كار مي روند و همه معلوماتي را كه از شناخت انسان و جهان بدست مي آورد ، در استخدام يك معرفت عاليدرباره دريافت آهنگ ارغنون هستي كه خود موجي از آن قرار خواهد گرفت در مي آورد.
ب) شور عرفاني مولانا حال و هيجان زودگذر نسبت و نمي توان از حالات زودگذري كه درو بدوهيجان به وجود مي آيند محسوب نمود. او در يكي از ابيات ، اين شورگرائي و هيجان طلبي را محكوم كرده مي گويد: تو كه از سلوك و عرفان جز حال و شور نمي خواهي ، در حقيقت تو حال پرستي نه خداپرست ، اصالت شور و هيجان مولانا وابسته به ريشه هاي عميقي است كه او درباره انسان و جهان بدست آورده است.
عرفان مولانا حركت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبي محض بلكه مستند به ريشه هاي اساسي نظم عيني جهان موجوديت انسان ، مطرح مي نمايد.
تذاتلتهر نفس نر مي شود نياوما
عمر همچون جوي تو نو مي رسد
آن زتيزي مستمر شكل آمده است
شاخ آتش را بجستاني به سان
اين درازي مدت از تزي
    بي خبر از نوشدن اند بقا
مستمري مي نمايد در جسد
چون شرر كش تيز جنباني به دست
در نظر آتش نمايد بس دراز
مي نمايد سرعت انگيزي صنع

مولانا در اينجا نمايش سكون جهان و انسان را در عين تحول و حركت نشان مي دهد كه ما امروز اين نمايش را به دائره پنكه متحرك تشبيه مي كنيم. اين يك نگرش واقع گرايانه درباره حركت مولانا همچنانكه نگرش علمي نسبت به طبيعت دارد زمزمه روحاني هم درباره آن سر مي دهد.
ج) جريان طبيعي دريافتهاي عرفاني و معاني با عظمت در مغز مولانا يكي از شگفت انگيز ترين دريافتهاي عرفاني مولانا كه او را كم نظير نشان مي دهد اينست كه مولانا در ابراز مطالب فوق العاده عرفاني ، حالت رواني كاملاً طبيعي از خود نشان مي دهد بيان او در طرح مسائل عالي عرفاني و بلكه در اظهارعموم مسائل عالي جهان بيني ، به نحويست كه گويي يك رياضيدان عالي مقام 4=2×2 را مطرح مي كند.
مولانا و ايده ئولوژي و جهان بيني اسلامي
آيا ايده ئولوژي و جهان بيني اسلامي سيستم معرفتي مولانا را محدود ساخته است و شكل خاصي به آن داده است؟
اگر مقصود از ايدئولوژي و جهان بيني اسلامي آن ساخته و پرداخته هاي افكار عاميانه اي ست كه بمشابه كفهايي در محيطهاي نادان بروز مي كند و يا آن دقايق منع شده است كه ببخبران از اسلام مانند بعضي از مستشرقين و عالم نماهاي حرفه اي بعنوان ايده ئولوژي و جهان بيني اسلامي آن ساخته و پرداخته هاي افكار عاميانه اي است كه بمثابه كفهايي در محيطهاي نادان بروز مي كند و يا آن دقايق منع شده است كه ببخبران از اسلام مانند بعضي از مستشرقين و عالم نماهاي حرفه اي بعنوان ايده ئولوژي و جهان بيني اسلامي مطرح كرده اند نه تنها مولوي بالاتر از چنين اسلام است و اگر منظور آن اسلام است كه با دستورات اكيد قرآني و حكمت عقل كه خود منابع اسلامي در نهايت درجه آن را مورد تأكيد و تأييد قرارداده است سيستم معرفت و جهان بيني را باز معرفي نموده و به فعليت رسيدن انواع ابعاد جهان بيني و واقع يابي را يك ضرورت انساني مطرح نموده و ايده ئوژي خود را بر روي انسان محوري از دو بعد مادي و معنوي بنيان گذاري كرده نه تنها مولوي آن اقيانوس متلاطم و ژرفا را به تكاپوي نامحدود در عالم هستي و اداره كرده است ، بلكه مي تواند مغزها و روان هايي را كه آمادگي دارند ، به تكاپويي وسيع تروعمين تر از مولانا تحريك نمايد.
 


منابع :


طراحی سایت : سایت سازان