میهن داکیومنت                میهن داکیومنت                      میهن داکیومنت              میهن داکیومنت

مرکز دانلود پایان نامه ، پروژه ، روش تحقیق ، مقاله 


میهن داک - میهن داکیومنت

مقاله روش خوب زندگي كردن


کد محصول : 10001349 نوع فایل : word تعداد صفحات : 40 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 316

فهرست مطالب و صفحات نخست


روش خوب زندگي كردن

مقدمه
خواندن و دانستن شرح حال بزرگان دين و راهنمايان راه يقين و دانشمندان پاك بين سايه آراميش جان و خاطر و آسايش روان است .
آب دريا را گر نتوان كشيد            هم بقدر تشنگي بايد چشيد
سپاس يزدان پاك را كه موفق شدم خلاصه‌اي از زندگاني چهارده‌معصوم و پيامبران بزرگوار را تأليف كنم و با توفيقي كه از جانب خدا رفيق شود استمداد از ارواح انبياء و اولياء از كتب زير استفاده كردم .
 
خلاصه تحقيق
امامان به ما روش خوب زندگي كردن را آموختند كه چه طور با مردمان صحبت كنيم آنها به ما آموختند عبادت و تواضع و شجاعت وجه و عدالت و پرهيزگاري و افكاري نيك آنها به ما آموختند كه جزء خدا كسي ديگر را ستايش نكنيم و فقط و فقط او را بپرستيم و از او فرمان ببريم .
آنها به ما آموختند كه چه طور به پدر و مادر خود احترام بگذاريم و بعد از خدا از آنها فرمان ببريم و دل آنها را نشكنيم
امام خميني (ره ):
آنها به ما ياد دادند كه چطور به همسايه خود نيكي كنيم و اگر هر كمكي خواستند كه به آنها كمك كنيم . اول بادي اخلاصتان را قوي بكنيد، ايمانتان را قوي بكنيد ، ... و اين اخلاص و ايمان ، شما را تقويت مي‌كند و روحيه شما را بالا مي برد و نيروي شما جوري مي‌شود كه هيچ قدرتي نمي‌تواند با شما مقابله كند .
دوران زندگي امام رضا (ع) با پدر بزرگوارش
دوران زندگاني علي بن موسي‌الرضا با پدر ارجمندش امام موسي كاظم (ع) مدت سي و پنجسال بوده و 25 رجب سال 183 هجري پيشواي هفتم شيعيان در زندان بغداد رحلت فرمود و علي‌بن‌موسي‌(ع) به جاي پدر بر سرير ولايت و امامت جلوس فرمود و برهبري و ارشاد محبان پرداخت او بزرگترين فرزند موسي‌بن جعفر (ع) بود .
مكتب توحيد ( امام رضا (ع)
علي‌بن موسي‌الرضا (ع) در مكتب حقايق و توحيد ، عبادت ، تواضع ، سني ، حيا ، شجاعت ، صبر ، عدالت ، پرهيزگاري ، اخلاص و تمام صفات پسنديده و اخلاق نيكو و كردار نيكو و پندار نيك وافكار نيك را فراگرفت و وجودش منبع فيض و لطف و كرامت و عنايت بود .
روش علي‌بن موسي الرضا (ع)
هرگز پاهاي خود را نزد كسي دراز نمي كرد به بالش تكيه نمي‌داد بقدر مقدور حاجت مستمندان و حاجتمندان را برآورد مي‌نمود به زيردستان و غلامان ناسزا نمي‌گفت و تندي نمي‌فرمود خنده بلند نمي كرد و متبسم بود هنگاميكه تنها بود و سفره غذا را مي انداختند همه غلامان را از دربان و خدمتگزار سر سفره حاضر مي‌كرد ، شبها كمتر مي خوابيد و اغلب روزها روزه‌دار بود و احسان و بخشش و كرامت مشهود بود بهترين غذا را از سفره انتخاب مي كرد و دستور ميداد به فقرا
بدهند .
بخشش علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)
 يا سر خادم امام رضا ( ع ) مي‌گويد هر وقت مجلس از علماء و اصحاب خالي مي‌شد اما همه غلامان را صدا مي‌كرد منهم در حضور آنحضرت بودم مردم ميآمدند مسائل حرام و حلال خود  را مي‌پرسيدند مردي آمد سلام كرد و گفت من از دوستان شما هستم و در سفر مكه خرجي من تمام شده كمكي بفرماييد فرمود به نشين و از او پذيرايي كرد و دويست دينار به او داد و فرمود اين سرمايه‌ات باشد و تصدق بكن .
علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) مظهر كامل انسانيت بود
حضرت رضا (ع) دريائي خروشان از فضل و كرامت و بخشش و عاطفه و محبت بوده او معدن وجود و سخاوت و مناعت و لطف بود مكتبش مكتب قرآن و يكتاپرستي و عشق و صفا بود .
زندگاني علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع) در مدينه
علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) از سال 148 هجري كه پا بعرصه وجود گذارد تا سال 200 هجري مدت 52 سال عمر شريفش را در مدينه منوره گذراند و دو سفر به عراق و ايران مسافرت كرد در سال دويست هجري از مدينه حركت كرد و سال 201 هجري به مرو نزول اجلال فرمود و قريب دو سال در آن شهر اقامت داشتند و ناظر يك سلسله جريانات و حوادث سياسي بودند و مدت هفت ماه در سرخس بوده‌اند و زماني هم در طوس قريه سناباد خانه حميد‌بن قحطبه زيسته‌اند .
زنان و فرزندان علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)
امام رضا (ع) دو زن بيش نداشت يكي ام حبيبه دختر مأمون خليفه عباسي و زني ديگر كه ناشي معلوم نيست داراي شش فرزند پنج پسر و يك دختر بنام‌‌هاي محمدتقي ، حسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسين و عايشه و  چند كنيز داشت و با دختر مأمون در سال 202 هجري ازدواج كرد بعضي از مورخين اولاَ و حضرت را منحصر بفرد دانسته كه همان محمد تقي باشد .
اما رضا (ع) هميشه پاكيزه و تميز بود گلاب و مشك استعمال مي‌كردعود هندي بخور مي نمود .
حضرت محمد (ص)
مرگ حضرت محمد (ص)
شش سال از سن شريفش نگذشته بعد كه بهمراه مادر براي ديدار بستگان مادري و زيارت قبر پدرش سمت يثرب (مدينه) حركت كرد .
هنگام بازگشت به مكه آمنه بيمار شد و بابتي رنجور و چشمي گريان ، آن زن داغديده و افسرده درجلو ديدگان نورديده‌اش محمد (ص) چشم از جهان فرو بست و آن طفل در سن شش سالگي از پدر و مادر يتيم شد ، كنيز مادرش بركه ( ام ايمن ) پرستاريش را پذيرفت و با حالي پريشان و دلي سوزان محمد (ص) را نزد جدش عبدالمطلب آورد . 
هشت سال بود كه عبدالمطلب هم براي جاوداني شتافت و سرپرستي او به وصيت جدش بعموي گراميش ابوطالب محول شد .
آن كودك يتيم روي پدر را نديده بود مادر مهربان و عزيزش را از دست داده بود مرگ جدش عبدالمطلب به خاطرات حزن آورد زندگي‌اش افزوده بود ، در قبيله فقيري پرورش يافته و دعواي كودكان را براي بچنگ آورد ن مشتي خرما تماشا كرده بود ، اين صحنه‌ها او را مغموم و متفكر و افسرده مي‌ساخت و اغلب اوقات در تنهائي مي‌نشست و بانديشه فرو مي رفت . او از كودكي با كودكان ديگر فرق بسيار داشت و اعمال و رفتارش را همكان مي‌ستودند .
حركت بشام ابوطالب محمد (ص)
عمويش ابوطالب به او علاقه شديدي داشت و در بين دوازده سالگي او را با خود براي تجارت بشام برد با محمد (ص) خواندن و نوشتن را نياموخت و ليكن « بغمزه مسئله آموز صد مدرس نشد »
چوپاني محمد (ص)
محمد (ص) چون به سن بلوغ رسيد براي تأمين معاش به شباني مشغول شد ، روز او شبها در بيابان وسيع و لم يزرع عربستان درباره خدا تفكر مي‌پرداخت و در كمال نجابت و شرافت و امانت صبر مي‌برد ، مردم داري و بزرگواري و قدرت روحي و معنوي و وسعت انديشه داشت و بهمين مناسبت (محمد امين ) لقب يافت .
رفتار خديجه نسبت به محمد (ص) بعد از ازدواج
خديجه پس از ازدواج با محمد (ص) تمام ثروتش را به او بخشيد و عنان مال و دارائيش را در اختيار شوهر بزرگوارش گذاشت .
اين مرد آسماني و ملكوتي غلامان را آزاد كردو عملاَ نشان داد كه بدون غلام هم مي‌شود كار و زندگي‌ كرد آنهم در محيطي كه غلامي و بردگي از ضروريات اوليه زندگيشان بود .
تبليغ محمد (ص)
پيغمبر هه هر جا كه اجتماعي مي‌ديد بدون ترس و اضطراب از شكنجه و آزار مردم ، آنان را بسوي خدا دعوت مي‌كرد . و مي‌گفت خدا يكي است نه پدر د ارد و نه مادر ، نه پسر دارد و نه دختر ، نه زاده و نه زاده شده ، كسي همتايش نيست بر او توكل كنيد و بقدرت و توانائيش اعتماد داشته باشيد و فقط او  عبادت نمائيد .
باز مي‌فرمود : خدا از هر عيب و نقصي مبراست و آفريننده جهان و جهانيان است و همه نيروها از خداست .
محمد (ص) با فساد مبارزه كرد
با آب همه اختلاف سليقه و عقيده و مرام و مسئلك كه در بين مردم مكه بود محمد (ص) مي‌كوشيد آنها را حزبي واحد گرداند و دلهايشان را  متحد و جانهايشان را متفق و پيوند اتحاد را در بين آنان محكم سازد و در اين راه از بذل مال و ترك جان خودداري نكرد .
با شرابخوري و قماربازي و رياكاري و رباخاري و خرافات مبارزه كرد و مردم را به دانش آموختن و ادب تربيت و مساوات و انصاف و عدالت رهبري كرد .
 
حضرت علي (ع)
تولد علي (ع)
روز جمع سيزده رجب سال سي‌ام عام‌الفيل مطابق با 599 ميلادي علي (ع) در خانه كعبه متولد شد ، مادر نامش را حيدر گذارد و بعد علي (ع) ناميده شد . پدرش عمران بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف
مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف
عمران چهار پسرداشت . طالب ، عقيل . جعفر . علي
پس از تولد طالب ، كينه‌اش ابوطالب يا ابيطالب گرديد .
علي (ع) داراي نام‌هاي زياديست ماند : صفور ، عين‌الله ، اسد‌الله، سيف‌الله ، قدرت‌الله و به زبان عربي ايليا و غيره .
كينه آن حضرت  ابوتراب و ابوالحسن و ابوالحسنين  بوده است .
روزي پيامبر خاتم حضرت محمد (ع) را ديد  بر روي خاك خوابيده او را ابوتراب ناميد .
چون فرزند اولش حضرت حسن (ع) بدنيا آمد او را ابوالحسن خواندند . به واسطة نام دو فرزند عزيزش حسن و حسين (ع) ابوالحسنين ناميده شد . علي (ع) در زمان سلطنت و شهرياري پدر يزد جرد ساساني بدنيا آمد .
از سن شش سالگي در نزد پسر عموي بزرگوارش محمد (ص) كه سي سال از حضرتش بزرگتر بود شبانه روز بسر مي‌برد و اخلاق و رفتار و روش زندگي و درس محبت و حقيقت و كمال و معنويت و انسانيت و قدرت نفس و مناعت طبع و تزكيه روح را در مكتب محمد (ع) آموخت ، علي (ع ) دست پرورده خاتم‌الانبياء و بزرگترين فداكار و از خود گذشته راه اسلامو ايمان بود .
حضرت محمد (ع) در سن چهل سالگي مبعوث برسالت شد و در سن 43 سالگي كه دعوت خويش را به خداپرستي آشكار كرد اولين مردي كه دعوت پيغمبر را قبول كرد و مؤمن شد علي (ع) بود كه سن شريفش سيزده سال گذشته بود ، بعضي از مورخين مي نويسند كه در ده سالگي اسلام آورد . هيچوقت بت‌پرستي نكرد  مي‌توان گفت ذاتاَ مسلمان و مؤمن پا بعرصه جهان گذارد .
نبوغ و قدرت صوري و معنوي و طرز انديشه حركات و رفتار علي (ع) فوق العاده حيرت انگيز بود گاهي شبها محمد (ع) با خديجه درباره استعداد و لياقت و شايستگي او با هم سخن مي گفتند كسي در مقام توحيد و يكتاپرستي بر علي (ع) سبقت نجست .
علي (ع) مظهر كامل خدا و آئينه سرتاپاي نماي محمد مصطفي (ع)  بود . كشش محبت و اتحاد روحي و فكري عجيبي در بين دو نور واحد بود كه به هيچ وجه گسيختن آن ممكن نبود علي (ع) در همان دوران كودكي هم مانند ساير اطفال داراي افكار بچه‌گانه و حركاتي كودكانه نبود عظمتي خدايي و تكاملي معنوي در سرشت و نهادش بود . علي (ع) داراي خطي نيكو انشائي شيوا بود و از ابتداي نزول وحي بر پيامبر كتاب آيات قرآن كريم بود . علي (ع) از همان مراحل زندگاني جوياي حق و حقيقت و طرفداري  عدل و انصاف و كمال و فضيلت بود و براي رسيدن بهدف مقدسش شب و روز كوشش كرد . محمد (ص ) ياري و فادارتر از علي (ع) نداشت در سخت‌ترين دوران زندگي محمد (ص) لحظه‌اي اميرالمومنين از جانفشاني و حمايت خودداري نكرد .
حضرت يونس 
يونس از اولاد هود بود و از جانب مادر از بني‌اسرائيل خداي تعالي او را به پيامبري فرستاد بر قومي كه از بقيه ثمود بودند . چهل سال در ميان ايشان زيست و مي‌گفت : اي قوم ! بگوييد خداي نيست ؟ جزء خداي يكتا گفتند : اگر ما را پاره پاره كني اين سخن نگوييم.
يونس نااميد شد و تنگ دل كه آن قوم بت‌پرست بودند . يونس قوم را گفت : چرا بت مي‌پرستيد و بتان را خداي مي‌دانيد و آفريدگار خويش كناره مي‌گيريد كه خداي شما خداي يكتاست . قوم ثمود فرمان نبردند و او را رنجاندند . پس يونس دعا كرد كه بر ايشان عذابي نازل شود . و از ميان ايشان خشمناك بيرون رفت و از بس كه جفا ديده بود ، منتظر فرمان الهي براي هجرت شد .
پرسيدند : چگونه است كه خداوند او را به ماهي بازخواند ؟
حق تعالي فرمود : ما را احتياج با كسي در طاعت خويش نيست .
تا به فرمان ما بود وچون بي فرمان هجرت كرد ، از خدمت ما يكسو شدو روي از قوم بگردانيد او را به شكم ماهي آندا ختيم تا خلق بدانند كه هر كه ما را بوده ما نيز او را باشيم . پس يونس به لب دريا آمد و ديد كه مردمان در كشتي مي‌نشتستند سه شبانه‌روز مي‌رفتند . روز چهارم به دقت چاشتگاهي تا تاريكي ظاهر شد و ماهي‌اي عظيم پيش كشتي را برگرفت از هر طرف كه راندند ، رو سوي كشتي مي‌كرد گفت : كسي گناهكار در ميان ماست ، طلب كنيد تا او را بدين ماهي دهيم تا باز گردد و اگر چنان نكنيم ، كشتي را تباه كند . چون يونس اين سخن بشنيد گفت : اي مردمان ! گنهكار منم . مرا بدان دهيد .
اهل كشتي گفتند : نشايد كه تو را نشان عابدان و زاهدان مي‌بينم . تو از همه داناتري و ما از تو گنهكارتريم هر كس خويشتن را به ماهي عرضه مي‌كردند ، نمي‌پذيرفتند به يونس رسيد و او قصه خويش بگفت و او را به دريا انداختند و ماهي او را فرو برد .
آورده‌اند كه ماهي با او به سخن در آمد و گفت مرا فرموده‌اند كه او را عزيزدار كه تو را زندان او گردانيم .
پس ماهي گفت : اي رسول خدا ! از شكم من هيچ جا نيكوتر و پاكيزه‌تر نيست كه خداي را بدان شناختم و جاي عبادت تو باشد . آن گاه يونس دل او را اختيار كرد و ماهي چهل شبانه‌روز دهان بر هم ننهاد تا نفس يونس نگيرد . پس حق تعالي يونس را از چهل شبانه‌روز از شكم ماهي راحت داد و او ضعيف گشته و چهل شبانه‌روز چيزي نخورده بود حق تعالي به فضل خود درخت كدو را پيدا گردانيد و همان ساعت درخت كدو برآمد و برگها ظاهر گشت و كدوي تربار آورد .
يونس در ميان آن درخت چهل روز ديگر بماندو از آن كدو مي‌خورد و غذاي او بود تا قوت گرفت آن گاه فرمان آمد كه به سوي قوميش باز گردد كه آن بعضي كه مومنند بي تو سخت غمگين مانده‌اند . چون يونس از ميان ايشان غايب شد ، ايزد تعالي ايشان را عذاب فرستاد .‌آتشي بر آمد از هوا كوهي بر سر ايشان بايستاد و همه به صحرا بيرون شدند و سرها برهنه كردند و در سجود افتادند و گفتند : خدايا تو گرويديم و ديگر نافرماني نكنيم و توبه كرديم . اگر ما مستحق عذابيم ، اين چهارپايان زبان بسته بيگناهند برايشان رحمت كن پس بگريستند و زاري كردند .
خداي تعالي توجه ايشان پذيرفت و آن بلا از ايشان بگردانيد . پس در غم يونس افتادندو او را هر سو مي‌جستند و دعا مي‌كردند كه بار خدايا ! تو يونس را به ما بازده . تا خداوند يونس را بفرمود به سوي قوم خود بازگردد .
چون قوم خبر يافتند كه يونس مي‌آيد به پيشواز آمدندو شاديها كردند و آن روز را به خال نيك گرفتند و يونس سي‌ و يكسال در ميان ايشان بود تا وفات كرد .
زندگي نامه حضرت داوود
چون طالوت بمرد ، مملكت به داوود سپرد و داوود چهل سال در ممكلت وي بماند و در ميان مردم حكم كرد خداي وي را سه چيز داده بود كه در عالم نظير نداشت . يكي آواز خوش و آن چنان بود كه هر وقت آواز خواندي ، همه خلق از كار فروماندي و مرغان بر سر او ايستادي و كوه و بيابان بيامدي و تماشا كردي . دوم قوتش چنان بود كه آهن در دست او چون موم بود و سوم شجاعتش بعد كه هيچ ازخلق نمي‌ترسيد و با ظالمان پيوسته مي‌جنگيد و به شريعت موسي كار مي كرد .
در عهد پيشين  روزي داوود با غنائم از جنگ برگشت بني  اسرائيل پيش طالوت آمدندو گفتند ؛ به عهد وفا كن و نيمي از ملك و دختر به او ده .
طالوت گفت : داوود از رق چشم است و من دختر به او ندهم .
 و بدان روزگار هر كس بدان صفت بود ، او را عيب مي‌كردند و ننگ مي‌دانستند داوود گفت : من دختر او نخواهم و به عبادت مشغول شوم  .
آن گاه صومعه‌اي ساخت و روي به عبادت نهاد عابدان بروي جمع آمدند و صومعه بنا كردند و خدا را مي‌پرستيدند . چنين گويند كه هفتاد عابد روي به او آوردند و همه از بين اسرائيل . طالوت راگفتند : چندين عابد پيش داوود هستند . مبادا عالي در حق تو كنند كه هلاك شوي . طالوت برخاست با لشكر و به زير آن كوه شدند و لشگر گاه زدند تا آن شب عابدان را بكشند ليكن خواب بر ايشان غلبه كرد . داوود از كوه فرود آمد و در  لشگر طالوت گرديد و به خيمه او در آمد و شمشير بر سنگ زد ، چندان كه همه شمشير در سنگ نشست .
آن گاه كاغذي بر گرفت و بر شكم طالوت نهاد و نوشت : آن شمشير كه بر سنگ زدم ، اگر به شكم تو مي‌زدم ، چه مي‌كردي؟
برخيزد و باز گرد و قصد اين  عابدان مكن كه زيان كني .
چون روز شد و طالوت آن بديد ، بترسيد و به بيت‌المقدس بازگشت .
چندي بعد دوباره لشگري فرستاد تا عابدان را هلاك كردند و داوود از ميان ايشان رفته بود  . چون طالوت بدانست كه  ، داوود در ميان ايشان نبود . پشيمان شد ، زيرا مقصود طالوت ، داوود بود . بترسيد و گفت : داوود را طلب كنيد و پيش من آريد تا عذرخواهم . رسولان آمدند و او را نيافتند و بازگشتند . ديگر باره طلب كردند ، بيافتند و گفتند : طالوت تو را طلب مي‌كند تا عذر خواهد و نيمي از مملكت و اخترخويش را به تو دهد و با تو نيكي كند . داوود گفت : گناهي بدين عظيمي كرده و چندين عالم و عابد را كشته و خون مؤمنان را به ناحق ريخته و از من عذر مي‌خواهد ؟ از خدا عذر بخواهد و توبه كند تا گناه او عفو كند .
طالوت چون اين بشنيد ، رو به جنگ نهاد و فرمان داد كه لشكريانش حركت كنند تيري بيامد و برسينه او نشست و در دم جان داد و لشكر پراكنده گشت .
داوود خبر دار شد ، از كوه به زير آمد و بر تخت ملكت نشست و دختر را گرفت . چون چهل سال گذشت جبرئيل بيامد و به او وحي آورد و اين همه از بركت صبر بود . آن گاه خدا سه چيز به او داد.
يكي آواز خوش كه هر وقت آواز برآوردي و تورات خواندي آب روان ايستادي و برگ سبز درختان زردشدي و كوهها با او تسبيح كردندي . پس از آن او را ربود آغاز مي‌كرد ، خلق مدهوش مي‌شدند . و اين زبور كتابي بودند جبرئيل آورده بود و نه ميكائيل ، الا كه خداوند تعالي داوود را الهام داده بود تا از خاطر خويش زبوري خواند و دركتاب زبور نه امر بود و نه نهي ، نه كدو بود و نه كيد  الا كه همه ثناي خدا بود و كرامت و سوم آن كه آهن در دست وي چون موم بود تا او هر روز زرهي را تمام مي‌كرد و چهارصد درم  مي‌فروخت ، دويست درم به درويشان صدقه مي‌داد و صد درم نفقه  عيال خود مي‌كرد و صد درم به خويشاوندان مي‌داد .
چون عمر داوود به صد سال رسيد ، جبرئيل پيش آمد و صندوقي در پيش داوود بنهاد و گفت : اي ملك ! در اين صندوق  چيزي است . فر زندان را بگو تا بداند چيست . هر كدام كه بداند ، جانشين تو باشد . داوود را پانزده پسر بود و از همه خردتر سليمان بود .  بني اسرائيل راجمع كرد تا ببنيد ملك داوود كه را رسد پرسيد : اي فرزندان ! بگوييد در اين صندوق چيست ؟
هيچ يك ندانستند . سليمان اجازت خواست و گفت : در آن انگشتري و تازيانه‌اي است و خطي باشد قفل برداشتند . همان بود كه سليمان گفته بود جبرئيل گفت : اين انگشتر از بهشت است و صاحب آن هر حاجتي كه داشته باشد ، روا مي‌شود و چون در آن بنگرد ، از مشرق تا مغرب عالم بر او روشن شود و او را از نيك و بد خبر باشد و اين تازيانه از دوزخ بود كه هر كه او را مطيع نباشد ، اين تازيانه او را عذاب كند و در خط پنج مسأله است فرزندان را بگو تا بگويند چيست .
هيچ يك جواب ندادند و بار ديگر سليمان گفت : آن پنچ چيز ا يمان ، عقل ، قوت ، شرم و محبت هستند كه جاي ايشان در وجود آدمي دل است و سر و استخوان ورگ وچشم و قلب داوود سليمان را نزد خويش خواندو را بوسيدو او را بر جاي خويش نشاند و گفت : جزء تو كسي سزاوار تخت نيست ، گفت : اي مردمان بدانيد كه خدا زبان مرغان مرا بياموخت و مملكت نيز ارزاني داشت و زبان همه جانوران مرا بياموخت . داوود شاد شد و رو به صومعه‌اي كه در بالا بود و با نردبام در آنجا مي‌شوند نهاد .
چون قدم بر پايه نرد بام نهاد ، عزرائيل آمد و گفت : فرمان نيست
و هم بدان نردبام روح داوود را قبض كرد و رفت سليمان او را ديد و گريست و دفن كرد پس خلق مي‌آمدند هم به تهذيب و هم به تعزيت .
حضرت نوح
نوح  را از آن رو نوح ناميدند كه بر قوم خود بسيار نوحه مي‌كرد و ايشان را به خداي تعالي مي‌خواند . نوح  را عمر به چهارصد رسيده بود كه خداوند او را به رسالت فرستاد و او پنجاه سال خلق را به خدا دعوت ميكرد و در مدت عمر ، چهل مردو چهل زن به او ايمان آوردند .
و نوح  را فرمان چنان بود كه هر روز به كوه شدي و خلق را دعوت كردي و خداي تعالي نداي او را از مشرق تا مغرب رساندي . بعضي انگشت بر گوش نهادي و بعضي جامه بر سر كشيدي و بعضي بگريختي كه آواز او نشنوند و هر روز نوح  را مي‌زدند ، آن گونه كه بيهوش مي‌شد و چون به هوش مي‌آمد مي‌گفت : يا قوم ! خدا يكي است و من نوح ، پيامبر شمايم . ديگر بار او را مي‌زدند و روزگار وي همچنين بود .
تا يك روز او را چندان زدند كه بر گليمش نهادند و به خانه بردند و سه روز بيهوش بود . چون به هوش آمد گفت : خداوندا ! من قوم خود را بامداد و شامگاه به سوي تو دعوت و ايشان را نصيحت مي كنم و آنها را از من مي‌گريزندو بر تو ناسزا مي‌گويند . جبرئيل آمد و گفت : اي نوح ! خدايت سلام مي رساند و مي‌فرمايد كه قوم تو خداشناس نخواهند شد . روزي نوح قوم خود را جمع كرد و ايشان را به خداوند دعوت كرد . او را چندان بزدند كه جامه‌ هايش خون آلود شد . زن دعوت كرد . او را چندان بزدند كه جامه‌هايش خون آلود شد . زن بيامدو گفت : ا ي مردم ! اين مرد ديوا نه است ، چرا او را مي‌زنيد ؟
نوح  چون اسم ديوانگي شنيد ، دلتنگ شد و رو به آسمان كرد و ناليد كه : بار خدايا ! تو مي‌داني كه من ستم ديده‌ام . به فرياد رس
در حال جبرئيل آمد و گفت : خداي تعالي دعاي تو را اجابت كرد .‌درختي بنشان تا بزرگ شود .
و به قولي شاخه‌اي از بهشت آورد و گفت : بنشان .
چون آن شاخه در زمين فرو شد . در حال درختي شد به بالاي ششصد گز و پهناي سيصد گز
و از آن روز زنان تا چهل سال فرزندي نزائيدند و به قدرت حق تعالي ، نسلها بريده شد و از مشرق تا مغرب عالم آبادان بود  ، ليك مردمان همه كافر بودند .
پس نوح  دعا كرد و گفت : يا رب ! تو از اين كافران يكي از زنده نگذار كه چون گذاردي بندگان تو را از راه به در برند و از ايشان فرزند نياييد ، مگر كافر و منافق و ستمكار . و اين سخن را براي آن گفت كه ايشان فرزندان خود را نزد نوح  مي‌‌آورند و مي‌گفتند : بنگريد كه اين مرد ديوانه استو سخن او را قبول نكنيد و واو را خوار و ذليل داريد كه ما نيز اين جديت را از پدران خود شنيده‌ايم و شما را نيز وصيت مي‌كنيم كه از او بپرهيزيد .
نوح  چون از ايشان نا اميد شد گفت : خداوندا ! از ايشان يك تن را نيز زنده مگذار تا نسل ايشان منقطع شود .
جبرئيل گفت : اي نوح ! كشتي‌اي بساز.
گفت : كشتي چه باشد ؟
گفت : اين درخت بينداز و تخته ببر تا تو را بياموزم
نوح  چنان كرد كه جبرئيل مي‌اموخت . پس نوح  را درودگري آموخت و تخته‌ها را تراشيد و هر يك را به نام پيامبري كرد .
جبرئيل مهندسي مي‌كرد و نوح  تخته‌ها را مي‌بريد و بر يكديگر مي‌بست تا تمام شد . هزار گز بالاي كشتي بود و صد گز پهناي آن و كشتي هفت طبقه داشت .
چون نوح  كشتي را مي‌ساخت ، مردمان مي‌ديدند و مي‌گفتند : اي نوح ! چه مي‌كني ؟
مي‌گفت : حق تعالي ازآسمان آب مي‌فرستد كه شما را هلاك كند و من با آنان كه ا يمان آورده‌اند در اين كشتي مي‌نشينيم تا ما را آسيبي نرسد . آنان مي‌خنديدند و تمسخر مي‌كردند .
چنين گويند كه نوح  آن كشتي را در چهل سال تمام كرد . چهارپايان را در طبقه زيرين ، مردما را در طبقه دوم و مرغان را در طبقه سوم قرارداد .
و خداوند جل و علانوح  را فرمود كه همه خلق هلا ك شوند . نه سپاه مانند و نه چهارپايان اندر آبادي و نه مرغ اندر هوا . اكنون از هر چيزي جفتي برگير و در كشتي بنشان از نر و ماده . نوح  گفت : يا رب ! من اين همه خلق از كجا برگيرم ؟
حق تعالي فرمود : من همه را پيش تو آورم .
پس چون وقت توفان شد ، از تنور آب جوشيدن گرفت . زن نوح  او را خبر كرد . نوح  و يارانش در كشتي نشتند و ايشان هشتاد ت ن بودند و همه از ذريه نوح   و ديگران همه هلاك شدند .
پس چهل شبانه‌روز از آسمان باران مي‌باريد و از زمين آب مي‌جوشيد تا كشتي نوح  از جاي برخاست . پسر نوح  كافر بود و به آب اندر ماند و آب او را در ميان گرفت . نوح  پسر را گفت : به كشتي در آ‌ي و ايمان بياور تا با كافران غرق نشوي . و آن پسر شبان بود و هر گاه باران آمدي ، گوسفندان را بر سر كوه بردي و خود آنجا بودي گفت : بر  اين كوه روم تا مرا از آب نگاه دارد .
نوح  گفت : اين فرمان خداست و  كيست جزء او كه بتواند نگاه دارد ؟
و باز اين سخن مي‌گفت تا موجي برآمد و پسر را در خود فرو برد . نوح  گفت : يا رب ! اين پسر اهل من است و تو وعده كردي كه مرا و اهل مرا برهاني .
ندا رسيد كه او اهل تو نيست كه به خداوند خويش نگرويده است از من چيزي مخواه كه تو را بر آن آگاهي نباشد . من تو را و مؤمنان را برهانم و كافران را عذاب كنم و پسر تو كافر بود . پس آب زمين بسيار شد و چهارپايا ن بر بالاي آب ماندند. خداي تعالي باد را فرمان داد تا همه حشرات را بر سر نوح  جمع كرد تا از هر يكي جفتي برگرفت و در كشتي نشاند و ديگران را بازداشت تا غرق شدند .
پس آب از زمين و آسمان مي‌آمد . مرغان بر دور كشتي مي‌گرديدند . نوح  از ايشان جفتي برگرفت و ديگران غرق شدند . پس كشتي بر سر آب ايستاد . و چندان آب در جهان گرد آمده بود كه هر كوه كه از آن بلندر نبودي ، آب چهل گز بالاي آن بيامد تا بر زمين .
پس نوح  شش ماه در كشتي بماند و كشتي برگرد عالم مي گرديد و پس از شش ماه بر سر كوه جودي قرار يافت . پس از آن خدا آب آسمان را باز گرفت و بر زمين هيچ جنبنده‌اي نماند مگر آنكه در كشتي بود و آبهاي زمين خشكيدند تا قله كوهها پديد آمدند . نوح  از كشتي بيرون آمد و با قوم بر سر آن كوه نشستند و همه جهان را آب مي ديدند .
و آن روز كه نوح  از كشتي بيرون آمد ، همه روزه داشتند به شكرانه سلامت خويش . پس نوح  چهل شبانه‌روز بر سر آن كوه بماند تا زمين ، آبي كه از آن جوشيده بود به تمامي فرو برد و آب آسمان بماند كه تلخ و شور بود و زمين نتوانست آن را فرو برد و آن آب را به دريا داد و زمين خشك شد .
نوح  با قوم خويش از كشتي به زير آ‌مد و در پايين كوه دهي بنا  كردند و ايشان هشتاد تن بودند چهل مرد و چهل زن و آن ده هنوز هم آباد است .
و گويند نوح  پس از آن سالها بزيست و خداي تعالي از آن هشتان تن ، چندين هزار تن بيرون آورد كه بيشتر آنها از سه فرزند نوح  يعني سام وحام و يافث هستند 
از سام عرب و عجم پديد آمد كه سفيد رويند و پيامبران و نيكمردان و علما و حكما از ايشانند. از حام حبشيان و زنگيان و هنديان و از يافث ترك و سقلابي . آن گاه حق تعالي نوح  را فرمود كه تخم ميوه‌ها را بكارد و او همه را كاشت و بذر انگور را نديد كه آن را ابليس برده بود . خداي تعالي نوح  را آگاه كرد . نوح  به  ابليس گفت : اي ملعون ! بذر انگور را بياور كه خداوند مرا بر حقيقت آگاه گردانيده است . ابليس گفت : مي‌آورم ، ا ما به يك شرط و آن اين كه يك روز تو به آن آب دهي يك روز من .
و چنين شد كه انگور نيمي شفاست ونيمي خسران
نوح  هزار و هشتصد و پنجاه سال در اين جهان بزيست  . هنگام مرگ از او پرسيدند : اي نوح ! جهان را چگونه يافتي ؟
گفت : همچون سرايي كه دو در دارد . روزي از اين در درآمدي و فرداروز از آن در بيرون رفتي .
تولد حسين (ع)
آفتاب روز 5 شنبه سوم شعبان سال چهارم هجرت شهر مدينه را روشن كرده بود كه از مشرق دامان فاطمه زهرا خورشيد جمال حسين طالع گرديد ، پدر بزرگوارش علي‌بن‌ابيطالب و مادرش دختر محمد‌بن عبدالله رسول خوا بود . خبر تولد فرزند فاطمه به گوش پيامبر رسيد بخانه علي  آمد طفل را روي دست گرفت در گوش او اذان گفت و نامش را حسين گذارد كه به عبري شبير است .
حسين  از هنگام تولد تا آخر ماه صفر سال يازدهم هجرت مدت شش سال و شش ماه و بيست و هفت روز در دامان پر مهر و محبت جدش محمد  رسول خدا پرورش يافت . پيامبر نسبت به او بي‌اندازه مهربان بود چنانكه درباره‌اش فرمود : حسين از من است و منم از حسين – فاطمه مادر حسين پاره جگر من است هر كسي به او آزار رساند مرا اذيت كرده است .
تحصيلات و تربيت حسين (ع)
در نزد پدرش در مدينه علم علي‌بن‌ابيطالب علم آموخت و كسب كمال كرد و واجد عاليترين رتبه دانش و بينش گشت . فصاحت و بلاغت و شجات را از پدر ارث برد و حلم و حسن خلق و صفات انساني را از جدش محمد  و عصمت و پاكدامني را از مادرش صديقه طاهره و فاطمه  آموخت .
در بخشش و سخاوت و بزرگ منشي ضرب‌المثل بود و در وقار و هيبت مشهورخاص و عام . در اسب سواري و تيراندازي بي‌نظير بود . دوران كودكي با برادرش حسن  در نزد جدش پيامبر به نشانه ‌گيري با ريگ يا چوب ببازي مي‌پرداخت .
دوران زندگي حسين (ع) بامادرش
حسين  قريب شش سال و نه ماه با مادر عزيز و عاليقدرش بسر برد و در كانون سعادت خانوادگي با برادر بزرگترش حسن و خواهرانش زينب كبري و زينب صغري ( ام كلثوم) و پدر بزرگوارش علي  روزهاي عمر را پشت سر مي‌گذارد كه ناگهان بهار جواني زندگاني مادرش خزان شد و حزن و اندوهي عميق در دلهاي پاك آن خاندان نبوت جايگزين شد .
 


منابع :


زندگي پيامبران


نويسنده : محمد رضا افشاري

زندگاني چهارده معصوم (ع)

نويسنده : حسين حماسيان ، صابر كرماني

درسي كه حسين به انسانها آموخت

دانلود پایان نامه,خرید پایان نامه,فروش پایان نامه,پایان نامه,آرشیو پایان نامه,پایان نامه عمران,پایان نامه روانشناسی,

پایان نامه حقوق,پایان نامه اقتصاد,پایان نامه برق,پایان نامه معدن, پایان نامه کارشناسی ,پایان نامه صنایع,پایان نامه علوم سیاسی ، پایان نامه کاردانی

طراحی سایت : سایت سازان