میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

مقاله روش خوب زندگي كردن


کد محصول : 10001349 نوع فایل : word تعداد صفحات : 40 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 960

فهرست مطالب و صفحات نخست


روش خوب زندگي كردن

مقدمه
خواندن و دانستن شرح حال بزرگان دين و راهنمايان راه يقين و دانشمندان پاك بين سايه آراميش جان و خاطر و آسايش روان است .
آب دريا را گر نتوان كشيد            هم بقدر تشنگي بايد چشيد
سپاس يزدان پاك را كه موفق شدم خلاصه‌اي از زندگاني چهارده‌معصوم و پيامبران بزرگوار را تأليف كنم و با توفيقي كه از جانب خدا رفيق شود استمداد از ارواح انبياء و اولياء از كتب زير استفاده كردم .
 
خلاصه تحقيق
امامان به ما روش خوب زندگي كردن را آموختند كه چه طور با مردمان صحبت كنيم آنها به ما آموختند عبادت و تواضع و شجاعت وجه و عدالت و پرهيزگاري و افكاري نيك آنها به ما آموختند كه جزء خدا كسي ديگر را ستايش نكنيم و فقط و فقط او را بپرستيم و از او فرمان ببريم .
آنها به ما آموختند كه چه طور به پدر و مادر خود احترام بگذاريم و بعد از خدا از آنها فرمان ببريم و دل آنها را نشكنيم
امام خميني (ره ):
آنها به ما ياد دادند كه چطور به همسايه خود نيكي كنيم و اگر هر كمكي خواستند كه به آنها كمك كنيم . اول بادي اخلاصتان را قوي بكنيد، ايمانتان را قوي بكنيد ، ... و اين اخلاص و ايمان ، شما را تقويت مي‌كند و روحيه شما را بالا مي برد و نيروي شما جوري مي‌شود كه هيچ قدرتي نمي‌تواند با شما مقابله كند .
دوران زندگي امام رضا (ع) با پدر بزرگوارش
دوران زندگاني علي بن موسي‌الرضا با پدر ارجمندش امام موسي كاظم (ع) مدت سي و پنجسال بوده و 25 رجب سال 183 هجري پيشواي هفتم شيعيان در زندان بغداد رحلت فرمود و علي‌بن‌موسي‌(ع) به جاي پدر بر سرير ولايت و امامت جلوس فرمود و برهبري و ارشاد محبان پرداخت او بزرگترين فرزند موسي‌بن جعفر (ع) بود .
مكتب توحيد ( امام رضا (ع)
علي‌بن موسي‌الرضا (ع) در مكتب حقايق و توحيد ، عبادت ، تواضع ، سني ، حيا ، شجاعت ، صبر ، عدالت ، پرهيزگاري ، اخلاص و تمام صفات پسنديده و اخلاق نيكو و كردار نيكو و پندار نيك وافكار نيك را فراگرفت و وجودش منبع فيض و لطف و كرامت و عنايت بود .
روش علي‌بن موسي الرضا (ع)
هرگز پاهاي خود را نزد كسي دراز نمي كرد به بالش تكيه نمي‌داد بقدر مقدور حاجت مستمندان و حاجتمندان را برآورد مي‌نمود به زيردستان و غلامان ناسزا نمي‌گفت و تندي نمي‌فرمود خنده بلند نمي كرد و متبسم بود هنگاميكه تنها بود و سفره غذا را مي انداختند همه غلامان را از دربان و خدمتگزار سر سفره حاضر مي‌كرد ، شبها كمتر مي خوابيد و اغلب روزها روزه‌دار بود و احسان و بخشش و كرامت مشهود بود بهترين غذا را از سفره انتخاب مي كرد و دستور ميداد به فقرا
بدهند .
بخشش علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)
 يا سر خادم امام رضا ( ع ) مي‌گويد هر وقت مجلس از علماء و اصحاب خالي مي‌شد اما همه غلامان را صدا مي‌كرد منهم در حضور آنحضرت بودم مردم ميآمدند مسائل حرام و حلال خود  را مي‌پرسيدند مردي آمد سلام كرد و گفت من از دوستان شما هستم و در سفر مكه خرجي من تمام شده كمكي بفرماييد فرمود به نشين و از او پذيرايي كرد و دويست دينار به او داد و فرمود اين سرمايه‌ات باشد و تصدق بكن .
علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) مظهر كامل انسانيت بود
حضرت رضا (ع) دريائي خروشان از فضل و كرامت و بخشش و عاطفه و محبت بوده او معدن وجود و سخاوت و مناعت و لطف بود مكتبش مكتب قرآن و يكتاپرستي و عشق و صفا بود .
زندگاني علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع) در مدينه
علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) از سال 148 هجري كه پا بعرصه وجود گذارد تا سال 200 هجري مدت 52 سال عمر شريفش را در مدينه منوره گذراند و دو سفر به عراق و ايران مسافرت كرد در سال دويست هجري از مدينه حركت كرد و سال 201 هجري به مرو نزول اجلال فرمود و قريب دو سال در آن شهر اقامت داشتند و ناظر يك سلسله جريانات و حوادث سياسي بودند و مدت هفت ماه در سرخس بوده‌اند و زماني هم در طوس قريه سناباد خانه حميد‌بن قحطبه زيسته‌اند .
زنان و فرزندان علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)
امام رضا (ع) دو زن بيش نداشت يكي ام حبيبه دختر مأمون خليفه عباسي و زني ديگر كه ناشي معلوم نيست داراي شش فرزند پنج پسر و يك دختر بنام‌‌هاي محمدتقي ، حسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسين و عايشه و  چند كنيز داشت و با دختر مأمون در سال 202 هجري ازدواج كرد بعضي از مورخين اولاَ و حضرت را منحصر بفرد دانسته كه همان محمد تقي باشد .
اما رضا (ع) هميشه پاكيزه و تميز بود گلاب و مشك استعمال مي‌كردعود هندي بخور مي نمود .
حضرت محمد (ص)
مرگ حضرت محمد (ص)
شش سال از سن شريفش نگذشته بعد كه بهمراه مادر براي ديدار بستگان مادري و زيارت قبر پدرش سمت يثرب (مدينه) حركت كرد .
هنگام بازگشت به مكه آمنه بيمار شد و بابتي رنجور و چشمي گريان ، آن زن داغديده و افسرده درجلو ديدگان نورديده‌اش محمد (ص) چشم از جهان فرو بست و آن طفل در سن شش سالگي از پدر و مادر يتيم شد ، كنيز مادرش بركه ( ام ايمن ) پرستاريش را پذيرفت و با حالي پريشان و دلي سوزان محمد (ص) را نزد جدش عبدالمطلب آورد . 
هشت سال بود كه عبدالمطلب هم براي جاوداني شتافت و سرپرستي او به وصيت جدش بعموي گراميش ابوطالب محول شد .
آن كودك يتيم روي پدر را نديده بود مادر مهربان و عزيزش را از دست داده بود مرگ جدش عبدالمطلب به خاطرات حزن آورد زندگي‌اش افزوده بود ، در قبيله فقيري پرورش يافته و دعواي كودكان را براي بچنگ آورد ن مشتي خرما تماشا كرده بود ، اين صحنه‌ها او را مغموم و متفكر و افسرده مي‌ساخت و اغلب اوقات در تنهائي مي‌نشست و بانديشه فرو مي رفت . او از كودكي با كودكان ديگر فرق بسيار داشت و اعمال و رفتارش را همكان مي‌ستودند .
حركت بشام ابوطالب محمد (ص)
عمويش ابوطالب به او علاقه شديدي داشت و در بين دوازده سالگي او را با خود براي تجارت بشام برد با محمد (ص) خواندن و نوشتن را نياموخت و ليكن « بغمزه مسئله آموز صد مدرس نشد »
چوپاني محمد (ص)
محمد (ص) چون به سن بلوغ رسيد براي تأمين معاش به شباني مشغول شد ، روز او شبها در بيابان وسيع و لم يزرع عربستان درباره خدا تفكر مي‌پرداخت و در كمال نجابت و شرافت و امانت صبر مي‌برد ، مردم داري و بزرگواري و قدرت روحي و معنوي و وسعت انديشه داشت و بهمين مناسبت (محمد امين ) لقب يافت .
رفتار خديجه نسبت به محمد (ص) بعد از ازدواج
خديجه پس از ازدواج با محمد (ص) تمام ثروتش را به او بخشيد و عنان مال و دارائيش را در اختيار شوهر بزرگوارش گذاشت .
اين مرد آسماني و ملكوتي غلامان را آزاد كردو عملاَ نشان داد كه بدون غلام هم مي‌شود كار و زندگي‌ كرد آنهم در محيطي كه غلامي و بردگي از ضروريات اوليه زندگيشان بود .
تبليغ محمد (ص)
پيغمبر هه هر جا كه اجتماعي مي‌ديد بدون ترس و اضطراب از شكنجه و آزار مردم ، آنان را بسوي خدا دعوت مي‌كرد . و مي‌گفت خدا يكي است نه پدر د ارد و نه مادر ، نه پسر دارد و نه دختر ، نه زاده و نه زاده شده ، كسي همتايش نيست بر او توكل كنيد و بقدرت و توانائيش اعتماد داشته باشيد و فقط او  عبادت نمائيد .
باز مي‌فرمود : خدا از هر عيب و نقصي مبراست و آفريننده جهان و جهانيان است و همه نيروها از خداست .
محمد (ص) با فساد مبارزه كرد
با آب همه اختلاف سليقه و عقيده و مرام و مسئلك كه در بين مردم مكه بود محمد (ص) مي‌كوشيد آنها را حزبي واحد گرداند و دلهايشان را  متحد و جانهايشان را متفق و پيوند اتحاد را در بين آنان محكم سازد و در اين راه از بذل مال و ترك جان خودداري نكرد .
با شرابخوري و قماربازي و رياكاري و رباخاري و خرافات مبارزه كرد و مردم را به دانش آموختن و ادب تربيت و مساوات و انصاف و عدالت رهبري كرد .
 
حضرت علي (ع)
تولد علي (ع)
روز جمع سيزده رجب سال سي‌ام عام‌الفيل مطابق با 599 ميلادي علي (ع) در خانه كعبه متولد شد ، مادر نامش را حيدر گذارد و بعد علي (ع) ناميده شد . پدرش عمران بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف
مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف
عمران چهار پسرداشت . طالب ، عقيل . جعفر . علي
پس از تولد طالب ، كينه‌اش ابوطالب يا ابيطالب گرديد .
علي (ع) داراي نام‌هاي زياديست ماند : صفور ، عين‌الله ، اسد‌الله، سيف‌الله ، قدرت‌الله و به زبان عربي ايليا و غيره .
كينه آن حضرت  ابوتراب و ابوالحسن و ابوالحسنين  بوده است .
روزي پيامبر خاتم حضرت محمد (ع) را ديد  بر روي خاك خوابيده او را ابوتراب ناميد .
چون فرزند اولش حضرت حسن (ع) بدنيا آمد او را ابوالحسن خواندند . به واسطة نام دو فرزند عزيزش حسن و حسين (ع) ابوالحسنين ناميده شد . علي (ع) در زمان سلطنت و شهرياري پدر يزد جرد ساساني بدنيا آمد .
از سن شش سالگي در نزد پسر عموي بزرگوارش محمد (ص) كه سي سال از حضرتش بزرگتر بود شبانه روز بسر مي‌برد و اخلاق و رفتار و روش زندگي و درس محبت و حقيقت و كمال و معنويت و انسانيت و قدرت نفس و مناعت طبع و تزكيه روح را در مكتب محمد (ع) آموخت ، علي (ع ) دست پرورده خاتم‌الانبياء و بزرگترين فداكار و از خود گذشته راه اسلامو ايمان بود .
حضرت محمد (ع) در سن چهل سالگي مبعوث برسالت شد و در سن 43 سالگي كه دعوت خويش را به خداپرستي آشكار كرد اولين مردي كه دعوت پيغمبر را قبول كرد و مؤمن شد علي (ع) بود كه سن شريفش سيزده سال گذشته بود ، بعضي از مورخين مي نويسند كه در ده سالگي اسلام آورد . هيچوقت بت‌پرستي نكرد  مي‌توان گفت ذاتاَ مسلمان و مؤمن پا بعرصه جهان گذارد .
نبوغ و قدرت صوري و معنوي و طرز انديشه حركات و رفتار علي (ع) فوق العاده حيرت انگيز بود گاهي شبها محمد (ع) با خديجه درباره استعداد و لياقت و شايستگي او با هم سخن مي گفتند كسي در مقام توحيد و يكتاپرستي بر علي (ع) سبقت نجست .
علي (ع) مظهر كامل خدا و آئينه سرتاپاي نماي محمد مصطفي (ع)  بود . كشش محبت و اتحاد روحي و فكري عجيبي در بين دو نور واحد بود كه به هيچ وجه گسيختن آن ممكن نبود علي (ع) در همان دوران كودكي هم مانند ساير اطفال داراي افكار بچه‌گانه و حركاتي كودكانه نبود عظمتي خدايي و تكاملي معنوي در سرشت و نهادش بود . علي (ع) داراي خطي نيكو انشائي شيوا بود و از ابتداي نزول وحي بر پيامبر كتاب آيات قرآن كريم بود . علي (ع) از همان مراحل زندگاني جوياي حق و حقيقت و طرفداري  عدل و انصاف و كمال و فضيلت بود و براي رسيدن بهدف مقدسش شب و روز كوشش كرد . محمد (ص ) ياري و فادارتر از علي (ع) نداشت در سخت‌ترين دوران زندگي محمد (ص) لحظه‌اي اميرالمومنين از جانفشاني و حمايت خودداري نكرد .
حضرت يونس 
يونس از اولاد هود بود و از جانب مادر از بني‌اسرائيل خداي تعالي او را به پيامبري فرستاد بر قومي كه از بقيه ثمود بودند . چهل سال در ميان ايشان زيست و مي‌گفت : اي قوم ! بگوييد خداي نيست ؟ جزء خداي يكتا گفتند : اگر ما را پاره پاره كني اين سخن نگوييم.
يونس نااميد شد و تنگ دل كه آن قوم بت‌پرست بودند . يونس قوم را گفت : چرا بت مي‌پرستيد و بتان را خداي مي‌دانيد و آفريدگار خويش كناره مي‌گيريد كه خداي شما خداي يكتاست . قوم ثمود فرمان نبردند و او را رنجاندند . پس يونس دعا كرد كه بر ايشان عذابي نازل شود . و از ميان ايشان خشمناك بيرون رفت و از بس كه جفا ديده بود ، منتظر فرمان الهي براي هجرت شد .
پرسيدند : چگونه است كه خداوند او را به ماهي بازخواند ؟
حق تعالي فرمود : ما را احتياج با كسي در طاعت خويش نيست .
تا به فرمان ما بود وچون بي فرمان هجرت كرد ، از خدمت ما يكسو شدو روي از قوم بگردانيد او را به شكم ماهي آندا ختيم تا خلق بدانند كه هر كه ما را بوده ما نيز او را باشيم . پس يونس به لب دريا آمد و ديد كه مردمان در كشتي مي‌نشتستند سه شبانه‌روز مي‌رفتند . روز چهارم به دقت چاشتگاهي تا تاريكي ظاهر شد و ماهي‌اي عظيم پيش كشتي را برگرفت از هر طرف كه راندند ، رو سوي كشتي مي‌كرد گفت : كسي گناهكار در ميان ماست ، طلب كنيد تا او را بدين ماهي دهيم تا باز گردد و اگر چنان نكنيم ، كشتي را تباه كند . چون يونس اين سخن بشنيد گفت : اي مردمان ! گنهكار منم . مرا بدان دهيد .
اهل كشتي گفتند : نشايد كه تو را نشان عابدان و زاهدان مي‌بينم . تو از همه داناتري و ما از تو گنهكارتريم هر كس خويشتن را به ماهي عرضه مي‌كردند ، نمي‌پذيرفتند به يونس رسيد و او قصه خويش بگفت و او را به دريا انداختند و ماهي او را فرو برد .
آورده‌اند كه ماهي با او به سخن در آمد و گفت مرا فرموده‌اند كه او را عزيزدار كه تو را زندان او گردانيم .
پس ماهي گفت : اي رسول خدا ! از شكم من هيچ جا نيكوتر و پاكيزه‌تر نيست كه خداي را بدان شناختم و جاي عبادت تو باشد . آن گاه يونس دل او را اختيار كرد و ماهي چهل شبانه‌روز دهان بر هم ننهاد تا نفس يونس نگيرد . پس حق تعالي يونس را از چهل شبانه‌روز از شكم ماهي راحت داد و او ضعيف گشته و چهل شبانه‌روز چيزي نخورده بود حق تعالي به فضل خود درخت كدو را پيدا گردانيد و همان ساعت درخت كدو برآمد و برگها ظاهر گشت و كدوي تربار آورد .
يونس در ميان آن درخت چهل روز ديگر بماندو از آن كدو مي‌خورد و غذاي او بود تا قوت گرفت آن گاه فرمان آمد كه به سوي قوميش باز گردد كه آن بعضي كه مومنند بي تو سخت غمگين مانده‌اند . چون يونس از ميان ايشان غايب شد ، ايزد تعالي ايشان را عذاب فرستاد .‌آتشي بر آمد از هوا كوهي بر سر ايشان بايستاد و همه به صحرا بيرون شدند و سرها برهنه كردند و در سجود افتادند و گفتند : خدايا تو گرويديم و ديگر نافرماني نكنيم و توبه كرديم . اگر ما مستحق عذابيم ، اين چهارپايان زبان بسته بيگناهند برايشان رحمت كن پس بگريستند و زاري كردند .
خداي تعالي توجه ايشان پذيرفت و آن بلا از ايشان بگردانيد . پس در غم يونس افتادندو او را هر سو مي‌جستند و دعا مي‌كردند كه بار خدايا ! تو يونس را به ما بازده . تا خداوند يونس را بفرمود به سوي قوم خود بازگردد .
چون قوم خبر يافتند كه يونس مي‌آيد به پيشواز آمدندو شاديها كردند و آن روز را به خال نيك گرفتند و يونس سي‌ و يكسال در ميان ايشان بود تا وفات كرد .
زندگي نامه حضرت داوود
چون طالوت بمرد ، مملكت به داوود سپرد و داوود چهل سال در ممكلت وي بماند و در ميان مردم حكم كرد خداي وي را سه چيز داده بود كه در عالم نظير نداشت . يكي آواز خوش و آن چنان بود كه هر وقت آواز خواندي ، همه خلق از كار فروماندي و مرغان بر سر او ايستادي و كوه و بيابان بيامدي و تماشا كردي . دوم قوتش چنان بود كه آهن در دست او چون موم بود و سوم شجاعتش بعد كه هيچ ازخلق نمي‌ترسيد و با ظالمان پيوسته مي‌جنگيد و به شريعت موسي كار مي كرد .
در عهد پيشين  روزي داوود با غنائم از جنگ برگشت بني  اسرائيل پيش طالوت آمدندو گفتند ؛ به عهد وفا كن و نيمي از ملك و دختر به او ده .
طالوت گفت : داوود از رق چشم است و من دختر به او ندهم .
 و بدان روزگار هر كس بدان صفت بود ، او را عيب مي‌كردند و ننگ مي‌دانستند داوود گفت : من دختر او نخواهم و به عبادت مشغول شوم  .
آن گاه صومعه‌اي ساخت و روي به عبادت نهاد عابدان بروي جمع آمدند و صومعه بنا كردند و خدا را مي‌پرستيدند . چنين گويند كه هفتاد عابد روي به او آوردند و همه از بين اسرائيل . طالوت راگفتند : چندين عابد پيش داوود هستند . مبادا عالي در حق تو كنند كه هلاك شوي . طالوت برخاست با لشكر و به زير آن كوه شدند و لشگر گاه زدند تا آن شب عابدان را بكشند ليكن خواب بر ايشان غلبه كرد . داوود از كوه فرود آمد و در  لشگر طالوت گرديد و به خيمه او در آمد و شمشير بر سنگ زد ، چندان كه همه شمشير در سنگ نشست .
آن گاه كاغذي بر گرفت و بر شكم طالوت نهاد و نوشت : آن شمشير كه بر سنگ زدم ، اگر به شكم تو مي‌زدم ، چه مي‌كردي؟
برخيزد و باز گرد و قصد اين  عابدان مكن كه زيان كني .
چون روز شد و طالوت آن بديد ، بترسيد و به بيت‌المقدس بازگشت .
چندي بعد دوباره لشگري فرستاد تا عابدان را هلاك كردند و داوود از ميان ايشان رفته بود  . چون طالوت بدانست كه  ، داوود در ميان ايشان نبود . پشيمان شد ، زيرا مقصود طالوت ، داوود بود . بترسيد و گفت : داوود را طلب كنيد و پيش من آريد تا عذرخواهم . رسولان آمدند و او را نيافتند و بازگشتند . ديگر باره طلب كردند ، بيافتند و گفتند : طالوت تو را طلب مي‌كند تا عذر خواهد و نيمي از مملكت و اخترخويش را به تو دهد و با تو نيكي كند . داوود گفت : گناهي بدين عظيمي كرده و چندين عالم و عابد را كشته و خون مؤمنان را به ناحق ريخته و از من عذر مي‌خواهد ؟ از خدا عذر بخواهد و توبه كند تا گناه او عفو كند .
طالوت چون اين بشنيد ، رو به جنگ نهاد و فرمان داد كه لشكريانش حركت كنند تيري بيامد و برسينه او نشست و در دم جان داد و لشكر پراكنده گشت .
داوود خبر دار شد ، از كوه به زير آمد و بر تخت ملكت نشست و دختر را گرفت . چون چهل سال گذشت جبرئيل بيامد و به او وحي آورد و اين همه از بركت صبر بود . آن گاه خدا سه چيز به او داد.
يكي آواز خوش كه هر وقت آواز برآوردي و تورات خواندي آب روان ايستادي و برگ سبز درختان زردشدي و كوهها با او تسبيح كردندي . پس از آن او را ربود آغاز مي‌كرد ، خلق مدهوش مي‌شدند . و اين زبور كتابي بودند جبرئيل آورده بود و نه ميكائيل ، الا كه خداوند تعالي داوود را الهام داده بود تا از خاطر خويش زبوري خواند و دركتاب زبور نه امر بود و نه نهي ، نه كدو بود و نه كيد  الا كه همه ثناي خدا بود و كرامت و سوم آن كه آهن در دست وي چون موم بود تا او هر روز زرهي را تمام مي‌كرد و چهارصد درم  مي‌فروخت ، دويست درم به درويشان صدقه مي‌داد و صد درم نفقه  عيال خود مي‌كرد و صد درم به خويشاوندان مي‌داد .
چون عمر داوود به صد سال رسيد ، جبرئيل پيش آمد و صندوقي در پيش داوود بنهاد و گفت : اي ملك ! در اين صندوق  چيزي است . فر زندان را بگو تا بداند چيست . هر كدام كه بداند ، جانشين تو باشد . داوود را پانزده پسر بود و از همه خردتر سليمان بود .  بني اسرائيل راجمع كرد تا ببنيد ملك داوود كه را رسد پرسيد : اي فرزندان ! بگوييد در اين صندوق چيست ؟
هيچ يك ندانستند . سليمان اجازت خواست و گفت : در آن انگشتري و تازيانه‌اي است و خطي باشد قفل برداشتند . همان بود كه سليمان گفته بود جبرئيل گفت : اين انگشتر از بهشت است و صاحب آن هر حاجتي كه داشته باشد ، روا مي‌شود و چون در آن بنگرد ، از مشرق تا مغرب عالم بر او روشن شود و او را از نيك و بد خبر باشد و اين تازيانه از دوزخ بود كه هر كه او را مطيع نباشد ، اين تازيانه او را عذاب كند و در خط پنج مسأله است فرزندان را بگو تا بگويند چيست .
هيچ يك جواب ندادند و بار ديگر سليمان گفت : آن پنچ چيز ا يمان ، عقل ، قوت ، شرم و محبت هستند كه جاي ايشان در وجود آدمي دل است و سر و استخوان ورگ وچشم و قلب داوود سليمان را نزد خويش خواندو را بوسيدو او را بر جاي خويش نشاند و گفت : جزء تو كسي سزاوار تخت نيست ، گفت : اي مردمان بدانيد كه خدا زبان مرغان مرا بياموخت و مملكت نيز ارزاني داشت و زبان همه جانوران مرا بياموخت . داوود شاد شد و رو به صومعه‌اي كه در بالا بود و با نردبام در آنجا مي‌شوند نهاد .
چون قدم بر پايه نرد بام نهاد ، عزرائيل آمد و گفت : فرمان نيست
و هم بدان نردبام روح داوود را قبض كرد و رفت سليمان او را ديد و گريست و دفن كرد پس خلق مي‌آمدند هم به تهذيب و هم به تعزيت .
حضرت نوح
نوح  را از آن رو نوح ناميدند كه بر قوم خود بسيار نوحه مي‌كرد و ايشان را به خداي تعالي مي‌خواند . نوح  را عمر به چهارصد رسيده بود كه خداوند او را به رسالت فرستاد و او پنجاه سال خلق را به خدا دعوت ميكرد و در مدت عمر ، چهل مردو چهل زن به او ايمان آوردند .
و نوح  را فرمان چنان بود كه هر روز به كوه شدي و خلق را دعوت كردي و خداي تعالي نداي او را از مشرق تا مغرب رساندي . بعضي انگشت بر گوش نهادي و بعضي جامه بر سر كشيدي و بعضي بگريختي كه آواز او نشنوند و هر روز نوح  را مي‌زدند ، آن گونه كه بيهوش مي‌شد و چون به هوش مي‌آمد مي‌گفت : يا قوم ! خدا يكي است و من نوح ، پيامبر شمايم . ديگر بار او را مي‌زدند و روزگار وي همچنين بود .
تا يك روز او را چندان زدند كه بر گليمش نهادند و به خانه بردند و سه روز بيهوش بود . چون به هوش آمد گفت : خداوندا ! من قوم خود را بامداد و شامگاه به سوي تو دعوت و ايشان را نصيحت مي كنم و آنها را از من مي‌گريزندو بر تو ناسزا مي‌گويند . جبرئيل آمد و گفت : اي نوح ! خدايت سلام مي رساند و مي‌فرمايد كه قوم تو خداشناس نخواهند شد . روزي نوح قوم خود را جمع كرد و ايشان را به خداوند دعوت كرد . او را چندان بزدند كه جامه‌ هايش خون آلود شد . زن دعوت كرد . او را چندان بزدند كه جامه‌هايش خون آلود شد . زن بيامدو گفت : ا ي مردم ! اين مرد ديوا نه است ، چرا او را مي‌زنيد ؟
نوح  چون اسم ديوانگي شنيد ، دلتنگ شد و رو به آسمان كرد و ناليد كه : بار خدايا ! تو مي‌داني كه من ستم ديده‌ام . به فرياد رس
در حال جبرئيل آمد و گفت : خداي تعالي دعاي تو را اجابت كرد .‌درختي بنشان تا بزرگ شود .
و به قولي شاخه‌اي از بهشت آورد و گفت : بنشان .
چون آن شاخه در زمين فرو شد . در حال درختي شد به بالاي ششصد گز و پهناي سيصد گز
و از آن روز زنان تا چهل سال فرزندي نزائيدند و به قدرت حق تعالي ، نسلها بريده شد و از مشرق تا مغرب عالم آبادان بود  ، ليك مردمان همه كافر بودند .
پس نوح  دعا كرد و گفت : يا رب ! تو از اين كافران يكي از زنده نگذار كه چون گذاردي بندگان تو را از راه به در برند و از ايشان فرزند نياييد ، مگر كافر و منافق و ستمكار . و اين سخن را براي آن گفت كه ايشان فرزندان خود را نزد نوح  مي‌‌آورند و مي‌گفتند : بنگريد كه اين مرد ديوانه استو سخن او را قبول نكنيد و واو را خوار و ذليل داريد كه ما نيز اين جديت را از پدران خود شنيده‌ايم و شما را نيز وصيت مي‌كنيم كه از او بپرهيزيد .
نوح  چون از ايشان نا اميد شد گفت : خداوندا ! از ايشان يك تن را نيز زنده مگذار تا نسل ايشان منقطع شود .
جبرئيل گفت : اي نوح ! كشتي‌اي بساز.
گفت : كشتي چه باشد ؟
گفت : اين درخت بينداز و تخته ببر تا تو را بياموزم
نوح  چنان كرد كه جبرئيل مي‌اموخت . پس نوح  را درودگري آموخت و تخته‌ها را تراشيد و هر يك را به نام پيامبري كرد .
جبرئيل مهندسي مي‌كرد و نوح  تخته‌ها را مي‌بريد و بر يكديگر مي‌بست تا تمام شد . هزار گز بالاي كشتي بود و صد گز پهناي آن و كشتي هفت طبقه داشت .
چون نوح  كشتي را مي‌ساخت ، مردمان مي‌ديدند و مي‌گفتند : اي نوح ! چه مي‌كني ؟
مي‌گفت : حق تعالي ازآسمان آب مي‌فرستد كه شما را هلاك كند و من با آنان كه ا يمان آورده‌اند در اين كشتي مي‌نشينيم تا ما را آسيبي نرسد . آنان مي‌خنديدند و تمسخر مي‌كردند .
چنين گويند كه نوح  آن كشتي را در چهل سال تمام كرد . چهارپايان را در طبقه زيرين ، مردما را در طبقه دوم و مرغان را در طبقه سوم قرارداد .
و خداوند جل و علانوح  را فرمود كه همه خلق هلا ك شوند . نه سپاه مانند و نه چهارپايان اندر آبادي و نه مرغ اندر هوا . اكنون از هر چيزي جفتي برگير و در كشتي بنشان از نر و ماده . نوح  گفت : يا رب ! من اين همه خلق از كجا برگيرم ؟
حق تعالي فرمود : من همه را پيش تو آورم .
پس چون وقت توفان شد ، از تنور آب جوشيدن گرفت . زن نوح  او را خبر كرد . نوح  و يارانش در كشتي نشتند و ايشان هشتاد ت ن بودند و همه از ذريه نوح   و ديگران همه هلاك شدند .
پس چهل شبانه‌روز از آسمان باران مي‌باريد و از زمين آب مي‌جوشيد تا كشتي نوح  از جاي برخاست . پسر نوح  كافر بود و به آب اندر ماند و آب او را در ميان گرفت . نوح  پسر را گفت : به كشتي در آ‌ي و ايمان بياور تا با كافران غرق نشوي . و آن پسر شبان بود و هر گاه باران آمدي ، گوسفندان را بر سر كوه بردي و خود آنجا بودي گفت : بر  اين كوه روم تا مرا از آب نگاه دارد .
نوح  گفت : اين فرمان خداست و  كيست جزء او كه بتواند نگاه دارد ؟
و باز اين سخن مي‌گفت تا موجي برآمد و پسر را در خود فرو برد . نوح  گفت : يا رب ! اين پسر اهل من است و تو وعده كردي كه مرا و اهل مرا برهاني .
ندا رسيد كه او اهل تو نيست كه به خداوند خويش نگرويده است از من چيزي مخواه كه تو را بر آن آگاهي نباشد . من تو را و مؤمنان را برهانم و كافران را عذاب كنم و پسر تو كافر بود . پس آب زمين بسيار شد و چهارپايا ن بر بالاي آب ماندند. خداي تعالي باد را فرمان داد تا همه حشرات را بر سر نوح  جمع كرد تا از هر يكي جفتي برگرفت و در كشتي نشاند و ديگران را بازداشت تا غرق شدند .
پس آب از زمين و آسمان مي‌آمد . مرغان بر دور كشتي مي‌گرديدند . نوح  از ايشان جفتي برگرفت و ديگران غرق شدند . پس كشتي بر سر آب ايستاد . و چندان آب در جهان گرد آمده بود كه هر كوه كه از آن بلندر نبودي ، آب چهل گز بالاي آن بيامد تا بر زمين .
پس نوح  شش ماه در كشتي بماند و كشتي برگرد عالم مي گرديد و پس از شش ماه بر سر كوه جودي قرار يافت . پس از آن خدا آب آسمان را باز گرفت و بر زمين هيچ جنبنده‌اي نماند مگر آنكه در كشتي بود و آبهاي زمين خشكيدند تا قله كوهها پديد آمدند . نوح  از كشتي بيرون آمد و با قوم بر سر آن كوه نشستند و همه جهان را آب مي ديدند .
و آن روز كه نوح  از كشتي بيرون آمد ، همه روزه داشتند به شكرانه سلامت خويش . پس نوح  چهل شبانه‌روز بر سر آن كوه بماند تا زمين ، آبي كه از آن جوشيده بود به تمامي فرو برد و آب آسمان بماند كه تلخ و شور بود و زمين نتوانست آن را فرو برد و آن آب را به دريا داد و زمين خشك شد .
نوح  با قوم خويش از كشتي به زير آ‌مد و در پايين كوه دهي بنا  كردند و ايشان هشتاد تن بودند چهل مرد و چهل زن و آن ده هنوز هم آباد است .
و گويند نوح  پس از آن سالها بزيست و خداي تعالي از آن هشتان تن ، چندين هزار تن بيرون آورد كه بيشتر آنها از سه فرزند نوح  يعني سام وحام و يافث هستند 
از سام عرب و عجم پديد آمد كه سفيد رويند و پيامبران و نيكمردان و علما و حكما از ايشانند. از حام حبشيان و زنگيان و هنديان و از يافث ترك و سقلابي . آن گاه حق تعالي نوح  را فرمود كه تخم ميوه‌ها را بكارد و او همه را كاشت و بذر انگور را نديد كه آن را ابليس برده بود . خداي تعالي نوح  را آگاه كرد . نوح  به  ابليس گفت : اي ملعون ! بذر انگور را بياور كه خداوند مرا بر حقيقت آگاه گردانيده است . ابليس گفت : مي‌آورم ، ا ما به يك شرط و آن اين كه يك روز تو به آن آب دهي يك روز من .
و چنين شد كه انگور نيمي شفاست ونيمي خسران
نوح  هزار و هشتصد و پنجاه سال در اين جهان بزيست  . هنگام مرگ از او پرسيدند : اي نوح ! جهان را چگونه يافتي ؟
گفت : همچون سرايي كه دو در دارد . روزي از اين در درآمدي و فرداروز از آن در بيرون رفتي .
تولد حسين (ع)
آفتاب روز 5 شنبه سوم شعبان سال چهارم هجرت شهر مدينه را روشن كرده بود كه از مشرق دامان فاطمه زهرا خورشيد جمال حسين طالع گرديد ، پدر بزرگوارش علي‌بن‌ابيطالب و مادرش دختر محمد‌بن عبدالله رسول خوا بود . خبر تولد فرزند فاطمه به گوش پيامبر رسيد بخانه علي  آمد طفل را روي دست گرفت در گوش او اذان گفت و نامش را حسين گذارد كه به عبري شبير است .
حسين  از هنگام تولد تا آخر ماه صفر سال يازدهم هجرت مدت شش سال و شش ماه و بيست و هفت روز در دامان پر مهر و محبت جدش محمد  رسول خدا پرورش يافت . پيامبر نسبت به او بي‌اندازه مهربان بود چنانكه درباره‌اش فرمود : حسين از من است و منم از حسين – فاطمه مادر حسين پاره جگر من است هر كسي به او آزار رساند مرا اذيت كرده است .
تحصيلات و تربيت حسين (ع)
در نزد پدرش در مدينه علم علي‌بن‌ابيطالب علم آموخت و كسب كمال كرد و واجد عاليترين رتبه دانش و بينش گشت . فصاحت و بلاغت و شجات را از پدر ارث برد و حلم و حسن خلق و صفات انساني را از جدش محمد  و عصمت و پاكدامني را از مادرش صديقه طاهره و فاطمه  آموخت .
در بخشش و سخاوت و بزرگ منشي ضرب‌المثل بود و در وقار و هيبت مشهورخاص و عام . در اسب سواري و تيراندازي بي‌نظير بود . دوران كودكي با برادرش حسن  در نزد جدش پيامبر به نشانه ‌گيري با ريگ يا چوب ببازي مي‌پرداخت .
دوران زندگي حسين (ع) بامادرش
حسين  قريب شش سال و نه ماه با مادر عزيز و عاليقدرش بسر برد و در كانون سعادت خانوادگي با برادر بزرگترش حسن و خواهرانش زينب كبري و زينب صغري ( ام كلثوم) و پدر بزرگوارش علي  روزهاي عمر را پشت سر مي‌گذارد كه ناگهان بهار جواني زندگاني مادرش خزان شد و حزن و اندوهي عميق در دلهاي پاك آن خاندان نبوت جايگزين شد .
 


منابع :


زندگي پيامبران


نويسنده : محمد رضا افشاري

زندگاني چهارده معصوم (ع)

نويسنده : حسين حماسيان ، صابر كرماني

درسي كه حسين به انسانها آموخت

 
طراحی سایت : سایت سازان