میهن داکیومنت                میهن داکیومنت                      میهن داکیومنت              میهن داکیومنت

مرکز دانلود پایان نامه ، پروژه ، روش تحقیق ، مقاله 


میهن داک - میهن داکیومنت

تحقیق نواحي بيوجغرافيائي


کد محصول : 10001413 نوع فایل : word تعداد صفحات : 47 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 423

فهرست مطالب و صفحات نخست


نواحي بيوجغرافيائي

در اين جا توجه به مفهوم كمي اندميم شده است. اين مفهوم مدتها پيش به وسيلة تاكسونهايي كه هيچ جاي ديگري يافت نمي شوند مشخص مي شود.
تاكسونهايي بومي ممكن است زير  گونه گدز يا گروههايي از گونه هاي باشند. يك مثال از يك ناحيه اندميم جزاير هاوايي است. تاكسونهايي بومي هاوآيي شامل چهار گونه از گياه جنس Keysseria مي باشد گياهي بوته اي و Perennial كه در هاوآيي در bog هايي باز با ارتفاع بين m1000 تا m1700 يافت مي شود 10 گونه از اين جنس به طور عمده در غرب هاوآيي يافت مي شوند كه 8 گونة آن از گينة جديد بافت شده است (شكل 1-8). همچنين يك گونة گياهي ديگر از جنس Argemone در گياهي با برگ هاي خاردار مي باشد و معمولاً تا ارتفاع 1 متر در نواحي مرتفع رشد مي كند در هاوآيي بومي مي باشد. گفته مي شود گونة A.glanca به گونة موجود در شيمي با نام A.hunnemannu (شكل 2-8) قرائت بيشتري داشته باشد. همچنين گونة گياهي ديگري از جنس Sophora كه به صورت درختچه يا درختهاي كوچكي با ارتفاع 15 متر در جنگل هاي مرتفع و در امتداد جريانهاي آب و بر روي شيب كوهها رشد مي كند، بومي هاوآيي مي باشد. 12 گونه ديگر از جنس در نواحي پراكنده اي در جنوب هاوآيي يافت مي شوند. (شكل 3-8).
براي هر ناحيه اندميم، نظير هاوآيي، اطلاعات توزيعي از اين نوع غالب مي باشد، چنين داده هايي در مورد نواحي اندميم از اواسط قرن نوزدهم ميلادي گردآوري شده است. با اين وجود اين اطلاعات در مجموع با توجه به مساله همبستگي ناحيه اي كه اين جا به عنوان مفهومي كلاسيك براي بررسي ارتباطات بيوجغرافيايي درك شده است، فاقد بار اطلاعاتي است (شكل 4-8).
در نگاه اول، ممكن است چنين فرض ‌شود همانطور كه در مورد گونه هاي keysseria نشان داده شده است همبستگي ناحيه اي هاوآيي در ارتباط با نواحي اندميم واقع در غرب مي باشد (شكل 1-4-8). يا همانطور كه به وسيلة گونه هاي Sophra , Argemone نشان داده مي شود به ترتيب در ارتباط با شرق يا جنوب باشد (شكل 3-4-8) با در نظر گرفتن هر سه گروه از شواهد كمتر است به اين نتيجه برسيم كه همبستگي ناحيه اي هاوآيي بسيار پيچيده است چرا كه هاوايي با نواحي متعددي داراي همبستگي است، در حقيقت هاوايي با تمام نواحي اندميم موجود در جهان داراي ارتباط است. ممكن است در وراي اين پيچيدگي فراموش كنيم كه ممكن است تمام اين نواحي اندميم در قالب يك كلادوگرام ساده داراي الگوي خاصي از همبستگي باشند. به عنوان مثال ممكن است به نظر برسد keysseria نيازمند يك كلادوگرام، Argemone يك كلادوگرام و Sophora كلادوگرامي ديگر باشد. با اين وجود احتمالات با سه مثالي كه در بالا فهرست شوند در تناقص نمي باشند، تمام پانزده كلادوگرام دو شاخه اي ممكن براي چهار منطقه قابل تفسير بوده و به طور برابري اقتصادي مي باشند، دوكلادوگرام از پانزده احتمال مكن در شكل 5-8 ارايه شده اند. به طور خلاصه فاقد محتواي اطلاعاتي درباره همبستگي ناحيه اي در ارتباط با هاوايي و سه ناحيه غربي- شرقي و جنوبي مي باشند.
يكي از مشكلات دربارة سه مثال فوق آن است كه هر كدام از آنها فقط يك بيان 2 ناحيه اي مي باشند. (شكل هاي 4-8، (تا 3) بيان هاي 2- ناحيه اي فاقد بار اطلاعاتي هستند چرا كه با هر نوع تفسير در مورد همبستگي هاي ناحيه اي سازگار هستند. اما حتي هر كدام از اين بيان هاي خاص با جزئيات بيش تري ارايه شوند. مثلاً به صورت  3- ناحيه اي باز هم بي ارزش هستند جرا كه نمي توان آنها را به صورت يك كلادوگرام واحد بر اساس اصل پارسميوني بيان نمود.
مشكل با چنين بيان هاي سه ناحيه اي آن است كه تمام آنها شامل فقط يك عنصر مشترك H مي باشند.
از طريق مقايسه اين بيان سه منطقه اي با كلادوگرام گونه اي نظير گونه اي جنس Xylosma كه شامل 100 گونه از گياهان درختي و درختچه اي با زيستگاهها و اكولوژي متفاوت مي باشند مي توان به آنها بار اطلاعاتي بخشيد (شكل 8-8). Xylosma به وسيله گونه هايي شناخته مي شوند كه نه تنها بومي هاوايي هستند بلكه در نواحي غربي، شرقي و جنوبي هاوايي نيز بومي مي باشند. يك كلادوگرام با جزئيات دقيق تر از گونه هاي جنس Xylosma مي تواند از ديدگاه همبستگي ناحيه اي مي تواند با دو يك از بيان هاي سه ناحيه اي شكل هاي 6-8 1 تا 3 موافق باشد. در هر مورد (تناقص يا سازگاري) بيان 3- ناحيه اي داراي بار اطلاعاتي خواهد بود. Brundin (1966) براي درك همبستگي ناحيه اي بخش هاي معتدلة قاره هاي جنوبي سعي كرد تا از يك رويكرد كلاويستي استفاده نمايد (استراليا، زنلاندنو، آمريكاي جنوبي و آفريقا) وي اين همبستگي را از طريق مطالعه خويشاوندي گونه اي در سه زير خانواده از پشه هاي خانواده chironomidne مورد بررسي قرار داد. در يك زير خانواده (Diamesinae) وي همبستگي هاي پيچيده بين قاره اي براي 20 گونه مشاهده نمود (شكل 9-8). كلادوگرام گونه اي ممكن است براي نشان داد دو دسته از اطلاعات براي همبستگي ناحيه اي بين چهار ناحيه، ساده گردد:
1 – نيوزلاند، استراليا و امريكاي جنوبي داراي همبستگي بيشتري با هم مي باشند تا آفريقا (شكل 1-10-8).
2 – استراليا، نيوزلاند هر كدام با آمريكاي جنوبي قرائت بيشتري نشان مي دهند تا با يكديگر (شكل 2-10-8)
در دومين زير خانواده (Podonominae) وي همبستگي هاي بين قاره اي براي 126 گونة جنوبي مشاهده نمود كلادوگرام گونه اي همچون مورد قبلي مي تواند دو مورد اطلاعاتي فوق را نشان دهد (شكل 10-8). در سومين زير خانواده (Aphrotenlinae) وي همبستگي بين قاره اي در مورد 8 گونه مشاهده نمود. در اين مورد كلادوگرام گونه اي فقط يك مورد اطلاعاتي را نشان مي داد. استراليا و امريكاي جنوبي داراي همبستگي بيشتري با يكديگر مي باشند تا هر كدام به آفريقا.
نتايج Brundin به دلايل متعددي به طور گسترده مورد توجه و جالب هستند كه به طور خلاصه در اين مرود بازنگري قرار مي گيرد. كلادوگرام ناحيه اي شكل 12-8 را در نظر بگيريد، اين كلادوگرام در كلادوگرام هاي گونه اي براي هر سه زير خانواده منعكس مي باشند (شكل هاي 11و 8 و 9-8).
كلادوگرام شكل 12-8 و كلادوگرام سه ناحيه اي مشابه مي بايست دوباره در كلادوگرام هاي گونه سه زير خانواده تكرار شود و ممكن است به عنوان سازگاري در نظر گرفته نشوند. اما احتمال اين سازگاري، مي تواند قابل محاسبه باشد با در نظر گرفتن 3 ناحيه يا 3 تاكسون ترسيم سه كلادوگرام دو شاخه اي امكانپذير است. بنابراين، احتمال اينكه يك كلادوگرام مشابه يك بار به طور افتاقي تكرار شود 33% مي باشد. احتمال آن كه كلادوگرام دو بار تكرار شود همانند مثال فوق 11% مي باشد. با نزديك شدن احتمال به سطح 5% ترديدهاي جدي در مورد اتفاقي بودن (شانسي بودن) تقويت مي شود.
با اين وجود Brundin به اين نكته اشاره مي كند كه كلادوگرام ناحيه اي كه در مطالعات وي به آن اشاره مي شود با آن چه كه به وسيله زمين شناسان در مورد رانش قاره ها در نيمكره جنوبي تاكيد مي شود، مطابقت دارد. در آن زمان اين اعتقاد وجود داشت كه تمام قاره هاي جنوبي از يك فوق قاره (گندوانالند) و پس از قطعه قطعه شدن آن منشاء گرفته اند. اولين شكافتگي بين آفريقا و يك قطعه قاره اي كه شامل امريكاي جنوبي، قطعات جنوب، زلاندنو و استراليا بوده صورت گرفته است. وقايع متعاقب، منجر به قطعه قطعه شدن اين قطعه قاره اي شده است. بنابراين كلادوگرام Brundin (شكل 1-8) با پديده رانش قاره اي مطابقت دارد. احتمال آنكه يك كلادوگرام براي سومين بار تكرار گردد حدود 4% مي باشد كه اين احتمال به Brunin اين اجازه را داد كه چنين نتيجه گيري نمايد:
نظريه رانش قاره اي پيش زمينه اي را فراهم مي كند كه تمام خواسته هاي ناشي از طبيعت همبستگي هاي transantractic را بر آورده مي كند، همانطور كه به وسيلة پشه هاي خانواده Chironomidne نشان داده شد. در حقيقت، برازش بين تاريخ در توسط الگوهايي توزيع و فيلوژني هاي بازسازي شده از يك سو آخرين عقايد دربارة طبيعت زمين شناختني و ارتباطات gon dowanaland و همچنين جدول زماني قطعه قطعه شدن اين ابر قاره از سوي ديگر آن قدر نزديك است كه حتي در جزئيات نيز با هم توافق دارند. (1966: 454)
جزئياتي كه به وسيله Brundin مورد اشاره قرار گرفت نشان دهنده همبستگي دو گانه اي بين استراليا و زندلانو با آمريكاي جنوبي و همچنين همبستگي هاي زمين شناختي به همان اندازه پيچيده بين نواحي است، به اين موضوع اين جا بيشتر نخواهم پرداخت.
نواحي كه به وسيله پشه هاي مورد مطالعه به وسيله Brundin اشغال مي شوند شامل 4 منطقه اصلي آفريقاي جنوبي، نواحي جنوبي و غربي آمريكاي جنوبي و جزاير آن، زلاندنو و جنوب شرقي استراليا- تاسماني مي باشند (شكل 13-8). سه ناحيه اي از اين مناطق اصلي كه به عنوان نواحي اندميم كه به وسيلة de candolle در 1838 يعني زماني كه وي فهرست مناطق خود را از 20 به 40 توسعه داد، شناخته شد. وي همچنين پيچيدگي هاي موجود در نواحي جنوبي امريكاي جنوبي را تشخيص داده بود، بر همين اساس وي اين منطقه را به نواحي كوچكتري همچون شيلي و پرو، تيراول فوگو، خوان فرناندز و فالك اند تقسيم بندي نمود. تمام اين نواحي منحصراً بر اساس مطالعة Brundin به روي پشه هاي خانواده Chironomidae تاييد شدند، همچنين مطالعات ساير اشخاص به روي گروههاي مخختلف گياهي و جانوري در سالهاي حد فاصل زمان Brundin , de candolle در نظر مرور و بررسي مشكل همبستگي ناحيه اي بديع تر مي باشد. اين مشكل به وسيلة Sclater يكصد سال پيش مطرح شد و Wallece سعي داشت تا آن را در مورد هند شرقي بررسي نموديد. با وجوديكه Wallece به حل مشكل از طرق در نظر داشتن نسبي اندميم نزديك شده بود، ولي Brundin كوشيد تا جنبه هاي كلادستيك را به طور مستقيم از طريق مطالعه همبستگي هاي دروني گونه هاي اندميك مورد بررسي قرار دهد. اگر نتايج Brundin آن باشد كه يك الگوي غير تصادفي از همبستگي هاي ناحيه اي وجود دارد، آنگاه نظرات وي در مورد رانش قاره اي صحت خواهد داشت: تكامل الگوهاي قاره اي يك توجيه علي براي همبستگي هاي ناحيه اي (همانطور كه به وسيلة پشه هاي Chironomidae نشان داده شد) و همچنين يك توجيه علي براي كلادوگرام هاي گونه اي است كه به نحوي عناصر مشترك الگو را نشان مي دهند. جالب است كه به يادداشت Candolle دربارة علت وجود نواحي اندميم توجه نماييم. وي چنين مي نويسد:
اين حقيقت ما را به اين ايده مي رساند كه نواحي اندميم به طور منحصر ؟؟؟ به وسيلة علل فيزيكي كه در حال عمل هستند احتمالاً تا حدي به وسيله و علل زمين شناختي كه امروزه وجود ندارند، مشخص مي شوند. بر اساس اين ممكن است به سادگي تصور كرد كه چرا گونه هاي گياهي كه هرگز به صورت بومي در مناطق خاصي وجود نداشته اند در صورت معرفي شدن به آن مناطق قادر به زندگي نخواهد بود.
اما اين نظريه با عدم قطعيت روبرو است، چرا كه با تمام ايده هاي مرتبط با دنياي اطرافمان و منشاء ابتدايي موجود است زنده را بپذيريم. (1820:413)
Canlolle همچنين به اين نكته اشاره مي كند كه تمام نظريه گياه شناسي جغرافيايي مبتني بر ايده هايي است كه شخص دربارة منشاء موجودات زنده و غالبيت گونه ها به آن اعتقاد دارد. Candolle (1820:417) اين موضوعات را به طور خيلي مختصر و با اعتقاد به اين ايده كه گونه ها دايمي هستند، در نظر گرفت وي همچنين نظريه هاي گوناگوني را دربارة منشاء گونه ها از طريق تاثير علل خارجي و دورگ گيري در نظر گرفت. وي به طور خاص هيچكدام از اين نظريات را مورد اشاره قرار نداده است و چنين نتيجه گيري كرده كه علل مربوط به اختلافات بين گونه هاي بديل مسايلي است كه شناخته شده نمي‌باشد.
اين ايده كه تغييرات جغرافيايي تقريباً با هر نظريه اي دربارة تكامل يا زمين شناختي ممكن است به شكلي يك عامل علي در ظهور گونه هاي جديد و ايجاد نواحي اندميم باشند يك ايدة كاملاً قديمي است آثار اين ايده را مي توان در نوشته هاي Candolle , Buffon و سايرين يافت.
اين ايده تقريباً با هر نظريه اي دربارة تكامل قابل مشاهده است، به خصوص پس از انتشار منشاء گونه هاي داروين در 1859 و عموميت يافتن نظريه گزينش طبيعي. با اين وجود آنچه كه نتايج Brundin را از تلاش هاي زيست شناسان قرن نوزدهم متمايز مي سازد نظريه تكامل يا حتي توجيه علي آن نيت، بلكه وجه تمايز در توجه به جنبه هاي كلاوستيك همبستگي ناحيه اي از يكسو از طريق كلادوگرام هاي سه زير خانواده پشه ها و از سوي ديگر از طريق كلادوگرام ناحيه اي كه از منابع زير زميني شناختي استخراج كرده بود، مي باشد. به طور خلاصه وي دو جنبة زيست شناختي و زمين شناختي كلادوگرام هاي ناحيه اي را در هم آميخته است (Rosen, 1978). اين موضوع كه اين دو مجموعه از الگوهاي زيست شناختي كه گفته شد نمي توان در فقط بر اساس شانس و تصادف باشد. آنچه كه در استدلال Brundin بديع و تازه است تلاش براي توجيه علي، با استناد بر تركيبي از تكامل زمين شناختي و زيست شناختي نيست بلكه طبيعت و ساختار پديده است كه بر اساس اعتقاد وي نيازند توجيه و تفسير مي باشد. اين پديده ها، به طور مفهومي جنبة كلاوسيتيك را شكل مي دهند.
اين پديده ها اجزاي كلادوگرام محسوب مي شوند كه يك الگوي سلسله مراتبي از همبستگي ناحيه اي را شكل مي دهند.
فاصلة زماني بين Brundin , Scalter بيش از يكصد سال است. در اين دوره زماني فعاليت هاي قابل ملاحظه اي در زمينه سيماتيك و جغرافيايي زيستي انجام شد و منابعي كه از اين دوره به جا مانده است بسيار متنوع و گسترده است. در اين منابع به طور كاذب اثري از توجه به جنبه هاي كلاوستيك به خصوص در مورد يقين همبستگي ناحيه اي به چشم نمي خورد. در عوض در اين منابع مفاهيم متفاوتي از همبستگي ناحيه اي را مي توان مشاهده كرد كه به نظر مي رسد هر كدام مبتني بر تصوري قديمي پايه ريزي شده اند كه توسط داورين و والاس احيا شده اند.
اين تصور قديمي پراكنش يا مهاجرت موجودات زنده از يك ناحيه به ناحيه اي ديگر است.
سه نوع از مفاهيم رايج در اين زمينه وجود دارد:
1 – سطوح اندميم، همانطور كه به وسيلة بحث هاي والاس دربارة هند شرقي مورد اشاره قرار گرفته است. در اين مفهوم به اين نكته تاكيد مي شود يك ناحيه با درجه اندميم بالا نسبت به ناحيه اي ديگر با درجه اندميم پايين تر در زمان دروتري مجزا شده است، يا اين كه موانع قوي تر در مقايسه با موانع ضعيف تر در برابر كنش قديمي تر و دايمي تر هستند.
2 – شباهت بيوتيك، همانطور كه به وسيله بسياري از محققين كه تعداد تاكسونهاي مشترك بين ناحيه هاي متفاوت را شمارش كرده اند، نشان داده اند. از شباهت بيوتيك مي توان چنين استنباط كرد كه نواحي كه تا كسون هاي مشترك بيشتري دارند نسبت به نواحي كه جدايي تا كسون هاي مشترك كمتري دارند جديدتر مي باشند.
3 – همبستگي پراكنش، همانطور كه به وسيلة محققين متعدددي كه بر اين باور بودند كه قادر به مسيريابي مهاجرت گذشته گياهان و جانوران بين نواحي گوناگون هستند، نشان داده شده است. از چنين همبستگي هايي مي توان چنين استنباط كرد كه نواحي كه اجازة پراكنش بيش تري را بين خود فراهم مي كنند نسبت به آنهايي كه داراي پراكنش كمتري هستند جديداً جدا شده اند.
از يرخي جهات اين سه مفهوم شبيه يكديگرند و داراي كاربرد مشابهي هستند.
هر كدام از اين مفاهيم مي تواند به نتيجة مشابهي منجر شود يعني يك مفهوم براي همبستگي ناحيه اي كه مي توان آن را در يك قالب يك كلادوگرام از نواحي بيان نمود. اگر اين نواحي، اندميم باشند يك پيش گويي امكان پذير خواد بود: همبستگي كه در يك كلادوگرام مشخص شده است براي تمام تاكسون هايي بومي آن مناطق هستند. صادق خواهد بود براي آزمودن چنين پيشگويي هايي، فقط لازم است جنبة كلاوسيتيك همبستگي گونه اي تاكسون هاي بومي مورد بررسي قرار گيرد، چنين آزموني پيش از Brundin به نظر مي رسد انجام نشده باشد. يك دليل براي وجود چنين تاخير طولاني در توجه به جنبة كلاوستيك آن است كه اين جنبه به طور روشن درك نشده بوده است. دليل ديگر اين است كه نواحي بيوجغرافيايي به طور معمول فقط با در نظر گرفتن مرزهاي سياسي يا جغرافيايي يا با توجه به تقسيم بندي هاي قراردادي طول و عرض جغرافيايي تقسيم بندي مي شوند در چنين تقسيم بندي هايي نواحي موضعي اندميم مورد توجه قرار نمي گرفتند. در برخي موارد نواحي اندميم براحتي بطور جغرافيايي قابل شناسايي هستند يا حتي در برخي موارد بر اساس مرزهاي سياسي قابل شناساييي مي باشند. مثل جزايري نظير هاوايي. اما در اغلب موارد بخصوص در مواردي كه ناحيه اندميم در مقياس موضعي تعريف و مطالعه مي شوند. نواحي كه بدين شكل تعريف مي شوند مثل نيمكرة شمالي و آمريكايي شمالي، ايالات متحده يا ايالت يوتا ممكن است در درون مرزهاي خود چندين ناحيه اندميم را در بر گيرد. در اولين وهله ممكن است در گروهبندي نواحي اندميم بدون توجه به مساله همبستگي ناحيه اي بين آنها اشتباه روي دهد.
بنابراين منابع اين دورة پيش كلاوسيتي در هر مورد خاص و در صورتيكه شخص بخواهد ارتباط آن را با مساله همبستگي هاي ناحيه اي مورد قضاوت قرار دهد، نيازمند ارزيابي است اولين مرحله تعين ارتباط بين نواحي كه توسط محققين تشخيص داده شده و نواحي اندميم موضعي موجود در آن مي باشد. مرحلة دوم تعيين اين مساله است كه محققين از چه مفهومي براي تعيين همبستگي ناحيه استفاده كرده است و مرحلة سوم آن است كه محقق از كدام مفهوم همبستگي گونه اي استفاده نموده است. آنگاه خواننده ممكن است در موقعيتي قرار گيرد كه بتواند دربارة اهميت اطلاعات، استدلالات و نتيجه گيري ارايه شده توسط محقق قضاوت نمايد.
البته اين ارزيابي دقيق براي مقالاتي كه قبل 1966 ميلادي نقشه شده اند ضروري نيست. يك اظهار نظر به وسيلة Keast (1973) كه نتايج Brundin دربارة پشه هاي نيمكرة جنوبي را مورد بازنگري قرار داده است منتشر شده است. Keast چنين نتيجه گيري مي كند:
بيوتاهاي معتدله كنوني نيمكرة جنوبي واقع در آمريكاي جنوبي و استراليا داراي قرابت بيشتري با هم مي باشند تا با آفريقا. از آن جايي كه اين الگو در مورد گروههاي متعدد ديگري كه احتياجات اكولوژيك متفاوتي دارند تكرار مي شود، ترديدي باقي نمي ماند كه اين تفاوت يك تفاوت بنيادي است و ناشي از انقراض ثانوي در آفريقا نيست. داده هاي زيست شناختي داده هاي زمين شناختي، داده هاي تاييد مي كند (1973:338).
در اين نتيجه گيري Keast اظهار نظرهاي Brundin را تكرار مي نمايد. از آن جايي كه Keast توزيع گروههاي متعددي از گياهان و جانوران را مورد بحث و بازنگري قرار مي دهد، ممكن است اين انتظار وجود داشته باشد كه حداقل برخي از اين گروهها از ديدگاه جنبة كلاوستيك داراي بار اطلاعاتي باشند (شكل 12-8). چنين اطلاعاتي، با بررسي جدول هاي داده هاي Keast آشكار گرديده است، به عنوان مثال توزيع 39 گروه از حشرات در جدول هاي داده هاي وي خلاصه شده است (شكل 14-8). اغلب گروهها يا در آمريكاي جنوبي + استراليا (شامل استراليا و زلاندنو) در در آمريكاي جنوبي + استراليا+ آفريقا پراكنده شده اند. براي اعضاي زير خانواده  Brundin Podonominae چنين بيان مي كند كه اشكال آفريقايي بسيار متمايزند- بدون آكه دربارة خويشاوندي آنها اظهار نظر نمايد. همچنين دربارة زير خانوادة Diamesinae مي گويد همبستگي Mz-Aust و همبستگي S.Amer-Afriam بسيار ضعيف است. زماني كه هيچ مولفه اي كلاوستيكي كه با هر يك از اين خويشاوندي در كلادوگرام گونه اي زير خانواده مورد سوال Brundin مطابق باشد، وجود ندارد (شكل 9-8).
مفهوم همبستگي ناحيه اي كه به وسيلة Keast بكار برده مي شود به طور معمول شماره 2 است كه قبلاً به آن اشاره كرديم: شباهت بيوتيك، كه در اين مورد بدين معني است كه در فهرست تاكسون هايي وي تاكسون هاي كمي به طور مشترك در امريكاي جنوبي و آفريقا (يا استراليا و آفريقا) وجود دارند كه همچنين در استراليا (يا امريكاي جنوبي) ديده نمي شود. در صورتي كه تاكسون هاي متعددي به طور مشترك در امريكاي جنوبي و استراليا وجود دارد كه در آفريقا را نمي توان يافت. مشكل اصلي با اين تاكسون هاي متعدد آن است كه در مقايسه با همسبتگي ناحيه اي از ديدگاه كلاوسيتي فاقد بار اطلاعاتي هستند چرا كه اين تاكسون ها است كه در هر سه ناحيه وجود دارند مثل زير خانواده Macropathinae , Notonemourinae و خانواده هاي Hydropsychidae , Megalyridae (شكل 14-8) با توجه به مفهوم Keat دربارة همبستگي گونه اي، يادداشت وي دربارة پشه هاي Brundin آشفته و گمراه كننده است و با توجه به توزيع برخي گروههاي گياهي چنين مي نويسند:
از آن جايي كه تيره Proteaceae مثال كلاسيك يك تيره گياهي گسسته در نيمكره جنوبي است معمولاً از آن براي نشان دادن همبستگي نزديك phytogeographic آفريقا استراليا و امريكاي جنوبي و ارتباطات خشكي بين آنها استفاده مي شد.
(مثل Beard, 1959) با اين وجود (1963) Briggs, Johnsonr، در تحليل خود دربارة همبستگي هاي مربوط به تيره Proteacae نظر Burbidge (1960) را كه نشان داد كه استرالاسيا و امريكاي جنوبي همبستگي نزديكتري به هم دارند تا آفريقا را مورد تاييد قرار داد. بنابراين در دورن زير خانوادة Grevilleoideae جنس هاي Gevuina , Oreocallis, Lomaria مشترك هستند جنس Embothrium امريكاي جنوبي در خويشاوند نزديك جنس Oreacallis است به طور نسبي شبيه جنس Telopia استراليا مي باشد. تنها عضو اين فوق خانواده در افريقا جنوبي جنس Brabeium مي باشد در يك جنس تخصص يافته بومي است كه خويشاوند جنس Macadamia بوده و در مانده ي كالدونياي جديد و شرق استراليا يافت مي شود. (1973:319).
ممكن است خواننده اين متن را مورد تحليل قرار دهد تا مشخص شود چه مفهومي از همبستگي گونه اي و ناحيه اي توسط نويسنده متن مورد استفاده قرار گرفته است.
سطوح اندميم
اگر چه اندميم به طور معمول منعكس كننده جدايي برخي از نواحي از ساير نواحي است، با اين وجود مسايل گوناگوني نه تنها در ارتباط با مفهوم اندميم بلكه در خصوص داده هايي كه براي تجسم اين مفهوم مورد استفاده قرار مي گيرد، وجود دارد. Briggs (1974)، به عنوان مثال، داده هاي مربوط به سطوح اندميم براي ؟؟؟ دريايي جزاير مختلف را گردآوري نمود (جدول 1-8). تغييرات شخصي بين جزاير و گروههاي مختلف موجودات زنده كه در روي يك جزيره يافت مي شوند، مشاهده مي شود. Briggs در مورد ماهي ها دريافت كه سطوح اندميم بين 0 درصد (Macaquarie) و 56 درصد (Juan Fernandez) متغير است و در مورد جزيرة Macquarie سطح اندميم بين صفر درصد (ماهي ها) و 83 درصد (خارپوستان) متغير است. بر اساس نظر وي بيش تر اين تغيير پذيري ناشي از نمونه برداري ناقص و ناكافي مي باشد.
از مدت هاي پيش آشكار شده است كه تعداد مطلق گونه هاي بر روي يك جزيره يا نواحي قاره اي تابعي از اندازه جزيره يا ناحيه قاره اي است. در سال 1838 Candolle توزيع 8523 گونه از اعضاي خانواده Compositae را در 39 ناحيه گياهشناختي مورد تحليل قرار داد، اين نواحي شامل جزاير و بخش هايي از قاره ها بود. در اين تحليل افزايش تدريجي تعداد گونه هاي با افزايش مساحت ناحيه مشاهده مي شود. (شكل 15-8).
چنين رابطه اي به طور مشابه بين تعداد گونه هاي اندميك و مساحت ناحيه وجود دارد  (شكل 16-8). از اين ديدگاه به نظر نمي رسد بين نواحي جزيره اي و قاره اي تفاوت وجود داشته باشد.
توجه به جزاير نتيجة انتشار نظريه جزاير Wilson , MacArthur (1967) مي باشد. يكي از نتايج آن است كه ارتباط بين تعداد گونه هاي و اندازه مساحت جزيره به طور قابل توجهي مورد مطالعه و بررسي قرار گرفته است، به عنوان مثال Slud (1967) داده هاي مربوط به گونه هاي مقيم پرندگان خشكي در 163 جزيره اقيانوس هاي گرم را مورد بررسي قرار داده است (شكل 17-8). نتايج وي به نظر مي رسد شباهت زيادي با نتايج Candolle در 1838 داشته باشد.
با اين وجود مفهوم سطوح اندميم مساله سازتر از اين مي باشد. به عنوان مثال MacArthur و Wilson شكلي را به چاپ رساندند كه در آن افزايش مشخصي در سطح اندميم با افزايش مساحت جزيره مشاهده مي شد (شكل 18-8). اين افزايش موضوعي سوال برانگيز است، همانطور كه چنين رابطه اي از داده هاي Candolle (1838) دربارة گياهان قابل استنتاج نيست. داده هاي Wilson , MacArthur مربوط به گونه هاي پرندگان مي باشد و مشكل ناشي از داده هاي ايشان ممكن است فقط يك Artifact تاكسونوميك باشد، كه ممكن است ناشي از مشكلات پرنده شناختي در تشخيص اشكال اندميك در سطح زير گونه باشد. در اين صورت، اگر فقط گونه هاي اندميك شمارش شده باشند، بيش تر اندميم حقيقي احتمالاً ؟؟؟ باقي خواهد ماند. در اين خصوص نظر Mayr حائز اهميت است: اين نمودارها بايد فقط به عنوان تخمين هايي از تعداد دقيق گونه هاي مقيم، زآدآوري و فون پرندگان خشكي در نظر گرفته شوند چرا كه اين موارد در مورد برخي از اين جزاير مشخص نيستند و در بسياري از موارد يك تصميم قراردادي بايد در مورد اطلاق گونه يا زيرگونه به يك كوته اندميك صورت گيرد. (1965b:587). مشكل ديگر ممكن است ناشي از انحراف داده هاي به دليل در نظر نگرفتن جزاير كوچك با اندميم بالاي پرندگان مقيم باشد. اين موضوع توسط Slud (1976) در مورد جزاير Cocos كه داراي چهار گونه پرنده مقيم كه همگي اندميك مي باشند، مورد اشاره قرار گرفته است.
موضوع مورد مطالعه هر چه كه باشد، اين نكته بديهي است كه سطوح اندميم به طور قابل ملاحظه اي به دلايلي كه هنوز به خوبي درك نشده اند، متغير مي باشد. قضاوت در اين مورد كه چه ميزان از اين تغييرات حقيقي و چه مقدار آن ساختگي است، كاري آسان نيست. براي گروههايي كه كم تر جمع آوري و مطالعه شده اند مثل بي مهرگان دريايي بيش تر تغييرات ممكن است به دليل نمونه برداي ناكافي باشد. در مورد گروههايي كه جمع آوري آنها به طور كامل تري انجام شده است مثل پرندگان، بيش تر تغييرات ممكن است به دليل مسايل تاكسونوميك باشد.
با در نظر گرفتن جنبة كلاوستيك، سطوح متغير اندميم به نظر نامربوط (نامتناسب) مي رسند، آنچه كه داراي ارتباط با هم مي باشند همبستگي دروني تاكسون هاي اندميك مي باشد. با در نظر گرفتن مساله همبستگي هاي دروني تاكسون ها، تاكيد بر سطوح نسبي اندميم همانطور كه به وسيله Wallace در مورد هند شرقي نشان داده شده است، ممكن است فقط در مورد جزاير مجاور نظير Clipperton, Cocos- Keeling Azores , Bermuda نتيجه داشته باشد، اين نكته ممكن است از ديدگاه كلاوستيك بي معنا باشد.
با اين وجود در بررسي سطوح اندميم برخي از جزاير از سايرين دور افتاده اند نظير هاوايي و گالاپاگوس. در مورد چهار گروهي كه به وسيلة Briggs مورد اشاره قرار گرفته است اندميم بين 20 تا 45 درصد براي هاوايي بين 15 تا 38 درصد در مورد گالاپاگوس متغير است. اين بيوتاها عموماً به طور دقيق مورد بررسي و مطالعه قرار گرفته اند. تعجب آور نخواهد بود اگر مطالعات پيوسته تاكسونوميك منجر به حاصل شدن دقت تاكسونوميك بالاتري مي گردد، و در نتيجه اين امكان براي تاكسونوميت فراهم گردد تا بتواند درصد بيشتر و بيشتري از موجودات زنده بومي هاوايي و گالاپوگوس را به عنوان تاكسونهايي مشخص معرفي نمايد (به عنوان گونه يا زيرگونه هاي بومي). در حقيقت، ممكن است اين انتظار وجود داشته باشد كه اغلب موجودات زنده دريايي بومي هاوايي ممكن است همانند گياهان خشكي هاوايي در نهايت به عنوان اندميك در نظر گرفته شوند. با وجوديكه ممكن است به طور منطقي مناطقي نظير هاوايي يك استثناء به نظر برسند، اما چنين مواردي در مورد جزايري نظير Bermuda Cocos صحيح نيست، چرا كه در مقايسه با هاوايي به نظر مي رسد اندميم، نامشخص تر يا حداقل به سادگي توسط تاكسونويت قابل درك نباشد. با اين وجود ممكن است اين سوال مطرح شود كه آيا تفاوت بين اين سطوح مشخص اندميم در درجه يا نوع اندميم مي باشد؟ اگر سطوح مختلف اندميم (جدول 1-8) فقط منعكس كنده سهولت نسبي تشخيص تاكسون هاي اندميك باشد، آنگاه به نظر مي رسد كه آيندة بررسي هاي تاكسونوميك به سوي سطوح يكنواخت تر و بالاتري از اندميم براي تمام نواحي جزيره هاي سوق يابد. موضوع مورد مطالعه هر چه باشد، سطوح اندميم به اين شكل با موضوع همبستگي ناحيه اي بي ارتباط به نظر مي رسند.
شباهت بوتيك
شباهت به عنوان يك مفهوم به اين دليل كه تمام اشياء داراي درجاتي از شباهت به هم مي باشند و تعيين شباهت تا حد زيادي بستگي به نظر مشاهده گر دارد، مفهومي كاملاً مهم است جغرافيايي زيستي هميشه مطالعه مشابهت هاي نسبي است اما نواحي مورد مقايسه و معيار شباهت مورد استفاده موضوع تعاريف و ؟؟؟ بسيار گستره اي است. يك امكان اين است كه موضوع را با نواحي اندميم آغاز كرده و از طريق مطالعه همبستگي هاي گونه اي تاكسونها به مساله همبستگي هاي ناحيه اي نزديك شد. در اين مورد، تمام نواحي به طور كم و بيش همبستگي نزديكي داشته و همبستگي دروني آنها به صورت يك يا چند كلادوگرام ناحيه اي قابل استنباط است. امكان ديگر آن است كه با نواحي كه به صورت قراردادي تعريف شده اند آغاز نمود، به عنوان مثال بر طبق تقسيم بندي چشم اندازهاي جهاني به 58 ناحيه (شكل 20-8) با استفاده از اين نحوه تقسيم بندي، محقق باز هم مي تواند مساله همبستگي هاي ناحيه اي را از طريق مطالعه همبستگي هاي گونه اي تاكسونهاي اندميك بررسي نمايد. در اين مورد نيز تمام نواحي شباهت و همبستگي كم و بيش با يكديگر دارند و همبستگي هاي دروني آنها در قالب يك يا چند كلادگرام ناحيه اي قابل نشان دادن مي باشد. امكان سوم در مورد نواحي اندميم يا نواحي قراردادي قابل استفاده است در اين روش تعداد تاكسون هاي مشترك بين نواحي متفاوت شمارش مي شوند و از اين تشابه به عنوان معياري براي استنباط خويشاوندي ناحيه اي استفاده مي شود. اين روش امكان استفاده از انواع روش هاي رياضي را ممكن مي كند چرا كه شاخص هاي قابل محاسبه معتددي براي شباهت وجود دارد. اما در اين مورد نيز تمام نواحي كم و بيش به هم شباهت دارند و همبستگي دروني آنها در قالب يك يا چند كلادگرام ناحيه اي قابل ارايه مي باشد. با اين وجود براي رسيدن به يك كلادوگرام ناحيه اي از طريق تحليل مقادير شباهت يك فرآيند رياضي ديگر يعني خوشه بندي مورد نياز است كه روش هاي بسيار متفاوتي براي اين فرآيند وجود دارد.
در اين جا هدف بررسي و مرور شاخص هاي مختلف و روش هاي خوشه بندي در ممكن است در يك تحليل شباهت مورد استفاده قرار گيرد، نيست اما بايد فقط به طبيعت نتايج حاصل توجه داشت. يك مثال را در نظر بگيرد: يك كلادوگرام ناحيه اي از 22 ناحيه (شكل 21-8)، از طريق يك روش رياضي محاسبه مقادير شباهت بدست آمده است، اين كلادوگرام حاصل از بكارگيري يك شاخص شباهت خاص براي 820 گونه از پروانه هاي مي باشد، برخي از نواحي به وسيلة Wallace در نظر گرفته شده اند: جاوه، بورنئو، سوماتراومالايا و همبستگي آنها به همان صورتي كه Wallace تخمين زده بود با استناد بر مقادير نسبي اندميم محاسبه گرديده است. مثال ديگري را در نظر بگيريد: يك كلادوگرام ناحيه اي شامل 22 ناحيه (شكل 23-8) به طور مشابه براي 876 گونه از پرندگان حاصل شده است. و مثال سوم را در نظر بگيريد يك كلادوگرام ناحيه اي براي 14 ناحيه (شكل 24-8) به طور مشابه براي 124 گونه از خفاشها بدست آمده است.
اين سه كلادوگرام ناحيه اي از چندين جهت با يكديگر تفاوت دارند ممكن است به اين نكته توجه كنيم كه مولفين اين سه كلادوگرام (Holloway , Jardine) چنين نتيجه گيري كرده اند كه با تمام تصميم هاي بر اساس تحليل داده هاي توزيعي مي بايست در ناحية خاص و گروه تاكسونوميكي كه مورد مطالعه قرار گرفته است به طور كاملاً نسبي در نظر گرفته شوند (1968:185).
علي رغم اين اخطار، سه كلادوگرام ناحيه ممكن است موضوع تحليل كلاوستيك قرار گيرند. با وجود اين حقيقت كه 22 ناحيه به طور مشابه به در دو كلادوگرام وجود دارند ولي كلادوگرام سوم فقط 14 ناحيه را شامل مي شود مي تواند باعث بروز موانعي (در تحليل) گردد.
(اشكال 21-8 و 23-8 و 24-8) برخي از اين 14 ناحيه همان نواحي هستند كه در دو كلادوگرام ديگر نيز وجود دارند (مثل سالايا و سوماترا). برخي ديگر از اين 14 ناحيه تركيبي از نواحي هستند كه در دو كلادوگرام ديگر آورده شده اند (مثل Java-Bali , Borneo-Palawan)، يكي از 14 ناحيه مذكور در هيچ كدام از دو كلادوگرام ديگر وجود ندارد.
(Sanghitr Talaut) نواحي كه در هر سه كلادوگرام مشترك هستند شامل 9 ناحيه است كه به صورت زير فهرست مي شوند: 1 – استراليا 2 – Molucus 3 – Solomons 4 – گينه نو 5 – Celebes 6 – فيليپين 7 – هندو و چين 9 – مالايا. سه كلادوگرام فوق را مي توان ساده نمود تا مشكل ناشي از غير قابل مقايسه بودن آنها بر طرف گردد، در نتيجه مي توان نشان داد كه چه اطلاعاتي در اين كلادوگرام ها دربارة همبستگي 9 ناحيه فوق الذكر نهفته است. بنابراين، پروانه ها به صورت شكل 27-8 نمايش داده مي شوند. اجزا يا مولفه هاي كلادوگرام ناحيه اي ساده شده ؟؟؟ از اتمام شماره گذاري شده اند در بين سه كلادوگرام متغيرند اما برخي از آنها دقيقاً تكرار مي شوند (جدول 2-8) الگوي رپلكاسيون مولفه ها به طور غير محتمل فقط بدليل شانس و تصادف مي باشند. (P=10-4%). تمام مولفه هايي كه عيناً تكرار مي شوند قابل تركيب در يك كلادوگرام ناحيه اي عمومي واحد مي باشند. (شكل 28-8)، كه ممكن است به عنوان يك شاخص دربارة اين مساله كه پروانه ها- پرنده ها و خفاشان دربارة همبستگي ناحيه اي 9 منطقة مذكور چه چيزي را نشان مي دهند، در نظر گرفته شود.
به جز ناحيه 1 (استراليا) تمام 9 ناحيه در يك كلادوگرامم عمومي قرار مي گيرند. از 12 مولفه معني دار كلادوگرام هاي ناحيه اي ساده شده (شكل 25-8 و 27-8) شش مولفه در كلادوگرام عمومي ظاهر مي شوند. سه عدد از اين مولفه ها (مولفه هاي 1، 8 و 10) دربر گيرنده همبستگي هاي متفاوتي براي استراليا مي باشند، هر يك از اين مولفه ها با ديگر در تناقص مي باشند. به اين معني كه هر يك از مولفه ها را مي توان به تنهايي به كلادوگرام عمومي افزود ولي به صورت دو تايي به كلادوگرام اضافه نمي شوند، بنابراين اين مولفه ها، مبهم مي باشند. از سه مولفه باقي ماننده (9 ، 11 و 12)، يكي (9) از پرندگان استخراخ شده است (شكل 26-8) و دو تاي ديگر (12 و 11) از كلادوگرام خفاش ها مشتق شده است (شكل 27-8). مولفه 9 با مولفه هاي 11 و 12 در تناقص است، هر سه با كلادوگرام عمومي تناقص دارند، بنابراين، اين مولفه ها، مولفه هاي اشتباه مي باشند.
اين شش مولفه (مولفه هاي مبهم+ نادرست) معرف تغيير پذيري هستند كه به نظر تصادفي است. به طور جالب توجهي، تمام شش مولفه معني دار كلادوگرام عمومي، در كلادوگرام ناحيه اي مربوط به پروانه ها ظاهر شده اند.
برخي از نواحي باقي مانده در كلادوگرام ناحيه اي اصلي (اشكال 21-8، 23-8 و 24-8) ممكن است اكنون قابل تحليل باشند. اين نواحي به شكل زير كد گذاري مي شوند:
10- Fotmosa، 11- Palawan، 12- Timor، 13- Botneo، 14- Java، 15- Bali، 16- Lombok، 17- Flores، 18- Sumbawa
مراحل زير به منظور مقايسة و بررسي موارد مشكل ساز در كلادوگرام خفاش هاي در مقايسه با كلادوگرام هاي مربوط به پروانه ها و پرندگان انجام مي شود. China- Formosa معادل Formosa در نظر گرفته مي شود، Lesser Sundas معادل Lombok+ Sumbawa+ Flores+ Timor در نظر گرفته مي شود، Borneo-Palwan و Java- Bali به عنوان نواحي كاملاً گسترده در نظر گرفته مي شوند. سه كلادوگرام ناحيه اي ساده شده حاصل مي شود اشكال 29-8، 40-8 و 31-8)، در اين مرحله تحليل مولفه ها براي كلادوگرام خفاش ها بر اساس فرض 1 انجام مي شود. چهار مولفه همانند سازي مولفه ها به طور غير محتمل فقط به دليل همانند سازي مولفه ها به طور غير محتمل فقط به دليل شانس مي باشند. (P=0.2%). تمام مولفه هاي تكرار شده در يك كلادوگرام واحد قابل حل تركيب شدن مي باشند (شكل 32-8)، ؟؟؟ ممكن است به عنوان شاخصي در ارتباط با موضوع كه پروانهها- پرنده ها و خفاشان دربارة همبستگي 9 منطقه مذكور چه چيزي را نشان مي دهند، در نظر گرفته شود.
از 11 مولفه معني دار مختلف مربوط به كلادوگرام هاي ساده شده (اشكال 29-8، 30-8 و 31-8) شش مولفه در كلادوگرام عمومي ديده نمي شوند (شكل 32-8).
دو مولفه از اين تعاد (مولفه هاي 22و 23)، هر دو از كلادوگرام خفاش ها استخراج شده و با كلادوگرام عمومي تناقص دارند هر دو مولفه نادرست (False) مي باشند. از 4 مولفه باقي مانده (16و 17و 20و 21)، هر يك مي توانند به تنهايي به كلادوگرام عمومي اضافه شوند، اما با يكديگر در نتاقض هستند (16با 21، 17 با 20و 21، 20 با 17، 21 با 16و 17)، اين چهار مولفه بنابراين مولفه هاي مبهم مي باشند. اين شش مولفه (مولفه هاي نادرست + مبهم) معرف تغييرپذيري هستند كه به نظر تصادفي مي رسد.
مولفه 19، همانند سازي نمي شود، اما به كلادوگرام عمومي اضافه شده است، بنابراين دقيق ترين تخمين سازگار با الگوي همانند سازي مولفه هاي توليد مي شود. مولفه 19 همانند سازي شده (تكرار شده) به طور مرتبط صحيح مي باشند، مولفه 19 نيز با احتمال 1 به 3 صحيح خواهد بود. جالب اين كه، تمام 5 مولفه معني دار كلادوگرام عمومي (شكل 32-8) در كلادوگرام ساده شده پروانه ها ظاهر مي شوند.
اين تحليل هاي مربوط به سه كلادوگرام ناحيه اي ساده شده (اشكال 21-8، 23-8 و 24-8) در برگيرنده هيچ عنصر مشتركي نيستند و نمي توانند به طور مستقيم در يك كلادوگرام واحد همبستگي تمام 18 ناحيه را نشان دهند. با نواحي كه در بالا كد گذاري شدند، و مراحل مشابه تحليلي در مورد كلادوگرام خفاش ها تمام 18 ناحيه ممكن است با هم در يك كلادوگرام ارايه شوند. سه كلادوگرام ناحيه اي حاصله هنوز تا حدي در مقايسه با كلادوگرام هاي اصلي ساده مي شوند. يازده مولفه همانند سازي مي شوند (جدول 4-8) تمام مولفه هاي همانند سازي شده در يك كلادوگرام واحد با يكديگر قابل تركيب شدن مي باشند. (شكل 36-8)، اين كلادوگرام ممكن است به عنوان شاخصي از آنچه پروانه ها، پرندگان و خفاشان به طور مرتبط دربارة همبستگي 18 ناحيه نشان مي دهند، در نظر گرفته شود.
از 29 مولفه متفاوت كلادوگرام هاي ناحيه اي ساده شده، (اشكال 3-8 تا 35-8) 16 مولفه در كلادوگرام عمومي ظاهر نمي شوند (شكل 36-8). در مورد 9 عدد از اين مولفه ها (مولفه هاي 6 و 9و 10و 11و 12و 35و 37و 38)، 8 مولفه از كلادوگرام خفاشان و يك مولفه (9) از پرندگان مشتق شده است، اين مولفه ها با كلادوگرام عمومي متناقص مي باشند. بنابراين، 9 مولفه مذكور مولفه هاي نادرست (False) مي باشند. از 7 مولفه باقي مانده (مولفه هاي 8 و 17و 21 و 24 و 30 و 31و 34) هر يك به تنهايي مي تواند به كلادوگرام اضافه شوند اما با يكديگر داراي تناقض مي باشند (8 با 24، 17 با 21و 34، 21 با 17و 30و 31، 24 با 8، 30 با 21و 34، 31 با 21، 34 با 17و 30)، اين 7 مولفه بنابراين مولفه هاي مبهم مي باشند. اين 16 مولفه (نادرست+ مبهم) معرف تغيير پذيري مي باشند كه ظاهرا تصادفي است.
مولفه هاي 19 و 33 همانند سازي نمي شوند، اما به كلادوگرام عمومي اضافه شده اند بنابراين دقيق ترين تخمين سازگار با الگوي مولفه هاي همانند سازي شده را توليد مي كند. مولفه هاي 19 و 33 با هيچكدام ازمولفه هاي نادرست و مبهم در تناقض نيستند، اما مي توانند مويد تغيير پذيري تصادفيي باشند.
بر اساس اين فرض كه 11 مولفه همانند سازي شده به طور مرتبط صحيح باشند، مولفه 19 با احتمال 1 به 3 و مولفه 33 با احتمال 1 به 5 صحيح خواهندبود. اين احتمال كه هر دو مولفه درست باشند 1 به 5 مي باشد. جالت آن كه، 12 مولفه از 13 مولفه مربوط به كلادوگرام عمومي در كلادوگرام سادة پروانه ها ديده مي شوند.
تفاسير گوناگوني در مورد نتايج اين تحليل ها امكان پذير است. شايد بديهي ترين نتيجه گيري، اگر جالب ترين نتيجه گيري نباشد، آن است كه تفاوت اساسي در توزيع پرندگان، پروانه ها و خفاشان وجود دارد:
يك نتيجه گيري بي واسطه و سريع امكان پذير است. طبقه بندي هاي (Zoogeographic) جغرافيايي طبيعي ؟؟؟ از مطالعه توزيع هاي تاكسون هايي از پروانه ها (Rhopalocera) و پرندگان بدست مي آيد به طور گسترده اي با آن چه كه از مطالعه توزيع خفاشان بدست مي آيد متفاوت است.
 آشكار است كه طبقه بندي هاي جغرافيايي جانوري، حداقل در اين ناحيه، مي بايست نسبت به گروههاي تاكسونوميك خاص در نظر گرفته شوند (Hollouway and Jardine, 1968:164)
اين مولفين به Zoogeographic Clossification هاي كاملاً متفاوت اشاره مي كنند، كه از كلادوگرام ناحيه اي آنها قابل استنباط مي باشد (شكل هاي 21-8 و 23-8 و 24-8) و شامل Region ها، Subregionهاو Provinceهاي گوناگوني مي باشد. اين طرح ها به سطوح مختلف شباهت بيوتيك اشاره دارند (كه به وسيلة خطوط افقي در وسط انشعابات كلادوگرام نشان داده مي شوند). بنابراين، Region ها، Subregionهاو Provinceها با مولفه ها يا تاكسون هايي انتهايي كلادوگرام مطابقت دارند. از آن جايي كه تاكسون هاي انتهايي در كلادوگرام هاي متفاوت يكسان مي باشند، تنها تفاوت هاي طبقه بندي ها تابعي از مولفه هاي گوناگون كلادوگرام هاي ناحيه متفاوت است. بنابراين مفهوم Zoogeographic Classification كه توسط اين مولفين بكار برده مي شود به طور مستقيم مربوط به مولفه هاي كلادوگرام هاي ناحيه اي مي باشد. و اين مساله نيز صحيح است كه مولفه هاي مشتق شده از خفاش ها به طور گسترده اي متفاوت مي باشند.
بر طبق تحليل فوق، اين حالت خاص خفاشان، تغيير پذيري تصادفي مي باشد، يعني تغيير پذيري كه در محدودة تحليل بدون توضيح باقي مي ماند.
Jardin , Holloway به اين امكان كه داده هاي مربوط به خفاشان ممكن است در حقيقت تصادفي باشند، اشاره كرده اند:
ما در ابتدا طبقه بندي ‌Zoogegraphic مشتق شده از Chiroptera را مورد بحث قرار مي دهيم، چرا كه طبقه بندي به طور قابل توجهي با آن چه از پرندگان و پروانه ها حاصل شده است تفاوت دادر. نتيجه گيري ارايه شده توسط Tate (1946) كه در آن به وجود نواحي Wallacean يا نواحي بين قاره اي مشخص اشاره شده است تاييد مي شود اما جزاير Lesser Sunda كه از اين نتيجه گيري حذف شده اند به عنوان يك ناحيه مجزا ظاهر مي شوند. همانطور كه Tate اشاره مي كند، فنون خفاشان جزاير Lesser Sunda كه از اين نتيجه گيري حذف شده اند، به عنوان يك ناحيه مجزا ظاهر مي شوند، همانطور كه Tate اشاره مي كند، خون خفاشان جزاير Lesser Sunda به طور ناقص شناخته شده و كوچك مي باشد. اطلاعات بيش تر ممكن است موقعيت جزاير Lesser Sundas را در اين طبقه بندي تغيير دهد. (1968:164) اگر خون خفاشان جزاير Lesser Sundas كوچك باشد، به خصوص اگر به شدت اندميك باشند، شباهت بيوتيك جزاير Lesser Sundas در مقايسه با ساير نواحي كوچك خواهد بود. (شكل هاي 24-8 و 31-8و 35-8).
با اين وجود، اين امكان وجود دارد كه در واقعيت اين حالت خاص خفاشان يك تاثير تصادفي نباشد، در عوض ممكن است بازتابي نهفته است. اين امكان در اين جا بيش تر مورد بحث قرار نمي گيرد.
همان طور كه در بالا اشاره شد، شباهت بيوتيك به تعداد نسبي تاكسون ها كه در نواحي مختلف وجود دارد اشاره دارد. اغلب نواحي در تحليل هاي فوق نواحي اندميم مي باشند. در اين صورت ممكن است اين سوال مطرح شود كه آيا كلادوگرام عمومي (شكل 36-8) ممكن است در مورد خويشاوندي هاي گونه اي تاكسون هاي اندميك در نواحي مورد مطالعه صحيح باشند. اگر چنين باشد، كلادوگرام عمومي ممكن است در مورد همبستگي هاي هر سه گروه صحيح باشد (پروانه ها- خفاشان و پرندگان) يا در مورد فقط اندميك اين سه گروه، چيز زيادي در پاسخ به اين سوال وجود ندارد. اين پرسش توسط Jardin , Holloaway مورد بررسي قرار نگرفته است. اين پرسش عمومي كه آيا ارتباطي بين شباهت بيوتيك و همبستگي تاكسونهاي اندميك نواحي وجود دارد نيز بررسي نشده باقي مانده است.
همبستگي اين سوال مطرح شود كه آيا ممكن است كلادوگرام عمومي در مورد همبستگي نواحي از يك ديدگاه تاريخي جغرافيايي يا زمين شناسي صحيح باشند؟ نواحي مورد مطالعه در تحليل فوق داراي يك تاريخ پيچيده مي باشند و چنين كلادوگرافي مي تواند چكيده مناسب و حاوي اطلاعاتي در مورد همبستگي هاي تاريخي باشد. اين سوال به وسيلة Holloway , Jardin مورد بررسي قرار را دربارة تاريخ زمين شناختي ناحيه Indo-Australian گردآوري نمايند.
باز هم يك پرسش عمومي بررسي نشده باقي مانده است: آيا ارتباطي بين شباهت بيوتيك و همبستگي هاي زمين شناختي نواحي كه به وسيله موجودات زنده اشغال مي شوند، وجود دارد؟
همبستگي هاي پراكنشي
همبستگي هاي پراكنشي فرضي شيوه غالب اما بحث انگيز بيوجغرافيايي از زمان Wallace و داروين بوده اند. مثالي دربارة همبستگي هاي پراكنشي فرضي مجددا به وسيله جزاير هاوايي در اختيار قرار گرفته است. اين جزاير، -به واسطه بيوتاي به شدت اندميك، كه شامل تعداد زيادي حشرات بومي (شكل 37-8) و پرندگان خشكي مقيم (شكل 38-8) مي باشد. مرسوم شده است چنين تصور شود كه جزاير هاوايي به وسيله مهاجرت هاي طولاني (Long- distance) اجرا و اشكال اندميك امروزي گلونيزه شده است:
دانشجويان قديمي كه بر روي پرندگان جزاير هاوايي مطالعه مي كرده اند چنين نتيجه گيري كرده اند كه تمام جنس، گونه ها و زير گونه هاي بومي از 15 گونه اجدادي اوليه تكامل يافته اند. شكل ... [38-8] منشاء هاي پذيرفته شدة اين گونه هاي اجدادي را نشان مي دهد. با اين وجود چنين تصاويري گمراه كننده هستند، چرا كه تصميم تعميم ها را بر اساس آن چه كه پرنده شناس دربارة نزديك ترين وابستگان پرندگان هاوايي در نواحي قاره اي به آن اعتقاد دارد: به تصور مي كشد (Berger 1927:17).
مسيرهاي پراكنش گياهي مربوط به جنس هاي Sophora, Argemone, Keysseria را نشان مي دهد.، قابل تصور است. در هر مورد اغلب گونه هاي هر جنس جاي ديگري به جز هاوايي پراكنده شده اند: 10 گونه از Keysseria در غرب 26 گونه از Argemone در شرق و 12 گونه از Sophora در جنوب  شده اند. يك تخميل ساده سادگي به اين ايده منجر مي شود كه گونه هاي اندميك اندك اين گياهان از كلونيزاسيون جزاير هاوايي به وسيله اين نواحي (غرب- شرق- جنوب) در گذشته ناشي شده است. بر طبق اين ايده حضور اين جنس ها در هاوايي يك پديدة ثانوي است كه به واسطة پراكنش اتفاقي (شانسي) از مراكز يا خاستگاههاي گوناگون ؟؟؟ نواحي اوليه توزيع تاكسون ها بوده است، صورت پذيرفته است.
 


منابع :


دانلود پایان نامه,خرید پایان نامه,فروش پایان نامه,پایان نامه,آرشیو پایان نامه,پایان نامه عمران,پایان نامه روانشناسی,

پایان نامه حقوق,پایان نامه اقتصاد,پایان نامه برق,پایان نامه معدن, پایان نامه کارشناسی ,پایان نامه صنایع,پایان نامه علوم سیاسی ، پایان نامه کاردانی

طراحی سایت : سایت سازان