میهن داکیومنت                میهن داکیومنت                      میهن داکیومنت              میهن داکیومنت

مرکز دانلود پایان نامه ، پروژه ، روش تحقیق ، مقاله 


میهن داک - میهن داکیومنت

مقاله مولوی ِصنم پرست


کد محصول : 10001510 نوع فایل : word تعداد صفحات : 41 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 229

فهرست مطالب و صفحات نخست


مولوی ِصنم پرست

« بخش دوم »
« صـنم ِ» مـولـوی و حـافـظ
همان
« ایرج » فـردوسـی است
پیدایش ِ سر اندیشه ِ«حکومتِ بدون قدرت»
درفرهنگ ایران= ارکه= ارتاخشتره=اردشیر
ای شادی آن شهری ، کش، « عشق» بوَد، سلطان
هرکوی ، بود بزمی ، هرخانه بود سوری
مولوی
نام دیگرصنم ، « زُون » بود، که نام « خورشید » است
درآلمانی « زونهSonne »، درانگلیسی « سان sun»
درکردی گورانی « سون = پرتو »
«صنم »، هم « ماه» درشب ، و هم« آفتاب» در روزبود
صنم = خورشید= ایرج(اصل مهریاعشق)
درون تست یکی« مه »، کزآسمان، « خورشید »
ندا همی کند ش ، کای َمنـَت ، غلام  غلام
زجیب خویش ، بجو« مه » ، چو موسی عمران
نگر به روزن خویش و ، بگو : سلام  سلام

دراین ُجستار، بررسی خواهد شد که « صنم » در غزلیات مولوی ، همان « ایرج » در شاهنامه فردوسی است . « ایرج که همان ارتا یا- اِ ر ِ ز- باشد » درشاهنامه ، بیان « پیکریابی ِ مهر» است که بدون آن ،  « داد »، که در فریدون، پیکر به خود گرفته ، واقعیت نمی یابد . بدینسان ، « مهر» درفرهنگ سیاسی ایران ، افزوده بر « داد» که درمیان همه ملل باید باشد ، به ویژه ،گوهرحکومت درایران میگردد. « مهر» درفرهنگ ایران ،« طیف همبستگیهاست» ، چه مهربه زندگی درگیتی ، چه مهر میان افراد، چه مهر میان زن ومرد ، وچه مهر اجتماعی ، و چه بستگی میان حکومت ها ، چه بستگی میان ملت ها ، چه همبستگی میان طبقات و اقوام ، همه « مهر» هستند . ازاینرو ، خدای مهر، تنها اصل «عشق میان افراد ، یا فرد وخدا...» نیست ، بلکه به همان اندازه نیز« اصل پیوستگی میان طبقات و اقوام و نژادها و ملتها و امت هاست »  . اینست که مهر، گوهر همبستگی های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نیزهست . دراثر فراموش شدن این برآیند ،از معنای « مهر» ، فرهنگ سیاسی ایران ناشناخته مانده است . داستان ایرج ، استوار براین سراندیشه است که : گوهرهستی حکومت در ایران ، مهر است ، و تا این مهراجتماعی و سیاسی و اقتصادی وحقوقی درحکومت ایران نیست ، ملت ، آن حکومت را ،  غاصب و « ناحق وبی اعتبارو اصل قهر» میشمارد. درپیکر « ایرج » ، نشان داده میشود که « مهر» بر « داد » درفرهنگ سیاسی ایران ، اولویت دارد . به عبارت دیگر، در سیاست و اقتصاد و اجتماع ، باید همبستگی و آمیزش ، بر قانون و برحقوق و بر عدالت ، ارجحیت داشته باشد.   اینست که پدیده « مهر» درایران ، با مفاهیم « محبت» ، درمسیحیت و اسلام، و «عشق جنسی» یا «عشق الهی » و«عشق افلاطونی » ، اینهمانی ندارد . درشاهنامه ، درپیکر « ایرج » ، مهر میان ملت ها واقوام ، مطرحست . برقرارکردن داد( قانون وحق و عدالت ) میان ملتها ومیان حکومتها ، « بـسـا » نیست، ونیاز به همبستگی و آمیزش (= مهر) میان ملل هست .  برادری ملتها واقوام و طبقات وامتها، برپایه « داد= قانون و حقوق و عدالت » ، پایدارنیست ، بلکه باید آنها را به هم بست وبه هم آمیخت . تنها آمیزش ملتها باهمدیگراست که میتواند « داد» را استوار سازد . ازسوئی ،  گوهرو بافت ِ حکومت ، نباید قدرت و بیم آوری و ارهاب و انذار، و« جان آزاری » و« خرد آزاری » باشد . درفرهنگ ایران درآغاز ، خورشید ، زن و خانم بود، ودرست نماد چنان« زیبائی » بود که همه را به مهرورزی به خود، میانگیخت . خورشید با مهر، اینهمانی داده میشد .
خورشید و مهر ، هردو « روشنی و پرتو » را « میافشانند » . « افشاندن » ، معنای بسیار ژرفی درفرهنگ ایران دارد . سیمرغ در خودرا افشاندن ، گیتی را میآفریند . خدا ، وجود خود را میافشاند ، و وجود اوست که تبدیل به گیتی میشود .  این « جانفشانی ، خویشتن افشانی » ، ازسوئی « مهر» خوانده میشد ، و از سوی دیگر ، « جوانمردی و رادی وایثار » خوانده میشد . جانفشانی خدا ، مهرورزی شمرده میشد .  اینست که در ایرج دیده میشود که گوهر « مهر» ، جانفشانی و جوانمردی و رادی و ایثار هست . کسی ، مهر میورزد که درعمل خود ، در اندیشه خود ، در احساسات خود ، در گفتارخود ، زندگی وجان وخرد خود را «بیفشاند » . وارونه الاهان درادیان ابراهیمی که جهان را با امر، فراسوی گوهرخود ، و عاری ازگوهرخود ، خلق میکنند ،  همه خدایان ایران ، برپایه جانفشانی ، ازگوهرخود ، گیتی را میافرینند ، واین کاررا ، هنر مهرورزی وجوانمردی و رادی و ایثار می نامند . ازاین رو بود که ماه و خورشید را ، افشاننده میدانستند. دراثر این افشاندن بود که نه تنها « مهرمیورزیدند » ، بلکه اصالت مهرورزی را به همه جانها ، میپراکندند ، و طبعا همه جانها و انسانها ، گوهر یا فطرت « مهرورزی » داشتند . آنها نیز به خورشید ، مهرمیورزیدند . هرکسی خود را میافشاند ، فطرت دیگران را به مهرورزی ، تحول میدهد . خورشید ، دراین راستا و بدین محتوا ، افشاننده ، و« سرچشمه مهرورزی » بود . این رد پا از سوئی در همنامی مهر و خورشید باقی مانده است . خورشید درادبیات ایران ، بنام همان مهر خوانده میشود .
اسدی گوید :  بدوگفت جم ، کای بت مهرچهر
( رخسارچون آفتاب،زیبا )
زچهرتو ، برهردلی ، مهر ِ مهر
حافظ ، رخ مهرفروغ را، به معنی معشوقه ای که رخش چون خورشید است بکار میبرد
حافظ ازشوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامکارا ، نظری کن ، سوی ناکامی چند
یا مسعود سعد میگوید :
برملک تو، زمهر سپهر آن کند همی
کزمهر، باپسر ، پدرمهربانکن
یا آنکه
گرم شو ازمهر ، وزکین ، سرد باش
چون مه وخورشید ، جوانمرد باش
این بود که خورشید درنورافشانی( که همزمان به معنای آبفشان = باده گسار=ساقی ) ، نه تنها مهرمیورزید ، بلکه همه را به مهرورزی ، آبستن میکرد ، همه دراثر نورخورشید ، سرچشمه مهرورزی میشدند . در ذخیره خوارزمشاهی رد پائی از این اندیشه ، باقی مانده است . میآید که « تولد سودا ، بیشتر اندرفصل خریف باشد که به پارسی ، مهر ماه گویند » . درپائیزکه ایرانیها ، مهرماه مینامند ، ایجاد « سودا » میشود . هرچند که مقصود از ذخیرخوارزمشاهی ، سودا ، خلطی از اخلاط چهارگانه است ، به فارسی سودا ، به معنای « دیوانگی » است ( غیاث اللغات ) . البته « سودا » ، به معنای « محبت شدید » است ، و  مهرورزی شدید را گونه ای « دیوانگی » میدانسته اند. چون « دیوانه » هم دراصل ، به معنای « خانه زنخدا ی مهر » هست .  واژه « دین » نیز درکردی دارای معانی 1- بینش 2- آبستنی و3- دیوانگی است . این دیوانگی ، به معنای « عشق شدید» بوده است . دین ، بینشی است که چون ازانسان زاده شد ، انسان را لبریز ازمهرو شیدائی میکند . به هرحال ، مردم می انگاشتند که خورشید، درمهرورزیش ، تولید سودا یا عشق شدید درهمه میکند .
شگفت ازآنکه همه مغزمن ، محبت تست
چگونه داند غالب شدن براو سودا – حافظ
روزگاریست که سودای بتان ، دین منست
غم این کار، نشاط دل غمگین منست  حافظ
اینهمانی خورشید با مهر، دراثر همین افشاندن وجود خود ، همه را به مهرورزی ، وبه رقص وشادی میانگیزد و چون با هرچیزی میآمیزد ، همه را مست و آبستن میکند . منوچهری گوید :
بدهقان کدیور ، گفت : انگور    مرا خورشید کرد آبستن از دور
درست مولوی ، همان اندیشه عبید زاکان را ( که باز در این جستار، میاید ) درباره آفتاب ، بارها تکرار میکند .
تاخت رخ آفتاب ، گشت جهان مست وار
برمثل ذره ها ، رقص کنان پیش یار
شاه نشسته به تخت ( خورشید ) ، عشق، گرو کرده رخت
رقص کنان هردرخت ، دست زنان هر چنار
از « قدح جام وی » ، مست شده کو – و – کی
گرم شده جان دی ، سرد شده جان نار
( خورشید هم باده گساروساقی است ، و هم چنگزن. موسیقی، سرچشمه رقص و خود فشانی و جوانمردی است)
خورشید که سرچشمه مهراست ،« امیرعشق» است .اهل فارس بنا برابوریحان در آثار الباقیه ، به خورشید یا خویر ، « میر »   میگفته اند، که درواقع همان « مهر» است .« مهر» یا « میر»، چون نقش صنمی را بازی میکند ، که همه را سودائی خود میکند ، امیر یاشاه حقیقی است . هنوز درکردی « میر» به معنای « مهر » است . مولوی گوید :
بیا که « ساقی عشق» شراب  باره رسید
خبر ببر بر بیچارگان ، که چاره رسید
« امیر عشق » رسیده ، شرابخانه گشاد
شراب همچو عقیقش ، به  سنگ  خاره رسید
هزار مسجد پرشد ، چو « عشق گشت امام »
صلوة  « خیر من النوم » ، ازآن مناره رسید
چو « آفتاب جمالش » ، بخاکیان درتافت
زحل ز پرده هفتم ، پی نظاره رسید
شدیم جمله فریدون ؛ چو تاج او دیدیم
شدیم جمله منجم ، چوآن ستاره  رسید
شدیم جمله برهنه ، چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده ، چو او سواره رسید
تا زمانی که خورشید یا آفتاب، زن یا خانم بود ، « افشاننده » ، وطبعا سرچشمه چنین مهری بود ، که همه را به مهرورزی و جانفشانی و ایثار، آبستن میکرد . صنمی بود که صنم میآفرید.
 میترائیان و موبدان زرتشتی ، با این « تصویر خورشید » که اینهمانی با « مهر» داشت ، و گوهرش آبکی ( آفتاب ، درسغدی، آفتاب ، آف = آپ یعنی آب هم نامیده میشود ، چشمه خورشید ) است ، پیکار میکردند، و « خورشید » را نرینه ساختند، و اورا اینهمانی با « شیردرنده » و « تیغ برّنده » دادند. درواقع ، میترا، دیگر به معنای فرهنگ زنخدائی ، سرچشمه مهر، به معنای« خود افشانی و ایثاربخش و جوانمرد و راد » نبود ، بلکه « مهر» ، معنای « قرارداد و میثاق و عهد و پیمان و بیعت » پیداکرد، که پیشفرضش آنست که افراد، ازهم « بریده » باشند . نور خورشید ، ازاین پس باید همه را ازهم « ببرد » ، تا امکان « پیمان بستن ، میثاق وعهد کردن باهم » ، پیدایش یابد . انسان ، باید از خدا ، بریده شده باشد ، تا با خدا ، پیمان ببند د . « مهر» ، به معنای « خود افشانی خدا وپیدایش گیتی ازآن »، بکلی به کنارنهاده میشود.
این بود که با دگرگون ساختن تصویر خورشید ، کوشیدند فرهنگ سیاسی ملت را ، وارونه سازند .  آنها ، اینهمانی میان « ایرج و صنم و خورشید» را باهم ، ازبین بردند . ولی رد پاهای این اندیشه ، دراینجا و آنجا، بیادگار باقی مانده است ، چنانچه هنوز مردم ، به خورشید ، « خورشید خانم » میگویند ، وتنها به زنها ، نام خورشید را میدهند . خورشید، هنوز درادبیات ،« چشمه خورشید» است، و« چشمه » ، آب میباشد .  در آنندراج و فرهنگ انجمن آرا درباره واژه « ایرج » میآید که  « نفس فلک آفتابست ، به مناسبت خوبی و خوش پیکری ، این نام را براو نهادند که هرکس اورا دیدی ، مهراو ورزیدی » . البته هم نام آفتاب (= تابش آب ) ، و هم نام خورشید ( =خونابه و افشره نای= خور+ شیت، خور= خونابه ) ، بیان آن بودند که پرتوخوشید ، اینهمانی با « جوی آب» یا « روشنی آب » دارد ، و گوهرش ، آمیختن ومهرورزی است . آفتاب یاخورشید ، در تابیدن ، میآمیزد، و مهرمیورزد .
درتابش خورشیدی، رقصم به چه می باید ؟
تا ذره، چو رقص آید ، ازمنش ، بیاد آید
شد حامله هر ذره ، از تابش روی او
هز ذره ازآن لذت ، صد ذره ، همی زاید
البته به همان اندازه که خورشید یا آفتاب، مهراست ، آب وآفتاب آبکی ، اصل بینش نیزهستند. مهر و بینش درفرهنگ ایران ، متضاد باهم نبودند .
رفیق خضر ِ خردشو ، بسوی  چشمه حیوان
که تا چو « چشمه خورشید روز» ، نورفشانی
ذره ، تخم است ، و پرتوآفتاب، جوی آبیست که  ذره را آبیاری میکند، و میافروزد و به « وشتن = رقصیدن» میآورد .
ساقیا آن لطف کو ؟ کان روز  همچون آفتاب
نور رقص انگیز را ، بر ذرّ ها میریختی
ازاینرونیز،آفتاب یا خورشید ، سرچشمه « مهر» است . این تصویر، بکلی با تصویر بعدی که خورشید ، شیر درّنده و تیغ برّنده است ، فرق دارد . مقصد از تغییردادن ِ تصویر خورشید در اذهان ، تغییر دادن « تئوری حکومت » بود . البته مقتدران ، نمیتوانستند به پدیده « مهر به مردم، و مهرمردم به آنها » کاملا درظاهر، پشت پا بزنند ، ازاین رو نیازبه تئوری داشتند که نهفته ، حقانیت ِکاربرد قساوت وخونریزی وکشتن( بریدن تیع و درندگی شمشیر) میداد . « روشنی زاده ازآب ومهررا» که درهنوز نیز در« جام جم » اثرش باقیمانده ، تبدیل به « نوربرّنده ، به تیغ نور » کردند .  ازاین پس ، مهر حکومت و حاکم ، درشمشیربرنده اش هست که پیدایش می یابد . حاکم و آمرو مقتدر، در درندگی ، مهرمیورزد . با شمشیر، میتوان « مهر» ، به معنای « پیمان تابعیت » آورد . اطاعت بر اساس تهدید با زور، بر پایه « میثاق وعهد و پیمان و قرارداد » ، حقانیت پیدا میکند . بدینسان، تئوری حاکمیت – تابعیت ، با این خدا که هنوز خود را خدای مهر میخواند ، بوجود میآید . البته اصطلاح ِ« مهر» ، بکار برده میشود ، ولی معنا و محتوایش ، واژگونه ساخته شده است . همه واژه های مقدس ، دچارهمین فاجعه میشوند و شده اند و خواهند شد . چنانکه واژه « دین » ، چنان امروزه درادیان ابراهیمی ، قلب ساخته شده است ، که کسی معنای اصلی را باورهم نمیکند.  نوراین خدای مهر، در بریدن ، حق را از باطل و همزمان با آن ، موءمن را ازکافر، جدا میکند. شناخت حقیقت و داد ورزی ، نیاز به سختدلی دارد . دربرندگی ِ تیغ نور ، مهر، واقعیت می یابد . این اندیشه میترائیان ، که برضد فرهنگ ایرانست ، علامت پرچم ارتشتاران بود ، چون « شاه » در اصل ، نقش « سپهبد ارتش » را داشته است . البته همین سراندیشه میترائیان، به یهوه و پدرآسمانی و الله به ارث رسید . رد پای این اندیشه که شاه ، سپهبد سپاه است ، درشاهنامه باقی مانده است . پیدایش حکومت و سلطنت از ارتشداری ، با سراندیشه حکومت برپایه« مهرایرجی» یا برپایه « صنم دلربای چنگنوازوساقی که اصل افشانندگیست »، از زمین تا آسمان تفاوت داشت . فرهنگ ایران ، چنان حکومتی وچنان تئوری ازحکومت را که اززمینه ارتشی و سپاهی پیدایش یافته بود ، و حقانیت به چنان حکومت میداد ،  نمی پسندید ، و آنرا « چنگ واژگونه زنی »، یا به اصطلاح اسلامی ، «خدعه و مکر» میشمرد، که برضد گوهر خدای ایرانست که در شاهنامه این ضدیت گوهری ، در داستان سیامک و ایرج ، عبارت بندی میشود . حکومت و حاکمیت ، نباید « چنگ وارونه » بزند ، ویا مکرو خدعه و تزویرکند، و به « حکمت » کار کند . فرهنگ سیاسی ایران ، برضد « حکومتی » است که بر« حکمت » بنا میشود. فرهنگ ایران ، برضد الهی است که «حکیم » است ، و برپایه حکمتش ، ُحکم میکند و امرونهی میکند . حکمت ومصلحت ، « شـرّ» را وسیله رسیدن به « خـیـر» میدانند . غایت خیر، به کاربرد « وسیله شرّ» ، حقانیت میدهد . فرهنگ سیاسی ایران ،  حکومت را که درعربی، برپایه این « حکمت = رسیدن به خیر از راه شرّ » ، بنا میشود ، رد و طرد میکند . البته دراین نوشتجات ، اصطلاح « حکومت » بناچار بکار برده میشود .  
در برّندگی تیغ وشمشیر، و درُندگی شیر، ودر خدعه ومکر و حکمت ومصلحت ( که دراصطلاح –عقل - ، پیکر می یابد ) ، به هیچ روی، مهر، نیست ( تفاوت مفهوم خرد با عقل ) . این کار، واژگونه سازی فرهنگ ایرانست . این بود که پرتو آفتاب ، درفرهنگ ایران ، تابش آب بود ، « روشنی » ازآب بود .دراشعارمولوی، پرتو خورشید، جوی آب شمرده میشود . این تشبیه شاعرانه نیست ، بلکه گرفته ازتصاویر ِاسطوره های ایرانست . خوارزمیها به آفتاب ، « روجن» میگفته اند که همان « روشن » ما باشد .  « آب »، به همه افشره ها و شیره ها و جوهر جانها گفته میشد، که هم اصل آمیزش ، یعنی مهراست، وهم اصل « بینش و روشنی »است .  وازآنجا که « مهر و زیبائی » دو پدیده جدا ناپذیر ازهمند ، بنا براین خورشید ، سرچشمه زیبائی و مهربا هم بود .
اندکی ژرفیابی در پدیده « زیبائی » درفرهنگ ایران ، مارا با اینکه چرا ، صنم = خورشید = زون = جهان افروز= افروز ، زیباست ، آشنا میسازد . « زیبائی » ، یکی ازصفتهای متعدد خدا نیست، بلکه « اصل نخستین گوهراو» هست . کشش زیبائی ، استوار بر « همگوهروهمسرشت بودن خدا وانسان» است . زیبائی ، گوهر و مغز و میان هستی انسان را تکان میدهد . ازاین رو، پیوند خدا و انسان ، پیوند زیبائی وعشق است . خدا ، برای آنکه زیباست ، وچون بُن وفطرت ِ انسان ، هم زیبا و « زیبائی دوست » است ، نیازی به « اعمال قدرت و قهرو تهدید و ارهاب و انذار، و نیازی به  ایمان برپایه میثاق وبستن عهد با خدا درآغاز » نیست . ازاینرو ، « جمال » که صفت« الله» شمرده میشود ، فرق کلی با پدیده « زیبا ، یا سریره » دارد . جمال، صفت الله هست ، ولی گوهر الله را علم وقدرت مطلق معین میسازد .  این تغییر گرانیگاه ، در غزلیات حافظ یا مولوی یا عطار ، که چندان به چشم نمی افتد ، تغییر کامل دادن به تصویرالله است .« الله » ، گرانیگاه قرآنی و اسلامیش را نا آگاهانه از دست میدهد ، و تصویر خدای ایران ، که « صنم سریره » هست ، جای اورا بدون سروصدا، ُپرمیکند .
دراوستا ،« سریره» ، به معنای زیباست. صفت جمشید که درفرهنگ سیمرغی ،« نخستین انسان» بوده است، سریره است ، که به « جمشید زیبا» برگردانیده میشود . چنین اصطلاحی ، به معنای آن بوده است که « انسان، زیباست » . هنگامی ، انسان ، زیبا (= سریره = سیمرغ = صنم ) شد ، هرانسانی به زیبائی ، یا« صنم نهفته درانسانهای دیگر»، یا « صنم نهفته درخود » ، مهرمیورزد . در گستره مفاهیم « زیبائی ومهر» ، بند و عبد و عبودیت نیست . خدا درفرهنگ ایران ، بندگان و عباد ندارد . کسی هم عبد خدا نیست که خدا و رسولان و خلفاء و ولی امرهای اورا عبودیت کند . کسیکه میخواهد به « بندگان ِخدا مهربورزد » ، دشمن خدا و مردم ، واصل کین ورزی است، چون خدا ، دربُن هرانسانی هست . عبد کردن انسان، برترین ستم است. انسان، بنده خداهم نیست . انسان ، زیباست ، یعنی « انسان ، فرزند خدا هست » و « صنم ، یا اصل زیبائی در هرانسانی هست » . درفضای اسلامی ، میتوان به موءمنان ، « رحم و شفقت» و « محبت » و « اخوت ایمانی » کرد ، ولی نمیتوان « مهرورزید » . محبت و رحم و شفقت را نمیتوان به « مهر » ترجمه کرد . الله ، عبد و بنده دارد . مردمان ، عباد و بندگان اوهستند. ولی انسان برای خدای ایران ، عبد و بنده او نیست ، بلکه « امتداد اوست» ، « فرزند گوهری اوست » ، « روئیده از اوست » . در مهر ورزیدن ، خدا و انسان، رابطه « تعظیمی » با یکدیگر ندارند ، بلکه رابطه « برابری» باهم دارند. درهم ریختن این اصطلاحات، خدعه است .
 سریره ، یا « زیبا »، نام سیمرغ یا ارتافرورد یا فروردین بوده است . جمشید سریره ، به معنای « جمشید فرزند سیمرغ » است. اینهمانی سیمرغ یا صنم ، با « زیبائی » ، بیان آنست که خدا ، درخیال ایرانی ، چون سرچشمه زیبائیست ، دل همه را می برد . خدا ، اصل کشش است، نه اصل قدرت و دادن امرو نهی. انسان، درگوهرش ، زیبائی دوست و عاشق حسن است ، و خدا ، بی نیاز از زورورزی و تهدید و ارهاب و انذاراست . برترین پیوند میان خدا وانسان، پیوند مهرو زیبائی است .
صد معدن دانائی، مجنون شد و سودائی
کان « خوبی و زیبائی » ، بی مثل و ندید آمد
« صنما » گر زخط و خال تو ، فرمان آرند
فرمان ازخط وخال،کششی است که زیبائی بر« زیبادوست» دارد.
این دل خسته مجروح مرا ، جان آرند
بت پرستان ، رخ خورشید ترا گر بینند
برقد وقامت زیبای تو ، ایمان آرند
شمّه ای گرزتو ، درعالم علوی برسد
قدسیان ، رقص برین گنبد گردان آرند
چون چهره نمود آن بت زیبا    ماه ازسوی چرخ ، بت پرست آمد
ذرات جهان ، به عشق آن خورشید
رقصان ، زعدم بسوی هست آمد
سریره و « سری » ، دراوستا به معنای « زیبا» است . ولی این نام را به « گل بوستان افروز» هم میدهند ، که معرب شده و به شکل « صریره » نوشته میشود . علت هم آنست که سیمرغ یا فروردین یا ارتافرورد ، اینهمانی با روز نوزدهم( 19) دارد که روزخودِ « سریره » هست . سیمرغ ، گل همیشه افروخته است. این، همان معنای « سیمرغ گسترده پر» را دارد . سیمرغ ، نه تنها خودش ، گل افروخته هست ، بلکه همه بوستان را میافروزد .ازاین رو آنرا « زینة الریاحیین » نیز مینامیدند . سیمرغ ، بوستان را « میافروزد » . پدیده « زیبائی » ، با ویژگی « افروزندگی » سیمرغ ، اینهمانی دارد .  سیمرغ یا ارتا فرورد ، نه تنها « بوستان افروز» است ، بلکه با بهمن ، هردو، « آتش فروز، یا آتش افروز» هم هستند . و در آثارالباقیه ، میآید که این روز را سغدیها ، فروذ ( = فروز) و خوارزمیها « روجن » که روشن باشد مینامیده اند . دو واژه « روج » و « روژ» درکردی به معنای « آفتاب» هستند . پس سیمرغ ، هم بوستان افروز، وهم آتش افروز، و هم بطورخالص ، « افروز» است ، و به علت همین ویژگی ، « زیبا » ست . آنچه « میافروزد» ، « زیبا میسازد» . « آب » که نام آفتاب ( آف درسغدی) هم بوده است ، وقتی با « تخم = ذرّه » ، با هرجانی ، با هرانسانی در تابیدن آمیخت ، آنگاه تخم را میافروزد وروشن و زیبا میکند . « آتش افروز»، یا افروز، به معنای « شکوفا کننده تخمها ، پرورنده نطفه و جنین درشکمها و زایاننده » و« فرا رویانیدن گوهرجان» بوده است . درواقع « فرَ ورد » که پسوند « ارتا فرورد » است ، به معنای « فرا روئیئن ، و فرا رویاننده است . به سخنی دیگر ، «افروختن » ، هم معنا با « فرورد = فروهر» است .  ازاین رو دساتیر، واژه « فروزه » را به معنای « صفت » بکار برده است . ازدید فرهنگ ایران ، « صفت هرچیزی » ، « فروزه » آن چیزاست . فروزه ، همان معنای « فنومن » را درغرب دارد . آنچه پیدایش می یابد ، گسترش گوهر خودآن چیزاست . اینست که خدایان ایران ، همه با گلها وخوشه ها ، اینهمانی داده میشوند .
همچو« گل »، ناف تو برخنده بریدست خدا
لیک امروز مها ، نوع دگر می خندی
 خدای هر روزی ، گل شدن وخوشه شدن بُن جهان، درآن روز است . نام خود سیمرغ ، گلچهره ، گلشهر، گل کامکار، گلشاه ... است . شکفتن و زادن و گشوده وبازشدن هرجانی ، خندان شدن آنست . بُن جهان ( بهمن) ، غنچه ایست که گل میشود ، خدا میشود ، ترانه و دستان میشود وگیتی و زمان میشود . خدا ، یا بن هستی ( بهمن وهما ) ، درگیتی ودرزمان میشکوفند ، و شکوفه وگل وخوشه میشوند . گیتی و همه جانها ، « خنده خدا » هستند . خدا، درگیتی ، میخندد . آب یا آفتاب ، تخم جانها را میافروزد و ُگل وجود همه را خندان میکند، و طراوت و لطافت و تازگی می بخشد . آب ، پیوند مستقیم با زیبائی دارد . خندان شدن ازآب یا ازچشمه خورشید ( آفتاب) ، زیباشدن است . مولوی گوید :
ای آب حیات ، چون رسیدی       شد آتش و خاک وباد ، خندان
واژه « سره sera+ سرسته sereste» که همریشه با واژه « سری و سریره »  دراوستاست ، که به معنائی زیبائیست ،   به معنای « خندیدن و تبسم » ، در گویشهای گوناگون ایران باقی مانده است . در هرزندی ( یحیی ذکاء ) سرستهsereste  به معنای خندیدن است . در لنکرانی  سره  sera به معنای تبسم ، و سرودینیه    seruvniyeبه معنای خنداندن است .   افروختن گل، معنای خندان شدن وشادشدن داشته است، و همین شادشدن و خندیدن ، زیبائی  بوده است ، آنکه میخندد ، زیباست. خنده وشادی ، زیبائیست.
چو بشنید برزوی آواز اوی
چو گلبرگ ، بفروخت ازراز، اوی
چو بشنید افراسیاب این ازوی
برافروخت چون گل زشادیش روی
آنچه لبریزاززندگی و خوشی ( فردوسی )
کافروخته روی بود و پدرام    پاکیزه نهاد و نازک اندام  نظامی
خدا ، زیباست ، چون میخندد . گوهرانسان، زیباست ، چون میخندد .درفرهنگ ایران ، زیبائی ، بیان لبریزی زندگی و خوشی و شادی جان درگیتی بوده است .  ازاین رو درکردی ، « جوان » ، به معنای زیبا ، و« جوانی» ، به معنای زیبائیست . چونکه « جوان » ، همان واژه « ژی + وان درسغدی » است ، که به معنای « دارنده زندگی» است . یا آنکه درکردی به زیبا ، «خوشیک» یا «خوشکوک» گفته میشود . درهرزندی به زنده ، «خوش» گفته میشود . زنده ، خوشست ، طبعا ، زیباست .هرچه شاد وخوش و خرّم و لبریزاز زندگیست ( گل وشکوفه وخوشه ، بیان این غنا هستند ) ، زیباست. خود واژه « زیبا » نیز که دارای پیشوند « زی » هست ، به همین تجربه بنیادی بازمیگردد .
ازاین رو نام دیگر گل بوستان افروز ، حی العالم ،  و« همیشه جوان» و «همیشک جوان »است ، چون بوستان افروز ، گیاه پیوسته سبز است . پس صنم یا سیمرغ ، همیشه زیبا ، همیشه خندان است . خشم ، عبوس بودن و زشتی است .  این پیوند آب و تخم ( آفتاب و ذره ) است که همه جانها را رقصان وشاد و آبستن میکند . درنوروزنامه خیام ، رد پای یک نکته لطیف، باقی مانده است . درباره ، کیومرث که دراصل « گیامرتن و گیاه مردم ومهرگیاه » بوده است میآید که « و کیومرث .... گل و بنفشه و نرگس و نیلوفر ومانند این در بوستان آورد ... » . به عبارت دیگر، ازبُن جان و انسان و زمان ( گیاه مردم ) ، ُگل، درجهان پدید میآید .  این تخم ِ « مردم گیاه » ، درشکفتن و افروختن ، ُگل میشود . خدا، درانسان( درجم وجما ) ُگل میکند، ُگل میشود. ازاین رو بود که « شاه اسپرم » ، همان بُن مردم گیاه ، و جم اسپرم ، ُگل روئیده از مردم گیاه بود . پیوند این اندیشه ها دراین تصویر، در کردی در واژه های  سوره تاو =  آفتاب گرم  ،   سوراو = گل بوستان افروز+ سرخاب ،  و واژه  سور= مهمانی و توده گندم درخرمن ، و  سورانه ، جشن و سورخرمن برداری  باقی مانده است .اینست که آفتاب ، یا صنم ، سرچشمه زیبائی ومهروبینش شمرده میشد . اگر دقت شود ، دیده میشود که پدیده زیبائی آفتاب یا صنم ، به همان « اصل خویشتن افشانی » بازمیگردد . چون لبریزی از زندگی و خنده وشادی وخوشی ، همه، روند افشاندن گوهر خود است . خدا میخندد ، چون درگیتی، درجانها ، خود را میافشاند . خدا درگیتی و در زمان شدن ، شاد میشود . نثاروافشاندن خود ، ازخود گذشتن یا قربانی نیست، بلکه شادیست.
پیوند « زیبائی و مهر» ، گوهر خدای ایران است که بنامهای : صنم(= سَن = سین= سئنا)  ،  زون  ، ایرج ،  گلچهره  ، گلشاه ، فرّخ ، پیروز، سیمرغ ، هما ،  ققنوس ،  سیامک ،  خرّمشاه ، فروز، آتش فروز ... نامیده میشده است .
صـنـم ، همان« سـنم » و « سن» میباشد . افزودن ِ«پسوند» میم ، در زبانهای ایرانی ، متداول بوده است ، چناکه آب ، « اپم » هم نوشته میشده است ، اشه ، « اشم» میشده است+ بغ ، « بقم» گردیده است . در برهان قاطع ،  « سن » ، هم به پیچه  یا عشقه یا اشق پیچان گفته میشود، و هم  به « نیزه » . « نیزه » تحریف واژه اصلی « نی چه » هست . سن، نای است . در سانسکریت هم به معنای « نای توخالی » هست . کانا وکانیا ، به نی و به دوشیزه یا دختر هردو گفته میشده است . به دختروزن ، نای گفته میشد ، چون اصل زایش بود، و زایش ، برابر با « سرودن نای »، یعنی « جشن = یس + نا » نهاده میشد . ازاین رو به سیمرغ ، « سن»  گفته میشد ، چون نای اصلی ونخستین نای است ، که جهان و انسان ازآن پیدایش مییابد  معنای دوم « سن »، پیچه است، که نماد وبیان « عشق » است و پیچه، سن ، مهربانک ، و «اشق پیچان » ولبلاب ( لاو+ لاو) نیزنامیده میشود . پس سن یا « صنم » ، سرچشمه آفرینش،وسرچشمه موسیقی، وسرچشمه جشن وسرچشمه عشق یا مهر است .« َعشق » عربی ، معرب همان « اشک » است که دراصل معنای « اشه » یا « شیره چسباننده » را دارد .
ایرج ، درشاهنامه « نخستین شاه ایران » میباشد . این به معنای آنست که ایرج یا ارتا یا صنم یا مهر ، بُن حکومتگری و شاهی درایرانست . به سخنی دیگر، ایرانی میخواست که درایران ، حکومت ، فقط برشالوده « مهر»  باشد ، ومیدانست که این یک « َشـطـح » یا « پارادکس paradox»  هست . چگونه از حکومت، که گوهرش قدرت است ،  میتوان قدرت را حذف کرد ؟ فرهنگ ایران، میدانست که به همین علت ، این سراندیشه ، همیشه شکست میخورد ، ولی همشه نیز رستاخیزمی یابد، و این سراندیشه ، برغم همه شکست ها ،همیشه « بُن حکومت » خواهد ماند ، و ازهرحکومتی که برپایه قهروتهدید و جان آزاری و خرد آزاری است ، سرپیچی خواهد کرد، تا به این آرزوی بنیادی خود برسد . کسی « پیروز» میشود ، که هیچ شکستی ، اورا از نوزائی و نوشوی باز نمیدارد. به همین علت، نام سیمرغ یا هما ، پیروز، فیروز بود . هرحکومتی، دراثر« قدرتگرائی نهانیش » ، ویرانگرو نفی کننده آرمان ایرانی از حکومت هست . هرحکومتی، ضد آرمان ایرانی ازحکومت است. هرحکومتی درایران ، تا ایرجی= صنمی= سیمرغی نیست ، غاضب حق ملت است، چه سلطنتی باشد ، چه اسلامی باشد چه خلافتی یا ولایت فقیهی باشد، چه مهدی بیاید و حکومت کند ، چه بنام جمهوری ،  حکومت استبدادی برپاشود  . درشاهنامه ، صنم ، چهره حکومتی و سیاسی خود را در پیکر« ایرج » پدیدارمیسازد ، ولی در غزلیات مولوی ، « اصل ِ زیبائی» است که خدای دلها وضمیرها و روانهای مردمانست . در غزلیات مولوی ، صنم ، اصل زیبائی ومهرو بینش  درمیان ، یا در بُن خود هرانسانی میگردد . هرانسانی باید این« صنم درونی خودش » را ببوسد ، تا به آزادی و بینش برسد و رستگارشود.
بوسه بده خویش را ، ای صنم سیم تن
ای به خطا ، تو مجوی ، خویشتن اندرختن
گر به بر اندرکشی ، سیمبری چون تو ، کو ؟
بوسه جان بایدت ، بر دهن خویش زن
بهرجمال تو است ، جندره حوریان
عکس رخ خوب تست ، خوبی هر مرد وزن
این «خویشتن بوسی » ، که بوسیدن صنم خود، در درون و بُن خود است ، این « کشف زیبائی یا خدا یا صنم یا ایرج ، دربُن خود و زایانیدن این زیبائی » ، معنای « دین » ، درفرهنگ ایران بوده است، که « اصل زیبائی» شمرده میشده است . « دین » که دراوستا « د َئه + نا » باشد ، به معنای « نای زاینده » « نای نوآور» ، « نای بخشنده وافشاننده » ، « نای اندیشنده »  است . دین ، اصل زایندگی بینش و نوآوری و ایثار است . زیبائی ، توانائی به زایش بینش ، توانائی به تازه کنی و نو آوری و توانائی به افشانندگی و ایثارهست . چرا هم خدا ، نای است و هم گوهر انسان ، نای است ؟  به عبارت دیگر ، چرا هم خدا ، صنم ( سن ) است و هم انسان صنم ( سن = نای + عشق ، دین = دئنا ) است. هنوزهم بسیاری اززبانهای ایرانی ، به « من » ، « از» میگویند که دراصل « ئوز» بوده است که نای باشد . ازاینگذشته درپهلوی ، به صنم هم ،« ئوز دِس » گفته میشده است . چرا ، خدا و انسان، هردو صنمند ؟ پاسخ  به این چرا ، بزودی روشن میشود .
 مهرورزیدن به اصل زیبائی، که در درون هرانسانی نیر هست ، برتراز« ایمان» ، به معنای ادیان نوریست . ازاینروست که برای مولوی ، « ایمان » ، معنای اسلامی یا مسیحی یا یهودی را ندارد. هرچند «صنم » نزد مولوی ، چهره حکومتی و سیاسی خود را بندرت مینماید ، ولی این پیوند ، نا گفته و نهفته  باقی میماند . خاموشی ، دلیل نابودی نیست. بازاندیشی عرفان از ریشه های فرهنگ ایران ، برای باز زائی عرفان ، برترین « بایست » است . اکنون نوبت آن رسیده است که عرفان ، ریشه های فرهنگ ایران را ازنو درخود بیابد، و ازآن آگاهانه ، یاد آورد ، و خود را از انحرافاتی که درقالبهای اسلامی یافته ، پاکسازی کند .
فرهنگ ایران ، راه ادیان ابراهیمی را نرفت که خدا را ، اوج بینش ونیکی وزیبائی وغنا و .... میکنند، تا انسان، قعر گناهکاری و زشتی و فقرو .... باشد ، تا به خدا ، محتاج باشد ، و ازاو بینش و نیکی و زیبائی را گدائی کند . فرهنگ ایران ، خدا را ، تنها زیبا ، تنها نیک ، تنها بزرگی ، تنها خردمند وخرد ، تنها بیننده نکرد، تا انسان را کاملا تهی از زیبائی و نیکی و بزرگی و خردمندی و بینش بکند . فرهنگ ایران ، این راه را نپیمود که خدا را « تنها سرچشمه »  بکند، و انسان را به کل از سرچشمگی بخشکاند ، تا انسان ، راه چاره ای جز « عبودیت و عجزمحض »  نداشته باشد . فرهنگ ایران ، از رفتن چنین راهی سرپیچید ،  تا خدا را « سرچشمه مهر » کند، و انسان را خالی ازمهر  ، تا برای بهره مندی ازمهر، دست گدائی بسوی او درازکند .   درواقع ، انسان ، هرچه خویشتن داشت ، به خدا نداد ، تا خود را ، فقیر و جاهل و ظالم و گناهکاروگمراه کند ، تا بدین وسیله ،  خدارا منحصر بفرد ، غنی و عالم و پاک و نیک و زیبا کند . 
بلکه فرهنگ ایران ، راهی دیگر را پیمود. فرهنگ ایران ، خدارا مجموعه زیبائیها ی خود انسانها ، خدا را مجموعه تو انگریهای همه انسانها ، خدا را مجموعه  دانائیهاو خردهای خود انسانها ، خدا را، مجموعه مهرهای گوناگون خود انسانها ، مجموعه نثارگریهای خود انسانها و نیکی های خود انسانها دانست . در خدایان ایران بودند که  زیبائیهای انسانها ، نیکیهای انسانها ، مهرهای انسانها ، خردهای انسانها باهم میآمیختند و یک « اصل » میشدند .  خدایان ایران ، بیشتر«یک اصل» ، وکمتر«یک شخص» بودند . همچنین برعکس تئوری فویرباخ ، خدایان ایران ، آرمانها و ایده آلهای انسانها نبودند ، بلکه مجموعه نیکی ها ومهرها و بزرگیها و نیرومندیها و دانائیهای خود انسانها بودند . ازانیگذشته ، خدا درانسان ، میتوانست به اوج تعالیش برسد .
انسان، به هیچ روی ، به آموزه و بینش متعالی خدا که بوسیله برگزیده اش فرستاده بود ، ایمان نمیآورد ، چون نیازمند آن بود . انسان ، نیازمند راهبری خدا هم نبود . بلکه  در هرانسانی ، دینی یا صنمی ( سن = نای آفریننده = دائنا ) بود که درخدا ، با دین های دیگر، با صنم های دیگر، میآمیخت، و یک دین ویک صنم ( نای بزرگ = لوخنا ، کرنا ... ) میشد . خدا و یا صنم ، « جمع تنوعات ادیان انسان، یا صنم های انسانها » ، خدا ویاصنم ، « طیف ِمهرها ، رنگین کمان زیبائی های صنم ، همچند همه زیبایان » مهر و زیبائی بود . انسان ، موءمن نمیشد ، چون درایمان ، خود را بی خود ( بی اصالت = بی خود زائی ) میسازد ، گدا و نیازمند و عبد و محکوم و تابع میسازد .  بلکه این همه خودها بودند که باهم جمع میشدند و درمهرورزی به همدیگر ، خدا یا « اصل خود زائی » میشدند .  انسان ایرانی ، نیاز به ایمان نداشت ، چون سرچشمه زایش بینش( دائنا = دین = صنم ) بود .  در فرهنگ ایران، انسان به خدا ، مهر نمی ورزید ، بلکه مهر هرانسانی به انسانی دیگر، مهر هرانسانی به جفتش ، مهر هرانسانی به مادروپدرش ، مهر هرانسانی به آموزگارش ، به همسایه اش ، به دوستان و نزدیکانش ، به جامعه های و اقوام و قشرها و طبقات دیگر، به زمین و آسمان و .... باهم ، خدای مهر میشد . همه زیبائیهای نهفته در«صنم نهفته درانسانها » ، درمهرورزی به هم ، دریک صنم ، دریک سیمرع ، پدیدارمیشد . صنم ، نمایش اجتماع رنگین کمان زیبائیها ومهرهای انسانها بود . چنین صنمی ، حقانیت به حکومت کردن درایران را داشت . ازاین رو ، ایرج ، درشاهنامه ، نخستین شاه ایران ، شمرده میشود . « ایرج » ، بُن حکومترانی میگردد . از روزی که فرهنگ ایران ، چنین سراندیشه ای را بنیاد گذاشته است ، حکومتها وقدرتها وقدرتمندان ، دچارسرنوشتی فاجعه آمیزشده اند ، چون ایرانی ، هرحکومتی را که ایرجی = صنمی نباشد ، غاصب میداند .  این اندیشه ، سپس در تصویر « صاحب الزمان » بازتاب شده است . ادعای اینکه فقط صاحب الزمان ، حق به حکومت دارد ، نه کسی دیگر، وام گرفتن فرهنگ ایران ، و چسبانیدن زورکی آن به تشیع بود . « صاحب الزمان » ، به معنای « بهرام » است ، و هیچ ربطی به « فرزند امام یازدهم» ندارد . «صاحب» به معنای « دوست » است، و« زمان» ، زنخدا رام است که معشوقه ازلی بهرام است . بهرام فیروز ، دوست« رام »است . مسئله همان « مهرگیاه » است که نام دیگرش « بهروج الصنم = بهروز ِ صنم » و نام دیگرش « مهر» است . بهرام و رام که «نای به » است ، ازهم جداناپذیرند ، چون « بُن مهر» هستند.  اینکه تنها صاحب الزمان ، حقانیت حکومت کردن دارد ، به معنای آنست که فقط « مهر= عشق » ، اصل حکومت است ، واین نافی حکومت اسلام دراین هزاروچهارصدسالست . این به معنای آنست که اسلام ، هزاروچهارصدسال ، قدرت را درایران ، غصب کرده است . 
 


منابع :


دانلود پایان نامه,خرید پایان نامه,فروش پایان نامه,پایان نامه,آرشیو پایان نامه,پایان نامه عمران,پایان نامه روانشناسی,

پایان نامه حقوق,پایان نامه اقتصاد,پایان نامه برق,پایان نامه معدن, پایان نامه کارشناسی ,پایان نامه صنایع,پایان نامه علوم سیاسی ، پایان نامه کاردانی

طراحی سایت : سایت سازان