میهن داکیومنت                میهن داکیومنت                      میهن داکیومنت              میهن داکیومنت

مرکز دانلود پایان نامه ، پروژه ، روش تحقیق ، مقاله 


میهن داک - میهن داکیومنت

مقاله فلسفه بودن حكومت اسلامي


کد محصول : 10001532 نوع فایل : word تعداد صفحات : 42 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 205

فهرست مطالب و صفحات نخست


 فلسفه بودن حكومت اسلامي

 لزوم‌ تشكيل‌ حكومت‌ اسلام‌ و تهيّة‌ مقدّمات‌ آن‌
أعوذ بالله‌ من‌ الشّيطان‌ الرّجيم‌
بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌
و صلّي‌ الله‌ علي‌ محمّد و آله‌ الطّاهرين
‌و لعنة‌ الله‌ علي‌ أعدائهم‌ أجمعين‌
  مطالبي‌ كه‌ امروز خدمت‌ آقايان‌ عرض‌ مي‌كنم‌ ، مطالبي‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از آن‌ تازگي‌ ندارد و كراراً به‌ نحو پراكنده‌ و منتشر عرض‌ شده‌ و حالا بمقداري‌ كه‌ خداوند توفيق‌ بدهد امروز به‌ نحو دسته‌جمعي‌ و مجموعه‌اي‌ عرض‌ مي‌كنيم‌ و تتّمة‌ آنرا به‌ جلسات‌ بعد موكول‌ مي‌نمائيم‌ ، تا روح‌ و سرّ اين‌ مطالب‌ روشن‌ شود .
 اصل‌ مطلب‌ در بارة‌ ولايت‌ شرعي‌ است‌ كه‌ خداوند عليّ أعلي‌ زندگي‌ ما را كه‌ روي‌ زمين‌ قرار داده‌ است‌ مهمل‌ قرار نداده‌ ، بلكه‌ مي‌خواهد ما را بر يك‌ اساس‌ و مَشي‌ صحيح‌ و بر يك‌ نحو خاصّي‌ حركت‌ بدهد كه‌ آن‌ صراط‌ مستقيم‌ بسوي‌ خداست‌. و طبعاً اين‌ معنا بسيار دقيق‌ و لطيف‌ و عميق‌ است‌ كه‌ انسان‌ آن‌ صراط‌ مستقيم‌ را پيدا كند ؛ چون‌ صراط‌ مستقيم‌ واحد است‌ ، و أدقّ من‌ الشَّعر و أحَدُّ من‌ السَّيف‌ ، از مو باريكتر و از شمشير تيزتر .
 انسان‌ بايد طوري‌ در دنيا زندگي‌ كند كه‌ هر لحظه‌اي‌ كه‌ مي‌خواهد بميرد ، با حجّت‌ بميرد ، و با قلب‌ محكم‌ بميرد و متزلزل‌ نباشد ؛ و آنچه‌ را كه‌ خداوند عالم‌ و أرواح‌ طيّبه‌ و نفوس‌ زكيّه‌ از انسان‌ توقّع‌ دارند ، به‌ اندازة‌ قدرت‌ و سعة‌ خودش‌ انجام‌ داده‌ باشد .
دوران‌ تاريك‌ ستم‌ شاهي
 من‌ بخصوصه‌ از زمان‌ كوچكي‌ در همين‌ همّ و غمّ بودم‌ ؛ حتّي‌ يادم‌ مي‌آيد وقتي‌ كوچك‌ بودم‌ بخصوص‌ آن‌ سالهائي‌ كه‌ سنّم‌ بين‌ شش‌ سال‌ و هفت‌ سال‌ بود ، مرحوم‌ پدر ما رحمة‌ الله‌ عليه‌ در طهران‌ مجالسي‌ داشتند و در مسجدي‌ إقامة‌ نماز مي‌كردند ،تااينكه‌ كم‌كم‌ قضيّة‌ كشف‌ حجاب‌ پيش‌ آمد و مجالس‌ عزاداري‌ و وعظ‌ در طهران‌ و سائر جاها ممنوع‌ شد . و از همان‌ كوچكي‌ پدر ما دست‌ ما را مي‌گرفت‌ ، و در اين‌ مجالس‌ با خودش‌ مي‌برد .

كشف‌ حجاب‌
 از همان‌ كوچكي‌ اين‌ فكر در ذهنِ ما بود كه‌ آخر يعني‌ چه‌ ؟ مثلاً پدر ما يك‌ آدمي‌ است‌ كه‌ ما او را ديده‌ايم‌ و شناخته‌ايم‌ ، بر نهج‌ خودش‌ است‌ ، حرفش‌ درست‌ است‌ و صحيح‌ ؛ آخر اين‌ دستگاه‌ چرا با اينها مخالفت‌ مي‌كند ؟ چرا كلاههاي‌ معمولي‌ و محلّي‌ را از سر مردم‌ بر مي‌دارند ؟ و كلاه‌ شاپو بر سر مردم‌ مي‌گذارند ؟ چرا كشف‌ حجاب‌ مي‌كنند ؟ پاسبانها چرا زنها را با لگد مي‌كوبند و چادر را از سرشان‌ مي‌كشند و پاره‌ مي‌كنند ؟
 اين‌ فكر همينطور در ذهن‌ ما بود ، و خلاصه‌ در باطن‌ به‌ اينها لعن‌ مي‌فرستاديم‌ كه‌ آخر اين‌ چه‌ زندگي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را با سر نيزه‌ مجبور كنند و بگويند چادرت‌ را بردار ! يا لباست‌ را كوتاه‌ كن‌ ! يا ريشت‌ را بزن‌ ! يا حتماً بايد كلاه‌ شاپو سرت‌ بگذاري‌ !
 در آنوقت‌ همة‌ مردم‌ مجبور بودند كلاه‌ شاپو سرشان‌ بگذارند ؛ و هر كس‌ شاپو سرش‌ نمي‌گذاشت‌ أعمّ از كاسب‌ و عمله‌ و بنّا ، او را مي‌بردند كلانتري‌ و حبس‌ مي‌كردند و شلاّق‌ مي‌زدند و شكنجه‌ مي‌دادند ، و اين‌ وضع‌ خيلي‌ عجيبي‌ بود .
  بله‌ ، تا آنكه‌ كشف‌ حجاب‌ عملي‌ شد ؛ كشف‌ حجاب‌ در سنة‌ 1354 هجري‌ قمري‌، تقريباً 55 سال‌ پيش‌ واقع‌ شد ؛ و وضع‌ آن‌ زمان‌ اصلاً گفتني‌ نيست‌ . آن‌ كساني‌ كه‌ ديده‌اند مي‌دانند كه‌ گفتني‌ نيست‌  و نوشتني‌ هم‌ نيست‌ . هر چه‌ انسان‌ بخواهد بنويسد مطلب‌ بالاتر است‌ . و هر چه‌ بخواهد بگويد ، نمي‌تواند آن‌ مطلب‌ را برساند .
مبارزات‌ مرحوم‌ والد مؤلّف‌
 مرحوم‌ پدر ما مقيّد بودند در ايّام‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ پس‌ از اقامه‌ جماعت‌ در مسجدشان‌ ، خودشان‌ منبر بروند و صحبت‌ كنند . در اوائل‌ زمان‌ رضاخان‌ پهلوي‌ كه‌ من‌ خيلي‌ كوچك‌ بودم‌ ، و آن‌ وقت‌ را به‌ ياد ندارم‌ (كه‌ پس‌ از ايّام‌ نهم‌ آبان‌ 1304 شمسي‌ و تاجگذاري‌ موقّت‌ بود) ايشان‌ در بالاي‌ منبر گفته‌ بودند : اي‌ مردم‌ بيدار باشيد ! خطرات‌ عجيبي‌ بسوي‌ ما در حركت‌ است‌ و پيغمبر صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمودند كه‌ : بترسيد از آن‌ زماني‌ كه‌ باد زردي‌ از طرف‌ مغرب‌ بوزد و شما صبح‌ از خواب‌ بيدار شويد و ببنيد همة‌ دين‌ و ايمانتان‌ از دست‌ رفته‌ است‌ . امروز آن‌ روز است‌ ؛ گِلادسْتُون‌ انگليسي‌ كه‌ در صد سال‌ پيش‌ قرآن‌ را برداشت‌ و بر روي‌ تريبون‌ كوفت‌ و گفت‌ : اي‌ اعيان‌ زبدة‌ انگليس‌ تا اين‌ كتاب‌ در جامعة‌ مسلمين‌ است‌ ، اطاعت‌ از ما در سرزمينهاي‌ استعماري‌ انگلستان‌ محال‌ است‌ ! بايد اين‌ قرآن‌ را از روي‌ زمين‌ برداريد !
  در منبر مطالبي‌ شبيه‌ به‌ آن‌ ايراد مي‌كنند و پيشگوئيها و پيش‌بيني‌هائي‌ را در جريان‌ واقعه‌ و حملة‌ مفاسد و استعمار مدهش‌ و موحش‌ را شرح‌ مي‌دهند، و در آخر منبر هم‌ دعا مي‌كنند به‌ افرادي‌ كه‌ بيدارند و دينشان‌ را در مشقّات‌ و مشكلات‌ حفظ‌ مي‌كنند ، و بعد نفرين‌ مي‌كنند بر دشمنان‌ آل‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ و كساني‌ كه‌ به‌ دين‌ قصد خيانت‌ دارند .
  بعد ايشان‌ مي‌آيند منزل‌ در حالي‌ كه‌ روزه‌ بودند . والدة‌ ما براي‌ ما تعريف‌ مي‌كردند كه‌ بعد از يك‌ ساعت‌ چند مأمور و پاسبان‌ به‌ منزل‌ آمدند ، و يك‌ دستوري‌ آوردند كه‌ خلاصه‌ بايد جلب‌ بشويد ، و به‌ كلانتري‌ تشريف‌ بياوريد . ايشان‌ به‌ عموي‌ ما آقا سيّد محمّد كاظم‌ اطّلاع‌ مي‌دهند كه‌ بيايند منزل‌ سرپرستي‌ كنند . و به‌ أهل‌ بيتشان‌ مي‌گويند : من‌ مي‌روم‌ جائي‌ و كاري‌ دارم‌ . ايشان‌ را مي‌برند به‌ كلانتري‌ ، و از آنجا ايشان‌ را يكسره‌ مي‌برند براي‌ نظميّه‌ در حبس‌ شمارة‌ 1 ، و يك‌ شبانه‌ روز در همان‌ سلولها ايشان‌ را حبس‌ مي‌كنند ؛ حالا نه‌ استنطاقي‌ ، نه‌ حرفي‌ ، هيچ‌ هيچ‌ ، همينطور بلا تكليف‌ و بدون‌ ارائة‌ جرم‌ .
  كم‌ كم‌ از طهران‌ سرو صدا بلند مي‌شود ، و افرادي‌ شروع‌ مي‌كنند به‌ اقدامات‌ ، از جمله‌ آية‌ الله‌ آقاي‌ ميرزا محمّد رضاي‌ شيرازي‌ فرزند مرحوم‌ آية‌ الله‌ مرحوم‌ آقا ميرزا محمّد تقي‌ شيرازي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌ كه‌ پدرش‌ استاد پدر ما بود ، تلگرافي‌ به‌ شاه‌ مي‌كند . و همچنين‌ بعضي‌ از همين‌ مردم‌ محلّ و كسانيكه‌ قدري‌ غيرت‌ ديني‌ داشتند جمع‌ مي‌شوند كه‌ همان‌ وقت‌ بروند به‌ منزل‌ شاه‌ ، و كاخ‌ را سنگباران‌ كنند ؛ كه‌ ايشان‌ را بعد از يك‌ شبانه‌ روز آزاد مي‌ كنند.
 البتّه‌ عرض‌ كردم‌ اينها در آن‌ وقتي‌ بود كه‌ من‌ خيلي‌ كوچك‌ بودم‌ كه‌ مُدرَكم‌ نيست‌ . خلاصه‌ وضع‌ اينطور بود كه‌ اگر كسي‌ مي‌گفت‌ : ملاحظة‌ دين‌ و ايمان‌ خودتان‌ را بكنيد ، اين‌ بدترين‌ جرم‌ و بالاترين‌ شورش‌ بود .
 دولت‌ بي‌حجابي‌ را رسمي‌ كرد . بعد دانشكدة‌ معقول‌ و منقول‌ را براي‌ برانداختن‌ طلاّب‌ و حوزه‌هاي‌ علميّه‌ تشكيل‌ داد ؛ و منبرها را محدود كرد و گفت‌ : هيچكس‌ حقّ منبر رفتن‌ ندارد . چون‌ همة‌ عِمامه‌ها را پاره‌ كرده‌ بودند مگر آنانكه‌ از دولت‌ اجازة‌ رسمي‌ مي‌گرفتند ؛ و بدون‌ استثناء مردم‌ را مي‌بردند به‌ كلانتري‌ و التزام‌ مي‌گرفتند كه‌ تا فلان‌ روز بايد عمامه‌ات‌ را برداري‌ يا خودشان‌ بر مي‌داشتند ، و قباها را هم‌ مي‌بريدند .
 مرحوم‌ پدر ما گفت‌ : من‌ عمامه‌ام‌ را بر نمي‌دارم‌ و اجازه‌ هم‌ نمي‌گيرم‌ ! من‌ عمامه‌اي‌ كه‌ با اجازه‌ باشد سرم‌ نمي‌گذارم‌ . در آن‌ وقت‌ علماي‌ طهران‌ بدون‌ استثناء اجازه‌ گرفتند ، آن‌ كسانيكه‌ عمامه‌ بر سر داشتند چاره‌ نداشتند ، چون‌ با اهانت‌ عمامه‌ها را بر مي‌داشتند . ايشان‌ گفت‌ : من‌ بدون‌ عمامه‌ هم‌ كار خود را مي‌كنم‌ و وظيفه‌ام‌ را انجام‌ مي‌دهم‌ . اگر عمامة‌ مرا هم‌ بردارند ، من‌ با همين‌ قبا و لبّاده‌ يك‌ شب‌ كلاه‌ سرم‌ مي‌گذارم‌ و صبح‌ تا غروب‌ در خيابانها فقط‌ راه‌ مي‌روم‌ . گفتند : خوب‌ چرا راه‌ مي‌روي‌ ؟ گفت‌ : براي‌ اينكه‌ مردم‌ مرا ببينند ! فقط‌ همين‌ تبليغ‌ من‌ است‌ ، در آن‌ وقت‌ همين‌ وظيفة‌ من‌ است‌ . و همين‌ كار را هم‌ مي‌كنم‌ .
 ايشان‌ مقيّد بود كه‌ حتماً هر سالي‌ يكبار مشرّف‌ بشوند براي‌ كربلا ، و دهة‌ عاشورا را آنجا باشند ؛ و چند سال‌ شهرباني‌ تذكره‌ و گذرنامه‌ را كه‌ مي‌خواست‌ به‌ ايشان‌ بدهد مي‌گفت‌ : لباس‌ بايد بي‌عمامه‌ باشد . و ايشان‌ مي‌گفت‌ : من‌ بي‌عمامه‌ اصلاً كربلا نمي‌روم‌ ، من‌ عكس‌ بي‌ عمامه‌ نمي‌اندازم‌ . گفتند : اگر مي‌خواهي‌ بروي‌ اين‌ است‌ . گفتند : نمي‌روم‌ ، و نرفتند كربلا تا هنگامي‌ كه‌ تمام‌ آن‌ دستگاه‌ بهم‌ خورد ، و آقايان‌ را هم‌ با عمامه‌ عكس‌ برداري‌ كردند ، و اجازه‌ دادن‌ كه‌ با عمامه‌ عكس‌ بردارند .
 در طهران‌ و شهرستانها وقتي‌ خواستند بي‌حجابي‌ را رسمي‌ كنند امر كردند كه‌ رئيس‌ هر صنفي‌ يك‌ مجلس‌ ضيافت‌ و ميهماني‌ تشكيل‌ بدهد ، و افراد آن‌ صنف‌ را دعوت‌ كند كه‌ با خانمهايشان‌ مكشّفه‌ و با كلاه‌ ( زنها هم‌ با كلاههاي‌ فرنگي‌ ) در آن‌ مجلس‌ شركت‌ كنند . اين‌ مجالس‌ خيلي‌ تشكيل‌ شد ؛ در ميان‌ ادارات‌ ، شهرباني‌ ، دادگستري‌ ، مجلس‌ ، كسبه‌ ، تجّار ، اصناف‌ ، در همة‌ شهرستانها برگزار شد .
 آنوقت‌ در طهران‌ ، براي‌ آقايان‌ علماء كه‌ اجباراً بايد مجلسي‌ تشكيل‌ دهند و آقايان‌ علما همه‌ در آن‌ مجلس‌ شركت‌ كنند ، چهار نفر را مشخّص‌ كردند كه‌ از سرشناسان‌ درجة‌ يك‌ طهران‌ بودند ؛ و اينها بايستي‌ كه‌ مجلسي‌ درست‌ كنند و علماء را با خانمهايشان‌ دعوت‌ كنند . يكي‌ از آن‌ چهار نفر پدر ما بود ، يكي‌ مرحوم‌ آية‌ الله‌  آقا شيخ‌ علي‌ مدرّس‌ ، يكي‌ مرحوم‌ آية‌ الله‌ امام‌ جمعه‌ طهران‌ ،و يكي‌ مرحوم‌ آية‌ الله‌ شريعتمدار رشتي‌ .اين‌ چهار نفر را معيّن‌ كردند كه‌ بعنوان‌ رئيس‌ ، تمام‌ علما را با خانمهايشان‌ بي‌ حجاب‌ ومكشّفه‌ ، در چهار مجلس‌ در خانه‌هاي‌ خود دعوت‌ كنند .
 و آن‌ زمان‌ غير اين‌ زمان‌ بود . و آن‌ زمان‌ حتّي‌ غير از زمان‌ اين‌ محمّد رضا هم‌ بود ؛ زمان‌ محمّد رضا شدّت‌ و فشار و مشكلات‌ خيلي‌ بالا بود ، ولي‌ حساب‌ شده‌ و كلاسيك‌ و از راه‌ بود . امّا در آن‌ زمان‌ فقط‌ فُحش‌ و قدّاره‌ و تفنگ‌ بود واگر كسي‌ اينكار را نمي‌كرد  يك‌ پاسبان‌ مي‌آمد و او را مي‌كشيد و مي‌برد ؛ اينطوري‌ بود . و خود آن‌ رضا شاه‌ بارها خودش‌ از ماشين‌ در هنگام‌ عبور از خيابانها پياده‌ مي‌شد ، و به‌ شكم‌ زنها لگد مي‌زد و چادر از سرشان‌ مي‌كشيد . بله‌ خودش‌ يك‌ همچنين‌ آدمي‌ بود .
 اگر كسي‌ مي‌خواهد درست‌ از تاريخ‌ اينها اطّلاع‌ پيدا كند ، اجمالاً تاريخي‌ دارد حسين‌ مكّي‌ به‌ نام‌ «تاريخ‌ بيست‌ سالة‌ ايران‌» در سه‌ جلد ، آن‌ وقتي‌ كه‌ بنده‌ در قم‌ بودم‌ اين‌ كتاب‌ ممنوع‌ بود . تقريباً سه‌ جلدش‌ 1500 صفحه‌ است‌ . بنده‌ آنرا از يكي‌ از آقايان‌ علماء : آية‌ الله‌ حاج‌ سيّد احمد زنجاني‌ گرفتم‌ و مطالعه‌ كردم‌ ، و به‌ ايشان‌ برگرداندم‌ . ولي‌ بعد آنرا تهيّه‌ كردم‌ و الا´ن‌ آنرا دارم‌ .
 در آن‌ طريق‌ ورود كودتائي‌ كه‌ نرمان‌ انگليسي‌ بدست‌ سيّد ضياء و رضاخان‌ كرد و همچنين‌ عواقب‌ او و پايان‌ دورة‌ احمدشاه‌ و كيفيّت‌ پيدايش‌ پهلوي‌ و رضان‌ خان‌ ، شرح‌ داده‌ شد ، كه‌ بالاخص‌ خواندن‌ زندگاني‌ احمدشاه‌ براي‌ همه‌ لازم‌ است‌ ؛ يكدوره‌ زندگاني‌ احمد شاه‌ بايد خوانده‌ شود . و همين‌ حسين‌ مكّي‌ هم‌ يك‌ كتابي‌ دارد به‌ نام‌ «زندگي‌ احمدشاه‌» كه‌ خيلي‌ مطالب‌ از آنجا بدست‌ مي‌آيد . ملك‌ الشعراء بهار هم‌ در زندگي‌ احمد شاه‌ كتابي‌ نوشته‌ است‌ .
 به‌ هر حال‌ عرض‌ شد يكي‌ از افرادي‌ كه‌ مأمور شده‌ بود آقايان‌ علما را دعوت‌ كنند ، پدر ما بود . و رئيس‌ نظميّه‌ هم‌ سرتيپ‌ محمّد خان‌ درگاهي‌ بود كه‌ او را بايد از اشرار روزگار محسوب‌ داشت‌ ؛ در شرارت‌ها و جنايت‌ها داستانهائي‌ دارد كه‌ از تصوّر بيرون‌ است‌ ، از همان‌ همپياله‌هاي‌ رضاخان‌ بود . هر كسي‌ را مي‌گرفتند مي‌بردند ، ديگر برده‌ بودند ؛ و اصلاً كسي‌ برود حبس‌ و برگردد معني‌ نداشت‌ . هر كس‌ مي‌رفت‌ ، ميرفت‌ . آنقدر افرادي‌ را گرفتند و كشتند و سرها را در انبانهاي‌ آهك‌ آبزده‌ گذاشتند و بستند ، إلي‌ ماشاءالله‌ كه‌ گفتني‌ نيست‌ .
 در آنوقت‌ پدر ما مريض‌ بود . حصبه‌ داشت‌ و در منزل‌ بستري‌ بود . يكي‌ از مأمومني‌ مسجد ايشان‌ : مسجد لاله‌زار كه‌ دُكانش‌ در خيابان‌ اسلامبول‌ بود و براي‌ نماز به‌ مسجد مي‌آمد ، ساعت‌ سازي‌ بود به‌ نام‌ سيّد عليرضا صدقي‌ نژاد . و فرد متديّني‌ بود ، ولي‌ از طرفي‌ هم‌ با همان‌ سرتيپ‌ محمّدخان‌ درگاهي‌ بمناسبت‌ همين‌ امور تعميرات‌ ساعت‌ ، سلام‌ و عليك‌ داشت‌ .
 يك‌ روز كه‌ من‌ از مدرسه‌ به‌ منزل‌ آمدم‌ ، ظهر بود ، كيفم‌ دستم‌ بود و كوچك‌ بودم‌ ، آمدم‌ در قسمت‌ بيروني‌ خدمت‌ پدرمان‌ نشستم‌ و ايشان‌ هم‌ در بستر افتاده‌ بودند ؛ ديدم‌ در زدند ، و اين‌ سيّد عليرضا صدقي‌ نژاد آمد منزل‌ و سلام‌ كرد و نشست‌ و شروع‌ كرد به‌ احوالپرسي‌ و پدر ما هم‌ افتاده‌ بود . در بين‌ احوالپرسي‌ و سخنانش‌ گفت‌ كه‌ : سرتيپ‌ محمّد خان‌ درگاهي‌ آمده‌ در دكّان‌ ما و گفته‌ كه‌ تو به‌ آقا اين‌ خبر را بده‌ كه‌ ايشان‌ هم‌ يكي‌ از چهارنفري‌ هستند كه‌ در طهران‌ معيّن‌ شده‌اند براي‌ اينكه‌ مجلس‌ تشكيل‌ بدهند . ولي‌ من‌ گفتم‌ آقا مريض‌اند ، الا´ن‌ توي‌ رختخواب‌ افتاده‌اند . سرتيپ‌ گفت‌ : ما صبر مي‌كنيم‌ تا ايشان‌ حالشان‌ خوب‌ شود ، ما صبر مي‌كنيم‌ .
 تا اين‌ جمله‌ را پدر ما شنيدند بلند شدند و در رختخواب‌ نشستند و گفتند : تو فلان‌ ... خوردي‌ گفتي‌ فلان‌ كس‌ مريض‌ است‌ . من‌ كجا مريضم‌ ؟ من‌ سالمم‌! اين‌ پدر سگ‌ ولدالزّناي‌ بي‌ غيرت‌ ديّوث‌ خيال‌ مي‌كند كه‌ ما مثل‌ خودش‌ هستيم‌ ؛ و شروع‌ كرد به‌ فحش‌ دادن‌ ، از آن‌ فحشهاي‌ بسيار قبيح‌ و زشت‌ نه‌ از اين‌ فحش‌هاي‌ عادي‌ كه‌ اين‌ پدر سوخته‌ چه‌ هست‌ و چه‌ هست‌ ، اين‌ ملوط‌ و اين‌ بي‌پدر (اشاره‌ به‌ رضاخان‌) را كه‌ از مازندران‌ آورده‌اند ، اطّلاع‌ داريم‌ كه‌ در سخنرانيها گفتند : والدة‌ ما جدة‌ او ، ايشان‌ را از مازندران‌ آورد ؛ يعني‌ پدرش‌ معلوم‌ نيست‌ . اين‌ پدر ندارد ، اين‌ لوطي‌ است‌ ، اين‌ فلان‌ است‌ كه‌ دست‌ دخترانش‌ (اشرف‌ و شمس‌) را گرفته‌ و در 17 دي‌ ، و برده‌ نشان‌ سربازها داده‌ بعنوان‌ جشن‌ . او خيال‌ مي‌كند ما مثل‌ خودش‌ ديّوث‌ هستيم‌ كه‌ دخترهاي‌ خودمان‌ را به‌ مردم‌ نشان‌ دهيم‌ ؟ زن‌ خودمان‌ را نشان‌ دهيم‌ ؟
 ايشان‌ شروع‌ كرد به‌ فحش‌دادن‌ و رنگش‌ شده‌ بود مثل‌ توت‌ سياه‌ ، و آن‌ بيچاره‌ سيّد عليرضا رنگش‌ مثل‌ ليمو زرد شده‌ بود . اصلاً داشت‌ مي‌مرد !
 برو بگو به‌ اين‌ ولد الزّناها (اشاره‌ به‌ سرتيپ‌ درگاهي‌) كه‌ عين‌ اين‌ پيغام‌ مرا براي‌ اين‌ غول‌ بياباني‌ ببرند : ما دين‌ داريم‌ ، شرف‌ داريم‌ ، عزّت‌ داريم‌ ، مسلمانيم‌ ، حيا داريم‌ ، زنهاي‌ ما عفيف‌اند ، نجيبند ؛ اين‌ خيال‌ را از سر خودت‌ دور كن‌ !
 و امّا من‌ يك‌ سر دارم‌ و اگر خيلي‌ بيشتر از اين‌ هم‌ سَر مي‌داشتم‌ ، حاضر بودم‌ در اين‌ راه‌ بدهم‌ . حالا متأسّفم‌ چرا يك‌ سر دارم‌ ! امّا زن‌ و بچّه‌ام‌ بعد از اينكه‌ من‌ كشته‌ شدم‌ اينها را هم‌ نمي‌توانيد ببريد ، مگر اينكه‌ طناب‌ به‌ پايشان‌ ببنديد و توي‌ كوچه‌ بكشيد ، وسط‌ كوچه‌ هم‌ آنها جان‌ مي‌دهند .
 برخيز برو .
 صدقي‌ نژاد گفت‌ : آقا من‌ چطور اين‌ حرفها را به‌ سرتيپ‌ بگويم‌ ؟ چطور من‌ اين‌ حرف‌ را بزنم‌ ؟ عين‌ اينها را من‌ بروم‌ بگويم‌ ؟! من‌ چطور بگويم‌ ؟!
 گفتند : از شفاعت‌ جدّم‌ در روز قيامت‌ محروم‌ باشي‌ اگر يك‌ كلمه‌ از اينها را كه‌ بتو گفتم‌ كمتر بگوئي‌ .
 سيّد عليرضا صدقي‌نژاد برخاست‌ و با حالي‌ بسيار افسرده‌ و ناراحت‌ رفت‌ .
 و بعد مرحوم‌ پدر ما بما گفت‌ كه‌ : سرتيپ‌ محمّد خان‌ رفته‌ دكّان‌ سيّد عليرضا ، و او هم‌ ماجرا را گفته‌ كه‌ ايشان‌ چنين‌ پيغامي‌ داده‌اند . سرتيپ‌ هم‌ سري‌ تكان‌ داده‌ و گفته‌ : تا ببينيم‌ تا ببينيم‌ (يعني‌ كه‌ آيا واقعاً راست‌ مي‌گويند يا نه‌ ؟)
 در دنبالة‌ كاري‌ كه‌ پدر ما كرد ، آقاي‌ شيخ‌ علي‌ مدرّس‌ هم‌ گفته‌ بود : من‌ اين‌ كار را نمي‌كنم‌ ! آقاي‌ شريعتمدار رشتي‌ هم‌ گفته‌ بود : من‌ اينكار را نمي‌كنم‌ ! مرحوم‌ امام‌ جمعة‌ طهران‌ هم‌ گفته‌ بود : من‌ يك‌ سر دارم‌ ، آن‌ را هم‌ در اين‌ راه‌ مي‌دهم‌ ! ما اينكار را نمي‌كنيم‌ ؛ آن‌ سه‌ تا هم‌ نفي‌ كردند .
 امّا اين‌ جريان‌ در اصناف‌ ديگر انجام‌ شد و بعضي‌ از افرادي‌ كه‌ غيرتمند بودند شروع‌ كردند به‌ خودكشي‌ كردن‌ . چون‌ دعوت‌ مي‌كردند زنهايشان‌ را با خودشان‌ در اين‌ مجالس‌ و آنها هم‌ مي‌بايست‌ شركت‌ كنند و بعضي‌ هم‌ حاضر نبودند و بالاخره‌ بخصوص‌ در خود طهران‌ خيلي‌ها خودكشي‌ كردند .
 از جملة‌ يكي‌ از كسانيكه‌ خودكشي‌ كرد ، از قوم‌ و خويشهاي‌ خود ما بود ؛ يك‌ محمّدخاني‌ بود شريف‌زاده‌ ، و اين‌ شوهر دختر خالة‌ مرحوم‌ مادر ما بود ، و از اجزاي‌ آنوقت‌ دادگستري‌ بود ، مرد متديّني‌ هم‌ بود . به‌ او گفته‌ بودند كه‌ : عيالت‌ را فلان‌ شب‌ بايد بياوري‌ دادگستري‌ در فلان‌ مجلس‌ .
 ايشان‌ شب‌ مي‌آيد مقدار زيادي‌ ترياك‌ مي‌گيرد و مي‌خورد ، و در خيابان‌ راه‌ مي‌افتد ، منزل‌ هم‌ نمي‌آيد ، آب‌ زيادي‌ هم‌ مي‌خورد و راه‌ مي‌رود كه‌ اين‌ زهر اثر خودش‌ را بكند . نزديك‌ طلوع‌ آفتاب‌ بود كه‌ روي‌ همان‌ خيابان‌ به‌ زمين‌ مي‌افتد ، او را به‌ منزل‌ مي‌آورند و به‌ فاصله‌ يك‌ ساعت‌ مي‌ميرد .
 افرادي‌ به‌ همين‌ كيفيّت‌ خودكشي‌ كردند . اين‌ انتحارها در وقتي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ رضاخان‌ رفته‌ بود براي‌ مازندران‌ ، در آنجا شنيده‌ بود كه‌ قشون‌ روس‌ يك‌ مانوري‌ در سرحدّ داده‌اند ، و لذا ترسيد و ديد الا´ن‌ كه‌ روسها آمده‌اند در سرحدّ ، اگر اين‌ قضيّة‌ كشف‌ حجاب‌ و زد و خوردها موجب‌ اغتشاش‌ در داخل‌ كشور باشد مصلحت‌ نيست‌ . از همانجا تلگراف‌ زد به‌ «جَم‌» كه‌ رئيس‌ الوزراي‌ آن‌ وقت‌ بود كه‌ فعلاً دست‌ نگهداريد تا بعداً خبر بدهم‌ . و جم‌ هم‌ اين‌ مجالس‌ را همان‌ زمان‌ به‌ كلّي‌ تعطيل‌ كرد . جم‌ همان‌ كسي‌ بود كه‌ در وقت‌ حركت‌ رضاخان‌ به‌ مازندران‌ به‌ او گفته‌ بود : اگر اعليحضرت‌ همايوني‌ تشريف‌ ببرند براي‌ مازندران‌ و برگردند ، آب‌ از آب‌ تكان‌ نمي‌خورد و تمام‌ چادرها برداشته‌ شده‌ است‌ .
 مرحوم‌ پدر ما وقتي‌ كه‌ رضاخان‌ از ايران‌ رفت‌ ، در همان‌ وقتي‌ كه‌ انگليسها و روسها آمده‌ بودند ، نُقل‌ خريد آورد در منزل‌ ما ، و به‌ اندازه‌اي‌ خوشحال‌ بود كه‌ كم‌ وقتي‌ من‌ ايشان‌ را آنقدر شاداب‌ ديدم‌ . و سوگند ياد كرد كه‌ چند سال‌ است‌ (يا ده‌ سال‌ است‌) كه‌ يك‌ شب‌ نشد كه‌ من‌ بيايم‌ خانه‌ با فكر راحت‌ بخوابم‌ و اميد داشته‌ باشم‌ كه‌ تا صبح‌ زنده‌ هستم‌ . وضع‌ اينطور بود .
 اين‌ قضايا منحصر در چادر و حجاب‌ و امثال‌ اينها نبود ، بلكه‌ هدف‌ از بين‌ بردن‌ قرآن‌ بود ؛ يعني‌ همان‌ حرف‌ نخست‌ وزير و رئيس‌ حزب‌ سوسياليست‌ انگليس‌ كه‌ مسيحي‌ ولي‌ صهيونيزم‌ مسلك‌ بود . كه‌ او واقعاً استعمار انگليس‌ را در آن‌ وقت‌ جان‌ داد و او مردي‌ بود عجيب‌ ، تاريخش‌ كوبنده‌ است‌ ، كارهايش‌ شكننده‌ و بشر براندازنده‌ است‌ .
 اينها بطوري‌ وارد شدند كه‌ دين‌ و ايمان‌ و مذهب‌ و شرف‌ و دختر و پسر و حَميّت‌ و زندگي‌ و مال‌ و ثروت‌ و عزّت‌ و ... همه‌ را بردند .
 اين‌ بود نمونه‌اي‌ از مسألة‌ كشف‌ حجاب‌ كه‌ ما همة‌ اين‌ مسائل‌ را وجب‌ به‌ وجب‌ مي‌ديديم‌ . در مدرسه‌ هم‌ كه‌ مي‌رفتيم‌ چه‌ مدرسة‌ ابتدائي‌ و چه‌ دوران‌ نهائي‌ ، معلم‌ها ، ناظم‌ وبچّه‌ها پيوسته‌ ما را مسخره‌ مي‌كردند و مي‌گفتند : تو آخوندزاده‌ هستي‌ ! آخوندها مفت‌ خورند ، آخوندها چنين‌ ، آخوندها چنان‌ . پولها را مي‌دهند اين‌ عربهاي‌ سوسمارخور مي‌خورند . چرا حجّ مي‌كنند ؟ چرا پولهايشان‌ را نمي‌دهند مردم‌ بروند انگليس‌ ؟ چرا نمي‌دهند بچّه‌هايشان‌ بروند فرانسه‌ تحصيل‌ كنند ؟ (آن‌ وقت‌ فرانسه‌ خيلي‌ آبادتر از انگلستان‌ امروز بود ، لسان‌ فرانسه‌ هم‌ رواجش‌ بيشتر بود ، عنوان‌ فرانسه‌ هم‌ بيشتر بود .)
 ديگر شما هيچ‌ متلكي‌ را باورنكنيد كه‌ ما از اينها نشنيده‌ باشيم‌ . حالا چكار هم‌ بكنيم‌ ؟ چاره‌اي‌ نداشتيم‌ . در مدرسة‌ ابتدائي‌ خيلي‌ بچّه‌ها غلبه‌ داشتند و اذّيت‌ مي‌كردند . معلّم‌هاي‌ تربيت‌ شده‌ در دانشسراي‌ عالي‌ و ادبيّات‌ ، در كلاس‌ها چه‌ زخم‌ زبانها كه‌ نمي‌زدند و چه‌ ابطال‌ حقوقها كه‌ نمي‌نمودند ؛ ولي‌ ما در وجدانمان‌ مي‌ديديم‌ كه‌ بيجامي‌گويند ، اين‌ متلكها و اين‌ حرفهايشان‌ درست‌ نيست‌ .
مؤلف‌ در سير مراتب‌ علوم‌
 وقتي‌ كه‌ رفتيم‌ به‌ قسمتهاي‌ بالاتر ، ديگر بچّه‌ها مسخره‌ نمي‌كردند ، ما خيلي‌ در دروس‌ زرنگ‌ بوديم‌ ، در كارها و درس‌ها ، و هم‌ شاگردي‌ها محتاج‌ درسهاي‌ ما بودند ، لذا از اين‌ جهت‌ به‌ ما احترام‌ مي‌گذاشتند ، ولي‌ به‌ حرف‌ ما كه‌ كسي‌ گوش‌ نمي‌كرد . در همين‌ دوران‌ هنرستان‌ و تخصّص‌ در قسمتهاي‌ فنّي‌ كه‌ طيّ شد ، من‌ تا آن‌ روز آخري‌ كه‌ از مدرسه‌ آمدم‌ بيرون‌ ، زُلف‌ نداشتم‌ ؛ و به‌ كلّي‌ سرم‌ را با ماشين‌ مي‌زدم‌ ، و لباسم‌ كوتاه‌ نبود . و معلّمين‌ ما همه‌ تحصيل‌ كردة‌ آلمان‌ و چه‌ و چه‌ بودند . رئيس‌ مدرسه‌ هم‌ ابتدا امير سهام‌ الدّين‌ غفّاري‌ (ذكاء الدّوله‌) و سپس‌ دكتر مفخّم‌ بود با چه‌ وضعيّاتي‌ . امّا اينها بمن‌ ، به‌ نظر تقديس‌ نگاه‌ مي‌كردند ، مي‌ديدند كه‌ نمي‌توانند بگويند فلان‌ كس‌ از نقطه‌ نظر اينكه‌ يك‌ بچّة‌ كودن‌ و نفهم‌ و عقب‌افتاده‌اي‌ است‌ اينكارها را مي‌كند .
 مثلاً معلّم‌ آلماني‌ ما آقاي‌ علي‌ اصغر صبا كه‌ شايد الا´ن‌ حيات‌ داشته‌ باشند ، اين‌ مرد عجيبي‌ بود . او هيچ‌ وقت‌ در دفتر كلاس‌ نمره‌ نمي‌داد ، بلكه‌ دفترش‌ يك‌ دفتر بغلي‌ بود توي‌ جيبش‌ ، و در آن‌ نمرة‌ بچّه‌ها را يادداشت‌ مي‌كرد و معدّل‌ آن‌ نمره‌ها را مي‌گرفت‌ و آنرا نمرة‌ امتحان‌ قرار مي‌داد و امتحان‌ هم‌ نمي‌كرد . يك‌ آدمي‌ بود بسيار ساعي‌ و كوشا و از بچّه‌ها درس‌ مي‌خواست‌ . افرادي‌ را كه‌ درس‌ نمي‌خواندند سخت‌ تنبيه‌ مي‌كرد ، خلاصه‌ خيلي‌ جدّي‌ بود . زبان‌ آلماني‌ او هم‌ بسيار خوب‌ بود ؛ و ما در تمام‌ اين‌ دوراني‌ كه‌ در آنجا بوديم‌ حتّي‌ يكبار نديديم‌ كه‌ در يك‌ جمله‌ يا در يك‌ آرتيكل‌ اشتباه‌ كند ، أبداً .
 او بقول‌ امروزي‌ها ماكزيمم‌ و حدّ أعلاي‌ نمره‌اش‌ هفده‌ بود ؛ اصلاً در عمرش‌ ديده‌ نشده‌ بود كه‌ به‌ كسي‌ نمرة‌ هيجده‌ بدهد ، و آن‌ نمره‌ هفده‌ را حتماً به‌ من‌ مي‌داد . هميشه‌ نمرة‌ من‌ در دفترش‌ هفده‌ بود . خيلي‌ هم‌ مرا دوست‌ داشت‌ . يك‌ روز به‌ من‌ گفت‌ : بيا فلان‌ حكايت‌ را بگو . ما رفتيم‌ آن‌ حكايت‌ را به‌ آلماني‌ گفتيم‌ ، از اوّل‌ تا آخر . و او يك‌ اشتباه‌ كوچك‌ نتوانست‌ از ما بگيرد ، حتّي‌ يك‌ اشتباه‌ كوچك‌ كوچك‌ ، مثلاً يك‌ دِ را دِن‌ بگوئيم‌ ، و در اين‌ چيزها كه‌ نمي‌شود انسان‌ اشتباه‌ نكند ، بچّه‌اي‌ كه‌ مدرسه‌ايست‌ .
 آنروز به‌ من‌ در كتابچّه‌اش‌ نمرة‌ هيجده‌ داد و گفت‌ : حسيني‌ قسم‌ بخدا پانزده‌ سال‌ است‌ نمرة‌ هيجده‌ به‌ كسي‌ نداده‌ام‌ .
 خلاصه‌ اين‌ دوران‌ را هم‌ ما گذرانديم‌ ، ولي‌ همان‌ وقتي‌ كه‌ ما قسمت‌ ماشين‌ سازي‌ و تكنيك‌ را طي‌ مي‌كرديم‌ و آن‌ دروس‌ را مي‌خوانديم‌ ، عشق‌ اين‌ را داشتيم‌ كه‌ اين‌ كارهايمان‌ تمام‌ بشود برويم‌ دنبال‌ خودمان‌ ، ببينيم‌ چه‌ خبرها هست‌ .
 چون‌ فكر مي‌كردم‌ پدرمان‌ يك‌ آدمي‌ است‌ مجتهد ، و با آنكه‌ ما را اجبار بر تحصيل‌ علوم‌ ديني‌ نمي‌كند و اينكار را هم‌ نكرد ، ولي‌ معذلك‌ از مشوّقات‌ و مرغّبات‌ بسياري‌ ما را بهره‌مند مي‌نمود ، فلهذا خودمان‌ با رغبت‌ آمديم‌ و از اول‌ هم‌ دنبال‌ همين‌ مسائل‌ بوديم‌ .
 وقتي‌ كه‌ آن‌ دوره‌ تمام‌ شد ، براي‌ ما هيجده‌ كار پيدا شد : تحصيل‌ در آمريكا ، تحصيل‌ در شوروي‌ ، معاوت‌ مهندس‌ سالور در كارخانة‌ سيمان‌ حضرت‌ عبدالعظيم‌ ، يك‌ سري‌ چاههاي‌ آرتزين‌ مي‌كندند در لار ، گفتند تو برو آنجا ؛ خلاصه‌ هيجده‌ شغل‌ بود كه‌ ما از ميان‌ تمام‌ اينها رشتة‌ طلبگي‌ را براي‌ خودمان‌ انتخاب‌ كرديم‌ ، بدون‌ اينكه‌ هيچكس‌ به‌ ما الزامي‌ بكند .
 


منابع :


دانلود پایان نامه,خرید پایان نامه,فروش پایان نامه,پایان نامه,آرشیو پایان نامه,پایان نامه عمران,پایان نامه روانشناسی,

پایان نامه حقوق,پایان نامه اقتصاد,پایان نامه برق,پایان نامه معدن, پایان نامه کارشناسی ,پایان نامه صنایع,پایان نامه علوم سیاسی ، پایان نامه کاردانی

طراحی سایت : سایت سازان