میهن داک - میهن داکیومنت

مقاله بـــــــابــــك خرم دین


کد محصول : 10001545 نوع فایل : word تعداد صفحات : 34 صفحه قیمت محصول : رایگان تعداد بازدید 878

دانلودرایگان فایل رمز فایل : m1d1545

فهرست مطالب و صفحات نخست


   بـــــــابــــك خرم دین

مقــــدمــــه :
در ميان مردان بزرگ و برجسته اي كه با جنبشها و مبارزات سخت و دامنه دار خود نمودار روشني از امواج نهضتهاي ضد استبدادي و ضد استعماري در ايران بوده اند ،نام بابك خرمدين جايگاه رفيعي را به خود اختصاص داده است.
اگر دلاوريها و پايداريهاي سر سختانه وي  همچنين تفصيل مثله شد نش در برابر معتصم – خليفه عباسي – را به ياد آوريم واينكه چگونه در برابر خليفه گردن افراشت كسي را ياراي برابري با وي نمي يابيم .مولانا ‘ محمد فضولي’ در كتاب ‘حد يقه السعداي’ خود بر عجين شد ن انسان با
رنج و تعب ، از زمان خلقت تاكيد دارد. اما ميزان اين درد و سختي در مورد
بسياري ، از ديگران بيشتر بوده است به طوري كه گاهي احساس آن نيز ملال- آور و غير قابل تحمل است . زنده در آتش سوزاندن حضرت ابراهيم (ع) ، به صليب كشيده شدن حضرت عيسي (ع) ، ضربت خوردن اسوه عدالت و فاجعه
خونبار كربلا از چنين واقعيت هاي تلخ و درد ناكي هستند كه دوازده قرن پيش  در مورد بابك – قهرمان آ زاد گي – نيز به وقوع پيوست .
اگر رويدادهاي شاهنامه فردوسي از مرز تاريخ باستان گذشته و به قرن سوم هجري مي رسيد رستم ديگري را در تاريخ ايران شاهد بوديم . اما رستمي راستين ، حما سه اي واقعي در بطن تاريخ ، نه در جهان تخيل، ‘‘ بابك ’’،!
‘ بابك خرمدين ’ .
تحقيق در باره بابك كا ري بسيار دشوار است زيرا در هر سند تاريخي كه از او نامي هست ، حقايق زند گيش در پس پرده تعصب و چاپلوسي مورخان وابسته به دربار خلفاي عباسي پنهان گشته است اما اين خشمهاي سوزان كه بر عليه بابك بر اوراق تاريخ جاري شده ، از يك سو نشانه وسعت و عظمت كار او و از سوي ديگر گواهي بر نا كار امدي د شمنانش مي باشد .

                   “ كـــودكي تـــا جــــوانـــي بـــابـك”
بابك به سال 180 ه. ق (795 م) در دهكده ميمد از روستا هاي شهرستان
مشكين شهر در آذر بايجان چشم به جهان گشود . پدرش عبد ا له روغن فروش و يكي از مبارزان نامي “ جـــاويدان” عليه سلطه اعـراب بر آذربايجان بود و مادرش تنها د ختر كد خداي روستاي ميمد . بابك در آغوش طبيعت بي نظير آذربايجان و دامنه هاي سر سبز سبلان پرورش يافت . در ده سا لگي ، نوجواني نيرومند و سخت كوش بود كه پدرش در جنگ با سپاهيان خليفه عباسي در مرز-هاي جنوب شرقي آذربايجان كشته شد . بنابراين بابك براي امرار معاش خود ،مادر و برادرش به چوپاني مشغول شد .
وقتي به مرحله جواني رسيد طولي نكشيد كه د ليري ،سرسختي و امانت داري اوبه آنسوي كوهستان سبلان راه يا فت و حشم دا ران و توانگران منطقه ارسباران براي سپردن اموال خود به د ست بابك با همديگر به رقابت مي پرداختند.
بنابراين در هفده سالگي به ناحيه ارسباران عزيمت كرده و در شهرستان اهـــرمسكن گزيد . بابك بيست سا له بود كه به طور اتفاقي با “جاويدان” – فرمانده سپاه خرميان – ملاقات كرد و بدين ترتيب دست سرنوشت جواني را از دور افتاده- ترين نقطه آذربايجان برانگيخت تا كا ري سترگ را آغاز كــند .
بنابراين بابك پس از كسب رضايت مادر به گروه مبارزان آزادي پيوست تـا جاي خالي پدر را پر كرده باشد .اولين پيكار بابك با سپاه خليفه عباسي در بيست و يك سالگي اش روي داد .
در اين جنگ سخت و خونين (201 ه. ق -816  م) تعـداد سپاهيان اعراب بيش از صد هزار نفر جنگجوي مسلح و كار آزموده بودند، اما به د ليل نا آشنا بودناعراب به جنگهاي كوهستاني، در برابر بيست و پنج هزار نفر از مبا رزان آذري شكست خفت با ري را متحمل شد ند . جاويدان در اين جنگ پيروزمندانه در اثراصابت شمشير به شدت زخمي شد و پس از سه روز جان به جان آفرين تسليم كرد . اينك خرميان كسي جز بابك را لايق فرمانروايي نمي د يدند . بنا بر اين طي مراسمي از سوي خرميان بابك به عنوان جانشين جاويدان  معرفي شد .

  محيط اجتماعي ايران در دوران خلفاي عباسي و علل قيام بابك :
وقتي بابك به فرماندهي خرميان بر گزيده شد بانگ نوشا نوش خلفاي عباسي در بغداد و خراسان طنين ا فكنده بود . عباسيان با سوء استفاده از نام اسلام  بــرتمام ايران ( به غير از آذر بايجان ) تسلط يافته بودند .در قلمرو ا مپراطوري عباسيان ، فرود آمدن تازيانه ما موران و تن كبود و بي رمق دهقانان بود كه ضجه گرسنگان را به خود مي آ ميخت. شمشير ما مون به برقراري نظم مي پرداخت و امرا ، حكام و بازرگانان، شهر ها را غا رت و ا راضي زراعي را مصادره مي كرد ند . ولخرجي هاو عيا شي هاي حكومت پاياني نداشت . خلفاي عباسي مخا لفان را نه در ميدان جنگ و مردانه كه در خلوت و نا جوانمردانه با سم جانكاه از ميان بر ميداشتند .ظلم بني عباس به جايي رسيده بود كه مرد م آرزو مي كردند اي كاش بيداد امويان باز مي گشت و عـدل عبا سيان به دوزخ مي رفت . د يكتاتوري وحشتنا كي كه از سوي حاكمان خلفاي عباسي بر طبقه محروم جا معه اعمال مي شد دل هـــر انسان آ زا ده اي را مي گداخت . تغييرات سياسي و اجتماعي در ايران به گــونه اي بود كه حتي انسا نييت نيز رنگ خود را از دست داده بود . ايران نيازمند مصلحي بود تا فرياد خلق را به گوش حاكمان جبـار برساند .تمام پناهگاه هاي مرد م ويران شده بود و چون در روحيات ملت
آذربايجان نسبت به قهرمانان و دلاوران خود علا قه وافري وجود دارد ، بنابراين مرد م از ا قصي نقاط ايران آذربايجان را به رهبـري قيام خود بر گزيدند.
كاسه صبر بابك نيز لبريز شده بود.  سكوت وبي تفاوتي نه تضميني داشت ونه مفهومي . بنابراين وي مؤسس و راه انداز قيامي گرديد كه در برابر قدرت مطلقه خلفاي عباسي 22 سال  مقـاومت كرده و علاوه بر آذربايجان، ساير نقاط ايران رانيز عـليه ديكتاتوري عبا سيان به قيام      وا دا شت .

                                       جنگهــــاي بــابك

ما مون ، هر چند روز يكبار از آذربايجان خبر هاي هراس انگيزي دريافت ميكردو قدرت ونفوذ بابك هر روز بيشتر مي شد . خليفه، مد تي پيش ، شكست خفت با ري را از مبارزان آذربايجان چشيده بود . وحشت و اضطراب او به منتهاي خود رسيد. بنابراين به طور قاطع و جدي به چاره جويي پرداخت .
سرانجام مامون به بهانه بسط اسلام و مجازات كافران پيش دستي نموده و به آذربايجان لشكر كشيد.  تنها آذربايجان  بود كه بــه  زير سلطه اعراب در نيامده بود. در سال 204 ه. ق  يكي از سخت ترين جنگهاي بابك با اعراب به وقوع پيوست . مامون ، يكي از سرداران خود به نام “ يحيي ابن معاذ ” را با سپاهي تابن د ندان مسلح ما مور تصرف آذربايجان نمود. مدافعان آذربايجان در مقايسه با سپاه دشمن بسيار اندك بود ند اما دلاورانه مقاومت كردند و در نهايت يحيي از بابك شكست خفت با ري را متحمل شد و سپاه او نيز تباه گرديد.

در سال 205 ه. ق “ محمد ابي خالد ” كه به طمع حكمراني آذربايجان فرماندهي سپاه مامون را پذيرفته بود به آذربايجان لشكر كشيد ا ما او نيز شكست خورد.
در سال 209 ه. ق “ احمد ابن جنيد ا سكاني ” با لشكري انبوه به جنگ بابك
آمد. پس از پيكا ري بسيار شديد بابك بر دشمن پيروز شده و احمد ابن جنيد نيز به اسا رت مدا فعان آذ ربايجان در آمد.
در سال 212 ه. ق “ محمد ابن حميد طوسي ” از سوي ما مون به آذربايجان
فرستاده شد. اين جنگ به مدت يك سال و اندي به طول انجاميد. مبارزات
چريكي خرميان به ثمر نشست ودر نهايت پيروزي از آن بابك بود. محمد ابن حميد نيز در يك نبرد تن به تن به دست بابك كشته شد.
سال 218 ه. ق سال خروج و طغيان خرم دينان از سرتاسر ايران بود كه طي اين جنبش عظيم بيش از سي هزار نفر از آنان به صف مبارزان آ‎ذربايجان پيوستند.
در همين سال مامون – خليفه عباسي – درگذشت و عوا قب درد ناك شكست هاي سنگين و پي در پي  وي، تماما به معتصم- خليفه جديد عباسي – انتقال يافت . اومردي بسيار شقي ، ستمگر و بي رحم بود. تنها يك سال از حكومت معتصم گذشته بود كه بار ديگر شعـله هاي جنگ ميان بابك و سپاهيان در هم شكسته اعراب بالا گرفت .
به سال 219 ه. ق  سپاه معتصم، تحت فرماندهي“ اسحق ابن ابراهيم” با سپاهي بسيار مجهز و بزرگ به آذربايجان لشكر كشيد. وي ابتدا پيروزيهاي خوبي به د ست آورد و تا مركز آذربايجان – ساحل جنوبي ارس  پيش رفت. در اين جنگ ،خونين ترين پيكارها، در دروازه هاي شهر “ اهـــر” روي داد و علاوه بر قتل  عام مردم اهر، توسط سپاه خليقه ، بيش از ده هزار نفر از مدافعان آذربايجان نيزدر اين شهر كشته شدند . اما سپاه اعراب نيز بسيار بسيار تقليل يافته بود و ديگر رمقي براي پيشروي نداشت. بنابراين عقب نشيني كرده و در خارج از مرزهاي آذربايجان ، در جنوب همدان اردو زد.
در اين اثنا بابك فرصتي يافته بود تا با ساير مخالفان خليفه در ايران ، مذاكراتي جهت بر اندازي حكومت انجام دهد. بنا براين بابك از آذربايجان ، مازيار از طبرستان و افشين سردار ايراني معتصم، هم پيمان شدند تا ضربه نهايي را بر خليفه وارد سا زند ا ما معتصم از اين راز بزرگ آ گاهي يافت.به د نبال آ شكار شد ن اين راز، افشين كه براي رسيد ن به آرزوي حكومت بر خرا سان ، حتي از خيانت به دوستان خود واهمه اي نداشت ، براي رفع شبهه وتبرئه خود ، داوطـلب جنگ با بابك شد .

            افشيـــن سپهســــالار ايرانـــي معتصـــم و جنـــگ با بــابك
معتصم كه ميدانست افشين در ميان امرا و حكمرانان نفوذ و سلطه بسيار دارد و نمي تواند او را به آساني به قتل برساند ترجيح داد طي نقشه مكا رانه اي كار او را يكسره كند. بنا براين به افشين دستور داد تا خود را آماده جنگ با بابك نمايد.
افشين كه چا ره اي جز اجراي دستور نداشت پس از تجهيز سپاهي بزرگ عازم جنگ با هم پيمان خود شد.
جنگ سخت و خونين بابك و افشين در سال 221 ه. ق آغاز شد. مركز عمليات بابك در ناحيه ا رسباران بر فراز رفيع ترين قـله كوهستان هشتاد سر و از درونقلعه اي بود كه هم اكنون نيز به نام خود او – قلعه بابك –  معـروف است .
مدافعان آذربايجان از زن و كودك وبزرگ هـمگي به د فاع از سرزمين خود
پرداخته بودند.سپاه اعراب كه به جنگ در دشتهاي باز عادت داشت وچيزي
از نبرد كوهستاني نمي دانست تلفات سنگيني را متحمل شد.
بيش از يك سال از آغاز جنگ سپري شده بود. معتصم هر روز خبرهاي خفتبا ري را از شكستهاي افشين مي شنيد . بنابراين هـمين كه فصل سرما به پايان
رسيد يكي از زبده ترين سرداران خود به نام “جعــفر ابن د ينار ” را با ده هزار مرد جنگي و مبلغ قابل توجهي وجه نقد به همراه سپاه كــوفه عازم آذربايجان نمود .اما افشين علارغم آن همه سپاه روز افزون ضايعات بسياري را از دلاوران آذربايجان متحمل مي شد.

                   آغـــاز نـــــــاكـــامي هــــاي بـــــــــــابك

 هــد ف بابك از مبارزات خود بسيار مقدس بود .آرمان او د فاع از مرز و بوم و حفظ زاد گــاهش آذربايجان و غرب ايران از تسلط اعراب و در صورت موفقيت در هم شكستن حكومت پر از نيرنگ بغـداد بود. قدرت نظامي و اقتصادي معتصم بسيار بيشتربود اما حاميان بابك  ، آذربايجانيهاي آزاده و غيرتمندي بودند كه جان و مال خود را در د فاع از سرزمين و زاد گاهشان فدا كرده بودند.
افشين كه ميدانست حتي با چنان سپاه قدرتمندي هم نميتواند بر آذربايجان چيره شود ، حيله زيركانه اي را ترتيب داد. او ابتدا به همدان –  كه يكي از مهمترين شهرهاي آذربايجان بود – حمله كرد. مردم همدان از بابك ياري طلبيدند . بابك به ناچار يك سوم از نيروهاي اندك خود را به همدان اعزام كرد .
اما افشين سردار ديگري را به فرماندهي جنگ در همدان منصوب كرده و خود با سپاهي تازه نفس به سمت كوههاي ارسباران حركت نمود. جنگ سرنوشت ساز آغاز شد. تعـداد رزمند گان بابك بسيار تقليل يافته بود . افشين با سپاه گران خود بر رزمندگان آذربايجان برتري يافت و بابك به همراه اندك رزمنده اي كه باقي مانده بودند در درون قلعه ( بابك ) مستقر شدند. موقعيت جغرافيايي قلعه طوري بود كه نفوذ به درون آن امكان پذير نبود. بنابراين افشين از سه جهت ،قلعه را به محاصره خود در آورد.
هنوز دژ استوار و پا بر جا بود. رزمند گان، شجاعانه د فاع ميكرد ند. بيست سال بود كه بابك و يارانش در پناه كوههاي سر به فـلك كشيده آذربايجان سرافرازجنگيده و چندين فرمانده بزرگ اعراب را به زانو در آورده بودند و اينك افشين بيش از يك سال بود كه با صد هزار نيروي جنگي خواب پيـروزي مي ديد . ساز و برگ جنگي و آذوقه رزمند گان  قـلعه ، ته كشيده بود. بيماري كشنده اي  هر روز تعـدادي از مبا رزان را به كام مرگ مي فرستاد. سقوط دژ حتمي بود.
بابك با رزمندگان خود به مذا كره پرداخت. خرميان به اتفاق، تصميم گرفتند تا جهت تجد يد قوا به طرف “ روم” حركت كنند. دلاوران از تنها مسير ممكن از فراز صخره ها ي قـلعه به درون دره فـرود آمدند.
بابك چشم در دژ خالي گرداند و چشمه كين و حسرت از ژرفاي  وجودش

جوشيد ن گرفت: “ بدرود اي آرزوگاه آزاد گان ، اي بلند آشيان عقابهاي سرافراز

اي قلب تپنده آذربايجان ، اي قبله گاه رنج د يد گان ، اي سترگ ترين دژها ، اي

مزارپاك ترين دلاوران . بدرود ، اي سرزمين مادري ، اي جولانگاه شيران. ”

همه دلاوران كشته شده بودند ، تنها بابك مانده بود وبرادرش عبداله با هفت نفر

از فدائيان كــرد ستان . همه آذربايجان به سوگ نشسته بود . بابك و همراهانش

به دشوا ري از ا رس گذ شته و وارد ارمنستان شد ند .

دربار خليفه غرق در شادي بود . اما معـتصم هنوز از جانب بابك آسوده خاطر

نبود و به افشين تا كيد ميكرد كه هر چه زود تر بابك را به نزد او بياورد  .

افشين در آشفتگي و نگراني دست و پا مي زد. نا گهان به فكر استفاده از حيله-

گري “ سهل ابن سنباط ” وا لي ارمنستان افتاد . سهل ، مد يون بابك بود چراكه

بابك او را در بيرون راند ن اشغا لگران خليفه از ا رمنستان يا ري كرده بود. اما

سهل خواب شاهي ميديد . پس در فكر اين بود كه بابك را به ا فشين بفروشد .

 سربا زان سهل، رد پاي بابك را پيدا كردند . سهل وقتي بابك را د يد او را در

آغوش كشيد و به صليبي كه از گردن آويخته بود سوگند خورد كه نسبت به بابك

وفادار باشد. رفتار سهل چنان بود كه بابك به دروغگويي او پي برد اما خاموش

ماند . بابك به همراه برادر و دوستانش راه ميپيمود ند.  اند يشيد كه اگر مكري

براي د ستگيري آنها وجود داشته باشد بهتر است يكي از آنها زنده بماند تا

نهضت را دوباره احيا نمايد. بنا براين به عبداله وهمراهانش دستور داد تا از او

جدا شوند. زمان جدايي فرا رسيده بود . نگاه دو برادر در هم گره خورد . سالهاي

سال در كنار هم شمشير زده بودند ، روزهاي تلخ و شيرين را به جان خريده

بودند و اينك هركدام بايد  راه خود را مي پيمود . بابك در چشم عبداله بيش از

اميد ، حسرت ديد. به او گفت :

ـ دلاور ! به شرف زيستيم ، به شرف خواهيم مرد اما پرچم آرما نمان به زمين

نخواهد افتاد .
  
بابك درست حد س زده بود. سهل ، با رذا لت و حقارت تمام بابك را به دست

افشين سپرد .

 “  ســــواران ،

كـــــا كـــل اسبــــا نشـــان در مشـــت ،

ســــواران ،

بيــــــرق آزاد گــــــــــي بر دوش ،

ز نيرنــــگ و خيــــــــانت ،

بـــار ديـــــــــگر مي شـــــــوند در بنــــــد .”

مثـــله كـــردن بــابـك در ســامـره  و صـلابت بــي نظيــر او در بــرابــر مر گ

همه پيش بيني هاي لازم به عمل آمده بود و راهها از هر جهت براي عبور افشين

و اسيراني كه خواب و آرام از ســامره گرفته بودند مهيا شده بود . تمام مردم

شهر چشم به راه بودند تا مردي را كه بيست و دو سال در برابر خليفه قد علم

كرده بود ببينند . سراسر شهر را آذ ين بسته بودند . مرد م در ميادين شهر جشن

گرفته بودند و مداحان اين فتح بزرگ را به خليفه تبريك مي گفتند .

بابك را وارد دارا لخلا فه كردند . معتصم ، د ستمال امان در د ست دا شت اما

چهره اش از شدت اضطراب متشنج بود . همه نگاهها به بابك بود . تنهاد صداي

زنجيرهاي دلاور آذربايجان بود كه سكوت را مي شكست .

پس از مد تي معتصم حركتي به خود داده به بابك نزد يك شد .با لحني مضطرب

پرسيد : “ بابك ؟ ”

بابك خا موش ماند .

افشين هرا سان پيش شتا فت و با لحني ترس آ لود گفت : “ واي بر تو .

ا ميرا لمومنين با تو سخن مي گويد و تو خا موشي ؟ ”

صداي آرام و سنگين بابك درآ مد :

 ـ“ منم بابك .” وديگر هيچ نگفت .

معتصم بي اختيار به سجده ا فتاد و دست به دعا گشود :

ـ “ خدايا از اين پـيروزي كه نصيبم كردي ترا سپاس مي گويم .”

 سپس رو به بابك كرد و پرسيد :

ـ “ شنيده ام كه تو حرام هاي خدا را حلا ل كرده اي و بر آن بوده اي كه سرزمين

خلا فت را غـصب كني ؟ ”

بابك پاسخ داد :
 
“ هر كس را مادرش هر جا به د نيا آورد آنجا مال اوست ، سرزمين اوست، وطن

اوست . غاصب كسي است كه فرسخها راه را بپيمايد و با سلاح بر سر مرد م بي-

د فاع يورش آورد و د سترنج مرد م زحمت كش را غا رت كند. . .”

طـنين صداي بابك تالار را مسخر كرده بود . بهت و حقارت سراپاي وجود خليفه

را فرا گرفته بود .

خليفه با سردارن و وزيران خود به مشورت پرداخت . پس از مد تي رو به بابك

كرد و گفت :

ـ“ عـفوت ميكنم ، به شرطي كه توبه كني و از زير شمشير مقد س ما بگذ ري.”

چشمان بلوطي بابك فـراخ گشت و صداي خشما گيني از گلويش كنده شد :

ـ“ توبه را گناهكا ران كنند . توبه از گناه . من تنها به وظيفه خود عمل كرده ام و

به غير از پرورد گار خويش از كسي طـلب بخشش ندارم . اكنون تنها جسم من در

د ست شماست . اما روح  وآرمانم  تسخير ناپذ ير. اي معتصم ! مپندار كه شاهين

ترازوي حيات هموا ره به سود تو خواهد بود .آيا ترك را در د يوا رهاي كاختان

نمي بينيد ؟ آيا نمي بينيد كه ستون حكومتتان به لرزه در آمده است ؟”

سخنان بابك همچون پتكي بر سر حاضران فرود مي آ مد و كسي را ياراي

جنبيد ن نبود .

معـتصم شمشير برهـنه بابك را برداشت وبا صـداي لرزاني گفت :

ـ“ با اين شمشير چند نفر را به قتل رسانده اي ؟”

 بابك پاسخ داد :

ـ “ بسيار و هـمه در خور مرگ .”

چشمان خليفه از حد قه در آمد واز ته گلو غريد :

ـ جلا د !

در اين هنگام پرده سياه كنار رفت و جلا د وا رد تالار شد . بابك صدايي شنيد :

ـ “ مرحبا برادر ، تو كاري كردي كه كس نكرده بود . اينك تابي بياور كه كس

نياورده است .” صداي عبد اله بود. او نيز ا سير شده بود .

معتصم فرياد زد : “ مثله اش كنيد ”

جلاد از اينكه فرصت هنر نمايي يافته بود خرسند شد . نخست با يك ضربه دست

راست بابك قطع شد . خون از بازويــش  فواره زد اما بابك خم به ابرو نياورد.

با ضربه دوم د ست چپ بابك نيز قطع شد  ليكن حركتي كرد كه هرگز كسي

نكرده بود .

بابك زانو زده وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون كرد . اين حركت چه

معني داشت ؟

معتصم زهر خندي زد و پرسيد :

ـ“ اي كافر ! چرا صورت خود را به خون آغــشته كردي ؟”

بابك پا سخ داد :

ـ “ در برابر د شمن نامرد ، مردانه بايد مرد . د ستانم كه بريده شد ، خون از تنم

رفت و رنگ چهره ام زرد شد. اند يشيد م كه مبادا د شمن چنان گمان كند كه

زردي رخسارم ، از ترس مرگ است . خلق من نمي پسند د كه بابك در برابر

د شمن ترسي به دل راه دهد . پس صورتم را به خون سرخ كردم .” و آنگاه سر

بابك ، سري كه هرگز به هيچ ستمگري فـرود نيامده بود ، از تن جدا شد .

“ بــــه خـــون رنگيــــن كنـــم رخســـار خـــود در پيـــش نامردان

                              كه فــرزند ارسبـــاران بــه زردي جــــــان نخــــواهـــد داد

شــرافــتــمنــد خــواهم مــرد و ننگيــــنم نخـــواهـــي د يـــــد

                            پلنـــگ د شـــت آزادي شـــرف آســـــــان نخــــواهـــد داد ”


 


منابع :


منابع :

 1 قيام بابك ( پــروفســـور محـــمد تقــــي زهتــــابي )

 2 بـــابك ســـردار جـــاويدان ( سعـــيد نفيســــــي )

 3 بــــابك حما ســــه اي در تـــا ريـــخ ( جـــلا ل بـــرگشـــاد )

 4 - بــابك پلنـــگ آذربـــايـــجـــان ( ابــو الــفضــل جــعـفر لـي )

 

طراحی سایت : سایت سازان