میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

پروژه مختصري از تاريخنگاري در ايران تا عصر پهلوي


کد محصول : 10001549 نوع فایل : word تعداد صفحات : 171 صفحه قیمت محصول : 13000 تومان تعداد بازدید 982

فهرست مطالب و صفحات نخست


مختصري از تاريخنگاري در ايران تا عصر پهلوي

    نتيجه مي گويد: « نخستين بار ايرانيان تاريخ را درك كردند و آن را به دورانهاي مختلف تقسيم كردند» و هرودوت تاريخ خويش را چنين آغاز مي كند: «به روايات ايرانيان بهترين تاريخ شناسان هستند….» .
    غرض از نقل دو قول مذكور اين بود كه در آغاز، علم تاريخ در بيشتر كشورهاي شرق و غرب، علمي ناشناخته بود و فقط در ايران وقايع روزانه در بار و رويدادهاي كشور را در روزنامه ها، آيين نامه ها، خداينامه ها، تاج نامه ها، سالنامه ها و شاهنامه ها مي نوشتند. اما اين بدان مفهوم نيست كه در آن دوره، تاريخنگاري به مفهوم امروزين رواج داشته است، بلكه بر عكس در ايران عصر باستان تاريخنگاري اهميت زيادي نداشت و حتي يك اثر تاريخي واقعي كه متعلق به اين دوره باشد در دست نيست.
    اشپولر مي گويد: « در ميان نوشته هاي جوامع زردشتي بعد از اسلام و در ميان آثار فارسيان هند (پناهندگان زردشتي سال 98/717) هيچ اثر واقعي تاريخي، چه از ريشه قبل از اسلامي و چه بعد از اسلامي ديده نمي شود. »
    وي پس از ذكر تاريخچه اي از تاريخنگاري اعراب قبل و بعد از ظهور اسلام، نتيجه مي گيرد كه بنابر اين در بان عربي نوعي تاريخنگاري وجود داشت كه در زبان فارسي ديده نمي شده است و همين امر دليلي بوده براي اينكه ايرانيان، آثار تاريخي شان را به زبان عربي بنويسند   همچنانكه تاثير زبان عربي در جهان اسلام و ضرورتي كه ايرانيان براي حفظ تماس خودشان با دنياي عرب احساس مي كردندن، مي تواند دلايل ديگر اين رويكرد در عرصه تاريخنگاري باشد.
    درست است كه شعر و تاريخ در اعراب، عمري ديرينه داشته ولي نوشته هرودوت، پدر تاريخ را كه بي شك با تاريخ ايران و ملل مختلف آشنايي كامل داشته است را نيز نبايد با بي اعتنايي برگزار كرد.
    به هر حال با ورود اعراب به ايران نيز تاريخنگاري ايراني دستخوش دگرگوني چدي نشد و رشدي كيفي نكرد. با ظهور سلسله هاي ايراني نژاد كه گسترش زبان فارسي و تكامل فرهنگي را در پي داشت، تاريخنگاري ايراني نيز ايجاد شد و تاريخ طبري در عصر سامانيان كه يك «سلسله ايراني نژاد» بود به فارسي ترجمه شد. بلافاصله بعد از ترجمه تاريخ طبري به فارسي (در حدود سال 352/963) سلسله هاي ترك نژاد در اكثر ولايات ايران به حكومت رسيدند. آنها كه سرسپردگان مذهب تسنن به شمار مي رفتند و ارثان فرهنگي سلسله هاي ايراني نژاد شدند. بزرگترين سلطان سلسله غزنوي يعني سلطان محمود، حامي فردوسي و از جمله طرفتداران واقعي تسنن اسلامي در دره سند محسوب مي شد. مقارن روي كار آمدن سلجوقيان در قرن پنجم، سه نوع تاريخنگاري در ايران قابل شناسايي است. تاريخنگاري اسلام شمولي، تاريخنگاري محلي و تاريخنگاري سلسله اي.
    سلجوقيان علاقمند بودند كه فرهنگ ايراني را اقتباس نمايند و سعي مي كردند كه نژاد توراني خود را فراموش كرده و در عمق ايرانيت فرو روند. تركان پيروز زبان فارسي را به صورت دومين زبان فرهنگي جهان اسلام مسجل كردند ولي در عرصه تاريخنگاري جز تعداد زيادي از ترجمه هاي متون تاريخي كه در واقع رواياتي از شرايط زندگي ايرانيان بودند، چيز چنداني توليد نكردند، دامنه تاريخنگاري اين عصر محدود و تنگ و محصولات تاريخنگاري فارسي در زمان حكومت سلاجقه و خوارزمشاهيان، بي نهايت كمتر است.
    تحولات تاريخنگاري فارسي اما در حوالي ايلغار مغول در سال 616/1220 و بعدها در سال 654/1256 رخ نمود. اين لشكر كشي براي مردم شرق يعني ماورءالنهر خراسان مصيبت بار بود، اكثر دهقانهاي ايراني از بين رفتند و طبقه دهقان هم نفوذ خود را از دست داد.
    مغولان با تاكيد بر مذهب و فرهنگ خود، چندين دهه سنتهاي ملي و فرهنگي شان را حفظ كردند و اين در حالي بود كه ايرانيان نيز براي احياء زبان و فرهنگ ايراني بيكار ننشستند. در عرصه تاريخنگاري اين دوره، دو مورخ برجسته يعني عطاملك جويني و رشيد الدين فضل الله همداني ظهور كردند كه اولي به سبك پيچيده و مصنوع و دومي به سبك ساده و صريح مي نوشت، هر دو مورخ مذكور به روش تاريخنگاري اعراب آشنا بودند و در آثار آنان مي توان درك عميق، فهم تاريخي و توجه به مسايل اجتماعي و اقتصادي را مشاهده كرد.
    در يك جمع بندي كلي مي توان گفت كه علي رغم ضعف هايي كه تاريخنگاري ايراني از سده سوم تا هشتم، دچار آن بود، فن تاريخنويسي به طور كلي پيشرفت كرد و در بعضي زمينه ها آثار نوي را عرضه نمود و حتي جهش هاي بسيار مترقي داشت. از لحاظ وقعه يابي و واقع بيني، برخي از مورخين روش نقد علمي درست را به كار بردند، برخي به تحليل و تعليل حوادث پرداخته، نتيجه گيري تاريخي نمودند و مورخان ديگري به موضوعات اجتماعي و اقتصادي توجه داشته اند، اما به جريانهاي اصلي تاريخ پي نبرده اند. در هر حال در آن دوره تاريخ نويسان ايراني از همقطاران فرنگي خود كه غرق در جهالت نصرانيت بودند، فرسنگ ها جلو بودند.
    به لحاظ روش شناسي نيز تا اين زمان دو رويكرد قابل شناسايي است، نخست رويكرد جزء گرايانه يا تجزيه اي كه ويژگي اصلي آن تجزيه زماني و مكاني پيكر تاريخ بشر به اتم هاي حوادث، انديشه ها، اختراعات و غيره است. در اين مشرب، گذشته ، با پلوي هم قرار دادن اين واحدهاي تاريخي و از تجمع آنها تشكيل مي گردد. تواريخي مثل تاريخ طبري از اين دست است. در اين تاريخ يكايك وقايع به يكديگر پيوند داده شده اند. اما در آنها، نويسنده به ترسيم نقش كلي و چشم انداز عمومي تاريخ خويش نپرداخته است. دوم، نگرش كل گرايانه كه در آن اقوام و ملتها، پيكر هاي زنده اي هستند كه مثل هر ارگانيسم زنده ديگري داراي مراحل پيايي، رشد، پيري و زوال مي باشند. در اين زمينه تاريخ كساني چون ابن مسكويه، فيلسوف و مورخ ايراني سده چهارم هجري را مي توان از تاريخ نگاران كل گراي به شمار آورد. وي مانند اخوان الصفا، از انديشمندان دانشنامه نويس سده چهارم هجري، گونه اي قانونمدي براي جوامع و دولتها قايل شده است. ابن مسكويه در چشم انداز تاريخي جوامع به جستجوي علل رفتار جوامع (ظهور–  ترقي–  انحطاط و فتور) مي رود.
    ابن خلدون نيز مانند اخوان الصفا، ابن مسكويه، فارابي و بسياري از پيشينيان ديگر جوامع و دولتها را ارگانيسم زنده اي مي پندارد و براي آنها مراحل پيدايي – رشد، پيري و زوال قائل      مي شود. نظر وي بر آن است كه دولتها (عوامل كنترل كننده جوامع) همانند مردم عمر طبيعي دارند كه پس از طي آن دوره به پيري مي رسند و دچار انحطاط و نيستي مي گردند.
    به طور كلي تا اين زمان دو جريان متمايز در تاريخ نويسي ايران مي توان تشخيص داد كه پابه پاي هم رشد كردند 1- تاريخنگاري ملي- باستاني 2- تاريخنگاري اسلامي. در نوع اول تاريخ از پادشاهي كيومرث و در جريان دوم از  هبوط آدم شروع مي شده است. آنچه از تاريخ ايران باستان وجود داشته آشفته، در هم و بر هم و آميخته به افسانه بوده است مگر درباره عصر ساساني كه به عهد اسلامي نزديك است.  جريان دوم تاريخنگاري يعني تاريخنگاري اسلامي – اشكال مختلف زير را داشته است :
1-    تاريخ عمومي كه از آفرينش انسان شروع مي شده و تا زمان مولف ادامه مي يافته است.
2-    تواريخ محلي كه بر اثر توصيه امراي يك ولايت پس از غلبه بر ولايت ديگر به رشته تحرير در مي آمد.
و شامل سالشماري و تاريخ رجال و تراجم احوال بوده است. « اين تاريخ با تاكيد عمده بر شرح حال خاندانها و مامورين محلي نوشته مي شد ». در واقع مي توان گفت مناسبات مريد و مراد و وابستگي ويژه ايالتي دو نماد از تلقياتي بوده است كه در حيات اجتماعي سده هاي ميانه ايران نقش چشمگيري داشته است. دليل پيشرفت تواريخ محلي اين بوده كه شهرها، واحدهاي مستقلي بوده اند كه در مواقع آشوب، منحصراً تحت رهبري قاضي يا شيخ محل عمل مي كرده اند و اين امر زمينه اي بوده است تا تواريخي پديد آيد كه در آن شرح حال مردان معروف شهر در آن نگاشته شود مانند تاريخ گزيده اثر حمد الله مستوفي كه شرح خاندانهاي عمده قزوين است و محاسن اصفهان فروخي (مكتوب به عربي در سال 421/1030) كه شرح حال مردان معروف اصفهان است.
3- تك نگاري در مورد افراد ، مثل النوادر ابن شداد راجع به صلاح الدين ايوبي.
4- نوعي كتاب اداري كه تحت عنوان قوانين الدواوين تاليف مي شده است.
    موضوع تاريخ تا اين زمان، شامل تاريخ انبياء ، تاريخ امم و قرون، تاريخ مغازي رسول، تاريخ فتوح، تاريخ خلفا و سلاطين و وزراء ، تاريخ بلاد، تاريخ مذاهب و فرق، تاريخ طبقات و رجال، تاريخ حوادث و رفيات، تاريخ مقابر مزارات و تاريخ حوادث طبيعي بوده است. موادي كه مورخين به كار مي برده اند بيشتر به روش سينه به سينه (سماع) به دست مي آمده است، به طور مثال ابن اثير مي گويد، كه در مورد اتابكان، اكثر مواد كتاب خود را از پدرش شنيده است. در اينگونه موارد، مورخ  بعد از اتمام پژوهش، اثرش را پيش يكي از شيوخ مي برد تا به قول ابن عساكر صحت نسخ خطي خود را با سماع بيازمايد. اكثر مورخين دوره هاي مورد بحث مشاغلي غير از تاريخنويسي هم داشتند و قريب به اتفاقشان، داراي پست هاي درباري بودند. چنانكه بلاذري در دستگاه متوكل، نديم بود. ابوعلي مسكويه در دربار آل بويه كتابداري مي كرد و عطاملك جويني و عبدالله و صاف و حمد الله مستوفي نيز در دستگاه مغول وظايف اداري داشتند. از آنجا كه بيشتر سلاطين و خلفا باي امور جاري كشورشان از تاريخ پيشينيان سر مشق مي گرفتند، لذا صاحب منصبان دربار به ظبط و نقل تاريخ گرويده مي شدند. مي گيوند كه منصور دوانيقي در كشتن ابومسلم ترديد داشت، از نديم خويش حكايت شاپور ساساني را سئوال كرد كه چگونه وزير خود را كشت؟
    مورخين ايراني تا اين زمان اكثراً علاقه داشتند كه آثار تاريخي خودشان را به زبان عربي بنويسند مثل طبري و دينوري.
    در اين مقطع موضوع تاريخنگاري هميشه شامل ثبت وقايع نبوده، بلكه كساني مانند ابن اثير به تعليم حوادث هم مي پرداختند و نتايج آنها  را مي سنجيدند. همچنين تاريخنگاراني مثل بيهقي و رشيد الدين فضل الله نسبت به موضوعهاي اجتماعي و اقتصادي نيز آگاهي هايي داشته اند. رشيد الدين فضل الله، افق تاريخي اش وسيع بود. وي حيطه تاريخنويسي را از مرزهاي اسلامي گذراند و به هندوستان، چين و مغولستان رساند. اما از قرن هشتم تا قرن سيزدهم، فن تارخي نويسي به پستي گرائي تا حدي كه مي توان آن را دوره فترت عقلي و تنزل تاريخنويسي نام نهاد،در اين مدت نه سنجش تاريخي در كار بود و نه نقد و ارزشيابي منابع و نه نتيجه گيري تاريخي، وقايع را بدون ارتباط علت و معلول سر هم مي كردند و حتي از ذكر حقايق به دليل مصلحت، ترس و يا عدم درك، چشم مي پوشيدند. در عصر صفوي جنگ بين شيعه و سني و استيلاي خرافه پرستي عامل مهم ديگري در تنزل فن تاريخ بود. معايب اين شيوه تاريخنگاري، اغراق گويي هاي فراوان، مغلق نويسي، پرحرفي و فضل فروشي هاي جاهلانه است.
    در عصر قاجار نيز همان سنت تاريخ نويسي ادامه يافت. از آغاز قرن سيزدهم/ نوزدهم، مورخين باز هم از نوع سبك مصنوع و مطلول استفاده مي كردند كه ميراث گذشته آنها بود. اين سبك واقعيتها را منعكس نمي كرد و به همين دليل تاريخ واقعي مردم محسوب نمي شد. بلكه تاريخچه هاي شاهزادگان و وزراي آنها بود، از معروفترين آنها مي توان از ماثر السلطانيه دنبلي، ذيل روضه الصفاي هدايت و ناسخ التواريخ سپهر را نام برد با اين تاكيد كه در عده معدودي از اين آثار واقعيات  مهمي عرضه شده كه نمي توان از آنها چشم پوشيد.  در اين دوره ، مورخين، بي نهايت كثير التأليف بودند و براي اينكه با هم رقابت كنند بر اساس شعار «يا بنويس و يا بمير» به نوشتن مي  پرداختند و صد البته، هر يك از آنان، حاميان ولخرجي در دربار داشتند. حكام قاجار، علاوه بر حمايت از تاريخچه نويسان سنتي، توسعه فن ترجمه را نيز وجهه همت خود قرار دادند و اين امر در واقع يكي از مظاهر تلاش براي غربي كردن كشور بود. از اين دوه ترجمه آثاري در زمنيه علوم، تاريخ، تراجم احوال، سياحتنامه و ادبيات از زبانهاي عربي به فارسي وجود دارد كه داراي اهميت است. مسئله ترجمه با حمايت عباس ميرزا شروع و توسط شاهان بعد حمايت و با تاسيس دارالترجمه اي تحت نظارت ناصر الدين شاه به باروري رسيد.
    از ميان آثاري كه ترجمه مي شد، كتابهاي تاريخي و تراجم احوال در صدر قرار داشت و اين خود دو دليل مشخص داشت: 1- حكام قاجار هر چند كه با بدبختي هاي تاريخي احاطه شده بودن ولي احساس مي كردند كه جايي درتاريخ دارند. آنان خود را با حكام برجسته زمانها و مكانهاي ديگر مقايسه مي كردند تا خودخواهي هايشان ارضا شود ، ضمن اينكه ضرورت دست و پا كردن نوعي تاريخ ملي را نيز احساس كرده بودند. 2- مدير دارالترجمه ، محمد حسن اعتماد السلطنه بود كه به آثار تاريخي علاقه زيادي داشت و خود نيز مورخ بود. آثاري هم كه منتشر مي شد يا ترجمه خود او بود و يا به دستور وي ترجمه مي شد كه آثار نويسندگان اروپايي نيز از آن جمله بود.
    علي رغم تداوم حمايت اشرافيت قاچار از مورخين سنتي، ترجمه آثار نويسندگان اروپايي ، منجر به نوعي توسعه تاريخنگاري فارسي شد. اين تاثير كه به نحوي بطئي و كند رخ نمود در اواخر قرن نوزدهم خود را در آئينه اسكندري ميرزا آقا خان كرماني نشان داد و در اوايل قرن بيستم، يعني در دوره مشروطيت به اوج خود رسيد.
    برخورد ايران با مدنيت جديد اروپا، علاوه بر نهضت ترجمه، دلايل ديگري نيز داشت كه شايد اهميت پاره اي از آنها كمتر از ترجمه هم نبود كه از جمله آنها مي توان از عوال زير نام برد:
1-    شكست هاي ايران از روس و گاهي از قدرت اروپا كه موجبات تحرك عده اي را فراهم ساخت. اين امر خود به انگيزه اي براي ترجمه آثار اروپايي تبديل شده و تاريخ پطر كبير – اثر ولتر و نيز شرح احوالات ناپلئون – شارل دوازدهم و اسكندر مقدوني – در همين دوره به فارسي ترجمه شد. همچنين شخصي به نام ميراز رضا مهندس «انحطاط و زوال امپراتوري روم» تاليف گيبن را تحت عنوان تاريخ تنزل و خرابي دولت روم براي عباس ميرازا به فارسي ترجمه كرد.
2-    كشفيات تاريخي، خواندن سنگ نبشته هاي باستاني و تحقيقات شرق شناسان نيز عواملي بودند كه در آشنايي ايران با تمدن اروپا موثر افتادند.
3-    تاسيس مدرسه دارالفنون.
4-    رمانهاي تاريخي و ترجمه آنها كه آشنايي با ادبيات تاريخي اروپا را به دنبال داشت.
5-    سياحتنامه هاي اروپائيان و سفرنامه هاي ايرانيان مثل سفرنامه خسروميرزا، ميرزا اصالح شيرازي و نظام الدوله آجودانباشي و خاطرات امين الدوله و اعتماد السلطنه.
عوامل فوق كه موجب طرح تاريخنگاري در ايرن گرديد. طبعاً داراي نتايج و پي آمدهايي بود كه شايد اثرات آن را در جامعه فعلي ايران نيز بشود مشاهده كرد. در اين دوره، به طور كلي افق تفكر تاريخي تا اندازه اي ترقي كرد. در مفهوم و متد تاريخ تغييراتي حاصل شد و به معايب تاريخنگاري سنتي نيز پي برده شد. علاوه بر همه اينها علاقه و توجه خاص نسبت به تاريخ ايران باستان پيدا شد كه خود معلول رواج تفكر ناسيوناليستي بوده است. شرحي كه اعتماد السلطنه تحت عنوان « تصحيح علم تاريخ » نوشته مي تواند مويد اين گرايش باشد.
    روي هم رفته انعكاس تحول در عرصه تاريخنگاري ايران را كه در نتيجه عوامل فوق و عوامل ديگر ايجاد شد، مي توان در آثار زير مشاهده كرد:
    نامه خسروان از جلال الدين ميرزا، تاريخ ايران از صنيع الدوله، تاريخ سوانح افغانستان از اعتضاد السلطنه، تاريخ مفصل افغانستان از مودب السلطان، تاريخ كلده و آشور از لسان السلطانه، تاريخ ملل مشرق از مترجم السلطنه، تاريخ يونان از نصرت السلطان و غيره.
    هر چند اغلب اين آثار در حكم ترجمه هستند ولي اعتبار شان به اين است كه روش كهن تاريخنگاري را كنار زده اند.
    اما پيشرو واقعي انتقاد از سنت تاريخ نويسي، ميرزا فتحعلي آخوندزاده است كه در كتاب ايرادات بر روضه الصفاي ناصري سبك و موضوع و ماهيت تاريخنگاري را به شدت انتقاد كرد هاست. سيد جمال الدين اسد آبادي نيز يكي از پيشگامان انتقاد به شيوه تاريخنگاري مشرق (عرب – ايراني – ترك) محسوب مي شود. در عصر او دو مورخ ظهور كردند كه سهم زيادي در پيشرفت تاريخنگاري ايران داشتند: نخست محمد حسن خان اعتماد السلطنه، فارغ التحصيل دوره اول دارلفنون، كه در طي 4 سال ماموريت در فرانسه – به جايي رسيد كه توانست تاريخ، جغرافيا و ادبيات فرانسه را در دانشگاه پاريس تدريس كند. وي در سال 1308/هـ . ق تاريخ اشكانيان را به نگارش در آورد و طي 4 سال سه جلد بزرگ تاريخ اشكاني را تدوين كرد. اين كتاب ظاهراً نخستين تاريخي است كه به علمي و به زبان فارسي نوشته شده است.
    پس از او منطق الملك و ميرزا آقاخان كرماني دست به تدوين تاريخ ايران باستان به شيوه علمي زدند. شخص اخير، نماينده تمام عيار طغيان عليه سنت تاريخنويسي است و تنها كسي است كه نه  تنها روش تحقيق كه تفكر تاريخي را در اين دوره ترقي داد وي تاريخ را از ثبت و قايع و سرگذشت شاهان به تحولات اجتماعي و جريانهاي تاريخي برگرداند. در نگارش تاريخ شيوه اتسدلال و استقراء را به كار برد و جريان تاريخ را به توجه به رابطه علت و معلول مورد تامل قرا رداد. وي همچنين، نخستين كسي است كه از اصول علم اجتماع و فلسفه مدنيت بحث نمود و بنيانهاي سياسي و پديده هاي اجتماعي را در تحول تاريخ ايران بررسي كرد و تا امروز گفتارش درباره علل تباهي و زوال ساسانيان پر مايه ترين نوشته هاي فارسي است.  يكي ديگر از آثاري كه در همين دوره قابل ذكر است . تاريخ بيداري ايرانيان تاليف ناظم الاسلام كرماني است. كه پس از برقراري مشروطيت نوشته شده است. انتشار اين كتاب از نظر منابع اسناد و سبك منثور آن، فصلي نوين در تاريخنگاري ايارن محسوب مي شود.
    بدين ترتيب صرفنظر از چند استثناء قابل اغماض كه پيشاپيش ذكر شد، تما آثار تاريخي منترشره دوره قاجار را مي توان به شكل زير طبقه بندي كرد.
1-    وقايع نامه ها يا تواريخ ايام :
كه توسط مورخان درباره نوشته شده است، مانند روضه الصفاي هدايت و ناسخ التواريخ سپهر. در اين نوع آثار تقريباً هيچ مطلبي از وضعيت اجتماعي مردم و طبقات مختلف جامعه ديده نمي شود. آنچه هست شرح سرگذشت شاهان است به بياني شاهانه و متكلف.
2-    آثار تاريخي ماموران سياسي:
مانند كتابهاي ايران ملكم، تاريخ ايران از واتسن و تاريخ ايران، اثر سايكس كه بر روي هم تاريخ ايران را از بدو دوره جديد تا پايان عصر قاجار شرح مي دهند. اين سه كتاب با انگيزه سياسي خاص نگارش يافته و مبتني بر هيچيك از معيارهاي نوين تاريخنگاري نيست. مثلاً ملكم پيش كسوت گروهي از سخنگويان و مناديان امپرياليسم و استعمار بود. تاريخ واتسن با اينكه، آئينه تمام نماي خشم و خروش سخنگوي ناكام امپرياليسم (يعني ملكم) نيست، از پيشداوريهاي جاهلانه نيز مبرا نيست. نوشته سايكس نيز بيانگر سياست استعماري آن دوره از تاريخ است.
3-    خطرات و سفرنامه ها.
سفرنامه ها كه با نوشته هاي سياحان مغرب زمين در دوره صفويه آغاز شد، دامنه خود را تا قرن بيستم كشاند، در اين قرن كساني چون ميلسپو، ويلسن، ملكم و سايكس خاطرات خود را منتشر كردن. تاليفات آنان حاوي اطلاعات بسياري درباره ايران است. اما از تجربيات و دريافتهاي خاصي سرچشمه مي گيرد كه در بسياري موارد آلوده به غرض هاي سياسي است.
 
فصل دوم
كلياتي در تاريخنگاري دوره پهلوي
    اين مطلب واقعيت دارد كه فعاليتهاي فرهنگي و تحقيقات علمي يك جامعه، بستگي كاملي به شرايط اقتصادي و اوضاع سياسي و نظام اجتماعي آن دارد. اين حقيقت در جامعه علمي ما تا حدي روشن است كه نگارنده بي آنكه بخواهد وارد كشمكش هاي سياسي مغرضانه و لفاظي هاي سطحي زير بنا و روبنا شود. به عنوان يك اصل بديهي و مسلم اقتصاد سياسي كه الزاماً در تيول ماركسيسم هم  نيست طرح مي كند و در مي گذرد و دقيقاً به همين سبب اعتقاد دارد كه بررسي علمي تاريخنگاري ايران دوره پهلوي ميسر نمي شود مگر اينكه قبل از آن نظام اجتماعي و سياسي ايران دوره با تكيه بر تحولات ايران قرن نوزدهم مورد بررسي و تحليل قرار گيرد.
    نظام اجتماعي ايران در آغاز قرن نزودهم، آميزه اي بود از مناسبات ارباب – رعيتي و خاني – عشيرتي يا مخلوطي از زمين سالاري (فئوداليسم) و پدر سالاري (پاترياركاليسم) كه البته شاخص هويت آن زمين سالاري بود. در اين دوره عوامل اصل ركود مدني و بي ثباتي اجتماعي عبارت بود از 1- عشاير كوچنده ايران كه با يورش هاي يك بند و مناقشات خونين، سيستم ظريف و شكننده آبياري كاريزي را كه رگ و جان توليد كشاورزي ايران بود دائم مي شكستند و آباديهاي روستائيان را در خرابي فرو مي بردند، بماند اينكه عشاير خود تحت ستم فشارهاي مختلف اجتماعي بودند. 2- عامل ديگر ركود مدني ايران، واحدهاي دهقاني خرده مالكي بود، اين واحدها طي سده هاي ديرنده تاريخ ايران با اسلوب كار يكنواخت بر روي قطعه زمينهاي ملكي خود، اقتصاد خود مصرفي و صنايع خودبسنده خانگي خود را اداره مي كردند و تسليم دربست سلطه كد خدا و واليان و شاه بوده و مجبور بودند انواع مالياتهاي مقرره را بپردازند. اينان در نهايت به يك ياخته استخواني بي تحرك در پيكر جامعه بدل شده بودند و بر خلاف عشاير خواستار امنيت و تكرمز بودند و از شاه و واليان او چشم حمايت و تامين امنيت داشتند. براي درك ديالكتيك خاص تحول جامعه ايراني پي بردن به اين دو رشته عوامل تمركز و عدم تمركز حائز اهميت است.
در واقع عدم ثبات اجتماعي، گوناگوني منابع ستم و زورگويي، مانع روند تدريجي انباشت سرمايه هاي كوچك به سرمايه هاي كلان تر كه قادر به كارفرمايي معتبر تر باشند مي گرديد و مانع بسط مناسبات سرمايه داري و نيز مانع روند تدريجي تشكل اجتماعي و پا برجايي سنتها و رشد موسسات و نهادها، از جمله موسسات و نهادهاي علمي بود.
در دوران انتقال جامعه سنتي به سرمايه داري در كشور ما، جنبش هاي اجتماعي متعددي ظهور مي كند. نخستين جنبش اجتماعي با رنگ الحاد مذهبي  (با بي گري) به صحنه مي آيد. سپس مانند جنبش تنباكو به صورت آميزه اي از جنبش رسمي مذهبي همراه با مطالبات خالص سياسي بروز مي كند تا آنكه سر انجام در نهضت مشروطيت، جنبه غير مذهبي و دنيايي آن برجنبه هاي مذهبي آن مي چربد.
بورژوازي در ايران مانند باختر زمين حداقل در دوره معيني از تكامل خود به تفكيك سياست از مذهب علاقمند است ولي دوباره با شيوه خود به تفسيد دل بخواهي از مذهب باز مي گدد و از آن براي مقاومت در برابر نيروهاي انقلابي عصر كمك مي گيرد. بدين ترتيب مي توان گفت كه در واقع تاريخ ايران در قرن نوزده و بيست، چيزي نيست جز روند به هم پيوسته اي كه در آن مضمون واحدي وجود دارد و آن مضمون عبارتست از زوال تدريجي جامعه سنتي زمين سالاري، پدر سالاري يا فئودال يا ترياركال و استقرار كند و دردناك جامعه سرمايه داري.
    ترديدي نيست كه بررسي اين دوره از تاريخ ايران بدون تكيه بر اقتصاد سياسي كه جنبه هاي اجتماعي توليد را مطالعه مي كند ميسر نيست. كما اين كه برخي از بررسي هاي اين دوره كه بدون تامل در ساختار اجتماعي – اقتصادي صورت گرفته است، گاه چنان سطحي است كه آدمي به شگفت مي افتد. تحليل واقعه تاريخي ظهور رضا شاه نمونه اي از اين سطحي نگري است. در مورد ظهور رضا شاه دو روايت بيش از همه فراگير شده است. نخست روايت رسمي و دولتي چاپلوسان كه معتقد بودند رضاشاه و بعدها پسرش از گردوغبار يك دوران پر هرج و مرج از جانب نيرويي غيبي به مثابه پيشوايان و نوابغ، و به قصد تجديد عظمت كشور به پاخاسته اند و راز توفيق آنان را بايد در دها و لياقت فطري آنان و اقبال مردم ايران يافت كه گويا هميشه در دوران خفت و مذلت، شاهنشاهي جليل القدر، براي نجات آنان از زهدان حوادث زاييده مي شود. نمونه اين طرز تفكر در حقيقت غير تاريخي را مي توان در آثار زيادي كه در همين دوره درباره شخص رضاخان (كه از همان آغاز شتابكارانه مايل بود خود را شاهنشاه بخواند)، منتشر شد، ملاحظه كرد. في المثل امير لشكر عبدالله طهماسبي «تاريخ شاهنشاهي اعليحضرت رضا شاه يا علل و نتيجه عمومي آبان ماه 1304» را نوشت. نوبخت كه بعدها از سركردگان حزب بود شد، كتاب «شاهنشاهي پهلوي» را انتشار داد اين كتاب در همان صفحات آغازين، با اتكاء به علم سيماشناسي، علت اعتلاي رضاشاه را در مشخصات چهره و رفتار او جستجو مي كند. جعفر شاهيد كتاب «دودمان پهلوي» ذبيح الله قديمي «تاريخ 25 ساله ارتش شاهنشاهي»، فتح الله بينا «انديشه هاي رضاشاه كبير» و «سرگذشت رضا شاه كبير» را انتشار دادند. محتواي اين نوع به اصطلاح تاريخ نويسي ها روشن است. اينان فرصت طلبان بي مايه اي بودند كه سودايي جز دريافت پاداش از دربار نداشتند و بدون داشتن صلاحيت تاريخ نويسي حتي به معناي متداول آن دست به نگارش تاريخ زدند. علي دشتي نيز در اين معركه فرصت را از كف نداد و با نوشتن كتاب پنجاه و پنج، به توجيه چيزهايي پرداخت كه از حسبهاي ذهني معيني سرچشمه مي گرفت.
    روايت مردمي ديگري هم وجود دارد كه با همه حسن نيت ميهن پرستانه و با وجود داشتن يك ريشه درست، به هر صورت مطلب را ساده مي كند و آن اين كه رضاشاه را انگليسي ها آوردند و پسرش را آمريكائي ها، تا نفت و ديگر ثروتهاي ما را به راحتي غارت كنند. آن قهرمان سازي پوچ، ياوه است ولي اين نوع افاده مطلب نيز نمي تواند جاي قضاوت علمي را بگيرد و به سفسطه ها و مغلطه ها پاسخ گويد. گو اينكه فراگير شدن طرز تفكر اخير كه به تئوري يا سياست توطئه نيز موسوم شده است، پي آمدهاي منفي بسياري نيز دارد كه مهم ترين آن بي اعتماد شدن مردم به نقش خود در ايجاد جامعه اي آزاد از هر گونه روابط غير انساني است.
    ظهور رضاشاه و تاسيس رژيم پهلوي در سال 1304 ش در تاليف تحقيقات فارسي از جمله تحقيقات تاريخي، نوعي ايستايي به وجود آورد. مورخين در خلال سالهاي اوليه دوره جديد تاريخ ايران چنان به تاريخنگاري پرداختند كه انگار دوره سلسله قاجار وجود خارج نداشته است. وقايع مهمي چون خيزش تنباكو، نهضت مشروطيت، جنگ جهاني اول، انقلاب روسيه و كودتاي 1921 م كه گمان مي رفت عناوين مناسبي براي مورخين دوره رژيم جديد باشند در بوته فراموشي افتادند. براي مدت بيش از يك دهه، مورخين بالقوه به مترجمين آثار تاريخي زبانهاي اروپايي كه بيشتر اروپاي جديد و يا ايران باستان را در بر مي گرفتند از آب در آمدند.
    در واقع سالهاي 1290 و 1320 ش يعني دوره ميان انتشار تاريخ بيداري ايرانيان و آغاز جنگ جهاني دوم را بايستي دوره قوام و آموزش براي تاريخدانان محسوب داشت. در اين دوره هيچگونه اثر اصيلي در حد تاريخ بيداري نگاشته نشد اما در تاريخ نويسي دوره بعد – واجد اهميت عظيمي بود. در همين دوره بود كه روشهاي علمي مغرب زمين متداول شد و نوشته هاي بسياري طبع شد كه يا مقتباساتي از آثار غربي براي مطالعه عامه بود و يا ترجمه آثار غربيان بود كه بيشتر مورد استفاده دانشجويان دانشگاهها بود. اين كتابها و مقالات براي توسعه دانش تاريخي ايران مفيد بودند ولي به مجموعه تاريخنگاري ايران به طور اخص چيزي نيفزودند. ارزش آنها اين بود كه روشهاي نوين تاريخ نويسي به عنوان جزئي از نحوه تفكر جديد در ادبيات تاريخي جاي خود را باز كرد و مورد قبول قرار گرفت و مورخان به ساده نويسي و صراحت سبك گرايش پيدا كردند.
    اين دوره سي ساله و در واقع دو دهه آخر قرن مصادف است با ظهور سه چهره علمي – تاريخي كه هر يك به سهم خود در تاريخنگاري ايران نقشي ايفا كردند. اين سه تن كه عبارت بودند از پيرنيا ، اقبال، كسروي به جز شخص اخير نقش حائز اهميتي در پيشبرد تفكر تاريخي نداشتند ولي از آنجا كه شيوه هاي نوين تاريخنگاري اروپا را در تدوين كتب تاريخي خود به كار بستند، قابل بررسي، نقادي و ارزشيابي هستند.
    پس از شهريور 20 و در واقع در اثر تحولات بزرگي كه منتج از جنگ جهاني دوم بودند علاقه مندي به تاريخنگاري به گونه اي ناگهاني احيا شد. زمينه هايي كه در اين دوره مورد توجه مورخين قرار گرفت متفاوت بود اما در ميان آنها، بررسي تاريخ قرن نوزدهم سهمي عمده داشت. زيرا اين پيش فرض را با خود يدك مي كشيد كه تمام مصائب ملت ايران در قرن نوزدهم زاده رقابت قدرتهاي امپرياليستي و فزون خواهي آنها از منابع و موقعيت استراتژيك ايران بود. با چنين تصوري طبيعي بود كه مورخين نيز از جنبه هاي ديگر حيات اجتماعي – ساختار سياسي و بافت مذهبي ايران اين قرن غافل بمانند و منحصراً به مسايلي نظير استعمار و سياست توطئه بپردازند. يكي از مورخين در مورد كارآيي اين آثار مي گويد: «از آنها بيش از اندازه استفاده شده و عمرشان به سر آمده است، عصر امپرياليسم گذشته است. در ايران همسان جاهاي ديگر افرادي متجدد و نوگرا نظريات سياسي، تاريخي و ادبي خود را شديداً تغيير داده اند، حالا ديگ رتواريخي از نوع ديگر لازم است زمان، زمان كشف و تحقيقات است. اين مستلزم تحقيقات تاريخي مفصل و گسترده در چهار چوب تحولات نوين جامعه ايران از طريق كشف گذشته هاي نه چندان دور است.»
    در اينكه بررسي تاريخ قرن نوزدهم با كليد استعمار ، نمي تواند بيانگر تمام جنبه هاي تاريخ اين قرن باشد ترديدي نيست و در اينكه اين آثار به دليل تكرار و شعار پردازي و برخورد شكلي با قضيه، كار آيي خود را از دست داده است، نيز شكي وجود ندارد. اما اينكه عصر امپرياليسم سپري شده است ، نمي تواند از يك ذهن بيدار سياسي بتراود. عصر امپرياليسم نه تنها سپري نشده، بلكه وارد مرحله نوين و پيچيده تري شده است كه پي آمدهاي آن براي كشوري توسعه نيافته، شوم تر از استعمار كلاسيك و مدرن است. امپرياليسم واقعيت دارد و همچنان به عنوان يكي از عوامل اصلي توسعه نيافتگي كشورهاي جهان سوم و از جمله ايران عمل مي كند و مورخ هشيار نمي تواند آن را نديده بگيرد و تحليل هاي تاريخي خود را بر غير واقعيتها مبتني كند. نظري كوتاه به تاريخ كشورهاي توسعه نيافته دو مسئله عمده را براي محقق روشن مي سازد. نخست اينكه اغلب كشورهاي توسعه نيافته در مقطعي از تاريخ خود يا مستعمره كشورهاي توسعه يافته و مدرن امروزي بوده اند و يا وابستگيهاي اقتصادي – سياسي نزديكي به آنها داشته اند و دوم اينكه توسعه نيافتگي از هنگامي به وجود آمده كه توسعه يافتگي آغاز شده است. از اين رو توسعه نيافتگي جامعه اي مانند ايران جز درپرتو ديالكتيك منطقي آن يعني توسعه يافتگي قابل تحليل نيست، گو اينكه عواملي مانند نرخ بالاي بي كاري و كم كاري، پايين بودن در آمد سرانه، وابستگي به مواد اوليه صادراتي و تا حدودي توليدات كشاورزي، سطح پايين زندگي عمومي ، سطح پايين بهره وري، عدم توزيع عادلانه ثروت، بي كفايتي دولتها، نرخ بالاي رشد جمعيت، وضع بد بهداشت همگاني، سطح بالاي بي سوادي، سطح پايين فرهنگ و از همه مهم تر دوگانگي در نظام توليدي  در تحليل پديده توسعه نيافتگي ايران مورد تامل جدي هستند.
    اما سخن اصلي نگارنده در باب علت اصلي توسعه  نيافتگي است. در اين زمينه دو دسته نظريه وجود دارد. الف : نظريه هايي كه براي تبيين اين پديده در صدد يافتن عواملي دروني هستند و آن را در پارامترهايي نظير رشد بي رويه جمعيت، عدم كارايي دولتها، محدوديتهاي نيروي انساني ماهر، كمبود امكانات مالي و تخصصي، عدم توانايي در استفاده از كمكهاي تكنيكي كشورهاي توسعه يافته، موانع فرهنگي و محدوديتهاي ذاتي و ساختي (سه پارامتر اخير فوق العاده مرود تاكيد و علاقه ايران شناساني چون لمبتون قرار گرفته است) جستجو مي كنند.
    ب: نظريه هايي كه براي تبيين اين پديده در صدد يافتن علت يا عوامل بيروني هستند، عموماً توسعه نيافتگي را معلول رابطه استعماري مي دانند و حتي «ايولاكوست» معتقد است كه از نقطه نظر اقتصادي و نيز اجتماعي ، وضعيت توسعه نيافتگي كشورهاي جهان سوم ناشي از پديده پيچيده اي است كه در پايان سده هيجدهم در انگلستان انقلاب صنعتي نام گرفت. ايولاكوست اظهار مي دارد كه اروپايي ها در سايه انقالا صنعتي به برتري مادي و تكنولوژي دست يافتند كه آنها را در دستيابي به منابع ثروت د ركشورهاي آسيايي و آمريكاي لاتين و آفريقا ياري رساند.
    ماركسيستها نيز توسعه نيافتگي را معلول عامل خارجي مي دانند، آنان معتقدند كه توسعه نيافتگي را بايد به كمك روند تاريخي و دلايل اقتصادي – اجتماعي به ويژه تاريخ پيدايش و گسترش شيوه توليد سرمايه داري تبيين كرد. طبق اين نظريه شيوه توليد سرمايه داري در دوران گسترش و در مرحله انحصاري خود در كشورهاي غير سرمايه داري رخنه كرده و در نتيجه بر شيوه هاي توليد ما قبل سرمايه داراي تسلط پيدا نمده است. البته از اين تئوري تفسيرهاي گوناگوني به عمل آمده كه مهم ترين آن نظريه هاي اوليه امپرياليسم كساني چون لنين و روزالوكزامبورگ است.
    بدين ترتيب همچنانكه توسعه نيافتگي ايران يك واقعيت است، استعمار زدگي آن نيز واقعيت ديگري است كه مي توان بين اين دو رابطه بر قرار كرد يا نكرد و نگارنده  در اينجا ص 3 راري به قبولاندن يكي از اين دو دسته نظريه ندارد اما چيزي كه نمي تواند از آن بگذرد واقعيت استعمار است. حتي اگر با تعبير مورخ پيش گفته، مبني بر اينكه عصر امپرياليسم در حال حاضر به سر آمده است» موافق باشيم كه نيستيم. چگونه مي توانيم در مواجهه با وقايع مهم سراسر قرون نوزده و بيست ايران، نقش استعمار را نديده بگيريم.
    به عقيده نگارنده، نحوه مواجهه با استعمار در تحليل تاريخ معاصر ايران را مي توان به سه گروه مشخص دسته بندي كرد. نخست كساني كه در صدد تطهير استعمارگران يا اربابان ديروز و امروز دنيا هستند. اين عده يا ايران شناسان مغرض هستند كه بر محدوديتهاي ساختي و ذاتي جامعه ايران تاكيد مي كنند و يا خودباختگاني كه بي لياقتي خود را به تمام ايرانيان تعميم مي دهند. هر دو گروه مذكور استعمار را معلول عوامل دروني جامعه ايران مي دانند و بدين ترتيب نقش آن را در حاشيه قرار مي دهند.
    دوم ، برخي از جريانات مردمي كه به تعبير ضرب المثل حكيمانه عوام «كور خودرو بيناي مردم اند» تمام مصائبي را كه ايرانيان در طول دو قرن اخير متحمل شده اند، معلول استعمار عنان گسيخته قدرتهاي خارجي مي دانند. هنوز هم رگه هاي اين تفكر غير علمي را مي توان در ميان برخي از اجتماعات روشنفكري و نزد اكثر مردم مصيبت ديده ايران ديد. اينان هر جا كه تحولي در شرف وقوع است، هر جا كه قدرتي در حال شكل گيري است و هر جا كه حكومتي در صدد تثبيت خويش است، نا خود آگاه به دنبال ارتباط آن با يك ابر قدرت جهاني مي گردند. جاي بحث نيست كه اين تفكر علاوه بر اينكه غير واقع بينانه است، پي آمدهي وخيمي نيز دارد كه مهم ترين آن بي اعتمادي ملت به توانايي خويش براي تعيين سرنوشت سياسي است و دقيقاً در همينجاست كه تئوري گروه سوم شكل مي گيرد: اين گروه كه غالباً از روشنفكران و تحصيلكردگان علاقمند به ايران تشكيل مي شود. تحت تاثير جوسازيهاي گروه دوم و در مقام مقابله با آن و احياناً امپرياليسم گذشته است و استعمار بر خلاف قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به هيچ وجه در صدد چنگ اندازيه به منابع ثروت ملتهاي ديگر و يا تعيين نوع رژيم سياسي نيست.»
    به نظر نگارنده هر دو نوع تفكر مذكور ساده لوحانه و غير علمي است. هيچ دليل ندارد كه روشنفكر در مقام مقابله با  يك تفكر مذموم به تفكر غير اقع بينانه ديگري پناه آورد و به جاي تبيين نقش امپرياليسم و تحليل بستر داخلي آن، موجوديت آن را كتمان كند. كتمان موجوديت استعمار، منجربه ايجاد هويت ملي نمي شود براي آن راههاي ديگري بايد جستجو كرد. افزايش آگاهيهاي تاريخي و سياسي، شايد يكي از اين راهها باشد.
    آنچه نگارنده را به بحث پيرامون امپرياليسم كشاند اين بود كه زمينه هاي مورد توجه تاريخنويسي ايران در فاصله شهريور 20 تا 1340 ، وقايع سياسي مهمي بود كه تماماً با نقش استعمار در آميخته بود و طبيعتاً مورخنان و نويسندگان زيادي را به خود مشغول كرده بود و همين امور كه در واقع مسايل حياتي و درجه اول جامعه آن روز بود، آنان را از توجه به اريخ اجتماعي و زمينه هاي ديگرتاريخي بازداشته بود. در اين دوره «روايات سياسي و خاطرات شخصي همچنان الگوي رايج تاريخنگاري ايران محسوب مي شدند.حوادث بزرگ سياسي نظير انقلاب مشروطه، ملي شدن نفت و مداخله نيروهاي بيگانه در ايران و يا شرح زندگي سياستمنداران بزرگ و قهرمانان سياسي نظير امير كبير، سيد جمال الدين اسد آبادي يا ميرزا كوچك خان، رايج ترين و مردمي ترين موضوعات بودند. در حاليكه انواع ديگر تاريخ از جمله تواريخ فكري، فرهنگي، اقتصادي مورد توجه اندكي قرار گرفته و به تاريخ اجتماعي به مفهوم وسيع كلمه اصولاً توجهي نمي شد.»  گواينكه مولفان ديگري هم بودند كه خوصاً در دوران ضعف نسبي دربار پهلوي ضمن بحث از مسايل جنبي مانند زيست نامه رجال، خاطرات شخصي، تاريخ احزاب، مطبوعات و غيره، برخي از زواياي تاريك دوران پهلوي يا نزديك به اين دوارن را با ارائه اسناد روشن ساخته اند كه از جمله آنها مي توان از آثار زير نام برد: تاريخ بيست ساله ايران،حسين مكي، احزاب سياسي ايران، ملك الشعراي بهار، سردار جنگل، ابراهيم فخرايي، قيام كلنل محمد تقي خان پسيان، علي آذري، حيدر عمواوغلي و كتاب يفرم خان نوشته اسماعيل رايين. ماركسيستهاي ايراني نيز در اين دوره از تاريخ ايران بيكار نبوده اند قبل از هم و در روزگاري پيشتر، حزب كمونيست ايران اسنادي تحليلي درباره سلطنت رضاشاه و سياست وي انتشار داد كه حائز اهيمت است. بعدها حزب توده ايران نيز در نشريات خود مقالاتي تحت عنوان انقلاب اكتبر و ايران به رشته تحرير در آورد و عدلاصمد كامبخش شمه اي از تاريخ جنبش كارگري را نگاشت كه در نوع خود نخستين تلاش محسوب مي شود. آثار سعيد نفيسي و مرتضي رواندي را نيز بايد اولين كوشش ها براي تدوين تاريخ اجتماعي ايران دانست. توجه به اسناد نيز در اين دوره جايگاه ويژه اي دارد. اصولاً يكي از نقاط قوت سنت تارخنويسي ايران، اهميتي است كه براي حفظ و انتشار اسناد تاريخي قائل مي شود اين امر حتي در حال حاضر هم در كتابخانه هاي تهران، قم، مشهد و هم در مجموعه اسناد خصوصي كاملاً قابل مشاهده است.  حفظ اين اسناد به طور خودبخودي فرصتي براي نوع متفاوتي از تاريخنگاري ايجاد كرده است و آن مي تواند تحليل و بررسي اسناد و انتشار آنها باشد كه خصوصاً مي توانند منابع خوبي براي تاريخ ديپلوماتيك و تاريخ اقتصادي باشند. در ميان اين اسناد آرشيوهاي دولتي اهميت بيشتري دارند، چرا كه مدتهاي زيادي دور از دسترس علاقمندان تاريخ بوده است. اسناد غير ايراني نيز كه به صورت مكاتبات سياسي و گزارشات دولتي و خاطرات شخصي و غيره منتشر مي شوند به گفته فرمانفرمائيان تنها مي توانند به عنوان اسناد مكمل مورد استفاده قرار گيرند و هرگز نبايد از آنها به عنوان اسناد اصلي استفاده كرد به لحاظ زمينه هايي كه در اين دوره مورد علاقه تاريخنگاران قرار گرفته، مسئله نفت و نهضت ملي شدن صنعت نفت د رصدر همه قرار دارد. كتابهايي كه در اين زمينه منتشر مي شود، با توجه به فضاي سياسي خاص كشور و حتي حساسيت رواني شخص شاه نسبت به نام مصدق نمي تونست يكسويه و غرض آلود نباشد. در اين زمان مصطفي فاتح، مهره سرسپرده استعمار، كتاب «پنجاه سال نفت» را نوشت. مهدي بهار، كتاب «ميراث خوار استعمار» را منتشر كرد. وي در اين كتاب كه ظاهراً عليه نفوذ امپرياليسم امريكا در ايران نگاشته شده بود، 600 صفحه را در آغاز سياه كرد تا بتواند در پنجاه صفحه آخر كتاب، مصدق را عامل آمريكا معرفي كند. بهار دراين كتاب در عين سكوت درباره كودتاي ميراث خواران استعمار در 28 مرداد، از هيچ  كوششي براي ضربه زدن به مبارزان مردم فروگذار نكرده است. گويي هنوز بايد انتقام قطع بورس تحصيلي اش را توسط دولت مصدق مي گرفت. در تكميل كوشش بهار، فواد روحاني كه از كارمندان با سابقه شركت نفت و يكي از خادمين صديق كارتل بين المللي نفت بود و پس از كودتاي 28 مرداد، هم به مقامات بزرگي رسيد، كتابي منتشر كرد كه هدفش جز لجن مالي مصدق نبود وي در قسمتي از اين كتاب مي گويد :«تذكر اين نكته را لازم مي دانم كه بيان ايراداتي كه نسبت به عمليات شركت نفت انگليس و ايران وارد آمد. دليل بر انكار جنبه هاي مثبت و مفيد عمليات شركت مزبور نمي باشد. بديهي است كه ايجاد صنعت عظيم نفت كه با دست شركت مزبور صورت گرفت، نتايج و آثاري در پيشرفت صنعتي و اقتصادي كشور به وجود آورد كه ملت ايران از آن بهره مند گرديد.»
    در همين دوره زماني حزب توده نيز ظهور مي كند و با طرح روش هاي ماركسيستي تحليل تاريخ چه به صورت ترجمه متون كلاسيك بنيانگذاران اين مكتب و چه به صورت كتب و مقالات تاليفي، زمينه هاي اثير بطئي و كد خود را در تاريخنويسي ايران فراهم مي كندد ولي حتي كليدهاي ماركسيستي درك جامعه و تاريخ هم به سراغ و قايع مهم سياسي مي رود و اين امر همانگونه كه گفته شد دليلي جز اصطكاك و درگيري تمام عيار جامعه با آن رويدادها ندارد و اصولاً نمي تواند آنگونه كه تا به حال گفته شده است دليلي بر عق ماندگي تاريخنگاري ايران باشد.
    كما اينكه از دهه 1340 به بعد كه اوضاع سياسي جامعه، تشنجات سابق خود را از دست داده، توجه به زمينه هاي ديگر تاريخ آرام آرام نمايان مي شد. در اين دوره كه تا انقلاب اسلامي ايران به طول انجاميد، «كساني چون غلامحسين صديقي با ارائه روشهاي جديد تحقيق تاريخي به يك نسل از دانشجويان و آدميت با تك نگاريهاي فكري، گام موثري در روي برتافتن از تاكيدات سنتي تاريخ برداشتند. علاوه بر اين تغيير، شيوه هاي تاريخي در دانشگاههاي خارج از كشور، در نسل جوانتر دانشجويان موثر واقع شد. آنان ديگرحاضر نبودند كه جامعه ايران را همچون پيكري منفصل معرفي كنند كه قدرتهاي خارجي بر سر آن به كشمكش و نزاع مشغول بوده اند، بلكه ساختار اقتصادي – اداري سياسي جامعه و جوامع روستايي و عشيرتي موضوعات اصلي مورد علاقه آنا را تشكيل مي داد، در ميان اين حركتهاي جديد، دانشجوياني كه جذب تاريخ اجتماعي شدند، عموماً صلاحيت تحليل هاي جامعه شناسانه استدلالي و مهارت لازم بر تفسي يك رشته منابع و اسناد مختلف را داشتند.
    در اين دوره علاوه بر آدميت ، كسان ديگري مانند باستاني پاريزي، زرين كوب و ... نيز ظهور كردند كه بررسي و نقش و مقام آنان در تاريخنگاري معاصر ايران، وظيفه اصلي اين رساله است. اما ترسيم سيماي كلي تاريخنگاري ايران، در سراسر دوران پهلوي و موقعيت جهاني آن ميسر نمي شود، مگر اينكه پيش از آن ، دوپرامتر عمده روش و بينش در تاريخنگاري ايران به دقت مورد بررسي قرار گيرد زيرا به نظر نگارنده فقط رشد توامان اين دو پارامتر است كه مي تواند نشاندهنده ارتقاء تاريخنگاري يا جامعه شود و حال سئوال اين است كه آيا در عصر پهلوي اصولاً مي توان شاهد ارتقاء تاريخنگاري بود؟ حقيقت اين است كه روش تاريخنگاري ايران در عصر پهلوي در مقايسه با دوره قبل تا حدي متحول شد، در آغاز اين دوره كساني چون پيرنيا، اقبال و كسروي و پس از آن مورخاني كه از آموزه هاي مجامع علمي اروپا تاثير پذيرفته بودند، موجبات اين دگرگوني را به وجود آوردند. تاريخ در سراسر عصر پهلوي به عنوان يك علم همطراز با ساير شاخه هاي علوم انساني نگريسته مي شد. قصه پردازي و شاهنامه نويسي ديگر از اهداف  تاريخنگاري نبود. مورخين با رعايت اصل زمان و مكان، تجزيه و تحليل وقايع – بكار نبستن تعصبات قومي و مذهبي و عدم استفاده از پيش فرضهاي قومي و مذهبي تلاش مي كردند تا خود را به روح تاريخ گذشته نزديك سازند و پرده هايي را كه مانع فهم واقعيت ناب تاريخي بود كنار زنند اما با كمال تاسف در امكان عملي هيچي از پارامترهاي مذكور تامل و تعمقي نمي شد و مورخ فقط يادگرفته بود كه بگويد تاريخ علم است و بايد علمي كاركرد و مثلاً اين كتاب علمي نيست، بي آنكه اصولاً خود بداند كه علم چيست و تاريخ چگونه علمي است و ظوابط و معيارهايي كه يك اثر تاريخي علمي را از مشابه غير علمي آن متمايز مي كند چيست؟
    مورخ داننشگاه ديده ايراني در عصر پهلوي با تعصب و ايمان تمام تاكيد مي كرد كه تاريخ نويس بايد از ديد قبلي و پيش فرض فلسفي منزه باشد، بي آنكه بداند چنين چيزي نه ممكن است، كه مورخ زائيده محيط است و نه شايسته كه مورخ را به واقعه نويسي و ژورناليسم مبتذل مي كشاند.
    در سراسر اين عصر، آكادميسين هاي اين رشته، سعي در تحديد هر چه بيشتر تاريخ و مرزبندي هر چه تنگتر اين رشته با سايرمعرفت هاي انساني داشتند. مورخين اين عصر تحت تاثير جو سازيهاي آكادميسين هاي مذكور، جرات نمي كردند از يافته هاي علوم كمكي تاريخ نظير جامعه شناسي، اقتصاد سياسي و علوم سياست استفاده كنند كه همه چيز بايد از دل تاريخ بيرون مي آمد. اينان فراموش كرده بودن كه علوم كمكي مزبور، علومي انتزاعي و مجرد نيست كه مانند فلسفه اسير ذهنيت ها باشد، بلكه از دل واقعيت هاي تاريخي و اجتماعي بيرون آمده اند. اينان خود را همه كاره گاني مي دانستند كه هيچ كاري از دستشان بر نمي آمد. بدين ترتيب تمام آموزه هاي روش تحقيق غربيان، منحصراً مصروف «گزارش صحيح واقعيت ها» شد بي آنكه در امكان عملي چنين گزارشي بحث شود و نتيجه اين شد كه مورخين حتي در مرحله واقعه نگاري نيز ناكام بمانند. تاريخنگار  چيزهايي درباب روش تحقيق تاريخ شنيده بود و بي آننكه در مباني آن بحث كند، آن را به كاربسته بود. در سراسر عصر پهلوي جز چند مقاله كم اهيمت چيز ديگري در باب خود «تاريخنگاري» به طور اخص نمي بينيم. اين امر به خودي خود مي تواند نشاندهنده اهميت ناچيز شيوه هاي تاريخنگاري، نزد مورخان باشد. مورخ آكادميك اين عصر، تاريخنگاري ماركسيستي را تك خطي ، متعصبانه و جزم انديشي محض مي دانست و مورخ ماركسيست، اثر وي را ليبرالي، درباري يا استعماري مي خواند و هر دو اثر همديگر را غير علمي، بدون آنكه دريافتن معيارهاي علمي بحث كنند و در نزديك شدن به همديگر تلاشي نمايند، گو اينكه نزديك شدن ليبرالها و ماركسيستها، شايد نزد علماي سياست، توهي بيش نباشد!
    از آنچه گفته شد ، به روشني مي توان دريافت كه بينش تاريخنگاران عصر پهلوي به موازات روش آنها رشد نكرده و نتيجه آن شد كه روشهايي كه در ابتدا توسط غربيان، صرفاً به عنوان پيشنهاداتي براي گزارش صحيح وقايع صرح شده بود و پذيرش عمومي هم نيافته بود همواره از جنبه هاي مختلف توسط مورخين، فلاسفه علم، علماي سياست، جامعه شناسان و اقتصاددانان مورد بحث قرار مي گرفت و كماكان اين مباحث ادامه دارد، به ايران كه رسيد، قطعيت يافت و به عنوان اصولي مسلم و ترديد ناپذير، چه در مجامع علمي و كلاسهاي روش تحقيق و چه در مقدمه هاي كتب تاريخي مورد تاكيد مومنانه قرار گرفت.كلام آخر در اين باب، اين كه تاريخنگاري يك سرزمين زماني مي توند دستخوش تحولي راستين قرار بگيرد كه بينش تارخنگار با فراگيري علوم كمكي تاريخ توسعه يابد و با رشوهاي نويني كه از طريق تجريبات شخصي و تاملات ديگران، بدست مي آيد، در آميزد و متاسفانه ما در عصر پهلوي شاهد چنين پيوند مبارك و خجسته اي نيستيم.
    در عصر پهولي همانگونه كه گفته شد، روشهاي تحقيق غربيان توسط كساني چون پيرنيا، اقبال و تحصيلكردگان خارج وارد ايران شد. گو اينكه نوگراي ايرانيان به طور كلي به زماني طولاني تر بر مي گردد. بدين سبب شايد صحيح تر باشد اگر گفته شود كه در اين زمان، روشهاي غريبان جا افتاد و قوام گرفت) صدالبته، بي آنكه مورد تامل ، انتقال و حتي مورد شناسايي دقيق قرار گيرد. بينش ، اما در تاريخنگاري دوره پهلوي جايگاهي ندارد. تفكر تاريخي ، ديدانتقادي، مجهز شدن به حداقل مباني علوم كمكي تاريخ ، نزد مورخان اين عصر راهي ندارد و اصولاً با آثاري از اين دسته شبهه آلود و مشكوك برخورد شده است.
    در تاريخنگاري دوره پهلوي صرفنظر از چند استثناء نه زياد مهم، چهار جريان مي توان تشخيص داد:
1- جريان ايران شناسي: از نيمه سده 19 كه تاريخ نويسي وارد مرحله نويني شد تا به روزگار ما، مورخان اروپايي نتوانستند خود را از تعصبات شديد ملي و ديني و تبليغي، كه در اروپا رواج عام داشته است، بركنار دارند بر مبناي همين غرض ورزيها بود كه اروپاييان، خصوصاً پس از انقلاب فرانسه، به تاريخنويسي شرق روي آوردند و در زمينه هاي فرهنگي – ديني، نهضتهاي فكري و هنري خاور زمين، ديدگاههايي را ارائه دادند كه مبتني بر واقعيتهاي تاريخي نبود و متاسفانه نويسندگان شرقي نيز بي هيچ بررسي و كنكاشي نوشته هاي آنان را مورد استفاده قرار دادند و به واژگونگي تاريخ كمك رساندند.
در اينجا قصد آن نيست كه در مورد نحوه قلب تاريخ و نگرش يكسويه شرق شناسان به تفصيل سخن گفته شود اما از آنجا كه اين جريان بر تاريخنگاري ايرانيان تاثير نهاد و بعضاً موجب مباحثات جدي و دامنه داري نيز شد، گزيده اي از نگاه متفكران آن سوي مرزها به تمدن شرقي و ايراني، بي فايده به نظر نرسيد.
بارتولد، يكي از بزرگترين مستشرقين روسي در كتاب تاريخ پژوهش شرق و تمدن اسلامي و جهان اسلام بيشتر موفقيت هاي مردم ايراني سعد و خوارزم و غيره را به اقوام تركستاني كه بعدها به اين سرزمين كوچ كرده اند نسبت مي دهد.
منتسكيو مي نويسد، در همه تاريخهاي آسيا، نمي توان حتي يك نشانه يافت كه مشعر بر وجود روحي آزاد در آنجا باشد. برتراندراسل نيز مردمان مشرق زمين را فاقد قابليت ايجاد تمدن مي داند. پروفسور ادوار براون كه يكي از مطلع ترين و آگاه ترين شرق شناسان به تاريخ و ادبيات ايران است در مورد شاهنامه فردوسي مي نويسد :«به عقيده من شاهنامه فردوسي را نمي توان حتي يك لحظه با معلقات عربي، برابر و همسنگ دانست يا آنكه مي دانيم در اصالت معلقات حرف بسيار است و شاهنامه به منزله فرهنگنامه بزرگي است كه مانند دانشنامه اي فراهم گشته است».
لامامي كله راك فرانسوي پارا از اين فراتر مي گذارد و مي نويسد:« با اين فتوحاتي كه نادرشاه مي كند، بي شك او آسيايي نيست، گروهي مي گويند نادر اهل براباند بلژيك است كه دودمان خود را پنهان داشته است.
بي جهت نيست كه حتي شخصي مانند علامه قزويني كه در مواجههه با تحريكات سياسي كمتر حساسيت نشان مي دهد، نيز ، به كار بعضي از خورشناسان بدبين و از دستشان عاصي مي شود.
علاوه بر بينش اشرافي و نگاه آلوده به تعصب ايران شناسان به تاريخ و تمدن ايراني، تاليفات آنان، ضعفهاي اساسي ديگري نيز داشت. اكثر اين مورخان منحصراً به دو جنبه از تاريخ ايران توجه خاصي نموده اند. 1- تاريخ سياسي. 2- تاريخ ادب و هنر و فرهنگ و تمدن. حال آنكه بي شبهه، فهم درست حوادث سياسي و مظاهر فرهنگي يك تمدن بدون شناسايي اوضاع جامعه، ساختها و نهادهاي اجتماعي آن تمدن، كاري محال و عبث است.  هر چند كه اخيراً با تخصصي شدن رشته هاي ايران شناسي به اين امور توجه بيشتري شد و لمبتون با نگارش كتاب مالك و زارع در ايران، نخستين گام را در اين راه برداشت. وي كه وابسته مطبوعاتي سفارت انگليس در تهران بود به خوبي از عهده شغلش بر مي آمد. «زيرا تصميم بر اين شده بود كه او در جامه آكادميك ظاهر شود.»
قسمت بزرگي از مطالعات ايران شناسي، تحت عنوان تحقيقات اسلامي قرار مي گيرد كه در اواخر قرن 19 رشته خاصي گرديد. معذالك بايد گفت كه نخستين خاور شناسان به بعضي مطالب و مسايل توجه نكردند و مخصوصاً به تشكيلات اجتماعي وقايع ايران در ادوار اسلامي، توجهي كه شايسته آنها بود مبذول نشد، شايد يكي از بزرگترين كارهاي مينورسكي اين بود كه با تاكيد بر اهيمت فراوان عوامل اجتماعي، محققان ايران شناسس را در اين زمينه تشويق كرد.
2-    جريان ناسيوناليستي: اين جريان كه در واقع عكس العمل موج اول بود، علاقه مندي اش ربه احياء تاريخ ايران، دفاع از هويتي بود كه از جانب شرق شناسان و پاره اي روشنفكران وابسته مورد ترديد قرار مي گرفت. كساني مانند پيرنيا، كسروي، محمود محمود و شايد حسين مكي را مسامحتاً ، بتون در اين طيف گناجند، گو اينكه، نگارنده منكر پاره اي تفاوت هاي موردي اينان در زمينه تاريخنگاري و برخي تفاوتهاي بنيادي در عرصه سياسي نيست كه تفصيل مطلب در فصل مربوطه خواهد آمد.
3-    جريان ماركسيستي: اين جريان نخست با تاسيس حزب كمونيست ايران و سپس با ظهور حزب توده ايران در صحنه سياسي كشور و از طريق مباني تئوريك ايدئولوژي ماركسيسم، در جامعه روشنفكري كشور تاثير گذاشت. سپس برخي از تتبعات روسهاا در زمينه ايران شناسي به فارسي برگردانده شد و مورخين ايراني را با نحوه به كار گرفتن اصطلاحات تئوريك در گزارشهاي تاريخي آشنا كرد كه به عنوان مهمترين نمونه،  مي توان از تاريخ ماد دياكونف نام برد. ضمن اينكه تاكيد عمده تاريخنگاري روسها، بر تاريخ نوين ايران است. بيش از 4/3 تاريخ مهم ايوانف درباره ايران، مربوط به تاريخ سده هاي 19 و 20 ايران است. در اين تاريخنگاري، انقلاب ايران، اولين دوره براي رهايي ملت قلمداد شده و بر اين واقعيت تاكيد شده است كه انقلاب 1905 روسيه به طور گسترده اي بر انقلاب مشروطه اثر گذاشته است، همچنانكه دشمني تزاريسم با انقلاب مشروطه نيز مورد كتمان قرار نگرفته است. در سالهاي واپسين عصر پهلوي، ماركسيستهاي ايراني نيز به نگارش تاريخ پرداختند كه از جمله آنها مي توان از كتاب ايران در دو سده واپسين طبري، آثار محمد رضا فشاهي، آثار مصطفي شعاعيان، كتابهاي جوانشير و ... نام برد، در همين زمان آثار فراوان ديگري نگاشته شد كه مستقيم و غير ممستقيم تحت تاثير اسلوب ماركسيستي درك تاريخ بود. آثار راوندي در باب تاريخ اجتماعي ايران را مي توان در اين زمره دانست.
4-    جريان آكادميك: جريان آكادميك ايران در عصر پهلوي بر خلاف برخي از كشورهاي اروپايي وابسته به رژيم سياسي بود و به اين اعتبار نمي توانست از هيچگونه استقلالي برخوردار باشد. از اين رو علاوه بر كاستي هاي بي شماري كه مجمووع تاريخ نگاري اين عصر به آن مواجه بود، جامعه آكادميك كشور از نوعي محافظه كاري سياسي هم رنج مي برد. مورخين اين جريان يا اصولاً پيرامون مقاطعي از تاريخ كشور كه تصور مي رفت با رژيم موجود اصطكاك داشته باشد تحقيق نمي كردند و يا اگر نمي توانستند از فشار علائق دروني رها شوند به گونه اي تاريخ مي نگاشتند كه نه سيخ بسوزد نه كباب.
اين جريان كه از اقبال شروع مي شود و به باستاني پاريزي خاتمه مي يابد، متوليان رسمي دانش تاريخي كشور محسوب مي شوند و با ادعاهاي نه چندان عملي كه مورخ بايد بي طرف و بي غرض و منحصراً ناظر باشد، ظاهراً اميدوارانه كه علاقمندان به تاريخ را متقاعد سازند كه روايت صحيح درك وقايع گذشته را تنها از اين راويان صديق بشوند.
چهره هاي برجسته و شاخص اين جريان عبارتند از عباس اقبال آشتياني، فريدون آدميت، عبدالحسين زرين كوب، عبدالحسين نوايي، عباس زرياب خويي و باستاني پاريزي كه صدالبته ، تمايزات زيادي هم با يكديگر دارند از بين اين چند تن، تاريخ نگاري اقبال، آدميت و باستاني پاريزي به تفصيل مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
    بدين ترتيب آنچه نگارنده در اين فصل مورد تامل قرار خواهد داد، چيزي جز چهر جريان مذكور نخواهد بود، به ترتيبي كه خواهد آمد.
    ولي براي جلوگيري از پيش آمدن هر گونه اشتباه احتمالي، اين تذكر را پيشاپيش لازم مي داند كه فريدون آدميت در عرصه تاريخنگاري عصر پهلوي، يك استثناست او براستي تنها كسي است كه هم داراي تفكر تاريخي است و هم داراي روشي مستقل و منطقي و منسجم و نيز از معدود كساني است كه تاريخنگاري را در عصر پهلوي به مقام والايي رساند.

فصل اول
جريان شرق شناسي
1- شرق شناسي  و ديرينه آن
    هنگامي كه از شرق سخن به ميان مي آيد. اين واژه مفاهيم و تعابير گوناگوني را در بر مي گيرد.(الف) مفهوم جغرافيايي كه در اين مفهوم، مراد از شرق، همان آسيا، خاورميانه باستاني و دنياي غير اروپايي و به تعبير ويرژيل،  سرزمين هايي است كه در جهت طلوع خورشيد قرار گرفته اند. تعبير  اخير در ادبيات فرانسوي سده يازدهم ميلادي در بيت 401 منظومه حماسي رولان نيز به كار رفته است. (ب) مفهوم ايدئولوژيكي كه در اين معنا، شرق مسلمان در برابر غرب مسيحي قرار مي گيرد. (ج) مفهوم سياسي كه موضوع اصلي اين رساله است و به گونه اي مبسوط بررسي خواهد شد.
    اما خاورشناسي يا شرق شناسية ترجمه واژه نسبتاً جديد اوريانتاليسم است كه از زبانهاي اروپايي درفارسي رسوخ كرده و به معني لغوي «پژوهش و شناخت تمام دانشها و آداب و رسوم مردم خاور زمين» به كار رفته است. بر خلاف خود كلمه، تحقيق در اين مسائل از ديروز آغاز نشده است، به عنوان مثال مي توان گفت وقتي مقدسي نزديك به هزار سال پيش، كتاب احسن
التقاسيم في معرفه الاقاليم را مي نوشته، شرق شناسي مي كرده، چنانكه پيش از او، نويسنده مجهول حدود العالم من المشرق الي المغرب كه مردم روس و بلغار و غيره را شرح مي داده ، غرب شناسي مي كرده است.
    اگر شرق شناسي را به همان مفهوم پژوهش و شناخت تمام دانشهاا و آداب و رسوم مردم اورزمين به كار ببريم م يتوانيم سابقه اي طولاني براي آن قائل شويم. چنانچه تعابير خاص ارسطو در مورد شرق، نوشته هاي هرودوت درباره ايران عصر هخامنشي و يا پژوهشهاي پوليپ كه در زمان اشكانيان سياست شرق و غرب را تحليل مي كرده است، مي توانند نوعي شرق شناسي قلمداد شوند. گو اينكه اين روند ادامه يافت و در دوره قرون وسطي و قرون ششم و هفتم هجري يا زمان وقوع جنگهاي صليبي كه يكي ازعلل و موجبات اصلي خاورشناسي اروپاييان بود وارد مرحله جديد و گسترده تري گرديد.
    اما اگر شرق شناسي را به مفهوم مطالعه شرق توسط غربيان به عنوان چيزي ديگر و به عنوان مجموعه فرهنگها و تمدنهايي كه نه تنها از لحاظ جغرافيايي در جاي ديگري قرار گرفته اند بلكه با تمدن غرب تفاوت ماهوي دارند، در نظر بگيريم  بايد به سال 1312 م برگرديم. در اين سال، در انجمن علماي مسيحي كه در وين تشكيل شد تصميم گرفته شد كه در شرهاي بزرگي ماانند پاريس، اكسفورد، سالامانكا و شهرهاي ديگر ، كرسيهاي زبان عربي ، عبري و يوناني افتتاح شود. بايد دانست كه ريمون لول مهره اصلي اين تصميم گيري بوده است، زيرا اوو معتقد بود كه با شناخت زبان عربي مي توان به راحتي در ميان اعراب نفوذ كرد و آنان را به مسيحيت كشاند. بدين ترتيب، در پايان قرون وسطي، نخستين كوشش براي ايجاد يك شناخت منظم از شرق به وقوع پيوست، اما هنوز غرب آنطور كه بايد غرب نشده بود، يعني توانايي لازم برايتهاجم نهايي به جوامع غير اروپايي را نداشت.
    ولي از حدود قرن پانزدهم ميلادي به بعد و شروع دوران جديد تحول و تكميل فن دريانوردي در پرتغال و اسپانيا، كه نفوذ تدريجي اروپاييان را در مشرق زمين آسان كرد، مطالعه درباره شرق كاملاً لازم شد و همزمان با به زانو در آمدن خاور در برابر باختر ، روز به روز بر اهيمت آن افزوده شد، زيرا ترديدي نيست كه اروپاييان براي بهره برداري كامل از آسيا و آفريقا مي بايستي كاملاً از خصوصيات اين دو قاره اطلاع مي يافتند.
    در قرن شانزدهم ميلادي شرق شناسي از حالت تبليغ مذهبي قرون وسطايي اش خارج شد و اين ام رانعكاسي از شكل گيري سرمايه داري دوره رنسانس بود. از اين به بعد، مطالعه شرق، آرام آرام، شكل منظم و مشخصي گرفت و در قرن هفدهم و هيجدهم ميلادي مي شد واقعاً از پيداش شرق شناسي سخن گفت.
    در سال 1779 م، واژه شرق شناسي در زبان انگليسي به كار گرفته شد و بيست سال بعد يعني در سال 1799 م اين واژه به زبان فرانسه نيز راه يافت تا بالاخره فرهنگستان فرانسه در سال 1838 م به كلمه شرق شناسي (Orientalisme) رسميت بخشيد. از آن پس اشكال گوناگون شرق شناسي مانند شرق شناسي انگليسي، شرق شاسي فرانسوي، شرق شناسي امريكايي ، شرق شناسي آلماني، شرق شناسي روسي و شرق شناسي ايتاليايي به وجود آمدند.
    براي شناخت ساختار و نحوه تحول هر يك از انواع شرق شناسي هاي مزبور، بايد توسعه استعماري غرب را در نظر گرفت. به عنوان مثال، شرق شناسي اروپايي (به ويژه شرق شناسي فرانسه و انگليس) تا پايان قرن نوزدهم ميلادي به صورت يك پديده حكم تجلي كرد. از جنگ جهاني دوم به بعد، شرق شناسي آمريكايي جانشين شرق شناسي اروپايي شد و اين جابجايي منعكس كننده تغييراتي بود كه در صحنه سياسي – اقتصادي جهان صورت گرفته بود. همچنين بايد در نظر داشت كه نفوذ و قلمرو سياسي دول استعماري در قاره هاي آفريقا و آسيا ، با شرق شناسي آن دول در قاره هاي ياد شده رابطه مستقيمي دارد و به همين دليل شرق شناسي انگليس در ايران و هند پربارتر است تا شرق شناسي فرانسه، حال آن كه شرق شناسي فرانسه در كشرهاي عربي مغرب و شمال آفريقا نيرومندتر از شرق شناسي انگليس است. همچنين در پاره اي از كشورها مانند مصر و فلسطين و سوريه، به علت رقابتهاي سياسي هر دو كشور در شرق شناسي كوششهايي نشان داده اند.
    در مورد كنگره هاي خاور شناسي كه از ابتدا تا به حال تشكيل شده است نيز بايد گفت كه نخستين كنگره خاور شناسي در روزهاي اول تا يازدهم سپتامبر 1873 م در پاريس تشكيل شد . رياست اين كنگره را يكي از چين شناسان معروف به مسيودوژني از اشراف فرانسه كه در عين حال پددي آورنده كرسي مطالعات ژاپني نيز بود به عهده داشت.
    براي شناخت بهتر كنگره هاي مختلف خاورشناسي، سه دوره مختلف را مي توان تشخيص داد : (1) از آغاز تا جنگ جهاني اول (1914 – 1873 م) كه از كنگره پاريس آغاز مي شود و با كنگره آتن پايان مي يابد. در اين دوره 39 ساله جمعاً 16 كنگره بر گزار شد كه محل بيشتر آنها در پايتخت ها يا در شهرهاي بزرگ كشورهاي استعماري قرار داشت. فقط كنگره شانزدهم در آتن و كنگره چهاردهم توسط دولت استعماري فرانسه در الجزاير (مستعمره) بر پا گشت. نگاهي به نام و نشان و شغل شركت كنندگان افتاخري و غير افتخاري كنگره هاي اين دوره باز مي نمايد كه بيشتر آنان در اين گروههاي اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي قرار داشته اند: سلاطين و پرنسها، كنتها و لردها و اشراف قديمي اروپا، كارگزاران معتبر وزارت امور خارجه و ماموران آنان در آفريقا و آسيا، برنامه ريزان فرهنگ و آموزش و پرورش اروپايي، كارداران و حاكمان سرزمينهاي استعماري، فراماسونها، لشكريان عالي رتبه، بورژواهاي صادر كنده، قشري از يهوديان، عتيقه فروشان و صاحبان كلكسيون كه هر كدام به نحوي در جهت سازي فرهنگي كنگره ها دخالت داشته اند.
    (2) از پايان جنگ جهاني اول تا آغاز جنگ جهاني دوم (1938 – 1918) : اين دوره از كنگره اكسفورد (هفدهم) شروع مي شود و با كنگره بروكسل (بيستم) پايان مي يابد. در اين دهه كه اروپا نسبتاً آرام بود، چهار كنگره تشكيل شد و سپس به علت بروز جنگ، برگزاري كنگره بستم و يكم به تعويق افتاد.
    در اين دوره نيز نيروهاي قديمي با همان تركيب باقي ماندند، با اين تفاوت كه فراماسونها قدرت بيشتري به دست آوردند. بسياري از لشكريان با سابقه و كاردان مستعمره ها كه خدمت خود را تمام كرده بودند، وقتي به متروپل بازگشتند ، به علت اقامت چند ساله در كلني ها با اوريانتاليسم پرداختند. از طرف كشورهاي شرقي نيز به دلايل گوناگون، محققان و دانشمندان بيشتري در كنگره ها شركت جستند و حتي برخي از آنان خطا به هايي ايراد كردند كه مورد تحسين استادان غربي قرار گرفت.
    (3) دوره سوم از پايان جنگ تاكنگره بيست و هشتم (1970 – 1948 م)  : اين دوره از كنگره پاريس (بيست و يكم) شروع مي شود و با كنگره كامبرا (بيست و هشتم) پايان مي يابد در اين دوره ، لشكريان و كارداران مستقيم استعمار، جاي خود را به عوامل استعمار نو دادند. برخي از صاحب منصبان قديم، چون سفريان و رايزنان فرهنگي، ماموران «توسعه و رشد» و نيز جواناني كه علوم شرقي را به شكل نظري در متروپل فراگرفته و چندي هم در كشورهاي «استقلال يافته» تحقيق علمي كرده بود جاي آنان را گرفتند و اندك اندك خاورشناسي در مسير علوم اجتماعي و دانشهاي انساني قرار گرفت. كشورهاي جهان سوم نيز در اين دوره از لحاظ فرستادن نماينده و شركت كننده با دوره هاي پيشين قابل قياس نبودند ولي بيشتر اين شركت كنندگان در زمره شاگردان و مرابطان مستشرقان غربي به شمار مي رفتند و نمي شد آنان را به مثابه نيروهاي نغيير دهنده به حساب آورد، گرچه از خود شايستگي لازم را نشان دادند.
    آخرين كنگره اي كه در اين نوشته مورد بحث قرار مي گيرد، كنگره بيست و نهم پاريس است. اين كنگره از 16 تا 21 ژوئيه 1983 م در سوربن (مركز اصلي) برگزار شد، ولي به علت گسترش كارها از كلز دوفرانس و دانشكده حقوق پاريس و موسسه تحقيقات جغرافيايي نيز استفاده شد. در اين كنگره از يك سو مراكز قدرت نواستعماري كوشش مي كردند كه به نحوي از انحاء ، بقاي كنگره تضمين شود، و از سوي ديگر، سازمانهاي بين المللي يهود و به ويژه صهيونيان سعي داشتند نه تنها موقع جهت ساز خود را در اين كنگره محفوظ دارند، بلكه وضعي پردوامي ايجاد كنندد كه اين موقعيت از دستشان خارج نشود.
    در برابر اين نيروها، جمهوري خلق ين بود كه به علت تمايلات استعماري و نواستعماري كنگره هاي شرق شناسي از آغاز ورود به كنگره را تحريم كرده بود و در عوض ميدان در دست فرستادگان آن روز فرمز بود. ويتنام شمالي نيز به همين دليل در كنگره شركت نكرد. از فلسطيني ها هم در اين كنگره كسي شركت نداشت.  پاره اي از شركت كندگان كشورهاي غربي كه از عناصر شناخته شده امپرياليسم بودند، در كنگره خاورشناسي پاريس فعاليتي داشتند كه گاه فرستادگان كشورهاي آزاد شده را آزار مي داد. از اين دست بايد از پروفسور فييشل، استاد فعلي دانشگاه ميشيگان نام برد. وي يكي از دوستان نگورين ديم بود، در سال 1955 م در ويتنام انجام وظيفه مي كرد. به گفته روزنامه لوموند، اين استاد كه امروز از ويتنام شناسان معروف است ، در آن سالهاي كه سالهاي سياهتري را به دنبال داشت در ويتنام جنوبي سازمان پليس امنيت مرتبط با «سيا» را پديد آورده بود.
 


منابع :


 
طراحی سایت : سایت سازان