میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

مقاله تاريخ اسلام


کد محصول : 10001569 نوع فایل : word تعداد صفحات : 36 صفحه قیمت محصول : رایگان تعداد بازدید 941

دانلودرایگان فایل رمز فایل : m1d1569

فهرست مطالب و صفحات نخست


تاريخ اسلام

نهضتي که پيامبر اسلام پايه گذار و رهبر آن بود به مانند هرنهضت انقلابي ديگري با يک جنبش و انقلاب ارتجاعي مواجه شد.
نهضتهاي انقلابي ساير پيامبران هم از اين جنبش هاي ارتجاعي در امان نمانده اند،قرآن و تاريخ بسياري از اين نمونه ها را بيان مي کند.همانند رجعت قوم موسي در بازگشت به گوساله پرستي به هنگام غياب چهل روزه موسي و يا اشاره حضرت عيسي در بيان لزوم بعثت خود به رجعت قوم يهوداز تعاليم موسي و يکتا پرستي.همچنين خداوند در آيه شريفه 253سوره بقره مي فرمايد:
"....ولوشاءالله مااقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاءتهم البينات و لکن اختلفوا فمنهم من امن ومنهم من کفر و لوشاءالله مااقتتلوا ولکن الله يفعل ما يريد"
"....واگر خدا مي خواست پس از فرستادن پيمبران و معجزات آشکار مردم با يکديگر در مقام خصومت و قتال بر نمي آمدند ليکن بعد از آن برخلاف و دشمني باهم برخاستند که برخي ايمان آورده و بعضي کافر شدند و اگر خدا مي خواست باهم بر سر جنگ و نزاع نبودند و ليکن خدا به مصلحتي که داند هر چه مشيتش تعلق گيرد خواهد کرد".
در اين آيه شريفه ارتجاع در بالاترين حد خود يعني جنگ و کشتار ميان مومنين بيان شده است.
همچنين جنبشهاي ارتجاعي درانقلابهاي اخير نيز به وضوح قابل مشاهده است ،همانند جنبش ارتجاعي که پس از انقلاب فرانسه رخ داد و به بازگشت استبدادطلبان و رجعت جامعه فرانسه به وضعيت قبل از انقلاب انجاميد.
البته بايد در نظر داشت انقلابهاي ارتجاعي با توجه به وسعت و ابعاد هر انقلاب با انقلابهاي ديگر متفاوت است.عمق هرجنبش ارتجاعي به ابعاد و عمق انقلاب تکاملي آن جامعه بستگي دارد .بعنوان مثال در انقلابي همانند انقلاب فرانسه که جنبه سياسي و آزاديخواهانه داشت جنبش ارتجاعي محدودتر از جنبش ارتجاعي است که در انقلابي که پيامبر اسلام پايه گذار آن بودکه تحول ژرفي در کليه ابعاد جامعه بر جاي نهاد مي باشد .
ما همواره در تاريخ شاهد اين فراز و نشيبها مي باشيم .وبايد توجه داشته باشيم که از ثمره اين سنت تاريخ است که جوهره انسانيت نمايان مي شود.اين شکست ها و رجعتها جزو طبيعت تاريخ است زيرا اگر خط تکاملي تاريخ بدون فراز و نشيب تداوم داشته باشد ،عنصر انتخاب و کوشش جهت رسيدن به آن از بين خواهد رفت. و اين امر به اين معني است که در تاريخ اصالت به کار انسانهااست و اگر خط تکاملي تاريخ همواره باقي باشد ،آن وقت ديگر کار انساني و تلاش و زحمت و رنج انسانها ديگر بي معنا مي شود.
پس وجود اصل رجعت در تاريخ براي ما انسانها پيام دارد و آن اينست که :"اين انسانها هستند که با کار خود تاريخ را مي سازند".
در اين مقاله سعي مي کنيم به جنبه ها و گوشه هايي از ماهيت و دلايل و ابعاد رجعت در تاريخ اسلام بپردازيم و در مقاله هاي بعدي با الگو گرفتن از تجربه جنبش ارتجاعي که در" انقلاب اسلامي پيامبراکرم" صورت پذيرفته است به مکانيزم هاي رجعت در انقلاب اسلامي ايران که در حقيقت با الگو برداشتن از انقلاب پيامبر اسلام به پيروزي رسيده است مي پردازيم.
1)           معني و ماهيت ارتجاع و مراحل عملي شدن آن :
ارتجاع،گريز از رويه و نظام اسلامي و رجعت به رويه و نظام جاهلي است.رويه اسلامي از قرآن و سنت گرفته مي شود.قرآن رويه مکتوب و سنت رويه معمول است . گاه از ارتجاع به تخطي از احکام الهي و سنت پيامبر نيز ياد شده است.
در زمان پيامبر رجعت نمي توانسته است به صورت يک جريان اجتماعي نيرومند و مقتدر در دستگاه و حکومت وجود داشته باشد ،بلکه در شکل رجعت فردي پديدار مي گشت.
رجعت در فرد با بازگشت به اعمال و عادات و پندارهاي جاهلي صورت مي پذيرد.
"ان الذين امنوا ثم کفروا ثم امنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفرا لم يکن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا/ بشرالمنافقين بان لهم عذابا اليما"  ( سوره نساء آيه 137و138)
"آنان که ايمان آوردند بعد کافر شدند سپس ايمان آورده و باز کافر شدند و آنگاه بر کفر خويش افزودند خداوند نه مي آمرزدشان ونه راه مي نمايدشان. منافقان را مژده ده که برايشان عذابي دردناک است."
اما فرد مرتجع در بحث ما بيشتر بر مرتجعي اطلاق مي شود که مي کوشد اجتماع را به جاهليت باز گرداند يا عملا باز مي گرداند،کسي که علاوه بر گرايش شخصي به سنن و عادات و رسوم جاهلي در رجعت سايرين و در نتيجه رجعت جامعه موثر و سهيم است.
اينان براي تسريع و توفيق بيشتر در تبهکاري نخست بر مقامات عاليه دست انداخته و پس از چيرگي بر مردم و بدست آوردن قدرت نظامي و نفوذ و آمريت سياسي شروع به دگرگونسازي سياست و اقتصاد و قضا، بتدريج نظامات جامعه را دستخوش تحول انحطاطي مي گردانند.
رجعت سياسي نقطه عطفي در جنبش ارتجاعي محسوب مي شود،زيرا تسلط رجعت طلبان برقدرت سياسي و حکومت ،عوامل چندي را بخدمت جريان رجعت مي گمارد و جريان آن را به طرز وحشتناکي تشديد    مي کند:
الزام موسسات اجرايي،تهديدو اعدام،تطميع بوسيله پول و جاه و مقام و شهرت،اغواي ناشي از رفتار مقامات برجسته و...عواملي هستند که رفته رفته کردار و خوي اشخاص را دگرگون مي سازد و مايه تثبيت متقابل اعتقاد و رفتار اجتماعي ،معتقدات و جهان بيني مردم با رفتار جاهلانه حاکمان تجانس و توافق مي يابد.
در تاريخ اسلام نيز همان گونه که بعدا اشاره خواهيم کرد ،امويان که پيش قدم وگرداننده وعامل جنبش وانقلاب ارتجاعي بودند،ابتدا دست به رجعت سياسي زدند و سپس رجعت اقتصادي را به اتمام رساندند و کار رجعت اقتصادي را به بعد از تحقق اين دو موکول کردند.اين کار بسيار هوشمندانه بود.زيرا هر گاه با عقايد اسلامي به ستيزه بر مي خواستند مشتشان واشده و پرده نفاق از چهره شان دريده مي شد و باعکس العمل مسلمانان مواجه مي شدند و نه تنها نمي توانستند جنبش ارتجاعي را به پيروزي برسانند بلکه در رسيدن به سلطنت و مقام هم ناکام مي ماندند.در صورتي که دگرگوني اعتقادي پس از قبضه کردن حکومت و شريان هاي اقتصادي کشور ناممکن  وناشدني نبود.
در حديثي هم که از پيغمبر بيان شده است مراحل جنبش ارتجاعي کاملا بيان شده است:
"اذا بلغ بنوالعاص ثلاثين رجلا اتخذوا مالالله دولاو عبادالله خولا و دين الله دغلا"
"هنگامي که پسران عاص به 30تن برسند اموال عمومي را که متعلق به خدااست به ثروت شخصي تبديل کرده دست به دست خواهند گردانيد،و بندگان خدا را برده خويش خواهند ساخت و دين خدا را مايه فريب و خيانت خواهند کرد."
در اين حديث 3مرحله مهم اقتصادي،سياسي و عقيدتي بيان شده است.دررجعت اقتصادي رابطه حکام و مردم با ثروت عمومي تغيير يافته و بشکل جاهلي در مي آيد.تعبير "اتخذوا عبادالله خولا" بيان رجعت سياسي و تغيير رابطه حکام با مردم از همساني به عبوديت مردم و حاکميت مطلقه است.رجعت اعتقادي نيز با تعبير "اتخذوا دين الله دغلا"بيان گشته است و آن تغيير نقش دين در معتقدات مردم از عامل سعادت و رستگاري به ابزار تحميق و بدبختي است.
2)دلايل وجود ارتجاع در هر نهضت انقلابي و تکاملي:
در هر انقلاب،تحول در نيروي اجتماعي يعني انسانها روي مي دهد و هر گونه تغيير و تحول بر تحول در خوي و اخلاق و عادات مردم مبتني مي شود و نيروي اجتماعي تربيت شده و تحول پذيرفته بعنوان ضامن اجرا و ادامه نظامات اجتماعي تلقي خواهد گشت.از طرفي تحول اعتقادي و اخلاقي امري نسبي است نه مطلق.بعبارت ديگر،در هر نهضت انقلابي،اولا:تحول اساسي اعتقادي-اخلاقي در فرد بکمال نمي رسد و ثانيا همه افراد مشمول تحول نمي شوند.درنتيجه هم بقاياي دوران کهن و آثار اعتقادي،رواني،اخلاقي،فکري پيشين تا اندازه يي در فرد باقي      مي ماند و هم برخي افراد اصلا تحول نمي پذيرند و همچنان اعتقادات و اخلاق گذشته را در خويش نگه مي دارند.عناصر تحول ناپذيرفته و بقاياي عقايد و خوي و عادات قديم در افراد عامل اصلي و عمده گرايش جامعه به عهد کهن و نظام پيشين است.
الف)عناصر تحول ناپذيرفته:
اين عناصر که در اصطلاح اسلام ،کافر ناميده مي شوند به 2 دسته تقسيم مي شوند:کفار ومنافقين.
کفار خصومتشان را نسبت به اسلام و مسلمانان تصريح مي نمايند و به همين دليل خطر تاثيرشان بر جامعه اسلامي کمتر است،اما منافقين کفاري هستند که چون با استتار و تظاهر به مسلملني بدرون جامعه رخنه کرده اند نقش ارتجاعي خطيري بازي مي کنند بطوريکه نقش کفار در اين زمينه در مقايسه با آنان ناچيز است . در قرآن هم خطر منافقين بيشتر از خطر کفار مورد تاکيد قرارگرفته است.همچنين کفار در بيرون منطقه اسلامي ساکن اند و منافقين در درون جامعه اسلامي مقيم اند و همين امر باعث ارتقايشان به مقامات و موقعيت ها مي شود و خطرشان را به بي نهايت مي رساند.
ب)بقاياي عقايد و خوي و عادات قديم:
ترک عقايد و خوي و عادات قديم حتي براي افرادي که مشتاقانه به اسلام ايمان آورده بودند نيز ميسر نبود.تا رسوبات رواني عهد کهن در شخصيت افراد باقي بود و تحول مطلوب اعتقادي و اخلاقي در ايشان بکمال نرسيده بود دگرگوني نظامات اجتماعي به نقطه مطلوب نمي رسيد و هر دم بصورت منکرات و کردار نا پسند سر مي زد و اين امر جريان رجعت را تقويت مي کرد.
3)تعيين رهبر براي جريان ضد رجعت:
پيامبر اسلام مي فرمايد:
"لست اخاف علي امي غوغاء تقتلهم و لا عدوا يجتاحهم و لکني اخاف علي امتي ايمه مضلين ان اطاعوهم فتنوهم و ان عصوهم قتلوهم " (نهج الفصاحه 472)
" برملت خويش از آشوبي که آنان را به خون بکشد نگران نيستم و نه از دشمني که بر ميهنشان بتازد،بلکه بر ملت خويش از پيشوايان گمراه گري بيمناکم که اگر از آنان فرمان برند ايشان را به کفر مي گروانند و اگر از فرمان آنان سر پيچند مي کشندشان."
همچنين خداوند در سوره مائده که آخرين سوره ايست که بر پيامبر نازل شده است مي فرمايد:
" ...اليوم ييس الذين کفروا من دينکم فلا تخشوهم واخشون..." (آيه 3 سوره مائده)
"اکنون ديگر کافران از دين شما نا اميد شده اند. بايد از چيز ديگري بترسيد و آن ترس از من است."
يعني خطر از درون شما را تهديد مي کند نه از بيرون. از خدا ترسيدن،ترس از قانون خداست.ترس از اينکه مبادا خطايي مرتکب شود وبا عدل خدا طرف شود. پس ترس از خدا يعني ترس از خود و تخلفات و جرايم خود.
اهميت مساله ولايت در اين است که "ولي" ادامه دهنده نهضت و جهاد پيامبر است. ولايت به اين معني متمم و مکمل و حافظ رسالت بشمار مي آيد.اينکه در آيه شريفه"اليوم اکملت دينکم و اقمت عليکم و رضيت لکم الاسلام دينا ..." (مائده ،آيه 3) ،از تعيين ولي بعنوان تکميل  واتمام  دين تعبير شده است به همين دليل بوده است.
رجعت خواهان چون راهي براي محو ونابودي قرآن- سنت نداشتند منافقانه تحت عنوان دفاع از دين و دلسوزي براي آن بتاويل قرآن پرداختند تا از اين راه به تغيير تدريجي آيين اسلام دست بزنند.
وظيفه ولي وجانشين پيامبر جلوگيري از اين سوء تاويل ها و انحراف ها در مسير انقلابي است که پيامبر پايه گذار آن بوده است .
به همين دليل پيامبر قبل از رحلت خودش بارها به اين مسيله اشاره فرمودند از جمله در روز عيد غدير خم که با صراحت به اين مساله اشاره کردند و يا حديث منزلت که در آن مقام علي (ع) را نسبت به خود همانند مقام هارون نسبت به موسي مي داند غير از اينکه بيان مي دارد  پس از من پيامبري نخواهد آمد.ويا روايتي که در آن از علي (ع) بعنوان کسي که بر سر تاويل قرآن خواهد جنگيد و رهبر جهاد داخلي است نام      مي برد.و...
جانشيني علي انتصاب به مقام رهبري ضد رجعت بود.
حال به رجعت در سه مرحله اقتصادي،سياسي و اعتقادي در جامعه پس از پيامبر مي پردازيم.
•       رجعت اقتصادي:
در چندين آيه از سوره مبارکه  بقره پس از بيان شمه اي از تحول انقلابي اقتصادي که صورت پذيرفته،رجعت اقتصادي منع شده است. مهمترين خصلت تحول تکاملي اقتصادي تحريم ربا و تاييد دادوستدومبادله است.
"....احل الله البيع و حرم الربوا فمن جائه موعظه من ربه مانتهي فله ما سلف وامره الي الله ومن عادفاولي کاصحاب النار هم فيها خالدون" 
             سوره بقره آيه275                                                                                                                                      
"....خداوند تجارت را حلال کرده و ربا را حرام ،هرکس پس از آنکه پند و اندرز کتاب خدا بدو رسيد از اين عمل دست کشد از گذشته او در گذرد و عاقبت کار او باخداي مهربان است و کساني که از اين کار دست نکشند آنان اهل جهنم اند و درآن جاويد معذب خواهند بود."
همچنين پيامبر در سخنراني حجه الوداع مي فرمايد:"رباي دوران جاهليت از بين رفت ...سرمايه و در آمدتان از خود شماست.نه ظلم (اقتصادي)کنيد و نه ظلم (اقتصادي) ببينيد."
کعب بن عياض از قول پيامبر اکرم (ص) مي گويد :  "ان لکل امه فتنه و فتنه امتي المال"
"هر ملتي عامل گمراه گر و رجعت بري دارد و عامل گمراهي و رجعت بر ملت من ثروت است"
حال رجعت اقتصادي را در دوران خلفا و حکومت امويان بررسي  مي کنيم:
1)دوره ابوبکر : دشواري رجعت اقتصادي
تصور و انتظار عامه از حاکم و حکومت هنوز تغيير نيافته بود. حاکم همچنان خدمتگذار دين و ملت و عهده دار يک وظيفه سنگين شمرده مي شد نه صاحب يک امتياز عمده و ويژه.ازاين رو ،حاکم نمي توانست مقامش را وسيله تنعم و عشرت نامشروع خود سازد.
در دوره ابوبکر،نظام اقتصادي اسلام بهمان حال اوليه باقي ماند.رجعت خواهاني که در توطيه سقيفه دست داشتند يا با اغماض از آن ،امام را در ضعف و عجز از تعرض نگهداشتند بر آن شدند که تا مزد خويش را باز گيرند و نظم اقتصادي را بسود خويش بگردانند ولي با بي ميلي و بيمناکي ابوبکر روبرو شده و کاري از پيش نبردند.
همه مسلمانان از خزانه سهمي داشتند و در اين حق کسي بر ديگري امتياز و رجحاني نبود.عمر ابن خطاب در راس جمعي از اصحاب که از آثار رواني دوران جاهليت هنوز پاک نشده بودند يک پيشنهاد  ارتجاعي در مورد تقسيم درآمد  دادند داير بر تفضيل کساني که در تدين به اسلام پيشي گرفته بر کساني که بعدها و مثلا بعد از فتح مکه به اجبار و اضطرار و بدون رغبت به آن گرويدند.ليکن ابوبکر پيشنهادشان را نپذيرفت و گفت:"اينها چيزهايي هستند که پاداشش بعهده خداست و بس . ولي اين معاش است ووسيله زندگاني و در تقسيم آن،رعايت مساوات بهتر است تا امتياز دادن افراد بر يکديگر."
ابوبکر به استانداران و فرمانداران دستور مي داد تا در منطقه ماموريتشان از دستبرد قدرتمندان به اموال مردم يا عوايد عمومي جلوگيري کنند و توانگراني که به خوش گذراني و عيش و نوش بسر مي بردند نکوهش مي کرد.
اما رويه ابوبکر در اين زمينه از انحراف و ارتجاع خالي نبود.تخلف وي از حکم قرآن در مورد ارث فاطمه (س) از فاحش ترين اقدامات ارتجاعي او بود.وي از حکم خدا انحراف جست تا خاندان پيامبر را از لحاظ اقتصادي و احتمالا به سازش و معامله سياسي وا دارد.
ابوبکر با تاويل قرآن دست زد و ميراث دهي را که در قرآن عمومي است و اطلاق آن بر ميراث دهي مالي مقدم و اولي بر ميراث دهي علمي مي باشد را بر ميراث علمي و معنوي تخصيص داد.
همچنين در کنار رجعت هايي که در رويه اقتصادي حکومت به ظهور پيوست رجعت هاي انفرادي چندي جسته و گريخته بانجام رسيد ودر تحول ارتجاعي جامعه اثر گذاشت.اين رجعت ها بيشتر در زمينه کسب مال بود و اصول اسلامي در اين خصوص زير پا نهاده مي شد.مانند:خالدابن وليد که از سرداران حکومت بود به منظور تسلط يافتن بر مال و ناموس "مالک بن      "بطرز ظالمانهاي او راکشت اما ابوبکراز گناه او در گذشت و مواردي از اين دست بسيار است.
2)دوره عمر:زمينه ساز رجعت بزرگ
عمر هم همانند ابوبکر خزانه را مايه عشرت خويش نساخت.در دومين نطقش گفت:"شما بگردن من چند حق داريد که بيادتان مي آورم تا مرا بر ادايش ملزم سازيد.حقتان بگردن من يکي اينست که ماليات بر اراضي و سهميه دولتي غنايم را فقط به اندازه شرعي بستانم ،ديگر اين حق که اين در آمدها را جز در موارد شرعي آن مصرف نکنم."
در زمان خلافت عمر با فتح ايران و مصر و متصرفات امپراطوري روم ناگهان در آمد مسلمانان افزايش يافت. پيدا شدن اين ثروت عمر را به اين فکر انداخت که چه کند؟ همه مال را بين مسلمانان تقسيم کند يا بتدريج بين آنان توزيع نمايد؟سر انجام نوعي بودجه بندي بوجود آورد.نام هر يک از مسلمانان را در دفتري ثبت کردند و با رعيت سبقت در اسلام و يا نزديکي او به پيامبر براي او مقرري نوشتند.
عمرابن خطاب مي گويد:"سوگند به خدايي که جز او خدايي نيست هيچ کس يافت نشود که در اين ثروت بيحق باشد  يا از آن به او نپردازم...سهم من هم از اين ثروت همسان شما است.لکن با اين تفاوت که هر کداممان بر حسب منزلتي که نسبت به کتاب خداي عزوجل و پيامبرش داريم.يعني هرکس بر حسب رنجي که در راه اسلام کشيده يا سبقه اش در اين راه،و ثروتش در اسلام،نيازمنديش....آنگاه براي هر بدري (کساني که در جنگ بدر حضور داشتند)مواجب سالانه اي بمبلغ 5هزاردرهم و براي مهاجرين و احديان سالانه 4هزاردرهم و....تعيين نمود."
ديري نگذشت که تني چند از صحابه با همين درآمد به تجارت و مضاربه پرداختند و از اين راه ثروتي سرشار اندوختند.به موازات اين از غنيمتهاي جنگي هم که پياپي افزايش مي يافت نصيب بيشتري به آنان مي رسيد.نتيجه آن شد که طبقه اي تازه در اسلام پديد گشت که اشرافيت معنوي و مادي را باهم در آميخت.عمر تا آنجا که مي توانست کوشيد تا نگذارد اين دسته به مال اندوزي عادت کنندوفاسد گردند.اما قريش فراموش نکرده بود که پيش از اسلام واسطه تجارت جهان بودند،تجارتي که آسيا و اروپا را به هم مي پيوست.آنان از اين راه تجربه اي بسيار گرانبها اندوخته بودند.عمر سعي داشت مناصب مهم را به اين عده ندهد.سياست مالي که عمر در پيش گرفت بر قريش ناگوار آمد و سر انجام خليفه کشته شد.آسودگي خاطر آنان (ثروتمندان)وقتي به کمال رسيد که پس از عمر ،عثمان زمامدار مسلمانان گشت.سياست مالي عثمان،قريش و جز قريشيان را به دست اندازي به مال مسلمانان گستاخ کرد.و مقرري آنان که عمر سخت مي گرفت را افزايش داد.
در حقيقت عمر ،با سياست مالي که در پيش گرفت ،زمينه را براي تبعيضات خاينانه عثمان و توطئه امويان ايجاد کرد.
3)دوران عثمان:رجعت فاحش و گستاخانه اقتصادي
ابوسفيان صدر منافقان رجعت خواه بشنيدن موفقيت توطئه امويان در روي کار آوردن عثمان کار سلطنت اموي را تحقق يافته دانست و آنرا بهترين فرصت براي دست بدست گرداندن سلطنت و ثروت ميان امويان شمرد.
عثمان در همان بدو کار به حمايت از منافع امويان و دارو دسته شان پرداخت.ثروتهاي ملي را که متعلق به عموم ملت بود با روشهاي مادي سودجويانه که خاص عصر جاهليت بود به بني اميه و ياران حاکم اختصاص داد.طبقه ممتاز عصر جاهلي روز بروز متمول تر و بخوشگذراني متمايل تر مي شدو عامه مردم زير بار فشارعشرت اقليت مي خميد و در قيد وبند اقتصادي و سياسي آنان گرفتارگر مي گشت.
عثمان نه تنها بر خلاف رويه خلفاي پيشين عمل کرد علاوه بر آن رجعت هاي ديگري هم انجام داد:
اولا:هر چه از ولايات به خزانه سرازير ميشد بي محابا تقسيم مي کرد يا به جيب اين و آن مي ريخت وببهانه اينکه اينکه فقير چيزي براي گذراندن بگيرد توانگر را ثروتمند مي ساخت.
ثانيا:با بذل و بخشش بيجا و ناروا مخصوصا به بني اميه و خويشاوندانش ثروت بيکران آنانرا هنگفت تر مي کرد.
ثالثا:به متنفذان توانگر رخصت داد براي بازرگاني و سودجويي به بلاد مفتوحه بروند و از اينطريق ثروتشان را کلان تر گردانند و بعشرت بپردازند.
در اين دوره طرز دخل و خرج کشور بکلي دگرگون شد وبه بيت المال به چشم مال ومنال شخصي نگريسته شد.و تذکرات و اعتراضات مردم به هيچ شمرده شد.
پيشرفت ارتجاع بقدري محسوس بود که هر که دلش براي اسلام  مي سوخت و از حاکم پروايي نداشت آن را بيان مي کرد:
امام علي بن ابيطالب شاهد عادل اين دوره درباره رويه اقتصادي عثمان مي فرمايند:"تبعيض قائل شد و بد تبعيضي قائل شد"". "سومين خليفه چون ستوري که ميان سرگين و کاهدان بلولد و جز انباشتن شکم انديشه اي بسر راه ندهد با اندوختن ثروت همت گماشت و هم قبيله گانش بهمدستي وي به چپاول اموال عمومي که مال خداست پرداختند و بدانسانکه شترعلف نورس بهاره را آزمندانه مي بلعند ثروت عمومي را بلعيدن گرفتند.تا آنکه رشته قدرتش بگسليد،کارش به پايان آمد،و روزگار غارتگري بسر رسيد."(نهج البلاغه 1/20)
در اين زمان تفاوت مالي و اختلاف طبقاتي ژرفي پديدار گشت و طبقه اشرافي بيکاره خوشگذران و سود جويي بضهور آمد ناپايبند به اصول اخلاقي مذهب وترک دين گفته.طيفهايي از قماش طبقات خوشگذران و متنعمي که قرآن در شرح نهضت پيامبران در حال ستيزه باهر دين و پيامبري که براي خوشبختي و بهروزي توده مي آيد مجسم و مصور ساخته است و همانکه بستيزه با نهضت اسلام برخاست و سپس ره رجعت سپرد.
4)رجعت اقتصادي در سلطنت اموي :
چون خلافت دگرگونه گشت ودر آخرين تغيير توسط معاويه به "سلطنتي خشن"مبدل شد دگرگوني ژرفي در کار اقتصاد همراه آورد مقرراتي که پايه اداره بيت المال بر آن نهاده شده بود زير پا نهاده شد و مال خدا بجاي آنکه براه خلق او صرف شود بکام پادشاهان و حاشيه نشينان دربار و چاپلوسان و گدايان دعاگو فرو رفت،کاخ عدالت اسلامي از هم بپاشيد و دو طبقه محکوم ستمکش،و حاکم ستمکار،بيش ازپيش فاصله گرفت .
پادشاهان اموي ثروت مردم را بپاي همدستان و نوکران خود مي ريختند و دست عمالشان را باز گذاشته بودند تا هر چه مي خواهند بکنند.عوائد عمومي بشکل ابزاري در مبارزه داخلي بکار مي رفت و صرف خريد وجدان افراد طبقات گوناگون مي شد.
علي (ع):"ايشان (امويان) رشوه خواراني هستند که با پول مردم وجدان افراد زشتکار و خدعه بازو خاين را مي خرند."
"مال الناس" مال شخصي شاهان اموي شمرده مي شد.معاويه در برابر اعتراضاتي که به وي مي شد  مي گفت:" جهان مال خداست و من جانشين خدايم. هر چه از مال خدا بردارم حق من است و اگر چيزي را تصرف کنم مجازم."
•       رجعت سياسي:
                                         الف) شيوه حکومت کردن
                                    ب)تصدي حکومت و ادامه دادن آن
لف) شيوه حکومت کردن
 1) دوران ابوبکر:
رجعت سياسي با تجربه مقام خلافت آغاز گشت،اين عمل به مجرد رحلت پيامبر توام با تخلف از نص و وصيت آنحضرت داير بر ولايت و امامت علي بن ابيطالب انجام شد.تخلف نامبرده را بايد نخستين قدم در راه جاهليت و سر فصل جنبش ارتجاعي دانست.
جانشين و وصي پيامبر با يد از قدرت کامل تفسير قرآن و سنت و آگاهي موثق به آنها،و قدرت اجتهاد يا توانايي استنباط احکام و تطبيق نظم اجتماعي اسلام بر جامعه اسلامي برخوردار مي بود. پيامبر هم در حديث ثقلين دو توشه نفيس را که مايه بقا و استحکام جامعه و ملت است را قرآن و عترت بيان ميکند.
با تخلف از وصيت پيامبر اکرم در مورد وصي خود صرفنظر از ضايع شدن حق علي(ع)،جهش فاحشي در جهت ارتجاع انجام شد و بر اثر آن راه براي زمامداري کساني که با اسلام دشمني داشتند و از ايمان و تقوي و فضيلت بي بهره بودند هموار گشت تا جايي که "طلقاء" يا آزاد شدگان فتح مکه بر کشور و مقدرات ملت تسلط جابرانه يافتند.
درخلافت ابوبکر وظايفي که پيامبر براي قايم مقامش تعيين فرموده بود جملگي بتصدي او در نيامد و تنها قسمت اجرايي و اداري حکومت بعهده اش واگذار شد و وضيفه اصلي و عمده اش که امامت و رهبري امت باشد از عهده اش بيرون ماند.
خلافت ابوبکر و دو جانشينش خلافتي ناقص بود . ابوبکر در حالي به خلافت نشست که در وجودش اثري از نبوغ علمي يا احاطه بر تعاليم و شريعت اسلامي نبود . سابقه زندگي چندان درخشاني هم نداشت.نه درجهاد دليري و اخلاص و تقدمي نشان داده بود ونه ملکات فاضله يا پارسايي جالب توجهي در وي سراغ مي رفت و نه ثباتي در مرامش بروز داده بود.توانايي علميش در زماني که نظير سلمان ها و ابوذرهاو عمارها حضور داشتند ناچيز بود.چنانکه در علم تفسير از وي چيزي که درخور ذکر باشد درکتب حديث نمي توان يافت.ودر پاسخ از معني آيه مي گويد:"اگر درباره کلام خدا چيزي بگويم که مراد نبوده باشد آنوقت ازکيفر خدا بکجا توانم گريخت!"معلومات تفسيري اين خليفه بقدري اندک وناچيز است که مفسري همانند حافظ جلال الدين سيوطي از مفسرين نامي اهل سنت نتوانسته بيش از ده مطلب تفسيري منقول از وي بنويسد و مي نويسد:"از ابوبکر رضي الله عنه در علم تفسير جز آثاري جدا اندک که تقريبا از ده مطلب تجاوز نمي کند بخاطر ندارم"در حاليکه بلا فاصله مي نويسد :" از علي در علم تفسير بسيار روايت کرده اند .ابوطفيل در اين باره گفته است که من در يکي از نطقهاي علي حضور داشتم ،مي گفت : بپرسيد ،بخدا قسم از هر چه مي خواهيد بپرسيد بشما اطلاعاتي خواهم داد . در باره قرآن از من سوال کنيد .بخدا قسم آيه اي نيست که ندانم در شب نازل گشته يا روز،در دشت نازل گشته يا کوهستان..."
همچنين ابوبکر به سنت هم آنچنان احاطه ندارد:احمد بن حنبل امام اهل سنت و موسس مکتب فقهي حنبليه با وجوديکه يک ميليون حديث در بر داشته است در کتاب "مسند" که بيش از پنجاه هزار و هفتصد حديث ثبت کرده تعدا حديثي که از ابوبکر نقل کرده حدود شصت مي باشد . ابن کثير بعد از زحمات فراواني که کشيد هفتاد و دو حديث از ابوبکر گرد آورده و آنرا مجموعه "مسند صديق " ناميده است که لازم بذکر است اين روايات صرف نظر از کميت آنها از نظر سندو از حيث متن محل بحث و مناقشه است.وانگهي برخي ارزش حديثي چنداني ندارند و بيشتر به حرف مي مانند تا به حديث .مانند اينکه "رسول خدا شتري به ابوجهل اهدا فرمود" و...
            2) دوران عمر:
رجعت از لحاظ رويه حکومت در دوره حکومت ابوبکر و عمر بسيار آهسته و نا محسوس بود. عمر مانند ابوبکر کمتر دست خويشاوندانش را در اداره امور حکومتي باز مي گذاشت و اين خويشتنداري بيشتر نتيجه فشار افکار عمومي و اصرار آن برتبعيت از سنت مستحکم پيامبر اکرو بود.کمتر کسي را بخاطر دوستي يا خويشاوندي ماموريت مهم دولتي مي سپرد،خاصه اگر از اصول اسلام بدور و بنا شاياست آلوده بود. به همين سبب قريش را که در ميانشان ارتجاع طلب و سود جو فراوان بود مجال نمي داد تا از پي جاه و توانگري غاصبانه يا آزمندانه بديگر بلاد رخت کشند و در پرتو قدرت سياسي عنصر عرب بازرگاني شيره جان خلق را بمکند.
استانداران و واليان بلاد سر خود رها نمي شدند . بازرسان کوچکترين کار استاندارها و فرماندارها را زير نظر داشتند و دايما به خليفه گزارش مي دادند.
شيوه مشاوره و تبادل نظر با اصحاب و صاحب نظران کشور همچنان متداول بود ،حاکم در کار هاي مهم با ايشان مشورت مي کرد و رايشان را بکار مي بست.اين رويه دليل آن بود که هنوز به حکومت با نظر شخصي و خود خواهانه نگريسته نمي شد.
وجود آثار درخشان رويه اسلامي در اين دوره و تبعيت کلي حاکم از سنت سياسي پيامبر جنبش ارتجاعي را بيکباره عقيم ننهاد بلکه منافقان از وضع موجود بسود خويش استفاده  مي بردند و با تقويت خليفه در برابر امام و اصحاب بزرگ طرفدارش امتيازاتي کسب کردند .بني اميه که کارگردانان اصلي جنبش ارتجاعي بودند در زمان عمر قدرتي بدست آوردند.بهمين سبب عثمان در تقويت امويان و گماشتن خويشاوندانش به رويه عمر استناد مي کرد .
3)     دوران عثمان:
در اين دوره شيوه حکومت به جاهليت گراييد و بدعت ها در آن پديدآمد.بسياري از احکام قرآن و نقطه نظرها و روشهاي پيامبر مورد غفلت قرار گرفت و انکار مي شد.
عثمان از محبوب شمردن و تکريم دشمنان ديرينه پيامبر راهي براي تقليل و هتک حرمت حضرت علي (ع) جسته بود .دنباله روان امويش تاکتيک حتک حرمت پيامبر را از راه هتک حرمت و احترام علي (ع)وخاندان پيامبر در پيش گرفتند و رسم لعن علي را در بالاي منابر پديد آوردند.
ابوبکر و عمر جرات نکرده بودند دشمنان پيامبر را که تبعيد و طرد شده بودند از تبعيد بدر آورند چه برسد به اينکه آنان را از مقربين خود سازند و حکومت را به آنان بسپارند.اما عثمان اين عمل گستاخانه را انجام داد ،حکم بن ابي اعاص (عموي خود) را با تکريم وارد مدينه کرد سپس او و فرزندانش را به اداره امور مهم منصوب کرد ،چنانکه حارث بن حکم بر شوون مدينه حاکم گشت و مروان بن حکم مونس و وزير وي شد.
باند مرتجع اموي ،حکومت عثمان را که عنصري از امويان بود سخت مغتنم شمرده و از ابتداي کار در تحکيم موقعيت خويش از آن استفاده کردند .ابوسفيان در بدو حکومت عثمان به امويان سفارش مي کند:
"يا بني اميه! تلقفوها تلقف الکره فوالذي يحلف به ابوسفيان ازلت ارجوها لکم ولتصرن الي سبيانکم وراثه"
"آي بني اميه! حکومت را بسان توپي دست بدست بگردانيد.قسم به آنچه به آن سوگند مي خورم که هميشه آرزومند بوده ام که حکومت به شما تعلق گيرد و به کودکانتان به ميراث رسد."
تغيير مورد دلخواه امويان، تنها با نفوذ هر چه بيشتر عناصر اموي در دستگاه حکومت و قبظه کردن کامل آن و سپس موروثي کردن آن در خانواده اموي ميسر بود.پس چنان در آن رخنه کردند که عثمان در دستشان جز عنصري بي اراده چيز ديگري نبودو او را به هر سو مي خواستند مي کشاندند.
با مردن و يا کشته شدن وهمچنين کنارزدن وتبعيد تعداد عمده اي از اصحاب با ايمان،اندک اندک روح همبستگي و يگانگي نيز در توده مردم ضعيف شد ولي چنانکه ذکر شد عمر با سخت گيريهاي خود در مقابل تعصبهاي قومي و نژادي از يک سو و سرگرمي مسلمانان به جنگهاي خارجي از سوي ديگر به مسلمانان اجازه نمي داد که به گذشته خود فکر کنند يا در صدد زنده کردن امتيازات جاهلي بيفتند .عمر همچنين با ايجاد توازن در دادن پستهاي حکوکت بين قبايل مختلف توازن قدرت را حفظ مي کرد.اما با روي کار آمدن عثمان و عزل ونصب هاي يکسويه اش قدرت را عملا در دست امويان قرار داد.
بني اميه در زمان عثمان تا جايي در تغيير  نظام سياسي اسلام به سلطنت کامياب و موفق شدند که در اواخر کار از تصريح به اينکه حکومت سلطنتي و خاص اموي است پرهيز نداشتند.با مرگ عثمان گروه رجعت طلب اموي به حد کافي قدرت گرفته بودند و حتي مي توان گفت نيمه استقراري هم گرفته بود .     ( کوفه در دست وليد ،شام در دست معاويه و مصر در دست عمرو عاص.)
 


منابع :


منابع:


1. قرآن کريم

2. نهج البلاغه

3. از کتاب "انقلاب تکاملي اسلام "، نويسنده:جلال الدين فارسي، بهره فراوان برده شده است،گرچه نويسنده اين سطور داراي ملاحظات انتقادي نسبت به مطالب اين کتاب مي باشد.

4. کتاب "پس از پنجاه سال" ،نويسنده :دکتر جعفر شهيدي،که در اين کتاب نويسنده، بيشتر به نقش ثروت اندوزي اصحاب و حاکمان جامعه در ارتجاع "انقلاب اسلامي پيامبر " پرداخته است.

5. کتاب " انسان،مسئول و تاريخ ساز" ،نويسنده:محمد باقر صدر

 

طراحی سایت : سایت سازان