میهن داک - میهن داکیومنت

پروژه هوش


کد محصول : 10001758 نوع فایل : word تعداد صفحات : 104 صفحه قیمت محصول : 10000 تومان تعداد بازدید 882

فهرست مطالب و صفحات نخست


هوش

مقدمه:
كلمه استرس از زبان انگليسي گرفته شده است و معادل دقيقي غير از كلمه فشاردر فارسي نداردو آن هم معناي وسيع و طيف گسترده آن را نمي رساند ،‌لذا از همان لغت استرس كه استفاده جهاني پيدا كرده است استفاده مي كنيم. بنا بر گفته تعدادي از دانشمندان، تمام بيماريهاي موجود در انسان ازجهاتي با استرس ارتباط دارند. اين بيماريها تنها شامل امراض رواني يا بيماريهاي روان تني نمي شود، بلكه در برگيرنده تمام امراض جسماني از قبيل سرطان، سل و مانند آن نيز هستند.از سال هااي قبل درآزمايشگاه ها دانشمندان با وارد آوردن استرس بر حيوانات، آنها را مبتلا به انواع امراض جسماني كرده اند. مثلا" در سالهاي 1979 دو محقق به نام اسكلار و انيسمان با تحريك عصبي موش هايي كه دچار سرطان بودند به وسيله شك الكتريكي، مشاهده كردند كه در موش هايي كه در معرض تحريك عصبي بودند سرطان به سرعت نشوو نما كرد و مرگ آنها تسريع شد در انسان تحقيقات در زمينه رابطه استرس با بيماريها به ويژه امراض جسمي، اخيرا" شروع شده است و لي قبل از اينكه به ذكر نظريات مربوطه در رابطه با هوش و تاثير استرس به آن بپردازيم بايد گفت كه استرس هم مي تواند تاثيرمثبت و هم تاثير منفي بر روي افراد داشته باشد و تفاوت مشخصات بدني و رواني افراد بسيار زياد و وسيع است. به اين صورت كه ممكن است فردي در يادگيري مسائل خيلي مضطرب و دقيق باشد و ديگري اصلا" اهميت ندهد كه تمام اينها به روحيه افراد برمي گردد و مي تواند در جهت مثبت يا منفي قدم بردارد. افراد بسيار كم  هوش وجود دارند كه حتي قادر به راه رفتن و غذا خوردن و... ديگر نيستند و باز هم دچار استرس مي شوند و برعكس افراد با هوش ديگر كه اصلا" استرس ندارند كه تمام اينها به سازمان رواني فرد بستگي دارد حتي اين موارد مي تواند در احساسات و روحيات افراد هم نقش داشته باشد كه تمام اينها مي تواند ربطي به سازمان هوش و فشار استرس بر آدمي باشد. (سعيد – شاملو- 1382)

بيان مسئله :
بي ترديد افراد بشر از لحاظ خصوصيات رواني با يكديگر متفاوتند و اين تفاوتها نيز مسلما" عللي دارد و اما اين كه اين علل چيست، هر يك چه وظيفه اي را بر عهده دارند و چه اندازه در رفتار افراد تاثير مي كند بسيار غامض و پيچيده است از زمان دوران كودكي اوامل وراثت از جمله هوش و استعداد، رنگ چشم و ... ديگر در فرد پيدا مي شود ولي علائم رواني و فشارهايي مانند استرس و اضطراب و افسردگي مواردي هستند كه به مرور زمان و با مشكلات زندگي و طي كردن آن پيش مي آيد. بعلاوه پيچيدگي موضوع انتقال انسان و مشخصات آن از طريق وراثت نه تنها مربوط به پدر و مادر است بلكه ارتباط نزديكي با نسلهاي قبلي دارد و حتي نوع رفتار و برخورد با يكديگر مي تواند در ايجاد شخصيت افراد تاثير بگذارد. هوش بالا يا پايين مي تواند نشات گرفته از استرس بالا و استرس پايين باشد چه بسا افرادي كه با استرس بالا جهت كسب موفقيت به پله هاي ترقي رسيدند چون هدفشان را در كنار احساس مسئوليت به نحو احسن به سر انجام رسانيده اند.


اهداف تحقيق :
هدف از تحقيق حاضر اين است كه آيا بين هوش و استرس در دانشجويان ممتاز رابطه وجود دارد به اين صورت كه آيا استرس واحساس مسئوليت بالا توام با دلهره در دانشجويان مي تواند باعث هوش بالاي آنها باشد ودرجهت پيشرفت آنها كمك كند يانه.

اهمّيّت وضرورت درست تحقيق:   
استرس اگر خارج ازسطح تحمّل باشد سلامت موجود زنده را به مخاطره مي اندازد. بنابراين گاهي اوقات هم استرس به عنوان عامل پيشرفت درزندگي مي تواند باشد كه حل آن مستلزم كوشش هاي خودبه خود و مصرّانه بوده وفرد را براي انجام دادن كارهايي درباره آن تحت فشار قرار مي دهدآنچه را كه فردانجام مي دهد به عنوان عوامل بسياري بستگي دارد كه عبارتنداز چهارچوب مراجعه،انگيزه ها وشايستگيها است كه تاثيري كه استرس مي تواند براعصاي جسمي بگذارد به طبع مي تواند باعث پيشرفت ويا افت فرد درزندگي تحصيلي ويا شغلي واقتصادي اوشود كه اميد است با پژوهشهايي كه انجام مي گيرد بتوانيم عواملي كه باعث استرس مثبت جهت رسيدن به اهداف مفيد مي شودرا گسترش دهيم وبتوانيم با هماهنگ كردن يك فشار روحي باعامل هوش بتوانيم اثر مفيدي را درزندگي ايجاد سازيم.(معيني-احمد-1379).

فرضيه تحقيق:
1- بين هوش واسترس بين كودكان رابطه وجود دارد.

متغيرهاي تحقيق:
هوش:     متغير وابسته
استرس:   متغير مستقل

واژه هاومفاهيم وتعاريف عمليّاتي
هوش عبارتند ازقدرت انعطاف وتوانايي سازگاري موجودزنده بامحيط پيرامون خود بخصوص شرايط جديد وهمينطورفعّاليّتهاي ذهن درنتيجه تجربه هاي قبلي حاصل مي شود وهمينطور بينه مي گويند. فرايندهاي گوناگون پيچيده ازقبيل حل مسئله،استدلال وحافظه ومهارت كاربرد كلمات،تشخيص حوادث واستفاده ازاعداد تركيب يافته است.(شعاري نژاد-حسين-1379).
 استرس: عبارتند از فشارهاي رواني كه مي تواند حاصل تاثير روان شناختي دارند مربوط باشدوعبارتنداز كاهش اعتمادبه نفس وازدست دادن كنترل وترس وكسب تجارب منفي دربرابر رويدادهاي زندگي كه باعث فشار رواني به هم خوردن سيستم بدني افراد مي شود.1- دادستان- پريزي-1380.

فصل دوّم:
پيشينه وادبيات تحقيق

تعريف استرس:
كلمه استرس از زبان انگليسي گرفته شده است ومعادل دقيقي غير ازكلمه فشار در فارسي ندارد وآن هم معناي وسيع وطيف گسترده آن را نمي رساند،لذا،ازهمان لغت استرس كه مورداستفاده جهاني پيدا كرده است استفاده مي كنيم. بنابرگفته تعدادي ازدانشمندان،تمام بيماريهاي موجود درانسان ازجهاتي بااسترس ارتباط دارند. اين بيماريها تنهاشامل امراض رواني يابيماريهاي روان-تني نمي شوند،بلكه دربرگيرنده تمام امراض جسماني ازقبيل: سرطان،سل ومانند آن نيز هستند. ازسالهاي قبل درآزمايشگاه ها دانشمندان باوارد آوردن استرس برحيوانات،آنها رامبتلا به انواع امراض جسماني كرده اند. مثلا" درسال 1979 دومحقق به نام اسكلار وانيسمان باتحريك عصبي موشهايي كه دچار سرطان بودند به وسيله شوك الكتريكي مشاهده كردندكه درموشهايي كه در معرض تحريك عصبي بودند سرطان به سرعت نشو و نما كرد و مرگ آنها تسريع شد.
در انسان تحقيقات در زمينه رابطه استرس با بيماريها و به ويژه امراض جسمي، اخيرا" شروع شده است ولي قبل از اينكه به ذكر نظريات و پژوهش هاي موجود در اين باره بپردازيم،‌لازم است مختصري به تعريف، تاريخچه و ماهيت پديده استرس توجه كنيم.

تعريف استرس:
هانس سليه روان پزشك اطريشي الاصل مقيم كانادا كه پايه گذار پژوهش هاي علمي درباره پديده استرس بوده، از اولين كساني است كه رابطه بين استرس و بيماريها را دقيقا" توجيه كرده استاو استرس را به «درجه سوز و ساز بدن» بر اثر فشارهاي زندگي تعريف مي كند. البته كلمه استرس تنها به روند اين پديده در بدن انسان اطلاق نمي شود بلكه محرك هاي فشارآور نيز تحت همين نام خوانده مي شوند.
سليه در سال 1956 ميلادي روند ارتباط بين استرس و بيماري ها را تشريح كرد. به نظر او هر محرك فشارزاي بيرئني مانند زخم بدن، مسموميت، خستگي عضلاني، سرما و گرما، و عوامل رواني، اگر فشار كافي داشته باشد ممكن است منجر به ايجاد واكنشي شود كه او آن را«نشانگان كلي سازگاري» يا G.A.S  ناميده است. خصوصيات اين نشانگان يا سندرم كلي سازگاري، عبارتست از ازدياد ترشحات هورمون هاي بخش قشري غده فوق كليه در اثر تحريكات غده هيپوفيز مغز، كه در نتيجه منجر به واكنش هاي فيزيولوژيك شديد مي شود و درجه مقاومت بدن را پايين مي آورد و تعادل حياتي بدن را به هم مي زند و اگر طولاني شود منجر به ايجاد مرض مي شود.

تاريخچه و وضع فعلي استرس:
كلود بردنارد، فيزيولوژيشت بزرگ قرن نوزدهم فرانسه، متذكر شد كه قسمت مختلف بدن موجودات زنده تكامل يافته، به وسيله محيط مايعي مانند خون احاطه شده است كه براي ادامه زندگي بايد به طور مستمر وجود و ثبات داشته باشد. به نظراو هدف تمام ساختارهاي فيزيولوژيك، تنها حفظ اين ثبات است. اين نظريات به وسيله والتركانن در سال 1932 بسط و گسترش يافت. اين ثبات داخلي را«تعادل حياتي » ناميد؛ زيرا نابهنجاري هاي اورگانيسم را كه در اثر عوامل فشارآور بيروني و دروني ايجاد شده است، رفع مي كند. به عبارت ديگر تعادل حياتي هنگام فشار بر موجود، به كمك او براي برقراري تعادل مي شتابد. مثلا" مكانيسم هاي تعادل حياتي موقعي كه نمك در مواد مايع بدن افزايش مي يابد،‌ كوشش مي كنند تا درجه نمك را در بدن،‌ به ميزان مطلوب آن برسانند. بعدها كانن و سليه ثابت كردند كه فشارهاي فيزيولوژيك به خودي خود قادرند تغييرات هورموني چشم گيري ايجاد كنندكه آنها نيز به نوبه خود سبب ايجاد واكنش ها و علائم فيزيولوژيك مي شوند. سليه و همكارانش در سال 1959 ميلادي يك نظريه تفصيلي براي نشان دادن چگونگي واكنش موجود زنده به استرس ارائه دادند.
سليه در اين نظريه تشريح كرد كه چگونه تعادل حياتي از هم مي پاشد و واكنش استرس تحت شرايط شديد آشكار مي گردد كه به آن واكنش كلي سازگاري(G.A.S) مي گويند.
سليه در تحقيقات خود نشان داد كه تحت فشار، ارگانيسم به واكنش«مبارزه يا فرار» مبادرت مي ورزد و اگر اين پاسخ و واكنش مانن زمان جنگ، مزمن گردد،‌ تغييرات شديد و دراز مدت شيميايي پديد مي آيد كه باامآل منجر به ازدياد فشار خون، تصلب شرائين،‌ ضعيف شدن مصونيت بدن در مقابل امراض و تعداد بي شماري مشكلات ديگر مي شود. يكي از محققان به نام فردگودوين در سال 1983 نشان داد كه انسان ها قدرت زيادي براي تحمل استرس هاي شديد دارند،‌ اما هنگامي درمانده مي شوند كه قدرت تجديد مجدد قوا براي مقابله با فشارهاي جديد را نداشته باشند. محقق ديگري به نام جك باركاس به اين نتيجه رسيد كه حتي رفتارهاي كوچك ما مي توانند تاثير چشم گيري بر بيوشيمي بدن بگذارند.
در حالي كه انواع پاسخ ها در مقابل عوامل استرس زا،‌ از افراد بشر سر مي زند،‌ولي در اوايل دهه 1950 ميلادي، روان پزشكي به نام توماس هلمز در پژوهش هاي خود به اين نتيجه رسيد كه تنها عامل مشترك در ايجاد هر نوع استرس، لزوم، ضرورت و اجبار در ايجاد تغيير و تحول مهم،‌ در روند زندگي معمولي فرد است. اين پژوهش گر مشاهخده كرد كه در بيماران مبتلا به سل شروع بيماري غالبا" متعاقب يك سلسله اتفاقات و حوادث و بحران هاي مخرب مانند مرگ و مير در خانواده، از دست دادن شغل يا تغيير آن، ازدواج، طلاق و مانند آن بوده است. البته او مي افزايد كه استرس علت ايجاد سل نيست ليكن در شدت و خامت آن موثر است. اومعتقد شد كه حتي بحث هاي نامطلوب مي تواند تغييرات فيزيولوژي ايجاد كند. در آزمايشي كه هلمز بر روي بيماران مسلول انجام داد نمونه هايي از سلولهاي بدن آنها را، قبل و بعد از اطلاع به آنان، كه افراد ناخواسته اي به ديدنشان مي آيند، برداشت و مشاهده كرد كه پس از خبر ناخوشايند، تعداد زيادتري از سلول ها آسيب خورده بودند، تا قبل از خبر. در پژوهش ديگري نشان داده شد كه مقدار سرما خوردگي در افرادي كه قدرت مقابله با فشارهاي زندگي را ندارند به مراتب بيشتر از ديگران است.
به منظور نشان دادن تاثير استرس ناشي از «تغييرات عمده زندگي » كه گفتيم عامل مشترك بين تمام انواع استرس هاست، هلمز و روان شناسي به نام ريچارد ريهي در سال هاي 1940 و 1950 ميلادي از پنج هزار نفر پرسش هايي مبني بر اولويت دادن به اتفاقات و حوادث و تغييرات مهم زندگي پرسيدند، كه بر اساس آن مقياس معروف هلمز ريهي براي اندازه گيري درجه اهميت وقايع زندگي ساخته شد. نتيجه اين پژوهش اولويت وقايع اتفاقي را در زندگي اين پنج هزار نفر به شرح زير نشان داد:
1- مرگ همسر                                                          100 امتياز
2- طلاق                                                                  73   امتياز
3- جدايي از همسر                                                     65   امتياز
4- زنداني شدن                                                          63   امتياز
5- مرگ يكي از اعضاي فاميل نزديك                             63   امتياز
6- ازدواج                                                               50   امتياز
7- حاملگي                                                              40   امتياز
8- خريد خانه                                                           30   امتياز 
هلمز در پژوهش ديگري نشان داد كه از بين 88 دكتر جوان در مورد آن تعدادي كه در مقياس بالا 300 نمره يا بيشتر بدست آورده بودند فقط 70 درصد احتمال بروز زخم معده و اختلالات رواني، شكستگي استخوان و ساير مشكلات مربوط به سلامت، در حداقل دو سال پس از وقوع يك حادثه ناگوار، وجود داشته استو اما در كساني كه مجموع نمرات آنها به 200 نمي رسيد تنها 37 درصد احتمال مبتلا به ناهنجاريهاي مذكور در بالا موجود بود. هلمز و ريهي معتقدند كه بر اساس مجموعه نمراتي كه هر فرد در مقياس اندازه گيري استرس بدست مي آورد، مي توان احتمال آسيب پذيري او را تعيين نمود. مثلا" اين دو محقق بدين وسيله پيش بيني كردند كه كداميك از بازيكنان تيم فوتبال دانشگاه ها در آن فصل بازي، آسيب خواهند ديد.
وقايع كوچك روزمره بيشتر باعث ايجاد استرس هاي جسمي و رواني مي شوند تا وقايع مهمي كه هلمز از آنها ياد مي كند. اين نظريه را تعدادي از محققان مورد تاييد قرار مي دهند. مثلا" در پژوهشي كه به سال 1983 توسط دو روان شناس به نام چارلزاسپيلرگر وكنت گراير ، بر روي 200 تن از افراد اداره پليس انجام گرفت، چنين نتيجه گيري شد كه استرس حاصل از دستگيري مجرمان بزرگ نسبت به كارهاي معمولي روزانه از قبيل بردن مجرمان به دادگاه هايي كه در صدور حكم تعلل مي كنند، بسيار كمتر بود. در تحقيق ديگري، آموزگاران مدرسه كارهاي خسته كننده اداري را بعد از درآمد كم مهمترين عامل استرس آور دانستند. جان ريچارد سون در پژوهشي درباره وضع خانواده هايي كه در اطراف فرودگاه ها زندگي مي كنند به اين نتيجه رسيد كه درصد افراد مبتلا به فشار خون، بيماريهاي قلبي و كساني كه دست به خود كشي مي زنند، بسيار بالاتر از كساني است كه در شرايط آرامتري زندگي مي كنند.
فقر و مسكنت نيز از عواملي است كه محققان در ارتباط با استرس مورد مطالعه و بررسي قرار داده اند . تحقيقات درباره محله هاي سياه نشين بزرگ آمريكا، نشان مي دهد كه درصد بيماران مبتلا به فشار خون در بين سياهان بي كار محلات شلوغ و فقير نشين، دو برابر سفيد پوستان است. محققي به نام ديويد جنكينز نشان داد كه در شهر بوستون در آمريكا، در دو محله فقير نشين اين شهر، كه در يكي سياه پوستان و در ديگري سفيدپوستان كارگر، در وضع اسف ناكي از لحاظ شرايط زندگي به سر مي بردند، درصد مرگ و مير به علت همه نوع بيماري و به ويژه فشارخون و حمله قلبي بسيار بالاتر از محلات ديگر آن بود. حتي درصد ابتلا به سرطان در محله سياه نشين نسبت به ساير نقاط شهر37 درصد بيشتر بود.
 در اين كه استرس هاي كوچك روزمره تاثيرات مخرب فراوان بر فرد دارند بحثي نيست، اما وقايع مهم و بزرگ زندگي، علاوه بر اثر گذاري كمي و كيفي خود سبب ايجاد يك سلسله تغييرات فرعي خواهند شد. مثلا" طلاق معمولا" همراه با يك سلسله عوارض جسمي مانند تنهايي، مشكلات كودكان، مسائل مادي و واكنشهاي نامطلوب اجتماعي است. همچنين بي كاري علاوه بر تاثير نامطلوب خود يك سلسله عوارض جسمي ناخوشايند نيز به همراه دارد. در واقع منشاء اصلي استرس از دست دادن شغل نيست بلكه تغييرات تدريجي اجتماعي- رواني – خانوادگي كه ايجاد مي كند، منبع اساسي فشار است. هاروي برنر جامعه شناس، در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيد كه از سال 1940 ميلادي در آمريكا براي هر يك درصد افزايش در بيكاري در حدود 9/1 درصد مرگ و مير به علت حملات قلبي، 1/4 درصد خودكشي و در حدود 3/4 درصد بيماري رواني بيشتر شده است.
با وجود تمام مسائل مربوط به استرس و نتايج خطرناك آن ، مي توان گفت كه مهمتر از وجود عوامل استرس زا در زندگي، طرق مقابله با آن عوامل است.در نتيجه در يكي از شعبه هاي پزشكي به نام طب پيشگيري تحقيقات بسياري در ارتباط با نحوه جلوگيري و و رفع استرس بر روي آنچه كه روان شناسان رفتار سازگاري يا مقاوم بودن مي نامند، انجام گرفته است. اين بررسي ها نشان مي دهد كه بعضي از گروه هاي جامعه، سالم زندگي مي كنند و طول عمرشان هم زياد است. مثلا" در تحقيقي كه جيمز راش در آمريكا به عمل آورد، به اين نتيجه رسيد كه گروه مذهبي مورمون ها، رهبران اركستر و زناني كه در زندگي موفقيت هايي داشته اند از آن جمله هستند. او مي گويد كه احتمالا" نحوه زندگي اين افراد، مانند ايمان مذهبي در مورد مورمون ها و احساس پيشرفت و موفقيت در زندگي رهبران اركستر وزنان موفق جامعه، از عوامل اساسي در زندگي سالم و طولاني آنها بوده است. يكي ديگر از نتايج جالب تحقيقات جيمز راش اين بود كه در آمريكا زنان بيوه بين 3 تا 13 برابر بيشتر از زنان متاهل ، به علت بيماري هاي مختلف جسماني مي ميرند.
روان شناسان در مورد قدرت سازگاري به تعدادي عوامل شخصي موجود در افراد اشاره مي كنند كه مهمترين آنها عبارتند از :
1-تسلط داشتن بر زندگي خود  2- داشتن خانواده، اقوام و دوستاني كه از سوي آنها حمايت شوند.  3- انعطاف پذيري  4- اميدواري  5- داشتن هدف  6- سرگرم بودن  7- عشق و علاقه به كسي يا گروهي و يا امري  8- فعال بودن و كار كردن.
روان شناسي به نام كارولين بيدل توماس همبستگي آماري بين عوامل رواني و پرونده بهداشتي 1337 دانشجوي دانشكده پزشكي را كه بين سالهاي 1948 و 1946 ميلادي فارغ التحصيل شده بودند، بدست آْورد. او چنين نتيجه گرفت كه در بين اين گروه يكي از عوامل مهم پيش آگهي سرطان بيماريهاي رواني و خودكشي فقدان نزديكي و صميميت با والدين و برداشت منفي آنها نسبت به خانواده خود بوده است. لئونارد سايم نيز به سال 1978 در پژوهشي كه به عمل آورد اهميت «حمايت اجتماعي» را در سلامت جسم و روان تاييد كرد. او نتيجه گرفت مرگ و مير در ميان افرادي كه تماس نزديك با ديگران ندارند نسبت به آنهايي كه معاشران زياد دارند، دو تا سه برابر بيشتر است. تحقيقات در مورد حيوانات نيز نشان مي دهد كه حتي در بين آنها هم ارتباط اجتماعي از اهميت خاصي برخوردار است. در يكي از اين پژوهشها كه بر روي ميمون انجام گرفت، مشاهده شد كه اگر ميمون به تنهايي در مقابل يك افعي قرار بگيرد، حالت عصبيت و بيقراري بيشتري خواهد داشت تا هنگامي كه در گروه ميمونها با آن روبرو شود. موشهايي كه به آنها سلولهاي سرطاني تزريق كرده و در انزوا قرار گرفته بودند، بسيار سريعتر از موشهايي كه زندگي اجتماعي داشتند،مي مردند. ازاين تحقيقات مي توان نتيجه گرفت كه دركشور ما آن شكل خانواده كه اساس آن نزديكي وصميميت افراد است يكي از عوامل مصون كننده افراد،برعليه فشارهاي زندگي است. درحالي كه واحد خانواده درفرهنگهاي غربي مانند آمريكا به دليل نبودن ارتباطات عاطفي نزديك، در مقابل عوامل استرس زا آسيب پذير است. احتمالا" اين يكي از عللي است كه موجب مي گردد تا در شهرهاي بزرگ آمريكا افراد در مقتابل عوامل استرس آور دچار مشكلات و بيماريهاي جسمي و رواني بيشتري مي شوند تا در شهرهاي كوچك و يا كشورهاي جهان سوم.
تحقيقي كه در مورد زندانيهاي جنگ ويتنام به عمل آمده است، نشان مي دهد كه ارتباط بين زندانيان حتي با علامتها و رمزهاي صوتي، بصري يكي از عوامل حياتي در بقاي آنها بوده است. پژهشهاي آزمايشگاهي با حيوانات نشان داده است كه با دادن نظام مشخص به محركهاي استرس زا مي توان از خطرات آنها كاست. عده اي از محققان گروهي از ميمونها را در معرض صداهاي بلند و آزار دهنده قرار دادند ولي به گروه ديگري از آنها اجازه دادند تا با كشيدن زنجيري صدا را قطع كنند . در حالي كه هر دوي اين گروه به يك اندازه صدا را مي شنيدند، ليكن در خون آن گروهي كه قادر به كشيدن زنجير بودند، مقدار كمتري هورمونهاي استرس زا وجود داشت. در اين زمينه تسلط داشتن بر شرايط، باعث اين تفاوت محسوس شده بود اين مسئله در مورد انسان نيز صادق بوده و مورد بررسي قرار گرفته است. رابرت كاراسيك پژوهشي كه با كارگران كارخانه انجام داد، مشاهده كرد افرادي كه كنترل و تسلط و احاطه كمي به شغل خود دارند (مانند كارگراني كه تنها درب بطري را مي بندند يا اينكه تنها دكمه اي فشار مي دهند تا محصولي از ماشين بيرون آيد) بيشتر دچار بيماريهاي قلبي مي شوند تا افرادي كه در كيفيت، كميت و سرعت كار خود مختارند. كاراسيك دريافت كارگراني مانند تلفنچي ها، مستخدمان رستورن، صندوق داران و آنهايي كه با وجود مسئوليت زياد كمترين امكان و اختيار تصميم گيري مستقل را در كار خود دارند، در مقابل بيماريها بسيار آسيب پذيرتر هستند. ا. مي گويد كه درصد تلفات در اين گروه حدود درصد تلفاتي است كه سيگاركشيدن زياد و يا سطح بالاي كلسترول خون، ايجاد مي كند در سالهاي اخير پژوهش گران عامل رواني ديگري را كه سبب افزايش شديد آسيب پذيري در برابر حملات قلبي و ساير بيماريهاي مربوط به استرس مي شود، كشف كرده اند. اين عامل رواني رارفتار نوع A ناميده اند. اين پديده را  دو متخصص قلب به نام مي ير فريدمن و روي روزمن شناختند. به نظر آنها رفتار نوع A دو عنصردارند كه هر دو را مي توان با اجراي آزمونهاي رواني و يا انجام مصاحبه كلينيكي دقيق شناخت. اولين وجه مشخصه اين گونه رفتار اين است كه شخص سعي مي كند، در اين زمان بسيار محدود فعاليت زياده از حد انجام دهد. شاخص دوم اينكه احساس خشم و عناد سيالي در وجود او در جريان است. اين افراد به كوچكترين محركي با عصبانيت واكنش نشان مي دهند. آنها دايما" بر عليه زمان و مكان در جنگ و ستيز هستند. پژوهش هاي مختلف، رابطه قطعي نوع A با حملا قلبي را نشان داده اند. اين پژوهشها مبين اين هستند كه افراد نوع A واكنش هاي متفاوتي به محرك هاي استرس زا بروز مي دهند، البته در مقايسه با رفتار افراد آرامتري كه رفتار نوع B از آنها صادر مي شود. در تحقيقي كه ردفورويليامز بر روي تعدادي زيادي دانشجوي دانشگاه انجام داد به اين نتيجه رسيد كه در بدن دانشجويان نوع A هورمون كورتيزول در حدود 40 برابر و نيز اپينفرين (ادرنالين) بيشتر از دانشجويان نوع B است. در نوع A جريان خون به عضلات سه برابر نوع B بود. نكته جالب اينكه درجه پيشرفت تحصيلي اين دو گروه نسبت به هم، تفاوت زيادي نداشت. ويليامز چنين نتيجه مي گيرد كه افراد نوع A حتي در شرايط عادي نيز چنان رفتار مي كنند كه گويي خطر بزرگي آنها را تهديد مي نمايد و بايد در حالت بسيج باشند.  او مي گويد كه تشرح زياد هورمون كورتيزول و اپينفرين مي تواند سبب ايجاد چربي زياد در خون شود، اين چربي به تدريج در اطراف قلب جمع مي شود و آن را آماده بيماري مي كند.

روشهاي پيش گيري از ايجاد استرس:
هانس سليه پدر تحقيقات در زمينه استرس، در انتهاي كتاب معروف خود به نام «فشار زندگي» پرسشي را مطرح مي كند. او مي گويد كه آيا بشر قادر است با مطالعات علمي پديده استرس، برنامه دقيقي براي تنظيم رفتار خود طرح ريزي كند، تا در حدي كه بتوان، توسط آن از فشارهاي زندگي جلوگيري كرد ؟ و يا حداقل از شدت آن بكاهد آيا با طرح اين برنامه مي توانيم بدون اينكه استرس حاصل از كشمكش ها و تلاشهاي بيخود را به خود هموار نماييم داراي يك زندگي رضايت بخش و معني دار شويم. سليه به اين مسئله مهم چنين پاسخ مي دهد كه هر فردي بايد مشكلات خود را بر حسب خصوصيات خاص شخصيتي و محيطي خود حل كند، ولي اصولا" دستيابي به قوانين كلي كه روشن كننده نحوه تاثير استرس بر روان و تن است، هر فرد را براي جلوگيري از استرس و يا رفع آن مجهزتر مي كند. بنابراين، سليه اهداف قواعد و معيارهايي را كه براي رفتار سالم و پيشگيري از ايجاد استرس لازم است، بشدت تقسيم مي كند.

هدفهاي كوتاه مدت :
هدفهاي كوتاه مدت، براي ارضاي آني خواسته ها مي باشد. بسياري از اين اهداف به آساني قابل وصول هستند و احتياج به طرح ريزيهاي پيچيده و يادگيريهاي دراز مدت ندارند. اينها فعاليتهايي هستند كه مستلزم كوشش و تلاش شديد نمي باشند، مانند لذت بردن از طبيعت به وسيله حواس،تفريح، گردش، راه رفتن، بازيهاي مختلف سرگرم كننده، فعاليتهاي خلاقه مانند نقاشي ، استنشاق هواي آزاد، لذت بردن از ديدن ديگران يا از مشاهده خوشحالي آنها و غيره... . در اين نوع فعاليتها كار وپاداش تقريبا" در يك زمان انجام مي شود.
اينكه اين نوع لذتهاي ساده، طبيعي و سهل الوصول مي توانند منجر به احساس خوشحالي و خوشبختي بشوند امري است بديهي. ليكن روان بيشتر قادر است كه به رضايت خاطر پايدارتر و عميق تر برسد، بعلاوه همه قادر نيستند كه از لذات طبيعي و ساده مانند لذت بردن از طبيعت، يا موسيقي و يا نقاشي بهره مند شوند. بنابراين هر فردي بايد در جستجوي آن چيزي باشد كه مقبول طبع اوست و با ساخت شخصيت او تطبيق مي كند. اين لذت را مي توان در نگاه كودكي كه چشم به پرواز پروانه اي دوخته و يا در رفتار زيست شناس معروفي كه در حال مطالعه و بررسي ساختمان ميكروسكوپي سلولهاست، مشاهده كرد. مهمترين موضوع در اين نوع لذلت، خالص بودن آنهاست و اينكه هدف خاصي جز ايجاد شادي و خوشحالي در فرد ندارند. آنها براي كسب منفعت و يا سود و يا هدف خاص مادي انجام نمي شوند. تمام افراد كه سخت درگير تلاش زندگي هستند و در تب تاب و كشمكش آن گرفتارند، بايد توجه كنند كه براي حفظ زندگي و لذت بردن از آن، احتياج به چنين لذات خالص و طبيعي و ساده اي دارند. منبع اين لذات سرشار، عبارتست از برقرار كردن تماس نزديك و عاطفي با طبيعت. هر كس مي تواند با نگاه كردن به ستاره ها، گلها، درختان و حيوانات، از طبيعت لذت ببرد، البته عمق اين لذت، در يك گياه شناس و يا زيست شناس بيشتر است.
هانس سليه درباره رابطه بين اهداف كوتاه مدت و استرس مي گويد كه در تشريح پاسخ كلي استرس نشان داده است كه هر كاري كه ما مي كنيم و هر اتفاقي كه برايمان رخ مي دهد و بالاخره اين سه مرحله انرژي سازگاري در بدن محدود است و بايد آن را با صرفه جويي حساب شده اي مصرف مي كنيم. اين پايه بيولوژيك احتياج بشر براي ابراز وجود ورسيدن به اهداف خود است. اين سه مرحله اساسي عبارتند از:
تعجب (واكنش اخطاري)، تسلط (مرحله متفاوت)، خستگي و بتدريج حركت به سوي مرحله آرامش و تكرار همان مراحل و يا رسيدن به مرحله آخر كه مرگ است. بشر براي گذشتن از اين مراحل ساخته شده است، بنابراين لازم است كه او خود را براي گذر كردن از آنها آماده سازد و هيچيك از اين مراحل را از نظر دور ندارد، از هر مرحله استفاده كند و لذت كامل را ببرد و در عين حال انرژي خود را نيز تا حد ممكن ذخيره نمايد.

هدفهاي دراز مدت :
هدفهاي دراز مدت، براغي ارضاي از آينده، طرح ريزي مي شوند. آنها در حال حاضر تاثير زيادي بر رفاه، سلامت و راحت زندگي كردن ما ندارند، بلكه برعكس در اكثر موارد با آنها در تضاد نيز هستند.
سليه مي گويد، هر فردي، چه به وجود خالق براي اين گيتي معتقد باشد يا نه، اين مطلب را درك مي كند كه هدف نهايي او بايد از مرز لحظه ها بگذرد و براي رسيدن به آن، از بعضي از اهداف لحظه اي حاضر نيزبايد صرف نظر كند. ما براي رسيدن به اهداف دراز مدت بايد فعاليت كنيم و ياد بگيريم كه چگونه بين راه هايي كه در پيش پاي ما قرار مي گيرند انتخابگر باشيم و اما اشكال عمده اين است كه بايد آن اهداف دقيقا" روشن شود وما بر اساس آن، نوعي الگوي زندگي كردن براي خود بسازيم تا در تعارض غير قابل اجتناب بين حال و آينده قرار نگيريم. هدفهاي دراز مدت در اصل، اجتماعي هستند؛ بدين نحو كه كوشش براي آينده، تلاشي است براي ايجاد كردن جوي براي بدست آوردن خوشبختي. اين اهداف مي تواند ما را در مسير يك زندگي فعال، با معني، شاد و طولاني قرار دهد و از اثرات و آسيبهاي غير لازم استرس حاصل از ستيزه جويي ها، محروميتها و ناايمنيها دور نگه دارد.
سليه ادامه مي دهد كه بعضي از مردم اين اهداف آينده را در جمع آوري ثروت و قدرت و تعدادي در مذهب و فلسفه مي يابند. گروهي نيز از آينده قطع اميد مي كنند و سرگردان و حيران، روزگار خود را از روزي به روز ديگر سپري مي نمايند و با استفاده از روشهايي مانند ولگردي، مسافرت دائم ، كار زياد و يا متوسل شدن به مواد مخدر و مشروبات الكلي توجه خود را از آينده دور نگه مي دارند. تعدادي از مردم نيزخود را وقف ديگران مي كنند و بر اساس عشق، محبت، مهربتني و خير بودن، آينده خود را قابل توجيه مي سازند.
از آنچه كه در مورد رابطه بين هدفهاي دراز مدت گفته شد، سليه به اين نتيجه مي رسد كه الگوي سازگاري و رفتاري مشخص و واقع بينانه اي كه با ساختمان شخصيت ما تطبيق نكند، نتيجه اش بيماريهاي رواني، محروميت، احساس ناايمني، بي هدفي و پوچي، سردرهاي ميگرن، زخم معده و روده، حملات قلبي ،ناراحتيهاي عروقي، فشار خون، خود كشي و يا تنها يك زندگي غمگين و تلخ است.

هدف نهايي:
سليه معتقد است كه هدف نهايي بشر شكوفا شدن هر چه بيشتر وجود اوست، بر اساس ساخت وجوديش. اين مقصدي است كه بايد پايه و اساس همه فعاليتهاي او باشد. اگر فرد براي رسيدن به وجود مطلق و خلق خود و يا هماهنگي با طبيعت و جامعه تلاش مي كند، لازم است تعادلي بين هدفهاي كوتاه مدت و دراز مدت خود به وجود آورد؛ يعني ايجاد نوعي تعادل بين كاشتن و درو كردن، به نحوي كه وجود او اجازه مي دهد. هدف البته اين نيست كه از استرس به كلي دور باشيم. اين نه ممكن است و نه مطلوب، زيرا استرس قسمتي از زندگي است و محصول طبيعي وجود و محيط ماست. هيچ دليلي براي حذف استرس نداريم، ولي براي اينكه فرد انسان بتواند به حد نصاب ارزش وجودي خود برسد، آن را شكوفايي دهد و تحقق بخشد، لازم است كه در ابتدا سطح مطلوب استرس را در خود بشناسد و سپس از انرژي ذخيره براي سازگاري به نحو مطلوب و سودمند، استفاده كند، البته تا حدي كه با ظرفيت جسمي و رواني فرد منطبق باشد.

سازگاري با استرس:
استرس اگر خارج ازسطح تحمّل باشد سلامت موجود زنده را به مخاطره مي اندازد. بنابراين، حل آن مستلزم كوشش هاي خودبه خود و مصرّانه بوده وفرد را براي انجام دادن كارهايي درباره آن تحت فشار قرار مي دهدآنچه را كه فردانجام مي دهد به عنوان عوامل بسياري بستگي دارد كه عبارتنداز چهارچوب مراجعه،انگيزه ها وشايستگيها،تاب وتحمل استرس، محدوديتها يا پشتيبانيهاي محيطي و شرايط آني و زود گذر مانند خستگي يا حالت رواني قبلي. البته هر واكنش استرسي پاسخي است به تركيبي از اين تعيين كننده ها كه ممكن است بعضي از ديگري موثرتر باشند، ولي همگي با هم به صورتي كه فرد واكنش نشان مي دهد، عمل مي كنند.
به تعبير دقيقتر فشار رواني حاصل از يك موقعيت معين با ارزيابي فرد از آن موقعيت و نيروي مقابله با آن بستگي دارد. اين ارزيابي شامل دو مرحله است: در مرحله اول يا ارزيابي اوليه فردممكن است موقعيت را تهديد كننده يا برعكس بي خطر ارزيابي كند. در مرحله دوم يا ارزيابي ثانويه نوع اقدامي كه فرد بايد نسبت به آن موقعيت به عمل آورد و نيز نيروها و امكاناتي كه براي حل و مقابله با آن در خود احساس مي كند، مورد بررسي واقع مي شود. احساس خطر و ميزان آن وابسته به امكاناتي است كه فرد احساس مي كند در اختيار دارد و اين موضوع در رابطه با اطلاعاتي است كه محيط ، تجارب زندگي و ويژگي هاي شخصي برايش به وجود آورده است. اطلاعات تازه ممكن است در ارزيابي فرد از موقعيت موثر واقع شود و آن را مورد ارزيابي مجدد قرار دهد.
بعضي پيامدهاي روان شناختي با درجات شديد فشار رواني درارتباطند. گرچه نمي توان آنها را به سرعت شناخت ولي مي توان درباره آنها به جستجو پرداخت. مثلا" درصد بالايي ازافراد افسرده وكساني كه ميل به خودكشي درآنها وجودداشته است داراي تجاربي نامطلوبتر از افرادي كه اختلالات ديگري داشته اند،بوده اند. ازجمله حوادث مهمي كه اغلب به افسردگي منتهي مي شود جدايي از اشخاص وازدست دادن افراد مهمي است كه درزندگي گذشته فرد مؤثربوده اند.
فشارهاي رواني ممكن است داراي اثرات تاخير شده باشند كه غالبا" توسط رويدادهاي مداخله گر به تعويق افتاده اند.
شدت فشار رواني وعوامل مربوط به آن حوادث وموقعيتهايي كه پاسخهاي مربوط به فشاررواني را سبب مي شوند،ويژگي هاي متفاوتي دارند. بعضي از بحرانها ناگهان جلوه گر مي شوند،بعضي ديگر گرچه به تدريج اثر مي بخشند،ولي چنين به نظر مي رسد كه ظهور آنها ناگهاني است. پاره اي ازعوامل مربوط به ميزان فشاررواني عبارتند از:
1- دوام،بعضي از موقعيتهاي فشارآفرين دوام كمي دارند ازقبيل مصاحبه استخدامي ياگذراندن يك امتحان،اما بعضي ديگر ممكن است ساعتها،روزها،ماهها،وحتّي سالها به طول بينجامد،مانند منازعه زن وشوهريا حضور در جبهه جنگ.
2- شدّت،فشارهاي رواني با شدت ناراحتي كه شخص باآن مواجه مي شود در رابطه است ،مثلا" تاثير آسيب ديدگي ناشي از يك حادثه رانندگي كمتر از فقدان يك شخص مورد علاقه است.
3- قابليت پيش بيني، گاهي اوقات مي توانيم وقوع حادثه اي را پيش بيني كنيم، درحالي كه درمواقع ديگرچنين نيست. اگرشخص بتواند وقوع حادثه اي راپيش بيني كند،فشاررواني كمتري احساس مي كند تازماني كه قادربه چنين عملي نيست.
4- درجه ازدست دادن كنترل، يكي از جنبه هايي كه موجب بيشترين فشار وناراحتي درفرد مي شود زماني است كه وي احساس كند نمي تواند هيچ نفوذ وكنترلي بريك موقعيت خاص داشته باشد. مثلا" قربانيان سيل يا زلزله كه كنترل ضربه هاو آثار ناشي ازآن برايشان امكان پذير نيست، فشاررواني شديدي احساس مي كنند.
5- ميزان اعتماد به نفس، نبود اعتمادبه نفس، ميزان كارايي شخص راكاهش مي دهد وراه مقابله باآن را محدود مي كند. مثلا" فردي كه دريك امتحان مردود شده است ممكن است نتواند به راحتي درسايرامتحانات شركت كند، درحالي كه قبلا" چنين احساسي نداشته است.
6- شروع ياحمله ناگهاني، ظهورناگهاني يك موقعيت ميزان آمادگي فرد را براي مقابله با آن تحت تاثير قرار مي دهد. مثلا" مقابله بايك سانحه ناگهاني وغيرمنتظره سخت تر ازمواجه شدن با بحران بلوغ است كه به تدريج رخ مي نمايد.

موقعيتهاي استرس زاي رواني
گرچه فشاررواني تاحدّ زياد يك پاسخ شخصي است، ولي بعضي از موقعيتها تقريبا" درهمه افراد فشاررواني زيادي را موجب مي شوند. اين موقعيتها عبارتنداز:
1- سوانح، يعني رويدادهايي كه تاثير روان شناختي آنها مربوط است به آسيبهاي بدني شده و احتمال وقوع مرگ كساني كه پس از سقوط هواپيما جان سالم به در برده اند، حتي اگر از جراحاني كه بر آنها وارد شده است بهبود يابند، تجارب رواني ناگواري خواهند داشت؛ به طوري كه مي توان گفت: نجات از مرگ خود به خود ممكن است فشارآفرين باشد.
همه افراد غالبا" دچار هزيان آسيب ناپذيري هستند و همواره به خود مي گويند كه "هيچ حادثه اي براي من روي نخواهد داد". اما بديهي است كه احتمال وقوع حادثه براي هر فرد وجود دارد، خواه خود مستقيما" در آن درگيرباشد، خواه بستگانش بدان گرفتار شده باشند.
گر چه افراد سوانح رات "خواست خدا" مي نگرند، با اين وجود خشمگين و ناراحت مي شوند. حتي كساني كه از يك سانحه جان سالم به دربرده اند اغلب احساس گناه مي كنند. آنان همواره در رنجند و از خود مي پرسند كه "چرا براي نجات كساني كه جان خود را از دست داده اند، تلاش بيشتري ننمودم" و "چرا ديگران مردند و من زنده ماندم". قربانيان يك سانحه ممكن است احساسات دردناكي را در سالگرد آن سانحه تجربه نمايند و دچار اضطراب و افسردگي شديد شوند. اين احساسات ممكن است بدون آگاهي شخص از سرچشمه آن يعني رنج و ناراحتيهايي باشد كه روي هم انباشته شده و به صورت افسردگي و اضطراب جلوه گر شده است.
2- بلاهاي طبيعي، مانند سيل و زلزله كه ممكن است موجب از بين رفتن خانه، جان و اموال افراد گردد. اين بلاها به دليل آنكه شخص هيچ گونه كنترلي برآنها ندارد خود به خود باعث فشار رواني شديد در افراد مي گردد. دوره بعد از وقوع بلا نيز ممكن است بسيار فشارآور باشد، عده اي نتوانند بستگان خود را بيابند، و عده اي ازاينكه پس ازمرگ ديگران زنده مانده اند، احساس گناه و رنج و ناراحتي شديد بنمايند.
3- جنگهاي نظامي ، مانند نبرد: سربازان در ميدان جنگ همواره در حال ترس و اضطراب اسير شدن، مردن، و ناقص العضو گرديدن به سر مي برند و كمبود خواب، خستگي بدني، جدايي از خانواده، و علاقه به زندگي فشار رواني را در آنها افزايش مي دهد. يكي از احساساتي كه با اضطراب و افسردگي در آنها ملاحظه مي شود، خشم است، خشمي انفجارآميز توام با تنفر.
گرچه بيشتر افراد در برابر تاثيرات حوادث و مصائب سازگاري حاصل مي كنند، ولي در حدود 3/1 آنان به حالتي دچار مي شوند كه اصطلاحا" "سندرم بلا" ناميده شده و نشانه هاي آن عبارت است از: گيجي، بي هدفي، سرگرداني، تهوع، بي خوابي، از خواب پريدگي.
در رابطه با تجارب اسيران جنگي، يادداشتهاي ويكتورفرانكل از ارزش خاصي برخوردار است، زيرا به روشني نشان مي دهد كه بين مهارتهاي شناختي فرد در برخورد با مسائل اردوگاه و زنده ماندن وي همبستگي معني داري وجود دارد. از جمله ويژگي هايي كه فرانكل به عنوان موثرترين عامل در زنده ماندن اسيران جنگي ذكر مي كند عبارتست از: ارزيابي عيني از آنچه ازدر آن موقعيت پيچيده مي گذرد، خودداري از خشم و سركشي و شكايت ، واستفاده از خيال بافي براي آرامش خاطر. فرانكل خاطر نشان مي سازد كه چگونه خيالبافي و بازيهاي ذهني در كمك به شخص در تحمل رنج زندگي در محيط يكنواخت و پر از ظلم و ستم اسارت موثر افتاده است. او همچنين مكانيزم انكار را به عنوان پاسخس مناسب براي سازگاري با وضعيت زندان ذكر مي كند. فرانكل عوامل متعددي را كه در زنده ماندن اسيران جنگي موثر بوده ذكر كرده است. اين عوامل عبارتند از: نيروي بدني، پيوند اجتماعي، و مهارتهاي شناختي . بر اساس نظر فرانكل آنچه در كساني كه زنده مانده اند، اهميت خاصي داشته عبارت از:: اميدواري، اعتقاد به تحمل رنج، و تعهد شديد نسبت به زنده ماندن بوده است. كساني كه جان سالم به در برده اند آنهايي بوده اند كه احساس مي كردند چيزي وجود دارد كه بايد به خاطر آن بكوشند تا زنده بمانند. همچنين افرادي كه شخصيت خود را دست نخورده نگاه داشته و در طول دوره اسارت علاقه ها، ارزشها، و مهارتهاي خويش را حفظ كرده، و توانسته اند منشاء اثري باشند، رنج و ناخوشي كمتري احساس كرده اند؛ مثلا" پزشكان، پرستاران، رهبران ديني، و مددكاران اجتماعيشانس بيشتري براي زنده ماندن داشته اند. مساعدتهاي آنان به اسراي ديگر موجب آن بوده است كه احساس كنند عضو موثر و مفيد خانواده اي هستند و و مي توانند روابط خود را با افراد ديگر مانند دوره قبل از جنگ حفظ كنند. همانند سازي با اسيران ديگر، عزت نفس قوي، احساس با ارزش بودن و تعلق به گروه، و احساس سودمندي براي ديگران مي توانسته است كمك موثري در سلامت بدني و رواني اسيران به شمار آيد. خصايصي از قبيل افسردگي، بي احساسي عاطفي، اضطراب، دشواري در تمركز، و كج خلقي از ويژگي هايي است كه غالبا" در ميان اسيران مشاهده شده است.
مطالعات روان شناختي درباره افرادي كه از سانحه، بلا، يا جنگ نظامي و اسارت جان سالم به در برده اند نشان داده است كه آنان همه يا بعضي از تجارب زير را داشته اند:
الف- اضطراب مرگ و تخيل مرگ : نجات يافتگان نه فقط در خلال و بعد از حادثه اشتغالات ذهني درباره ترس از مرگ ناگهاني داشته اند، بلكه دچار تخيلات محو نشدني درباره مرگ بوده اندكه موجب برانگيختن واكنشهاي هيجاني شديد را در آنان بر مي انگيخت.
ب- خوابهاي وحشتناك : قربانيان حوادث و بلاها، سالها بعد هنوز خوابهاي وحشتناك از قبيل كشته شدن يا اسير شدن داشتند.
ج- احساس گناه مرگ : بازماندگان احساس دردناكي از خود محكوم سازي داشتند كه چرا زنده مانده اند ولي ديگران مرده اند.
د- كرختي روان شناختي : نجات يافتگان از نارسائيهاي احساسي در هر زمينه دچار رنج بودند و نشانه هايي از قبيل بي حسي عاطفي، كناره گيري، و افسردگي نشان مي دادند.
ه – روابط اجتماعي آسيب ديده : بسياري از آنان كمتر به داشتن روابط گرم با ديگران بوده، همواره آماده بريدن و قطع ارتباط با ديگران حتي دوستان و افراد خانواده بودند.
و- در جستجوي معني : به نظر مي رسيد كه بسياري از بازماندگان در جستجوي علت فاجعه بودند. بعضي آن را "خواست خدا مي دانستند"، ولي بعضي ديگر آن را ناشي از غفلت بشر مي نگريستند(ساراسون،1984،106).
 


منابع :


آزاد- حسين- آسيب شناسي رواني(1) - انتشارات بعثت- سال1381- تهران.

آزاد- حسين- آسيب شناسي رواني(2) - انتشارات بعثت- سال1380- تهران.

دادستان پريرخ- روان شناسي مرضي(1) - انتشارات رشد- سال1382- تهران.

دادستان پريرخ- روان شناسي شخصيت - انتشارات فرهنگ- سال1382- تهران.

دلاور- علي- روش تحقيق وعلوم تربيتي- انتشارات رشد- سال1383- تهران.

دلاور- علي- آمار استنباطي-  انتشارات رشد- سال1379- تهران.

شاملو- سعيد- روان شناسي هوش- انتشارات فرهنگ- سال1380- تهران.

 

طراحی سایت : سایت سازان