میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

دانلود پایان نامه محبت


کد محصول : 10001806 نوع فایل : word تعداد صفحات : 43 صفحه قیمت محصول : 5000 تومان تعداد بازدید 942

فهرست مطالب و صفحات نخست


معناي لغوي محبت
 

محبت را از نظر لغوي به معناي ميل به كار برده اند . البته بعضي ديگر قبودي را بر اين تعريف افزوده اند به عنوان مثال راغب اصفهاني محبت را به اين صورت تعريف مي‌كند: ميل به  چيزي كه درست يا غلط او را خير مي داني به دليل لذت، نفع يا كمالي كه در آن مي بيني .
ملاحظه مي كنيد كه در اينجا نيز محبت به ميل معنا شده جز اين كه دليل اين ميل و حالات گوناگون آن نيز بيان شده است.
تعريف فلسفي محبت نيازمند دو مقدمه است كه هر كدام جدگانه قابل اثبات هستند:
مقدمه اول:
هر شئ در خلقت خويش هدفي را دنبال مي كند. دليل اين امر اين است كه خداوند متعال حكيم است و هيچ گاه خالق حكيم كار بيهوده‌اي انجام نمي‌دهد چرا كه آفريدن يك موجود كه هدف مشخصي را دنبال نمي‌كند، مصداق بارز كار لغو و بيهوده است.
خلاصه مقدمه اول اين است كه هر موجودي داراي يك هدف نهايي است كه براي آن آفريده شده است و آن موجود به دنبال رسيدن به هدف مزبور مي باشد.

مقدمه دوم:
اسباب و مقدمات رسيدن به هدف نهايي و كمال نهايي براي هر موجود فراهم شده است. دليل مقدمه فوق اين است كه اگر خداوند متعال موجود هدفمند را بيافريند اما اسباب وسايل و مقدمات رسيدن به هدف مزبور را براي آن، خلق نفرمايد به يكي از سه دليل زير مربوط مي شود كه هر سه دليل باطل هستند:
1- اولين دليل اين است خداوند متعال- نعوذ بالله- نمي‌دانسته موجود مزبور به چه وسايلي نيازمند است به عبارات ديگر اين قول مستلزم نسبت دادن جهل به خداوند است در حالي كه دلايل عقلي و نقلي بر خلاف آن گواهي مي دهند و بر عكس خداوند متعال را عليم مطلق مي دانند.
2- اگر خالق حكيم از اسباب مزبور آگاهي داشته باشد، اما توانايي ايجاد اين اسباب را نداشته باشد باز هم مي توان تصور كرد كه خالق مزبور در عين اينكه يك موجود هدفمند را آفريده از آفريدن اسباب و وسايل مال وي عاجز باشد. به بيان ديگر يكي از لوازم فاسد اين قول نسبت دادن عجز به خدوندي است كه بر طبق دلايل عقلي و نقلي بر همه امور توانا است.
3- در اين ميان فرض ديگري وجود دارد و آن اين است كه خداوند متعال درعين علم و قدرت بر آفريدن اسباب مزبور باز هم از فراهم نمودن آن اسباب،خودداري مي‌فرمايد. اين فرض نيز مستلزم نسبت دادن صفاتي- همانند بخل، تنگ نظري و... _ به خداوند است، درصورتي كه به گواهي عقل و نقل خداوند متعال داراي اسماء و نيكويي است كه هر گونه صفت منفي را از ساحت مقدس وي طرد مي نمايد. نتيجه اين كه هر شي داراي يك هدف نهايي است كه فلسفه خلقت آن را تشكيل مي دهد و اسباب رسيدن به هدف مزبور نيز براي وي فراهم شده است. البته منافاتي ندارد يك شئ به دلايل ديگري از رسيدن به هدف نهايي خويش باز بماند. به عنوان مثال يك جنين پيش از تولد بر اثر يك بيماري سقط شود و از ادامه مسير باز بماند ونيز سخن ما بهاي معني نيست كه همه اشياء الزاما به هدف مزبور نايل مي شوند چرا كه اين امر صرفا يكي از امور و قوانيني فراواني عالم هستي بر اساس آن‌ها اداره مي شود و ممكن است در برخورد با قوانين و سنن برتري در عمل رنگ ببازد اما اجمالا هر نوع از انواع موجودات داراي هدفي است واسباب رسيدن به هدف مزبور براي وي فراهم شده است و اگر مانعي پيش نيايد به آن هدف نايل مي شود و همين مقدار براي پيش برد بحث ما كفايت مي كند.
محبت
واژه محبت در موارد متعددي در قرآن كريم آمده است اما در يك جاي قرآن اين واژه با تاكيد خاصي استفاده شده كه بر شدت كه محبت دلالت دارد: «قد شغفها حبا » آيه شريفه عشق روز فزون زليخا نسبت به يوسف (ع) را با تعبير فوق بيان مي فرمايد.
شغاف در كتب لغت به معناي غلاف قلب آمده است .
بر اين اساس قران كريم حب يوسف را به غلاف قلب تشبيه كرده كه زليخا را در بر گرفته و تمام مشاعر او را غرق تماشاي خود نموده است. البته اين واژه به معناي هست قلب نيز به كار رفته ؛ بر اين اساس معناي آيه شريفه اين است كه حب يوسف تا هسته قلب زليخا نفوذ كرده و تمام لايه‌هاي قلب او را در نورديده و تا دل قلب او نفوذ كرده است. به نظر مي رسد اين تعبير از محبت همان معنايي را به ذهن آدمي متدبر مي‌سازد كه عرف مردم از واژه عشق مد نظر دارد.
گـرچه افتاد ز زلفش گرهـي در كـام            همچنان چشم گشاد از كرمش مـي دارم
به‌طرب‌حمل‌مكن‌سرخي‌رويم‌كه‌چون‌جام        خون دل عكس برون مي دهد از رخسارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب           تغـا دريـن پـرده جـز انديشه او نـگذارم
ديـده بخت بـه افسانـه او در خـواب        كـو نسيمـي زعنـايـت كـه كنـد بيــدارم
چـون تـو درگـذر اي يـار نميارم ديـد        بـا كـه بـگويـم كـه بگويد سخنـي ز يـارم
دوش‌مي‌گفت‌كه حافظ‌مه‌رويست‌و ‌رويا        بـجـز از خـاك درش بـا كـه بـود بـازارم
واژه قلب در قرآن كريم به معناي جان است ومنظور از آن قلب مادي نيست كه به صورت يك قطعه گوشت صنوبري در سمت چپ سينه پمپاژ خون را بر عهده دارد. بنابراين شغاف قلب را نيز بايستي بر همين اساس معنا كرد؛ توضيح مطلب اينكه نفس انسان را مي توان به سه مرتبه ذات، صفات و افعال تقسيم كرد. در اين ميان ذات منشاء صفات است و صفات منشاء افعال مي باشند. بنابراين جمله "قد شغفها حبا" را مي توان به اين صورت ترجمه كرد كه: حب يوسف افعال و صفات زليخا را پشت سرنهاده و ذات او را تسخير نموده است و معناي عشق نيز چيزي جز اين نيست كه محبت معشوق تمام هستي عاشق- يعني ذات و صفات و افعال- را به تصرف خويش درآورد: «انا الملوك اذا دخلوا قريه افسبدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله و كذلك يفعلون» همانا فرمانروايان چون به سرزميني وارد شوند آن تخريب مي كنند و بزرگي آن را به بردگي مي گيرند و شيوه هميشگي آنان چنين است"
مودت
يكي از واژه هايي كه در قرآن كريم مترداف محبت و دوستي به كار رفته مودت است ود، وداد به عنوان مصدر از ريشه «و- د- د» به كار مي روند. عنايتي كه واژه ود و مشتقات آن وجود دارد آن است كه مودت به محبتي اطلاق مي شود كه همراه تمني و آرزو باشد. به همين دليل است كه ودود يكي از اسماء حسني الهي است كه بر وزن فعول و در معناي مفعول به كار مي رود چرا كه خداوند متعال محل آرزوها و آمال همه موجودات است و كاروان هستي به تمناي وصال او زنده است.

خلت
خلت نيز در قرآن كريم در مواردي به كار رفته و به معناي صداقت و نيز محبتي اطلاق مي شود كه در قلب نفوذ كند و در باطن آن نفوذ نمايد. «الصداقه و المحبه التي تخللت القلب فصارت خلاله اي في باطنه» خلت به معناي فقر محض و نيز دوستي اختصاصي (الصديقالمختص) به كار مي رود.
ملاحظه مي كنيد كه خلت نيز همان معنايي را افاده مي‌كند كه از كلمه عشق در عرف اراده مي‌شود. با اين وجود قرآن كريم استعمال كلمه عشق خودداري نموده و كلمه خليل را به جاي معشوق و امثال آن به كار برده است.
احسان و محبت نامحدود
عواطف انساني هر قدر دامنه‌دارتر و گسترده تر باشد افراد بيش‌تري را در برمي‌گيرد. مهر و رحمت در اعماق جان تنگدلان نفوذ نخواهد كرد لذا احسان اين گروه جنبه تعميم ندارد كه افراد جامعه را از هر دسته وگروه مشمول محبت و نيكي خود قرار دهند، هرگز چنين مهر و رحمتي به رحمت خداوندي نزديك نيست.
مردي درحضور امام حسين (ع) گفت:
«ان المعروف اذا اسدي الي غير اهله ضاع. فقال (ع): ليس كذلك ولكن تكون الصنيعه مثل وابل المطر فيصيب البر و الفاجر
اگر به نا اهل نيكي شود، ضايع مي‌شود حضرت فرمود: اين طور نيست نيكي كردن مانند باران تند و شديدي است كه به همه جا مي‌بارد و چمن و شوره زار نمي‌شناسد»
حضرت سجاد (ع) به فرزندش امام محمد باقر(ع) توصيه مي‌كند كه از احسان نيكي نسبت به هيچ فردي دريغ نورزد و در حد توانايي خود اين وظيفه اخلاقي و انساني را نسبت به تمام افراد بشر انجام دهد.
«يا بني افعل الخير الي كل من طلبه منك فان كان من اهل فقد اصبت موضعه و ان لم يكن من اهله كنت انت من اهله»
فرزندم هر كس تقاضاي خير و نيكي از تو نمايد از احسان و نيكي درباره او دريغ مكن زيرا اگر تقاضا كننده لايق و شايسته آن نيكي باشد تو به واقع و حقيقت دست يافته‌اي و اگر او شايستگي آن را نداشته باشد، تو در پاسخ مثبت به تقاضاي او مراتب بزرگواري و شايستگي خود را ابراز داشته‌اي.»
سرور آزادگان جهان حيسن بن علي (ع) طي گفتار نغز و شيوايي مردم را به نيكوكاري فرا مي‌خواند اينك ترجمه و شرح آن گفتار:
«اي مردم! به بزرگواري و جوانمردي بگراييد! براي گره گشايي از كار فروبسته درماندگان بشتابيد زيرا در نيكوكاري سود بسيار است.
اي مردم! سعادت و رستگاري را از راه خدمت به بندگان خدا به دست آوريد.
شما كه توانايي داريد، بر دل دردمندي مرهمي نهيد، مبادا كاري كنيد كه به ا‌و اهمال و سستي در كار نيك ديگران به بدگويي شما زبان بگشايند و به مهملي و بي ثمري متهم شويد اگر ناتوان و از پا افتاده‌اي را ياري كرديد و او از نيكي و محبت شما سپاس گذاري نكرد آزرده خاطر نشويد و از احسان و نيكي خود دلسرد نگرديد؛ زيرا خداوند كريم پاداش عظيمي به شما عطا خواهد فرمود و نعمت هاي بيكرانش را به شما ارزاني خواهد داشت. اين خود بزرگرترين بخشايش و نعمتي است كه خداوند شما را از نعمت‌ها بهرمند ساخته و گروهي را نيازمند شما گردانيده است؛ سزاوار نيست كه حرص و آز پيشه كنيد؛ زيرا اگر تمام نعمت‌هاي پروردگار را بدست آوريد براي رفع نياز محرومان و آسايش دردمندان آستين جوانمردي بالا نزنيد خداوند نعمت‌هايي را كه به شما ارزاني داشته مبدل به رنج و درد خواهد كرد و شما را به خاكستر مذلت خواهد نشانيد تا مصايب و محروميت‌هاي رنجديدگان را بچشيد.
چه فرح افزاست اگر دل شكسته از پا افتاده اي را به دست آوريد اگر شما رادمردان عالي قدر باشيد ميان مردم به نيكي و نيك نامي شهره مي‌شويد و هنگامي كه از برابر آنان مي گذريد به جاي نفرت و خشم با ديده‌اي سپاسگذار به شما خواهند نگريست.
چه بسيار از همين نيازمندان در روز رفاه و بي‌نيازي خويش به شما پاداش نيك خواهند داد.
اگر نيكوكاري به سيماي انساني درآيد و شما صورت درخشان و زيباي او را بنگريد خواهيد ديد جواني زيبا و دل فريب است كه به قلب شما شادي مي بخشد و اگر ممكن بود كه بدي‌ها و بدكرداري‌ها جلو ديدگان شما پديدار شود بي‌شك او را با چهره‌اي عبوس و نفرت انگيز مي‌نگريستيد كه چشم‌هاي خويش را از مشاهده قيافه ناميمون و پليد او فرو مي بستيد.
اي مردم سخاوتمند و بخشنده باشيد! كرم و جوانمردي پيشه كنيد تا سيادت و سروري يابيد زيرا هر كس به خل و امساك گرايد پست و ناچيز و بي مقدار خواهد گرديد.
بخشنده‌ترين مردم كسي است كه به نيازمندي كه قادر بر پاداش دادن نيست بذل مال كند و بزرگترين مردم با گذشت، جوانمردي است كه با داشتن قدرت خطاكاران را بخشايد و بزرگوارترين خويشاوندان كسي است كه از دل جويي و تفقد نسبت به بستگان خود غفلت نكند هر‌چند آن‌ها پيوند علاقه و محبت را قطع نمايند.
اگر شما اين چنين بزرگوار و بخشنده باشيد درخت پرمنفعتي خواهيد بود كه ريشه‌هايتان از خير و بركت سيراب مي‌شود و شاخه‌هاي سعادت و نيكبختي از وجودتان سر بر خواهد كشيد و بر ديگران سايه خواهد افكند و ميوه‌هاي شيرين و گواراي آن كام بي‌نوايان را شيرين خواهد ساخت.
هر نيكمردي در عمل خير و خدمت به خلق شتاب كند فرداي آن روز خير و بركتي به او مي‌رسد كه هرگز انتظار آن را ندارد و اگر تنها براي جلب رضاي پروردگار دست حاجتمندي را بگيرد خداوند مهربان و كريم در روز نيازمندي شما را ياري مي‌كند و حوادث ناگوار را از جان شما دور مي سازد.
اي مردم هر كدام از شما از دل خسته جاني بار اندوهي را برداريد خداوند متعال زنگار غم و تيرگي دنيا و آخرت را از آيينه دل شما مي زدايد و نيكي و نيكوكاران را پاداش مي دهد زيرا خداوند بزرگ نيكوكاران را دوست مي دارد»
احسان ونيكي منحصر به بذل مال و رفع آلام دردمندان و گره گشايي از كار ديگران نيست بلكه بخشش و كمك معنوي و اصلاح اخلاق و صفات دروني آن‌ها از احسان‌هاي مالي عالي‌تر و گران‌بهاتر است.
بنابراين اگر كسي دست گمراهان را بگيرد و از در راه فساد و تباهي و گمراهي بالا آورد و در محيط پر نور حقيقت رها سازد بزرگ‌ترين نيكي و احسان را در حقشان كرده است و از نظر اسلام، عالي‌ترين و پرارزش‌ترين نوع نيكي و احسان همان ياري منحران و نجات غرق شدگان در منجلاب فساد و بدبختي است.
سرچشمه اختلاف  
آيا هيچ انديشيده‌ايد كه سرچشمه اختلاف و تشتت درميان انسان‌ها چيست؟ و چرا جنگ هفتاد و دو ملت در ميان بشريت درگرفته و آن‌ها را به گروه‌هاي متخاصم تبديل كرده است؟ و حتي چرا در ميان پروان يك شخصيت آسماني اين همه اختلاف و جدائي بوجود آمده و آن‌ها را از رسيدن به وحدت بازداشته است؟ يا اگر جائي عده‌اي با نيت اوليه خدمت و انجام كار مثبت دور هم جمع شده و گروه و انجمن و حزب وسازماني... را تشكيل مي دهند چرا پس از اندك مدتي اختلافات شروع شده و همان افراد متحد ديروزي به گروهي متخاصم امروزي تبديل مي شوند؟ اين مسئله تا آنجا پيش مي رود كه عده‌اي از هر گونه كار گروهي وحشت داشته و از بيم اختلافات محتوم بعدي از هر نوع كار دسته جمعي پرهيز مي‌كنند. ريشه آن وحشت و اين پرهيز را در كجا بايد جستجو كرد؟
گرچه گاهي اختلاف درميان انسان‌ها ناشي از عوامل فكري و اختلاف در تشخيص است ولي اين نوع اختلاف‌ با رجوع به موازين عقلي و منطقي و تسليم به حق به سهولت قابل حل بوده و هرگز منتهي به مخاصمات و درگيري‌ها و تشتت‌ها نمي‌گردد. به آنچه سبب مي شود اختلاف و تشتت درميان انسان‌ها حكومت كند ناشي از اسارت آن‌ها در قيد انواع خودخواهي و تعصبات و عقده‌هاي منشعبه از خودخواهي است. وقتي هر كس درعالم خود به اسارت افتد و بر حول محور خود بچرخد و حاضر نشود ازخودخواهي خود به نفع حق و حقيقت صرف نظر نموده و قبه خضوع در برابر حق بپردازد در اين صورت نه تنها اختلاف امري خلاف انتظار نيست بلكه كاملا طبيعي و قهري هم هست.
اگر با ديده كنجكاو در مباحث و مناظرات و گفتگوها نظر شود معلوم خواهد گرديد كه در اغلب موارد اگرچه ظاهرا بحث و گفت و گو به نيت روشن شدن حقيقت آغاز مي شود اما عملا در مسير خود تبديل به منازعه بين خود مي شود و به همين جهت غالبا به نتيجه مطلوب نيز نمي رسد.
امام خميني در يكي از سخنراني هاي خود فرمودند:
اگر تمامي انبياء را در اين شهر جمع كنند كوچكترين اختلافي با هم پيدا نمي كنند زيرا كه آن‌ها از دام خود رسته‌اند.
كساني كه قبل از تربيت نفس بفكر تشكيل گروه و انجمن و حزب و امثال آن مي‌افتند در كل چيزي جز تشتت و پراكندگي و شكست بهره‌اي نصيب‌شان نمي‌شود تا آنجا كه غالبا نه تنها خدمتي توفيق پيدا نمي كنند بلكه به جهت همين اختلاف نيز وارد مي كنند كه نمونه‌هاي آن كم نيست.
بنابراين شرط لازم براي اينكه يك كار گروهي و اجتماعي به نتيجه مطلوب برسد در نتيجه در درجه اول اين است كه افرادي كه در چنين امري شركت مي كنند بخصوص آن‌هايي كه در راس قرار مي گيرند لااقل تا حدي از خودخواهي‌هاي خويش دست كشيده و به مراتبي از وارستگي نائل آيند وگرنه حزب و سازمان و انجمن و امثال آن وسيله ارضاء خودخواهي‌ها و درنتيجه عرصه تعارض و تخاصم خودها خواهد شد و

بقول سعدي:
شد غلامي كه آب جو آرد                        آب جو آمد و غلام ببرد
اصولا پيروي  از حق و خضوع در برابر حقيقت بخصوص در مواردي كه با خودخواهي انسان معرض شود بر خلاف آنچه كه غالبا تصور يا ادعا مي شود از سخت‌ترين امور است. يعني گرچه هر انساني در مقام لفظ خود را تسليم در برابر حقيقت و يا جوينده حق معرفي مي‌كند و حاضر نيست ننگ گريز از حقايق و عقل و منطق را بپذيرد اما در عمل بسيار نادرند كساني كه در هر شرايطي در برابر حقايق خاضع باشند و از راه و رسم حق پرستي عدول ننمايند و اگر بپذيريم كه اولين گام در راه كمال و رستگاري حقيقت جوئي و حق پرستي است و هيچ امر ديگري به اين اندازه در سعادت و تكامل انسان منشا اثر نيست (تا آن جا كه خداپرستي نيز مشروط به آن است) دراين صورت مي توان به نقش خودپرستي در نيل به سعادت دنيوي و اخروي پي برد.
تاثير منفي خودخواهي در پيوند دل‌ها
آثار اسارت در خود در درون انسان محبوس و محصور نمي‌ماند. بلكه در اعمال و رفتار و حركات و حتي نگاه‌هاي ساده او و بخصوص درحالات روحي او منعكس و نمايان مي شود و چون روح بي‌آلايش از مشاهده آثار نقص و اسارت در عوالم حيواني گريزان است لذا درك آن آثار به بيننده حساس و بيدار را آزار داده و در مراحلي حتي تا مرحله نفرت و بيزاري قبلي نيز پيش مي‌برد تا آنجا كه اين احساس بيزاري در مواردي ادامه تماس و برخورد با اين قبيل افراد را سخت و دشوار مي گرداند. بخصوص در افرادي كه به علت پاكي و بي‌آلايشي و برخورداري از حساسيت روحي لازم قبلي آگاه و هشيار دارند مشاهده اين آثار بشدت زجرآور و آزار دهنده است و طبيعي است كه با وجود چنان آثاري در اعمال و حالات يك فرد هرگز نمي‌توان به ايجاد رابطه قلبي با او پرداخت و محبت را بدل راه نداد.
انسان ظاهر بين مي پندارد كه اگر صورت ظاهر اعمال خود را چنان بيارايد كه ظاهرا بوي خودپرستي از آن به مشام نرسد توانسته است سرپوشي بر آلودگي روحي خود گذارد و ديگران را از ماهيت دروني خود غافل نگهدارد. غافل از اينكه انسان علاوه بر عقل و حواس ظاهري خود حواس ديگري در پشت پرده ظواهر دارد كه اگر حساسيت آن‌ها را از دست ندهد قادر است به ادراك واقعياتي نائل آيد كه از ديده عقل و حواس ظاهر پنهان است. اين حواس دروني در قبال نقص‌هاي روحي و معنوي حساس است و در برابر نوسانات و تغييرات بوجود آمده در حال معنوي ديگران بي‌تفاوت نيست. اين حساسيت در دلهاي پاك و بخصوص در صاحبان بصيرت و معرفت آنانكه از آلودگي‌هاي روحي منزه و از هشياري قلبي برخوردارند، بحد كمال ممكن خود مي‌رسد. از اين رو آثار سوء گرفتاري در دام خود ولو در مراحل ظريف و حساس از ديده تيز بين آن‌ها مخفي نمانده و شخص ارزش خود را (علي رغم ظاهر آرائي‌ها) در نظر آن‌ها بهمان نسبت از دست مي‌دهد. از اين واقعيت هم كه بگذريم ممكن است گاهي افرادي با زرنگي و تردستي خاصي به پنهان ساختن آثار خودخواهي و جلوگيري از ظهور آن در اعمال و رفتار بپردازند و اثرات شوم آن را در اندرون خود محبوس گردانند و احيانا خود را در رديف وارستگان قلمداد كنند اما اين صحنه سازي‌ها هرگز براي هميشه نمي‌پايد و دير يا زود بخصوص در تماس‌هاي مداوم در شرايط گوناگون- بالاخص در حالات ناخوداگاه- آثار آن در حالات و اعمال شخص ظاهر مي شود در اين صورت است كه با وجود ظهور آن همه نقص روحي  امكان هر گونه ارتباط قلبي و ايجاد محبت واقعي از بين مي رود زيرا به طوري كه گفتيم روح انسان درالت سلامت فطري در برابر نقص‌هاي روحي حساس بوده و به تناسب بيداري و هشياري از آن گريزان است.
نگاه هاي آميخته با خشونت حيواني و حالات روحي نامطبوع و آزار دهنده در افراد خودخواه به تنهايي مانع هر گونه ارتباط قلبي و پيدايش محبت واقعي است.
اين قبيل افراد بدليل اينكه تمام توجه خودآگاه و ناخودآگاهشان را به درون حصار خود معطوف است نمي توانند توجهات قلبي خود را از دايره تنگ خود آزاد ساخته لذا هيچ راهي بسوي دل‌ها نداشته و هرگز نمي توانند به برقراري ارتباط حقيقي انساني كه همانا ارتباط قلبي بر اساس محبت است بپردازند.
دو شرط اساسي ايجاد محبت:   
- وارستگي از خود (از بين بردن خودخواهي در درون خود)   
- غلبه بر اميال حيواني
براي پيدايش محبت قلبي بين هر فرد با فرد ديگر دو شرط اساسي وجود دارد كه يكي مربوط به خود آن فرد و ديگري مربوط به طرف مقابل است. آنچه مربوط به طرف مقابل است اين است كه اين شايستگي در او وجود داشته باشد كه دل‌هاي پاك بتوانند او را دوست بدارند و به او علاقه پيدا كنند. اساسي‌ترين شرط براي حصول اين شايستگي وارستگي از خود است زيرا دراين صورت است كه به علت برطرف شدن حايل سنگين خودخواهي و توجه به خود تجليات روح آزاد از قيود او به عالم خارج جريان يافته و هر بيننده‌اي را بسوي خود جلب و جذب مي نمايد.
شرط ديگر مربوط به خود آن فرد است كه بايد توانايي درك تجليات روحي و جمال معنوي را داشته و بتواند جلوه‌ي زيبائي را درتجليات روح آزاد از قيود مشاهده و درك نمايد و اين امر نيز جز با دلي كه غلبه اميال حيواني ديده‌اش را نا بينا نكند و حواس دروني را از كار باز ندارد ميسر نيست. يعني هر چه روح انسان از آلايش‌هاي حيواني منزه‌تر و دل از آثار خود و خودخواهي خالي‌تر باشد، بهمان اندازه حساسيت در قبال زيبائي معنوي و تجليات روحي بيشتر و افزونتر است.
پس هر نوع ارتباط قلبي و برقراري محبت واقعي و علاقه معنوي بين انسان‌ها منوط به آزادي آن‌ها از قيد خود است كه هر چه اين آزادي بيشتر و كامل‌تر باشد اين پيوند نيز كامل‌تر و عميق‌تر خواهد بود تا آنجا كه ممكن است اين ارتباط معنوي تا مرحله اتحاد قلبي نيز پيش مي رود.
بنابراين پيدايش الفت روحي كار ساده‌اي نيست تا با يك توصيه يا با يك آرزو يا انتظار و توقع ايجاد شود بلكه براي خود مباني اساسي دارد كه تا اين مباني ايجاد نشود چنان پيوندي بوجود نمي‌آيد و اگر هم بهر علت وجود پيدا كند دوام و ثبات نخواهد داشت.
از آنچه گفته شد مي توان دريافت كه در سايه خودخواهي نه تنها دل‌ها به هم نمي‌رسند بلكه از هم فاصله گرفته و از يكديگر جدا مي شوند و اين جدائي ممكن است به تناس شدت و ضعف خودخواهي تا مرحله دفع و انزجار قلبي نيز پيش رود. از اين رو در نتيجه حكومت خودخواهي انسان‌ها از لذت پيوند بين قلوب محروم و از آثار پر خير و بركت ظاهري و باطني آن بي‌نصيب مي‌مانند.
در روايتي از حضرت رسول اكرم (ص) نقل شده است:
برترين پيروان من كسي هست كه بيش از ديگران با مومنين الفت داشته باشد.
از اين حديث به خوبي مي توان دريافت كه الفت و محبت نسبت به شايستگان تنها يك صفت يا يك امتياز نيست بلكه مجموعه‌اي است از امتيازات فراوان كه اگر از امتيازات معنوي موجه نباشد چنان الفتي نيز بوجود نمي‌آيد به عبارت ديگر ايجاد الفت قلبي درانسان نسبت به افراد شايسته بر خلاف آنچه در بادي امر به نظر مي رسد، از مسائل اساسي و از آثار و علائم نيل به مراتبي از وارستگي و پاكي و كمال است. از اين رو مي‌توان گفت كه دوست داشتن كساني كه شايستگي دوست داشتن را دارند هنري بزرگ است كه جزء هنرمندان واقعي يعني آنانكه به هنر وارستگي دست يافته‌اند نصيب كسان ديگر نمي‌شود. اينجاست كه سري از اسرار تاكيد اسلام حب و ولايت تا حدي روشن مي شود.
فراموشكاري و بي وفائي
يكي از مظاهر اين طرز فكر انتفاعي اين است كه اين قبيل افراد ديگران را تا زماني كه نيازي به آن‌ها دارند مورد توجه و احترام قرار داده و بلافاصله پس از رفع نياز آن‌ها را بدست فراموشي مي‌سپارند و لذا در قاموس اين قبيل افراد وفاداري جائي براي خود ندارند زيرا وفاداري به اين معني است كه ما پس از رفع نياز و حتي جدائي و حصول بعد مسافت كساني را كه مدتي با آن‌ها پيوند مهر و دوستي داشته و يا مورد توجه وعنايتشان بوده‌ايم بدست فراموشي نسپاريم و پيوند ديرين را با آساني نگسليم. بي‌وفائي و فراموشكاري از نقايص روحي مهمي است كه از غلبه خودخواهي و كمبود عواطف انساني سرچشمه گرفته و حاصل اجتماع نقايص روحي چندي است و از اين رو به تنهايي نشان دهنده بسياري ضعف‌ها و عيب‌ها در انسان است و اقتضاي عواطف عاليه انساني اين است كه ما سابقه انس با ديگران را هرگز بدست فراموشي نسپرده و مهر و محبت نسبت به همو‌نوعان و شايستگان را اين اندازه كم بها و بي‌ارزش ندانيم كه بسهولت آن را از دل خارج كنيم و حتي به ياد دوستان و نزديكان و معاشريني كه روزي از موهبت مصاحبت و معاشرت و يا كمك و فداكاري آن‌ها بهرمند بوده و پيوند عاطفي و انساني با آن‌ها داشته نباشيم. آنانكه به هنگام نياز توجه به غير دارند و بعد از برطرف شدن نياز وي را بدست فراموشي مي سپارند اين توجه‌شان پشتوانه‌اي جز خودخواهي نداشته و لذا از نظر معيارهاي انساني فاقد هر نوع ارزش است. آن دوستي و پيوندي كه محوري جز نياز ندارد دوستي و پيوند اضطراري بوده و به محض رفع نياز از بين خواهد رفت لذا چنان پيوندي هرگز جنبه انساني و عاطفي نداشته و در افقي برتر از عالم حيواني قرار ندارد. ميزان وارستگي انسان از قيد خودخواهي زماني مشخص مي شود كه پيوند دوستي او با ديگران بر محور نياز نباشد بلكه پيوند حاصله مطلقا ناشي از دلبستگي بغير‌(البته صالحان و شايستگان) يعني برخاسته از عواطف عاليه انساني باشد نه غرايز حيواني كه ملاكي جز سود براي آن وجود ندارد. سود جوئي در روابط انساني ارتباطات خود را تنها بر اساس سود و زيان شخصي تنظيم كردن و محور روابط خويش را بر اساس احتياج استوار كردن از آثار و مظاهر خودخواهي است كه متاسفانه از دولت سر حاكميت خودخواهي در روزگار ما مصاديق بي‌شماري براي آن در ميان انسان‌ها مي‌توان پيدا كرد. نگاهي به زندگاني  پيشوايان اسلام اين نكته را به خوبي نشان مي دهد كه اين شخصيت‌ها كوچكترين خدمتي را كه از طرف كسي در حق آن كه حشر ونشر داشته اند، پس از جدائي و حتي پس از مرگ آن‌ها بدست فراموشي نمي‌سپردند به طوري كه آثار وفاداري به درجه كمال در زندگاني آن‌ها مشهود است. اما متاسفانه انسان تاجر منش امروزي درهم نوعان خود بديده وسايل و ابزارهايي مي نگرد كه تنها بدرد رفع نياز‌هاي او مي‌خورند و بس! و لذا زماني كه اين احتياج برطرف شود از آنان روگردان شده و همه نوع سابقه انس و الفت را به سهولت بدست فراموشي مي‌سپارد. راه عملي مبارزه با خودخواهي
نگاهي به تعاليم انساني و دست پروردگان آن به خوبي نشان مي دهد كه اولين گامي كه در اين مكتب آسماني در جهت انسان سازي برداشته مي شود رها ساختن انسان از خودخواهي و خودپرستي است. نمونه‌هاي فراواني در صدر اسلام وجود داشته نشان دهنده اين حقيقت است كه دست پروردگان مكتب اسلام به سرعت و سهولت از عوالم حيواني و اسارت در دام خودپرستي خارج شده و به چنان مرتبه‌اي از وارستگي رسيدند كه تاريخ نمونه‌هاي آن را در فرهنگ‌هاي ديگر سراغ ندارد.
آنچه مهم است اينست كه در مكتب اسلام از افراط و تفريط‌هايي كه درمكاتب و فرهنگ‌هاي ديگر در اين زمينه وجود دارد خبري نيست. در مكتب‌هاي ديگر گاهي چنان راه افراط پيموده‌اند كه بكلي اميال غريزي را سركوب نموده و سلامت جسمي و فكري و رواني انسان را به خطر انداخته‌اند و لذا نه تنها انسان به سوي شاهراه تكامل روحي و رشد فكري سوق نداده‌اند بلكه با ايجاد مشكلات اساسي بر سر راه اعتدال جسمي و رواني مانع رشد و تكامل او نيز شده‌اند. از قبيل روش‌هاي نامتعادل موجود در بعضي مكاتب و مسالك ظاهرا عرفاني در شرق و غرب و گاهي آنچنان راه تفريط در اين زمينه پيموده‌اند كه بكلي بندها را از پاي ديو نفس اماره انسان باز كرده و او را به سوي بي‌بند‌‌و‌باري و لجام گسيختگي سوق داده‌اند كه اين روش چون مطبوع طبع انسان‌هاي بالهوس بوده و پشتوانه‌اي چون نفس و شيطان بدنبال خود داشته است از موفقيت بسيار چشمگيري در ميان انسان‌ها برخوردار بوده است.
اما در مكتب‌هاي آسماني و بخصوص در كامل‌ترين آن‌ها اسلام وضع بگونه‌اي ديگر است. تعاليم اسلامي چنان است كه در هر گامي كه يك مسلمان واقعي بر‌مي‌دارد يك قدم از خودخواهي دور مي‌شود به طوري كه مي‌توان گفت هر حكمي از احكام و هر تعليمي از تعاليم اسلامي به طور مستقيم و غير مستقيم دركاهش خودخواهي نقش دارد و نمي‌توان حتي يك مورد از تعاليم اسلامي را پيدا كرد كه به نحوي در تقليل خودخواهي و خارج ساختن انسان از حصار خود موثر نباشد.
مبارزه اسلام با خودخواهي تنها در حد يك توصيه نيست بلكه مبارزه‌اي علمي و همه جانبه بر اساس ايمان به مبدا و معاد است. يعني تعاليم اسلامي به نحوي است كه از جهات مختلف زمينه براي تحقق چنان آرماني فراهم مي شود به طوري كه اگر كسي از روي صدق و حقيقت قدم در عالم اسلام گذارد و از صميم قلب خويشتن را تسليم اوامر الهي گرداند به سرعت از محور خود فاصله گرفته و به وارستگي از خود كه لازمه پيوستن به حق است نائل مي شود.

نتيجه گيري
از آنچه گفته شد مي توان نتيجه گرفت كه اگر كسي واقعا قدم در عالم دين بگذارد و از روي صدق و حقيقت تسليم اوامر خداوندي بشود و خواست و سليقه شخصي خود را مقدم بر تعاليم ديني نگرفته صادقانه خود را بر تعاليم آسماني منطبق گرداند محال است در ورطه خودخواهي گرفتار شده و موجودي گرفتار شده و موجودي خودخواه بار آيد. اگر در اعمال و رفتار و اخلاق پيروان ظاهري اسلام غالبا آثار گرفتاري در خود و حتي در مواردي علائم غرق در خود بودن مشاهده مي شود، همگي ناشي از اين اصل اساسي است كه متاسفانه پيروان اسلام غالبا درعمل فرسنگ‌ها از دين خود فاصله گرفته و نسبت به روح تعاليم آسماني بيگانه گشته‌اند در حالي كه كساني كه صادقانه خود را تسليم اوامر الهي كرده‌اند، آثار وارستگي از خود به خوبي در آن‌ها نمايان است.
محور تعاليم ديني را اخلاص و پاك و خالص بودن براي خدا تشكيل مي دهد و هر كس به هر اندازه كه در دام خود گرفتار است به همان اندازه از اخلاص و پاكي بدور است. داعيه دين و دينداري داشتن اما درعمل ر‌ا اخلاص و پاكي فرسنگ‌ها دور بودن جز اغفال خود چيزي ديگري نيست و چنين فردي هرگز ره بسر منزل مقصود نمي پويد.

عاطفه انساني
درفصل گذشته به نقش و اثر غرايز اشاره كرده گفتيم كه غرايز يك دسته اميال و كشش‌هايي هستند كه ضامن حفظ و بقاي حيات فردي در انسان بوده و احتياجات حياتي او را تامين مي‌نمايند. هدف نهايي در تمام غرايز بطور آگاهانه تامين منافع خود بوده و مي توان گفت كه محور همه فعاليت‌هاي خود آگاه غريزي را «خود و زندگي فردي انساني تشكيل مي دهد اما مطالعه‌اي در زندگي انسان‌ها نشان مي دهد كه پاره‌اي اميال و كشش‌هاي ديگر در انسان وجود دارد كه بر اساس توجه به خود و تامين احتياجات و منافع فردي نيست بلكه در افقي برتر از اين نوع فعاليت‌هاي غريزي قرار دارد از قبيل حب فرزند، دوستي و محبت نسبت به همنوعان، غمخواري و از خود گذشتگي در راه ديگران و امثال آن‌ها درهيچ يك از اين نوع امور خود فردي انسان هدف نيست بلكه حفظ و بقا زندگي  جمعي و تعلق به غير در آن‌ها به خوبي مشهود است. از اين نوع گرايش‌ها كه توجه انسان را به طور آگاهانه ا زمحور خود خارج و به سمت غير معطوف مي‌گرداند به عاطفه انساني تعبير مي شود. اين استعداد كه موهبتي است الهي از جمله امتيازات عالم انساني است و در اصل پرتوي از بعد الهي و ملكوتي انسان است.
بنابراين عاطفه انساني استعدادي است روحي كه پشتوانه ديگر خواهي در انسان است برخلاف غرايز كه پشتوانه خودخواهي در اوست. بر اساس اين استعداد فطري انسان قادر است يك گرايش دروني بر اساس مهر و محبت به هم نوع خود يابد و از اين راه به ايجاد پيوند قلبي و انس و الفت با او بپردازد.
عاطفه سرچشمه بسياري از فضائل
استعداد عاطفي در انسان با تضعيف خودخواهي و سوق دادن انسان به سوي ديگران سبب رشد بسياري از فضائل در انسان ميشود. اين فضائل شامل كليه كمالاتي است كه بر اساس نفي خودخوداهي در انسان بوجود مي آيد از قبيل محبت و دوستي ايثار و فداكاري، گذشت و عفو، بذل و بخشش، تعاون و همكاري، دلسوزي وغمگساري و به طور كلي تقدم غير برخود در همه اين موارد انسان بر خلاف اقتضاي خودخواهي قدم از دايره تنگ خود فراتر نهاده و گامي به سوي غير بر مي‌دارد و با مقدم داشتن او بر خود و در دل گرفتن مهر و علاقه او از فرديت خويش خارج مي‌گردد.
عاطفه عامل تلطيف روحي
يكي از كمالات روحي كه در سايه غله عواطف بر غرايز در انسان بوجود مي آيد، لطافت روحي است. اصولا روح انساني به جهت برخورداري از مواهب الهي و ملكوتي از خشونت روحي بيزار و از آن گريزان است و در حالت سلامت فطري در نهايت لطافت و صفاست كه صفاي فطري موجود در دوران كودكي خود شاهد زنده اي بر آن است. اما زياده روي در ارضا اميال حيواني سبب مي شود روز به روز از لطافت روحي كاسته شده بر خشونت روحي افزوده شود به طوري كه چه بسا در ورطه حيوانيت و سبعيت سقوط نمايد. رشد و پرورش عواطف در انسان از آن جهت كه انسان را از عالم حياوني دور ساخته و از شدت توجه انسان به خود مي كاهد موجب كاهش خشونت روحي مي شود و آدمي را به محور لطافت روحي نزديكتر مي گرداند وهمين لطافت روحي تاثير در برقراري ارتباط روحي و پيوند قلبي با ديگران بر جاي مي گذارد و درك بسياري از معاني و حقايق و عاليهمعنوي را براي انسان هاي پيشرفته در مسير معنويات امكان پذير مي گرداند.
لذت عاطفي
همچنانكه ارضا غرايز منشا احساس لذت براي انسان است ارضا عواطف انساني نيز با خود لذتي به همراه دارد اما لذتي كه از اين راه حاصل مي شود با آنچه كه در مورد غرايز وجود دارد نوعا متفاوت است. اين نوع لذت نه تنهاموجب مجذوبيت انسان به ماديات نمي شود بلكه دل را تا اندازه اي از سيطره لذات مادي و غريزي آزاد مي گرداند.
كساني كه به جهت مقهوريت در برابر لذات حيواني از هر گونه رشد عاطفي محروم گشته اند قادر به درك لذت عاطفي نيستند. آنان تنها در ارضا هوس هاي سيرناپذيري خويش به ادراك لذت حيواني نائل مي شوند. اما آنانكه در سايه تربيت صحيح به پرورش عواطف انساني خويش همت گمارده اند از ارضا عواطف به لذتي مي رسند كه كه هرگز از ارضا غريزي به چنان لذتي نائل نمي شوند. از اين رو بايد گفت كه به تناسب رشد شخصيت معنوي انسان نوع لذت او نيز تغيير مي كند تا آنجا كه مي توان ميزان تعالي روحي هر كس را از روي علائق او شناخت. امام علي (ع) مي فرمايد:
لئيمان از طعام لذت برند و كريمان از اطعام
محبت نياز روحي انسان
به طوري كه گفته شد عاطفه در انسان استعدادي است كه او را از زندان خود خارج مي كند و به سمت برقراري پيوند قلب با ديگران بر اساس مهر و محبت سوق مي دهد و از اين طريق بخشي از احتياجات روحي انسان را كه جز در سايه محبت و عطوفت و ارتباط قلبي با ديگران تامين نمي شود برآورده مي سازد.
محبت به عنوان يك نياز اصيل روحي در زندگي انسان و تامين سلامت روحي ورواني او نقش بسزائي دارد و به آن حلاوت خاصي مي بخشد. كساني كه به جهت غذق بودن در خود از برقراري پيوند روحي با ديگران محروم و از ارزش و اهميت آن بي خبرند از چنان حلاوت معنوي و لذت عاطفي در زندگي خود بي نصيب اند.
محبتي كه بر اساس صفاي قلبي در بين دل هاي پاك و بي آلايش ايجاد مي شود سبب مي شود دل ها از نورانيت و صفاي همديگر بهرمند شوند.
يا كسي كه به جهت شدت علاقه از ديدن عيب هاي دوست خود ناتوان است درواقع چشم دلش نابينا گشته است. اما وقتي علاقه ها همه به خاطر حق باشد در اين صورت ميزان حب و علاقه متناسب با دوري و نزديكي محبوب به محور حقيقت خواهد بود و آنچه اصالتا محبوب خواهد بود حق است نه چيز ديگر. چون محبتي نه تنها گمراه كننده نيست بلكه جذب دل به سوي كمال نيز است.
بنابراين ميزان محبت معنوي انسان به سوي ديگران بايد متناسب با ميزان اميتازات معنوي آن ها باشد يعني نمي توان همه مومنين را با وجود اختلافات در مراتب ايماني و تقوائي آن ها به يك اندازه دوست داشت زيرا اين عمل بر خلاف حقيقت و به معناي ناديده گرفتن ارزش ها و ضايع كردن گوهر محبت است. محبت چيز با ارزشي است كه نمي توان آن را به گزاف به اين و آن بخشيد بلكه با توجه به نقش محبت در سوق دادن انسان به كمال بايد صرفا در جايي به كار رود كه دل را مجذوب كمالي كند. زيرا وقتي انسان به كسي علاقه پيدا مي كند به طور آگاه و ناآگاه به سوي آن جذب مي شود. از اين رو گفته مي شود كه محبت انسان را به سوي مشابهت و مشاكلت سوق مي دهد و نيروي محبت موجب مي شود كه محب بشكل محبوب درآيد وصفات محبوب به وي انتقال يابد. حال اگر آن كس واجد امتيازات و كمالاتي باشد و استحقاق چنان مرتبه اي از علاقه را داشته باشد در اين صورت دل از آثار آن كمالات متاثر شده از اين طريق نقصي را جبران و كمالي را واجد مي شود. اما اگر چنانم استحقاقي در ميان نباشد قطعا چنين علاقه اي موجب بروز نقصاني و منقصتي در دل مي شود.
از اين رو در تعاليم اسلامي اين  نكته اساسي مورد توجه واقع شده و حضرت علي (ع) فرموده است:
احبب الاخوان علي قدر التقوي
برادران ايماني خود را به اندازه تقواي آن ها دوست بدار.
مراتب عاطفه انساني
حداقل مرتبه عاطفه در انسان عبارتست از ايجاد انس بر مبناي محبت نوعي كه سبب پيوند انسانها با هم شده و زندگي اجتماعي را كه نخست بر مبناي احتياجات حياتي بوجود آمده است، با ايجاد زمينه هاي انس و الفت عمق و قوت مي بخشد. اين مرتبه از عاطفه كه بصورت علاقه نوعي و علائق خويشاوندي از قبيل عاطفه مادري و امثال آن ظاهر مي شود، در همه انسانها به صورت فطري و اوليه وجود دارد(عواطف اولي). اما با رشد روحي و معنوي انسان در سايه برخورداري از تربيت صحيح و همه جانبه، عاطفه از اين حالت ساده و اوليه خود خارج شده به مراتب بالاتري قدم مي گذارد(عواطف ثانوي).
عاطفه در مراحل اوليه و نازل خود بيشتر جنبه انفعالي و احساسي دارد مثلا هر مادري بطور طبيعي احساس علاقه به فرزند خود مي كند. اما چون بمراحل بالاتري قدم مي گذارد نظارت عقل و تدبير در آن نقش اساسي ايفا كرده و از حالت صرفا انفعالي بحالت تدبيري در حوزه ارزشها و ارزش گذاريها وارد مي شود يعني در اين مرحله متعلق عاطفه، امور ارزشي است.
عاطفه در مرحله نازله خود بكلي عاري از شائبه خود خواهي نيست و مثلا مادر فرزند خود را از آن جهت كه فرزند اوست، دوست مي دارد و اين علاقه بكلي مبرا از خود خواهي نيست. حال آنكه وقتي عاطفه به مراحل بالاتر مي رسد، بكلي منزه از شائبه خود خواهي مي گردد و حتي مرزهاي زمان و مكان را نيز درهم مي نوردد و كساني را كه قرنها پيش در زمانهاي گذشته زندگي مي كرده اند، يا قرنها بعد در زمانهاي دور در آينده خواهند زيست، در بر مي گيرد مانند اينكه يك نفر موحد، همه موحدين را تمام طول تاريخ دوست مي دارد و آنها همه متعلق عاطفه او واقع مي شوند.
مكانيسم رشد عواطف و ارتقاء آن از سطح نازل به سطح عالي چنين است كه وقتي انسان در سايه تربيت ديني و الهي بر حول محور ايمان حركت كرده و تابع حق و حقيقت مي شود، به تدريج به مراتبي از مجذوبيت به حق نائل مي شود و در سايه عشق و علاقه به حق، همه علائق او در جهت حق قرار مي گيرد يعني چون حق را دوست مي دارد، هر آنچه را كه در جهت حق است، نيز دوست مي دارد. از اينرو، تمامي محبت ها و علاقه هاي انسانهاي كامل بخاطر خدا و در طول حب الهي است يعني نه تنها هيچ گونه معارضه اي بين علائق آنها با حب الهي نيست، بلكه تمامي محبت ها و علاقه هاي آنها پرتوي از محبت آنها نسبت به پروردگار خويش است. بعبارت ديگر، عاطفه بالاتري كه همان ميل و گرايش به حق است، به همه عواطف آنها سايه انداخته و به آنها جهت بخشيده است.
علاقه و محبت در بين انسانها در صورتي كه بر حول يگانه محور ثابت و لايزال دوستي ها و محبت ها كه همانا محور حق است، استوار گردد اولا آثار روحي و بركات معنوي فراواني بدنبال دارد و سبب ارتقاء مراتب كمالي انسان است. ثانيا پيوندي ثابت و ناگسستني است. علائقي كه در سايه احساسات و مراتب نازله عواطف بوجود مي آيد و متكي بر بصيرت و معرفت و بر حول محور حق و حقيقت نيست، يعني صرفا جنبه احساسي و انفعالي دارد، نه تنها از ارزش قابل توجهي برخوردار نيست، بلكه غالبا امري گذرا و از بين رفتني نيز است. از اينرو، در تعاليم اسلامي موكدا توصيه شده است كه علاقه ها همه در جهت حق قرار گيرد و جنبه الهي داشته باشد يعني به مرحله نازله عواطف اكتفا نشود و مراتب عاليه آن تحصيل شود. در اين حال، محبت چشم دل را كور و نابينا نمي سازد و عيب را حسن و زينتي را زيبائي جلوه نمي دهد در صورتيكه عشق و علاقه ايكه به اقتضاي حق و از روي حقيقت نيست، غالبا انسان را گرفتار غفلت مي كند و مبتلا به افراط و تفريط مي سازد بطوريكه يك ذره حسن را صد ذره نشان مي دهد و پرده بر روي نقص هاي محبوب مي كشد.  


منابع :


 
طراحی سایت : سایت سازان