میهن داکیومنت بزرگترین مرجع و مرکز دانلود پایان نامه (متن کامل فرمت ورد) فروش پایان نامه - خرید پایان نامه (کاردانی ، کارشناسی)همه رشته ها
حقوق اقتصاد مدیریت روانشناسی ریاضی تربیت بدنی کامپیوتر نرم افزار و سخت افزار عمران معماری برق صنایع غذایی علوم اجتماعی هنر علوم سیاسی فیزیک مکانیک حسابداری

تبلیغات کلیکی - افزایش رتبه گوگل

اگهی رایگان

مقاله حافظ


کد محصول : 10001965 نوع فایل : word تعداد صفحات : 18 صفحه قیمت محصول : رایگان تعداد بازدید 957

دانلودرایگان فایل رمز فایل : m1d1965

فهرست مطالب و صفحات نخست


حافظ

خواجه شمس‌الدین محمدبن محمد شیرازی یکی از بزرگترین شاعران و غزل‌سرایان نغزگوی بلندآوازه ایران و جهان است و در شعرهای خود ”حافظ“ تخلص نموده است.در بیشتر مأخذها نام پدرش را بهاءالدین نوشته‌اند و ممکن است بهاءالدین علی‌الرسم لقب او بوده باشد. محمد گلندام نخستین جامع دیوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوان‌های او را چنین آورده‌است: ”مولاناالاعظم، المرحوم الشهید، مفخرالعلماء، استاد نحاریر الادبا، شمس‌المله والدین، محمدالحافظ الشیرازی“.تذکره‌نویسان نوشته‌اند که نیاکان او از کوهپایه اصفهان بوده‌اند و پدربزرگ او در روزگار حکومت اتابکان سلغری از آنجا به شیراز آمد و در همان شهر مشغول به زندگی شد و نیز چنین نوشته‌اند که پدرش ”بهاءالدین محمد“، بازرگانی می‌کرد و مادرش از اهل کازرون و خانه ایشان در دروازه کازرون شیراز واقع‌بود. زندگينامه: شمس‌ الدين‌ محمد حافظ ملقب‌ به‌ خواجه‌ حافظ شيرازي‌ و مشهور به‌ لسان‌ الغيب‌ از مشهورترين‌ شعراي‌ تاريخ‌ ايران‌ و از تابناك‌ترين‌ ستارگان‌ آسمان‌ علم‌ و ادب‌ ايران‌ زمين‌ است‌ كه‌ تا نام‌ ايران‌ زنده‌ و پابرجاست‌ نام‌ وي‌ نيز جاودان‌ خواهد بود. با وجود شهرت‌ والاي‌ اين‌ شاعران‌ گران‌ مايه‌ در خصوص‌ دوران‌ زندگي‌ حافظ بويژه‌ زمان‌ به‌ دنيا آمدن‌ او اطلاعات‌ دقيقي‌ در دست‌ نيست‌ ولي‌ به‌ حكم‌ شواهد و قرائن‌ ظاهرا شيخ‌ در حدود سال‌ 726 ه.ق‌ در شهر شيراز، كه‌ به‌ آن‌ صميمانه‌ عشق‌ مي‌ورزيده‌، به‌ دنيا آمده‌ است‌. اطلاعات‌ چنداني‌ از خانواده‌ و اجداد خواجه‌ حافظ در دست‌ نيست‌ و ظاهرا پدرش‌ بهاء الدين‌ نام‌ داشته‌ و در دوره‌ سلطنت‌ اتابكان‌ سلغري‌ فارس‌ از اصفهان‌ به‌ شيراز مهاجرت‌ كرده‌ است‌. شمس‌ الدين‌ از دوران‌ طفوليت‌ به‌ مكتب‌ و مدرسه‌ روي‌ آورد و پس‌ از سپري‌ نمودن‌ علوم‌ ومعلومات‌ معمول‌ زمان‌ خويش‌ به‌ محضر علما و فضلاي‌ زادگاهش‌ شتافت‌ و از اين‌ بزرگان‌ بويژه‌ قوام‌ الدين‌ عبدا...بهره‌ها گرفت‌. خواجه‌ در دوران‌ جواني‌ بر تمام‌ علوم‌ مذهبي‌ و ادبي‌ روزگار خود تسلط يافت‌(1) و هنوز دهه‌ بيست‌ زندگي‌ خود را سپري‌ ننموده‌ بود كه‌ به‌ يكي‌ از مشاهير علم‌ و ادب‌ ديار خود بدل‌ گشت‌. وي‌ در اين‌ دوره‌ علاوه‌ براندوخته‌ عميق‌ علمي‌ و ادبي‌ خود قرآن‌ را نيز كامل‌ از حفظ داشت‌ و اين‌ كتاب‌ آسماني‌ رابا صداي‌ خوش‌ و با روايت‌هاي‌ مختلف‌ از بر مي‌خواند و از اين‌ روي‌ تخلص‌ حافظ را بر خود نهاد.(2) دوران‌ جواني‌ اين‌ شاعرگران‌ مايه‌ مصادف‌ بود با افول‌ سلسله‌ محلي‌ اتابكان‌ سلغري‌ فارس‌ و اين‌ ايالات‌ مهم‌ به‌ تصرف‌ خاندان‌ اينجو، از عمال‌ ايلخانان‌ مغول‌، در آمده‌ بود. حافظ كه‌ در همان‌ دوره‌ به‌ شهرت‌ والايي‌ دست‌ يافته‌ بود موردتوجه‌ و عنايت‌ امراي‌اينجو قرار گرفت‌ و پس‌ از راه‌ يافتن‌ به‌ دربار آنان‌ به‌ مقامي‌ بزرگ‌ نزد شاه‌ شيخ‌ جمال‌ الدين‌ ابواسحاق‌ حاكم‌ فارس‌ دست‌ يافت‌. دوره‌ حكومت‌ شاه‌ ابو اسحاق‌ اينجو توأم‌ با عدالت‌ و انصاف‌ بود و اين‌ امير دانشمند و ادب‌ دوست‌ در دوره‌ حكمراني‌ خود كه‌ از سال‌ 742 تا 754 ه. ق‌ بطول‌ انجاميد در عمراني‌ و آباداني‌ شيراز و آسايش‌ و امنيت‌ مردم‌ اين‌ ايالت‌ بويژه‌ شيراز كوشيد. حافظ نيز از مرحمت‌ و لطف‌ امير ابو اسحاق‌ بهره‌مند بود و در اشعار خود با ستودن‌ وي‌ درالقابي‌ همچون‌ (جمال‌ چهره‌ اسلام‌) و (سپهر علم‌ و حياء) حق‌شناسي‌ خود را نسبت‌ به‌ اين‌ امير نيكوكار بيان‌ داشت‌.(3) پس‌ از اين‌ دوره‌ صلح‌ و صفا امير مبارز الدين‌ مؤسس‌ سلسله‌ آل‌ مظفر در سال‌ 754 ه.ق‌ بر امير اسحاق‌ چيره‌ گشت‌ و پس‌ از آنكه‌ او را در ميدان‌ شهر شيراز به‌ قتل‌ رساند حكومتي‌ مبتني‌ بر ظلم‌ و ستم‌ و سخت‌گيري‌ را در سراسر ايالت‌ فارس‌ حكمفرما ساخت‌. امير مبارز الدين‌ شاهي‌ تندخوي‌ و متعصب‌ و ستمگر بود و بويژه‌ در امور ديني‌ ومذهبي‌ بر مردم‌ خشونت‌ بسياري‌ جاري‌ نمود. در دوره‌ حكومت‌ وي‌ مردم‌ از بسياري‌ از آزادي‌ها و مواهب‌ طبيعي‌ خود محروم‌ شدند و امير خود را مسلماني‌ متعصب‌ جلوه‌ مي‌داد كه‌ درصدد جاري‌ ساختن‌ احكام‌ اسلامي‌ است‌. اين‌ گونه ‌اعمال‌ با مخالفت‌ و نارضايتي‌ حافظ مواجه‌ گشت‌ و وي‌ با تاختن‌ بر اينگونه‌ اعمال‌ آن‌ را رياكارانه‌ و ناشي‌ از خشك‌ انديشي‌ و تعصب‌ مذهبي‌ قشري‌ امير مبارز الدين‌ دانست‌. سلطنت‌ امير مبارز الدين‌ مدت‌ زيادي‌ به‌ طول‌ نيانجاميد و در سال‌ 759 ه.ق‌ دو تن‌ از پسران‌ او شاه‌ محمود و شاه‌ شجاع‌ كه‌ از خشونت‌ بسيار امير به‌ تنگ‌ آمده‌ بودند توطئه‌اي‌ فراهم‌ آورده‌ و پدر را دستگير كردند و بر چشمان‌ او ميل‌ كشيدند.(4) شاه‌ شجاع‌ و شاه‌ منصور از ديگر امراي‌ آل‌ مظفر همعصر با حافظ بودند و به‌ سبب‌ از بين‌ بردن‌ مظاهر تعصب‌ و خشك‌ انديشي‌ در شيراز و توجه‌ به‌ بازار شعر و شاعري‌ مورد توجه‌ حافظ قرار گرفتند. اين‌ دو امير نيز به‌ نوبه‌ خود احترام‌ فراواني‌ به‌ خواجه‌ مي‌گذاشتند واز آنجا كه‌ بهره‌اي‌ نيز از ادبيات‌ و علوم‌ داشتند شاعر بلند آوازه‌ ديار خويش‌ را مورد حمايت‌ خاص‌ خود قرار دادند.(5)اواخر زندگي‌ شاعر بلند آوازه‌ ايران‌ همزمان‌ بود با حمله‌ امير تيمور و اين‌ پادشاه‌ بيرحم‌ و خونريز پس‌ از جنايات‌ و خونريزي‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ در اصفهان‌ انجام‌ داد و از هفتاد هزار سر بريده‌ مردمان‌ شوريده‌ بخت‌ آن‌ ديار چند مناره‌ ساخت‌ روبه‌ سوي‌ شيراز نهاد.
 داستان‌ ملاقات‌ تاريخي‌ و عبرت‌ انگيز خواجه‌ حافظ با تيمور نيز اگر صحت‌ و اعتبارداشته‌ باشد ظاهرا در سال‌ 790 ه. ق‌ و يك‌ سال‌ پيش‌ از مرگ‌ شاعر نامدار صورت‌ گرفته‌ است‌. براساس‌ اين‌ داستان‌ پس‌ از آنكه‌ دروازه‌هاي‌ شيراز به‌ روي‌ مؤسس‌ سلسله‌ تيموريان گشوده‌ شد امير تيمور قاصدي‌ را به‌ نزد حافظ فرستاد و او را به‌ نزد خود خواند و گفت‌: من‌ اكثر ربع‌ مسكون‌ را با اين‌ شمشير مسخر ساختم‌ و هزاران‌ جاي‌ و ولايت‌ را ويران‌ كردم‌ تا سمرقند و بخارا را كه‌ وطن‌ مألوف‌ و تختگاه‌ من‌ است‌ آبادان‌ سازم‌ و تو آن‌ گاه‌ به‌ يك‌ خال‌ هندوي‌ ترك‌ شيرازي‌ سمرقند و بخاراي‌ ما را در يكي‌ از ابيات‌ خود به‌ فروش‌ مي‌رساني‌.(6) گويند خواجه‌ زيركانه‌ در جواب‌ وي‌ به‌ فقر و نداري‌ خود اشاره‌ كرده‌ و مي‌گويد: اي‌ سلطان‌ عالم‌ از اين‌ بخشندگي‌ است‌ كه‌ بدين‌ روز افتاده‌ام‌. اين‌ پاسخ‌ زيبا وشوخ‌ طبعانه‌ مورد پسند تيمور واقع‌ مي‌گردد و او را مورد عنايت‌ خود قرار مي‌دهد. مرگ‌ خواجه‌ يك‌ سال‌ پس‌ از اين‌ ملاقات‌ صورت‌ گرفت‌ و وي‌ در سال‌ 791 ه.ق‌ در گلگشت‌ مصلي‌ كه‌ منطقه‌اي‌ زيبا و باصفا بود و حافظ علاقه‌ زيادي‌به‌ آن‌ داشت‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد و از آن‌ پس‌ آن‌ محل‌ به‌ حافظيه مشهور گشت‌. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ در هنگام‌ تشييع‌ جنازه‌ خواجه‌ شيراز گروهي‌ از متعصبان‌ كه‌ اشعار شاعر و اشارات‌ او به‌ مي‌ و مطرب‌ و ساقي‌ را گواهي‌ بر شرك‌ و كفروي‌ مي‌دانستند مانع‌ دفن‌ حكيم‌ به‌ آيين‌ مسلمانان‌ شدند. در مشاجره‌اي‌ كه‌ بين‌ دوستداران‌ شاعر و مخالفان‌ او در گرفت‌ سرانجام‌ قرار بر آن‌ شد تا تفألي‌ به‌ ديوان‌ خواجه‌ زده‌ و داوري‌ را به‌ اشعار او واگذارند. پس‌ از باز كردن‌ ديوان‌ اشعار اين‌ بيت‌ شاهد آمد: قديم‌ دريغ‌ مدار از جنازه‌ حافظ/ كه‌ گرچه‌ غرق‌ گناه‌ است‌ مي‌رود به‌ بهشت‌ / *** حافظ بيشتر عمر خود را در شيراز گذراند و برخلاف‌ سعدي‌ به‌ جز يك‌ سفر كوتاه‌ به‌ يزد و يك‌ مسافرت‌ نيمه‌ تمام‌ به‌ بندر هرمز همواره‌ در شيراز بود و از صفا و زيبايي‌ شهر محبوبش‌ و اماكن‌ تفريحي‌ آن‌ همچون‌ گلگشت‌ و آب‌ ركن‌آباد لذت‌ مي‌برد. وي‌ در دوران‌ زندگي‌ خود به‌ شهرت‌ عظيمي‌ در سرتاسر ايران‌ دست‌ يافت‌ و اشعار او به‌ مناطقي‌ دور دست‌ همچون‌ هند نيز  راه‌ يافت‌. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ وي‌ مورد احترام‌ فراوان‌ سلاطين‌ آل‌ جلاير و پادشاهان‌ بهمني‌ دكن‌ هندوستان‌ قرار داشت‌ و سلاطيني‌ همچون‌ سلطان‌ احمد بن‌ شيخ‌ اويس‌ بن‌ حسن‌ جلايري‌ (ايلكاني‌) ومحمود شاه‌ بهمني‌ دكني‌ با احترام‌ زياد او را به‌ پايتخت‌هاي‌ خود دعوت‌ كردند. حافظ تنها دعوت‌ محمود شاه‌ بهمني‌ را پذيرفت‌ و عازم‌ آن‌ سرزمين‌ شد ولي‌ چون‌ به‌ بندر هرمز رسيد و سوار كشتي‌ شد طوفاني‌ درگرفت‌ و خواجه‌ كه‌ درخشكي‌ آشوب‌ و طوفان‌ حوادث‌ گوناگوني‌ را ديده‌ بود نخواست‌ خود را گرفتار آشوب‌ دريا نيز سازد از اين‌ رو از مسافرت‌ پشيمان‌ شد. شهرت‌ اصلي‌ حافظ و رمز پويايي‌ جاودانه‌ آوازه‌ او به‌ سبب‌ غزلسرايي‌ و سرايش‌ غزل‌هاي‌ بسيار زيباست‌. غزل‌ بويژه‌ نوع‌ عارفانه‌ آن‌ توسط حافظ به‌ اوج‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ و ملاحت‌ رسيد و او جداي‌ از شيريني‌ و سادگي‌ و ايجاز، روح‌ صفا و صميميت‌ را در ابيات‌ خود جلوه‌گر ساخت‌. خواجه‌ شيراز در غزليات‌ خود تمامي‌ منويات‌ قلبي‌ خويش‌ نظير عشق‌ به‌ حقيقت‌ و يكرويي‌ و وحدت‌ و وصال‌ جانان‌ و از سوي‌ ديگر خشم‌ و تنفر خود را در مقابل‌ اختلاف‌ و نفاق‌، ريا و تزوير و ستيزگي‌هاي‌ قشري‌ بيان‌ كرده‌ است‌. در غزليات‌ زيباي‌ حافظ كه‌ از همه‌ حيث‌ اوج‌ غزل‌ فارسي‌ محسوب‌ مي‌شود كلمات‌ و تعبيرات‌ خاصي‌ وجود دارد و خواجه‌ كه‌ خود مبتكر اين‌ سبك‌ است‌ از آن‌ طريق‌ مقصود خود را بيان‌ داشته‌ است‌. كلمات‌ و عباراتي‌ همچون‌ طامات‌، خرابات‌، مغان‌، مغبچه‌، خرقه‌، سالوس‌، پير،هاتف‌، پير مغان‌، گرانان‌، رطل‌ گران‌، زنار، صومعه‌، زاهد، شاهد، طلسمات‌، شراب‌ و... از اين‌ گونه‌اند كه‌ هر يك‌ بيانگر قريحه‌ عالي‌ و روح‌ لطيف‌ و طبع‌ گويا و فكر دقيق‌ و ذوق‌ عارفانه‌ و عرفان‌ عاشقانه‌ وي‌ است‌. خواجه‌ در اشعارش‌ اغلب‌ از خود به‌ عنوان‌ رندي‌ پاك‌ باخته‌ و بي‌نياز ياد كرده‌ كه‌ با همه‌ هشياري‌ و دانايي‌ به‌ آداب‌ و رسوم‌ و مقررات‌ اجتماعي‌ بي‌اعتناست‌. وي‌ از ريا و تزوير زاهدان‌ دروني‌ در رنج‌ و اضطراب‌ است‌ و حتي‌ صوفيان‌ ريايي‌ را كه‌ به‌ طريقت‌ حافظ انتساب‌ مي‌ورزند ولي‌ اهل‌ ظاهر بوده‌ و در ژنده‌ پوشي‌ و قلندري‌ تظاهر مي‌كنند سخت‌ سرزنش‌ مي‌كند و در اشعار خود دام‌ حيله‌ و تزوير اين‌ ظاهر پرستان‌ را پاره‌ مي‌سازد. لسان‌ الغيب‌ با بهره‌گيري‌ از برخي‌ تشبيهات‌ معمول‌ شاعران‌ همچون‌ تشبيه‌ زلف‌ به‌ كفر و زنجير وسنبل‌ و دام‌، تشبيه‌ ابرو به‌ كمان‌، تشبيه‌ قد به‌ سرو، صورت‌ به‌ چراغ‌ و گل‌ و ماه‌ و دهان‌ به‌ غنچه‌ و پسته‌ و... ناپديداري‌ اوضاع‌ زمان‌، بي‌ دوامي‌ قدرت‌ و شكوه‌ و جلال‌ پادشاهان‌ و لزوم‌ دل‌ نبستن‌ به‌ مظاهر دنيوي‌ را متذكر مي‌شود. حافظ معتقد است‌ آدميان‌ بايد از زيبايي‌ها و خوشي‌هاي‌ طبيعت‌ و

________________________________________
لحظه‌هاي‌ خوش‌ محبت‌ و دوستي‌ و صفا و صميميت‌ برخوردار شوند و عمر كوتاه‌ خود را با شادي‌ و شادكامي‌ سپري‌ سازند. خواجه‌ حقيقت‌ هستي‌ را خداي‌ تعالي‌ مي‌داند كه‌ در اين‌ جهان‌ جلوه‌ كرده‌ است‌ و مظهر او را عشق‌ معنوي‌ و دل‌ آدمي‌ مي‌داندكه‌ در همه‌ جا با خود آدميان‌ است‌ و براي‌ دريافتن‌ سر وجود او بايد به‌ حقيقت‌ نفس‌ پي‌ برد. شاعر در برخي‌ از اشعار خويش‌ گوش‌ خود را به‌ پيام‌ اهل‌ راز و صداي‌ هاتف‌ و پند پير و سخن‌ كاردان‌ و ناله‌ رباب‌ و چنگ‌ باز نموده‌ است‌ وحقايقي‌ از زبان‌ اينان‌ كه‌ در حقيقت‌ همه‌ از يك‌ زبان‌ گويند مي‌شنود و از عالم‌ حال‌ رو به‌ زاهدان‌ پرقيل‌ و قال‌ كرده‌ رندانه‌ سخن‌ها مي‌گويد. حافظ در جاي‌ ديگر از اصطلاحات‌ باده‌ و مي‌ و ميكده‌ در بيان‌ مقاصد عرفاني‌ خود سود مي‌جويد; مقصود او از مي‌ و ميخوارگي‌ در مواردي‌ همانا تازيانه‌اي‌ است‌ كه‌ براي‌ پرده‌ دري‌ از روحانيون‌ ريايي‌ عوام‌ فريب‌ به‌ كار مي‌رود و ميكده‌ واقعي‌ را درگاه‌ حق‌ مي‌داند كه‌ مستي‌ عارفان‌ از آنجاست‌ و براي‌ رسيدن‌ و نايل‌ آمدن‌ به‌آن‌ رنجها مي‌كشند و اشكها مي‌ريزند و خاك‌ راه‌ معرفت‌ را به‌ رخسار مي‌سايند. خواجه‌ بزرگ‌ شعر و ادب‌ مي‌پرستي‌ را آن‌ مي‌داند كه‌ آدمي‌ را از خود بيخود مي‌كند و آن‌ را در مقابل‌ خودپرستي‌ به‌ كار مي‌برد و عشق‌ورزي‌ و باده‌گساري‌ عارفان‌ را حق‌پرستي‌ و گذشتن‌ از حرص‌ و شهوت‌ و آرزوي‌ وصال‌ حقيقت‌ مي‌داند كه‌ حاضرند در راه‌ حق‌ رنج‌ برند و درد كشند و شكايتي‌ نكنند. وي‌ عشق‌ عارف‌ را عشقي‌ معنوي‌ مي‌داند كه‌ جوينده‌ آن‌ سعي‌ دارد خود را از چاه‌ طبيعت‌ بيرون‌ برد و در بحر عميق‌ عشق‌ حق‌ كه‌ كرانه‌ ندارد غرق‌ شود. از زيباترين‌ جلوه‌ها و مضامين‌ غزليات‌ خواجه‌ حافظ آن‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ او مخالف‌ با روش‌ شهوت‌ پرستان‌ و پيروان‌ طبيعت‌ و دشمن‌ ريا و سالوس‌ و زهد فروشي‌ و عوام‌ فريبي‌ است‌ و فراموش‌ كردن‌ عالم‌ روحاني‌ و پرداختن‌ به‌ جهان‌ جسماني‌ را شرط عقل‌ و معرفت‌ نمي‌داند ولي‌ در عين‌حال‌ انسانها را به‌ بهره‌مندي‌ از زيبايي‌ها و دوستي‌هاي‌ جهان‌ هستي‌، كه‌ آفريدگار آن‌ را مقدمه‌ آن‌ جهان‌ قرار داده‌،دعوت‌ مي‌كند به‌ شرط اينكه‌ از راه‌ عقل‌ و خرد دور نيفتند. خواجه‌ آدميان‌ را به‌ برخورداري‌ از لطايف‌ خلقت‌ و جمال‌ طبيعت‌ دعوت‌ مي‌كند و با شاهد آوردن‌ از زندگي‌ خود كه‌ در حفظ نشاط و داشتن‌ روح‌ قوي‌ و فكر بلند و ميل‌ به‌ وفا و مروت‌ و رغبت‌ به‌ سعي‌ و عمل‌ سرمشق‌ بوده‌، انسانها را به‌ خوش‌ بودن‌ و خوش‌ داشتن‌ زندگي‌ خود دعوت‌ مي‌كند. در مجموع‌ مي‌توان‌ گفت‌ اشعار حافظ آميزه‌اي‌ است‌ از معاني‌ عاشقانه‌ و اجتماعي‌ و عرفاني‌ و در هر يك‌ از غزليات‌ خود در كنار عبارات‌ معمولي‌ مقاصد عالي‌ خود را نيز در باب‌ هستي‌ و محبت‌ و مدارا و گذشت‌ وخشونت‌ها و رياكاري‌هاو مردم‌ فريبي‌هاي‌ نوخاستگان‌ به‌ قدرت‌ رسيده‌ و لطايف‌ خلقت‌ و جمال‌ طبيعت‌ و اراده‌ عارفانه‌ انديشه‌ نيرومند به‌ نمايش‌ مي‌گذارد كه‌ هريك‌ از اين‌ مضامين‌ بسيار آموزنده‌ و عبرت‌انگيز است‌ و راه‌ و رسم‌ زندگي‌ را به‌ انسان‌ها مي‌آموزد. حافظ انديشمندي‌ است‌ كه‌ با غزليات‌ نافذ و روح‌ نواز خود مرزهاي‌ قرون‌ و اعصار را در نورديده‌ و در اعماق‌ دل‌ تك‌ تك‌ ايرانيان‌ رسوخ‌ كرده‌ است‌; از اين‌ روي‌ كمتر خانه‌اي‌ را در ايران‌ مي‌توان‌ يافت‌ كه‌ ديوان‌ حافظ در آن‌ نباشد ومورد مطالعه‌ قرار نگيرد. ايرانيان‌ ديوان‌ حافظ را سخت‌ گرامي‌ مي‌دارند و از طريق‌ تفأل‌ به‌ اشعار اين‌ شاعر جاوداني‌، با او به‌ راز و نياز مي‌پردازند و از اينروست‌ كه‌ به‌ او لقب‌ لسان‌ الغيب‌ و ترجمان‌ اسرار داده‌اند. انديشه‌ و افكار والاي‌ اين‌ حكيم‌ و عارف‌ نامدار به‌ ساير ملل‌ نيز راه‌ يافته‌ است‌ و شعراي‌ بزرگي‌ همچون‌ گوته‌ آلماني‌ او را از بزرگترين‌ انديشمندان‌ تاريخ‌ هستي‌ لقب‌ داده‌اند كه‌ به‌ انسانها درس‌ عشق‌ و محبت‌ داده‌ است‌. ديوان‌ حافظ به‌ دهها زبان‌ ترجمه‌ شده‌ و در زمره‌ معروف‌ترين‌ كتب‌ ادبي‌ جهان‌ است‌. ساليانه‌ چندين‌ سمينار در ارتباط با بررسي‌ شخصيت‌ اين‌ شاعر برجسته‌ در ايران‌ و ساير كشورهاي‌ جهان‌ برگزار مي‌شود و سازمان‌ يونسكو وي‌ را يكي‌ از ذخيره‌هاي‌ جاودانه‌ ادب‌ در جهان‌ دانسته‌ است‌. ميعادگاه‌ حافظيه‌ در شيراز زيارتگه‌ رندان‌ جهان‌ است‌ و بسياري‌ از ادب‌ دوستان‌ از سراسر جهان‌ با حضور در اين‌ مكان‌ پر رمز و راز بر عمق‌ معرفت‌ و دانش‌ او تحسين‌ مي‌ورزند. در پايان‌ اين‌ مبحث‌ گزيده‌اي‌ از چند غزل‌ زيباي‌ لسان‌ الغيب‌ كه‌ بيانگر انديشه‌هاي‌ متعالي‌ اوست‌ و هر يك‌ بيت‌الغزل‌ معرفت‌ خواجه‌ شيراز به‌ شمار مي‌رود نقل‌ مي‌گردد. دريغا كه‌ محدوديت‌ كلام‌ اجازه‌ تفسير و تحليل‌ اين‌ اشعار را نمي‌دهد: (بارها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما مي‌كرد/ آنچه‌ خود داشت‌ زبيگانه‌ تمنا مي‌كرد // گوهري‌ كز صدف‌ كون‌ و مكان‌ بيرونست‌ / طلب‌ از گمشدگان‌ لب‌ دريا مي‌كرد // مشكل‌ خويش‌ بر پير مغان‌ بردم‌ دوش‌ / كو بتأييد نظر حل‌ معما مي‌كرد // ديدمش‌ خرم‌ و خندان‌ قدح‌ باده‌ بدست‌/ واندران‌ آينه‌ صدگونه‌ تماشا مي‌كرد// گفتم‌: اين‌ جام‌ جهان‌ بين‌ بتو كي‌ داد حكيم‌؟ / گفت‌ آنروز كه‌ اين‌ گنبد مينا مي‌كرد// بيدلي‌ در همه‌ احوال‌ خدا با او بود / او نميديدش‌ و از دور خدايا مي‌كرد...) // *** دوش‌ در حلقه‌ ما قصه‌ گيسوي‌ تو بود / تا دل‌ شب‌ سخن‌ از سلسله‌ موي‌ تو بود // دل‌ كه‌ از ناوك‌ مژگان‌ تو در خون‌ مي‌گشت‌ / باز مشتاق‌ كمانخانه‌ ابروي‌ تو بود // هم‌ عفاا... صبا كز تو پيامي‌ مي‌داد / ورنه‌ در كس‌ نرسيديم‌ كه‌ از كوي‌ تو بود // عالم‌ ماز شور و شر عشق‌ خبر هيچ‌ نداشت‌ / فتنه‌انگيز جهان‌ غمزه‌ جادوي‌ تو بود // من‌ سرگشته‌ هم‌ از اهل‌ سلامت‌ بودم‌ / دام‌ را هم‌ شكن‌ طره‌ هندوي‌ تو بود // بگشا بند قبا تا بگشايد دل‌ من‌ / كه‌ گشادي‌ كه‌ مرا بوذر پهلوي‌ تو بود // بوفاي‌ تو كه‌ بر تربت‌ حافظ بگذر / كز جهان‌ مي‌شد و در آرزوي‌ روي‌ تو بود // *** فكر بلبل‌ همه‌ آنست‌ كه‌ گل‌ شد يارش‌ / گل‌ در انديشه‌ كه‌ چون‌ عشوه‌ كند در كارش‌// دلربايي‌ همه‌ آن‌ نيست‌ كه‌ عاشق‌ بكشند / خواجه‌ آنست‌ كه‌ باشد غم‌ خدمتكارش‌ // جاي‌ آنست‌ كه‌ خون‌ موج‌ زند در دل‌ لعل‌ / زين‌ تغابن‌ كه‌ خزف‌ مي‌شكند بازارش‌// بلبل‌ از فيض‌ گل‌ آموخت‌ سخن‌ ورنه‌ نبود / اين‌ همه‌ قول‌ و غزل‌ تعبيه‌ در منقارش‌ // اي‌ كه‌ در كوچه‌ معشوقه‌ ما ميگذري‌ / برحذر باش‌ كه‌ سر مي‌شكند ديوارش‌ // آن‌ سفر كرده‌ كه‌ صد قافله‌ دل‌ همره‌ اوست/ هر كجا هست‌ خدايا بسلامت‌ دارش// صحبت‌ عافيتت‌ گرچه‌ خوش‌ افتاد ايدل‌/ جانب‌ عشق‌ عزيز است‌ فرو مگذارش‌ // صوفي‌ سرخوش‌ از اين‌ دست‌ كه‌ كج‌ كرد كلاه‌/ به‌ دو جام‌ دگر آشفته‌ شود دستارش‌ // دل‌ حافظ كه‌ بديدار تو خو گر شده‌ بود / ناز پرورد وصالست‌ مجو آزارش// ------------------------------------> 1-براساس‌ منابع‌ و شهادت‌ يكي‌ از علماء معاصر حافظ (محمد گلندام‌) خواجه‌ در جواني‌ سنگين‌ترين‌ كتابهاي‌ مذهبي‌ و ادبي‌ دوره‌ خويش‌ همچون‌ كشاف‌ زمخشري‌ در تفسير، مصباح‌ مطرزي‌ در نحو، طوالع‌ الانوار من‌ مطالع‌ الانظار قاضي‌ بيضاوي‌ در حكمت‌، شرح‌ مطالع‌ قطب‌ الدين‌ رازي‌ در منطق‌ و مفتاح‌ العلوم‌ سكاكي‌ در ادبيات‌ را بطور كامل‌ مطالعه‌ كرده‌ بود. 2- وي‌ در برخي‌ از ابيات‌ خويش‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ كرده‌ است‌: (نديدم‌ خوشتر از شعر تو حافظ / بقرآني‌ كه‌ تو در سينه‌داري‌...( // *** (زحافظان‌ جهان‌ كس‌ چوبنده‌ جمع‌ نكرد / لطايف‌ حكما با كتاب‌ قرآني‌...( // 3- (بعهد سلطنت‌ شاه‌ شيخ‌ ابواسحق‌ / بپنج‌ شخص‌ عجيب‌ ملك‌ فارس‌ بود آباد // نخست‌ پادشاهي‌ همچو او ولايتبخش‌ / كه‌ جهان‌ خلق‌ بپرورد و داد عيش‌ بداد...) // لازم‌ به‌ ذكر است‌ حافظ در معدود مدايحي‌ كه‌ گفته‌ است‌ نه‌ تنها متانت‌ خود را از دست‌ نداده‌ است‌ بلكه‌ همچون‌ سعدي‌ ممدوحان‌ خود را پند داده‌ و كيفر دهر و ناپايداري‌ اين‌ دنيا و لزوم‌ رعايت‌ انصاف‌ و عدالت‌ را به‌ آنان‌ گوشزد ساخته‌ است‌. 4- حافظ در يكي‌ از ابيات‌ خود به‌ واقعه‌ كور شدن‌ امير مبارز الدين‌ اشاره‌ كرده‌ است‌: (... آنكه‌ روشن‌ شد جهان‌ بينش‌ بدو / ميل‌ در چشم‌ جهان‌ بينش‌ كشيد...) // *** 5- حافظ نيز در يكي‌ از شعرهاي‌ خود صفات‌ مثبت‌ شاه‌ شجاع‌ را ياد كرده‌ است‌: (مظهر لطف‌ ازل‌ روشني‌ چشم‌ امل‌ / جامع‌ علم‌ و عمل‌ جان‌ جهان‌ شاه‌ شجاع‌) // 6- اشاره‌ به‌ يكي‌ از اشعار بسيار معروف‌ حافظ كه‌ در يكي‌ از اشعار آن‌ مي‌گويد: اگر آن‌ ترك‌ شيرازي‌ به‌ دست‌ آرد دل‌ ما را / به‌ خال‌ هندويش‌ بخشم‌ سمرقند و بخارا را//

آثار: ـ ديوان‌ اشعار

منابع: 1 ـ ديوان‌ خواجه‌ شمس‌الدين‌ محمد حافظ، تهران‌، گنجينه‌، 1376. 2 ـ رضازاده‌ شفق‌، صادق‌: تاريخ‌ ادبيات‌ ايران‌، شيراز، دانشگاه‌ پهلوي‌، 1354. 3 ـ زرين‌كوب‌، عبدالحسين‌: از كوچه‌ رندان‌، تهران‌، اميركبير، 1356. 4 ـ سايكس‌ سر، پرسي‌: تاريخ‌ ايران‌(جلد دوم‌)، ترجمه‌ محمدتقي‌ فخرداعي‌ گيلاني‌، تهران‌، دنياي‌ كتاب‌، 1363

حافظ از میان امیران عهد خود چند تن را در شعرهایش ستوده و یا به معاشرت و درک صحبت آنها اشاره کرده است مانند ابواسحق اینجو (مقتول به سال ۷۵۸ ه) و شاه شجاع (م ۷۸۶ ه) و شاه منصور (م ۷۹۵ ه) و در همان حال با پادشاهان ایلخانی (جلایریان) که در بغداد حکومت داشتند نیز مرتبط بود و از آن میان سلطان احمدبن شیخ اویس (۷۸۴-۸۱۳ ه) را مدح‌کرد. از میان رجال شیراز، از حاجی قوام‌الدین حسن تمغاجی (م ۷۵۴ ه) در شعرهای خود یادکرده و یک‌جا هم از سلطان غیاث‌الدین‌بن‌سلطان‌سکندر فرمانروای بنگال که در سال ۷۶۸ بر تخت سلطنت بنگال جلوس کرده‌بود یادنموده‌است.

هنگامی که شهرت شاعرنوازی سلطان محمود دکنی (۷۸۰-۷۹۹ ه) و وزیرش میر فیض‌الله انجو به فارس رسید حافظ راغب دیدار دکن گشت و چون پادشاه به منی هند و وزیر او را مشتاق سفر خود به دکن یافت از شیراز به ”هرمز“ رفت و در کشتی محمود شاهی که از دکن آمده بود نشست اما پیش از روانه شدن کشتی باد مخالف وزیدن گرفت و شاعر کشتی را -ظاهراً به قصد وداع با بعضی از دوستان در ساحل هرمز، اما در واقع از بیم مخاطرات سفر دریا - ترک گفت و این غزل را به میر فیض‌الله انجو فرستاد و خود به شیراز رفت:
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد             به می‌‌بفروش دلق ما کزین به‌تر نمی‌ارزد...


یکبار نیز حافظ از شیراز به یزد که دردست شعبه‌ای از شاهزادگان آل‌مظفر بود رفت ولی خیلی زود از اقامت در ”زندان سکندر“ خسته شد و در غزلی بازگشت خود را به فارس بدین‌گونه آرزو کرد:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت             رخت بربندم و تاملک سلیمان بروم


درباره عشق او به دختری ”شاخ‌نبات“ نام، افسانه‌هائی رایج است و بنابر همان داستان‌ها حافظ به وصال این دختر نرسید . چندبار در شعرهای حافظ به اشارتی که به مرگ فرزند خود دارد بر می‌خوریم و از آن‌جمله است این دو بیت:
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند             چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش             فلک بر سر نهادش لوح سنگین

حافظ چه می‌‌گوید
براساس دوپهلویی گویی و ایهام فراوانی که در شعر وی یافت می‌شود تفسیرها و برداشتهای متفاوتی از روی سروده‌های خواجه ارائه می‌شود که گاهی ناقض یک دیگرند. گروهی او را عارفی ناب می‌شناسند و دسته‌ای دیگر به تعالی و پیشرفت افکار وی در طول دوران زندگانی از یک مسلمان ساده به یک صوفی و بعدهابه یک عارف اشاره می‌کنند. برخی نیر بعلت وجود کلماتی چون مهر، می، مغان از او به عنوان یک دوستدار یا حتی پیرو آیین مهرپرستی یاد می‌کنند.
واژگان کلیدی
رند ,می , پیر مغان که تعاریفی که از آنها داده‌می‌شود برین اساس است می: شراب وصل و شناخت الهی رند: عارف سالک پیر مغان: مرشد و راهبرندۀ طریق عرفان
لیکن گفتنی ست که بنا بر اعتقاد جمعی از صاحبنظران منظور حافظ از می، ذاتاً خود می‌‌ و شراب می‌‌باشد
اندیشه‌های وی
در تیره زمانی که ریاکاری متشرعان ظاهرپرست راه را بر شناخت حقیقی جهان و بهره از خرد سد می‌کرد، حافظ با پرده برداری از نقاب تزویر دورویان می‌خواست تا بازار مردم فریبی ایشان از رونق بیافتد و با تکیه بر اصول اخلاقی رندانه و کرامت‌های انسانی شیوه‌ای آشنا بر عاشقان راستین در طلب معشوق می‌گشود و با ذکر مصیبت و بلاهای راه عشق, ایشان را بر شکیبایی و استغنای معشوق پندمی‌داد.
نسخ دیوان
از کسانی که در تصحیح و ویرایش غزلیات او و چاپ دیوانش کوشیده‌اند افراد زیر را می‌توان نام برد : علامه قزوینی، قاسم غنی، هوشنگ ابتهاج، پرویز ناتل خانلری و احمد شاملو.
از عشق به عشق- بینش حافظ از هنر خود،  
________________________________________
شعرای ایران در قرون وسطی درباره خود و پیشه شاعری و مقام هنر در جامعه و رسالت هنر خیلی فكر می‌كردند و در اشعارشان راجع به این مسائل صریحا یا به اشارت صحبت كرده اند. نویسنده این سطور راجع به این موضوع مكرر تحقیق كرده و چند مقاله منتشر نموده است.
«بینش از خود» به ویژه نزد نظامی جالب توجه است. نظامی در مقدمه نخستین مثنویش «مخزن الاسرار» از خود و شروط هنر و اوصاف شاعر حقیقی، بحث می‌كند و در طی آثارش به این موضوع برمی گردد. افكاری كه این شاعر در ابواب «مقام و مرتبت این نامه»، «در گفتار فضیلت سخن» و «برتری سخن منظوم از منثور» به عبارت درآورده شامل عناصر یك فلسفه زبان و شعر است.
می توان گفت كه در زمان حافظ صحبت كردن شاعر از پیشه و هنر خود عادت و عرف بود. حافظ اگرچه از شعرای پیش از خود متأثر شده، بینش او از خود هم یك سیمای خاص خود او دارد. در این مقاله كوتاه كمتر از تأثیر پیشروان بر حافظ و بیشتر از افكار خود حافظ حرف خواهم زد.
بینش حافظ از هنر خود، بویژه در بیت مخلص غزلهای او پیدا می‌شود، ولی به آنجا محدود نیست. بینش حافظ از هنر خود موضوعی متنوع است و می‌توان آن را لااقل از دو جهت ذیل در نظر گرفت:
1- گفتار حافظ از منابع هنر خود
2- گفتار حافظ از محبوبیت و تأثیرات هنر خود
اولین منبع هنر حافظ البته عشق است:
- مرا تا عشق تعلیم سخن كرد/ حدیثم نكته هر محفلی بود
- عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش/ تا بدانی كه به چندین هنر آراسته ام
- یكیست تركی و تازی درین معامله حافظ/ حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تو دانی

منبع عشق البته جمال یار است. پس می‌توان گفت كه اولین منبع الهام حافظ همین جمال یار بوده است. یعنی انعكاس جمال خدا در آفرینش یا به عبارت خود شاعر:
ما در پیاله عكس رخ یار دیده ایم/ ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
ولی حافظ علاوه بر ظواهر آفرینش از منابع غیرمحسوس و غیرمرئی- یعنی از عالم غیب- هم الهام گرفته و بنابراین لقبش «لسان الغیب» شده است. این الهامی بود كه به وسیله آواز هاتف و سروش و حتی روح القدس بر او می‌آمد و هنر او با چنین تجربه روحانی و بی نظیری آغاز شده بود كه به دعوت یك پیغمبر شباهت دارد. حافظ این شروع شاعریش را در غزلی مشهور چنین توصیف كرده است:
- دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند/ باده از جام تجلی صفاتم دادند
دلیل اینكه «آب حیات» اشارتی است به شعر حافظ این دو بیت دیگر است:
- حجاب ظلمت از آن بست خضر كه گشت/ ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب، خجل
- حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم/ ترك طبیب كن بیا نسخه شربتم بخوان
ولی از خود غزل مزبور با كمال وضوح روشن می‌شود كه مقصود از «آب زندگی» شعر حافظ و موضوع غزل دعوت شاعر یا آغاز الهام اوست. تجربه این دعوت، حافظ جوان را از وظیفه اصلی شاعر آگاه كرد. این وظیفه شاعر، «وصف جمال» و اساس قابلیت توصیف جمال- علاوه بر هنر و طبع شاعری- آینه بودن چشم و دل شاعر است. ملاقات با ذات خدا، آگاهی از تجلی صفات خدا، لبّ حافظ را تغییر داده است.
بعد از این روی من و آینه وصف جمال/ كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
لحظه ملاقات با خدا بدون جهد سابق هم ممكن نبود، بلكه ثمره دوره صبر و ثبات بود. چنانچه در سیرت پیغمبران آمده است كه بعد از زهد و اعتكاف در كوه و بیابان نائل به دعوت شدند، حافظ هم گویا بعد از تحمل جور و جفا با صبر و ثبات به این دعوت نائل شده است.
- هاتف آن روز به من مژده این دولت داد/ كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شكر كز سخنم می‌ریزد/ اجر صبریست كز آن شاخ نباتم دادند
باید گفت كه حافظ اول كسی نبود كه خود را به مقامی نزدیك به مقام پیغمبری رساند. همین خودآگاهی نزد نظامی هم دیده می‌شود، چنانكه در مقدمه «مخزن الاسرار» می‌فرماید:
- بلبل عرشند سخن پروران/ باز چه مانند به آن دیگران
زآتش فكرت چو پریشان شوند/ با ملك از جمله خویشان شوند
پرده رازی كه سخن پروریست/ سایه ای از پرده پیغمبریست
(مخزن الاسرار، دستگردی 41)
رساله این شاعر پیغامبر یا پیغمبر شعر سرا چیست؟ جواب ساده و روشن است. لُبّ این رساله عشق است، چنانچه حافظ خود می‌فرماید:
- زبور عشق نوازی نه كار هر مرغیست/ بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش
- حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ/ اگرچه صنعت بسیار در عبارت كرد
پس می‌شود گفت كه حافظ خود را به عنوان یك «پیغمبر عشق» می‌بیند.
مقام پیغمبر در فلسفه عرفانی اسلام مقام «انسان كامل» است و همین مقام را ولی و پیر طریقت هم صاحب اند. شاعر ایرانی اگرچه اصلا جزو سلسله انسانهای كامل نیست، ولی می‌بینیم كه شاعر این مقام را ابتدا به دوست و بعد هم به خود عطف می‌كند. شعرایی چون نظامی، مولانا رومی و حافظ اگرچه در اشعارشان اصطلاح «انسان كامل» اسما و عینا ذكر نمی‌شود، ولی این مفهوم در افكار و تصورشان نقش مركزی را بازی می‌كند.
انسان كامل كسی است كه مثل «قطب» در تفكر عرفانی تمام عالم را زنده دارد و حتی آسمان با افلاك و ستاره ها را هم زیر تأثیرش دارد. شعرای ایرانی به جای «انسان كامل»، گاه گاه، كلمه «رند» را به كار می‌برند، برای اشارت به تأثیرات فلكی خودشان یا دوستانشان. مثلاً جلال‌الدین رومی در بیتی می‌فرماید:
- دو سه رندند كه هشیار دل و سرمستند/ كه فلك را به یكی عربده در چرخ آرند
(دیوان شمس، فروزانفر75:2/1)
نیروی این نوع انسان شبیه است به نیروی ساحر. این قوه سحرآمیز البته به خصوص در شعر دیده می‌شود. شعرای عربی پیش از اسلام، چون از جن و پری الهام می‌گرفتند صاحب این قوه سحرآمیز بودند.
در اسلام می‌بینیم كه شعرای ایرانی به خودشان سحر حلال نسبت می‌دهند. سحر حلال یا «السحر الحلال»، اصطلاحی است كه گویا برای نخستین بار در رسائل «اخوان الصفا» (یعنی در قرن چهارم هجری) آورده شده است. سحر حلال نزد اخوان، سحری است در خدمت اسلام. این است كه نظامی درباره خود می‌سراید:
- سحر حلالم سحری قوت شد/ نسخ كن نسخه هاروت شد
شكل نظامی كه خیال منست/ جانور از سحر حلال منست
(مخزن الاسرار، دستگردی 45)
- مشتری سحر سخن خوانمش/ زهره هاروت شكن خوانمش
(مخزن الاسرار، دستگردی 42)
حافظ در مدح خود می‌سراید:
- منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن/ از نی كلك، همه قند و شكر می‌بارم
همین فكر را حافظ در غزلی دیگر توسعه داده است:
- شكر شكن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی كه به بنگاله می‌رود
طی مكان ببین و زمان در سلوك شعر/ كاین طفل یكشبه ره ساله می‌رود
آن چشم جاودانه عابد فریب بین/ كش كاروان سحر ز دنباله می‌رود

گویا در این ابیات حافظ از شعر خود و تأثیر سحرآمیزش با استعاره «چشم جاودانه» تعریف كرده است. حافظ از تأثیرات اشعارش در ابیات زیادی به لطافت و نكته دانی حرف می‌زند.
اولا چند بیت ذكر می‌كنیم كه در آنها ترقی و تقدم شعر حافظ از جایی به جای و از كشوری به كشور مورد بحث است:
- عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ/ بیا كه نوبت بغداد و وقت تبریز است
البته در مصراع دوم این بیت اشارتی مبهم می‌توان دید، چون بغداد شهر حلاج و تبریز شهر شمس الدین– دوست مولانا– بود.
این نوع دو لایه بودن در بیت ذیل هم دیده می‌شود:
- فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق/ نوای بانگ غزلهای حافظ شیراز

«حجاز» در عین حال اصطلاحی است در علم موسیقی و نام یك مقام حزن آور، در حالیكه «عراق» نام یك مقام مسرت انگیز است. پس معنی ایهامی این بیت این می‌شود كه حافظ در غزلهایش هم جهات جزین و هم جهات شادان عشق را می‌سراید.
همین ایهام را حافظ در بیت دیگری هم دوباره- ولی این دفعه واضحتر- به كار برده است:
- این مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت/ و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد

ولی قلمرویی كه حافظ آن را با جادوی سخنش فتح می‌كند، البته محدود به مرز و بومهای مزبور نیست، چنانچه از بیتهای ذیل روشن می‌شود:
- به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند/ سیه چشمان كشمیری و تركان سمرقندی
- شكر شكن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی كه به بنگاله می‌رود
- حافظ حدیث سحر فریب خوشت رسید/ تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری

چنانچه می‌بینیم حافظ افتخار می‌كند به اینكه با نیرو و سحر هنرش تقریبا تمام دنیا را فتح كرده است. ولی او به این جلال و عزت هم اكتفا نمی‌كند و افتخار خود را تا به آسمان بالا می‌برد و از تأثیرات غزلهایش بر فرشته ها و ارواح افلاك و ساكنان ملكوت تعریف می‌كند:
- در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ/ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
- صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت:/ قدسیان گویی كه شعر حافظ از بر می‌كنند

در مثل این بیتها آن نیروی فوق طبیعی و خارج از قوه انسان دیده می‌شود كه گفتیم صفت مشخص انسان كامل است.
البته در اینجا این سوال را باید مطرح كرد كه آیا اصلا و تا كدام اندازه مثل این عبارتها را باید جدی گرفت؟ شاید آنها غیر از خیال و مبالغه نیستند، پس می‌بایست آنها را از آن كذبهای شعرا شمرد كه علمای قرون وسطی ضد آن پیوسته ستیزه می‌كردند.
من نمی‌توانم به این سوال جواب قطعی بدهم ولی باور می‌كنم كه حافظ اگرچه با مفاهیم دینی مثل قضا و قدر، بهشت و دوزخ گاه گاه بازی كرده است، ولی وی مردی است صاحبدل و معتقد به خد ا و نظامی كلی. اما عمیقترین عقیده اش بدون شك در عشق بوده، عشقی كه راجع به آن فرموده است:
- طفیل هستی عشقند آدمی و پری...
یا:
- در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
یا:
- همه كس طالب یارند، چه هشیار و چه مست/ همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت

راز دنیا را هم گویا با عشق حل می‌توان كرد. به هر حال حافظ خود را آگاه از رازهای نهفته آفرینش می‌دانست:
- من آنم كه چون جام گیرم به دست/ ببینم در آن آینه هر چه هست
ولی این رازها را با زبان آدمی نمی‌توان به عبارت درآورد:
- قلم را آن زبان نبود كه سرٌ عشق گوید باز/ ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

تنها وسیله ای كه شاعر دارد اشارت است:
- تلقین و درس اهل نظر یك اشارتست/ گفتم كنایتی و مكرر نمی‌كنم
- آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند/ نكته‌ها هست بسی محرم اسرار كجاست؟

این طور به نظر می‌آید كه حافظ با وجود تجربه توفیق و محبوبیت احساس تنهایی هم می‌كرده و این تجربه ای است كه نزد شعرای دیگری نیز كه پیامی شبیه به پیام حافظ داشتند می‌بینیم. لكن در عین حال حافظ یقین داشت كه در آینده تنها نخواهد ماند، دوستان هنرش و مریدان پیامش همه جا به یاد او «محفلها» خواهند ساخت:
- گویند ذكر خیرش در خیل عشقبازان/ هر جا كه نام حافظ در انجمن برآید

گفتار را به آخر برسانیم و بگوییم:
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه/ كه زیارتگه رندان جهان خواهد بود.

‹ به نقل از كتاب «سخن اهل دل»، مجموعه مقالات كنگره بین المللی بزرگداشت حافظ، پائیز1371.›
 


منابع :


 
طراحی سایت : سایت سازان